« August 2005 | Main | October 2005 »
September 30, 2005
هیچ
مدتیست حس خوب نوشتن را از دست دادهام. احتمالا دردی موقتیست. آن طور که خود را میشناسم، بهزودی با تلنگری رفع خواهد شد.
سرچشمه درد از آنجا شروع شد که کامنت بسیار بیربطی درباره یک نوشته که اتفاقا توصیه کردهبودم لطفا با دقت خواندهشود، خواندم. از آن مدل کامنتهایی که مانند اسپم، دراکثر وبلاگها میبینیم.
نمیدانم چرا تاثیر بسیار بدی رویم گذاشت. حس کردم چقدر سطحیخوان شدهایم و بیش از همه چقدر خودم سطحی میخوانم. از هر نوشتهای که بیش از یک پاراگراف باشد، فقط به خواندن سرخط هر پاراگراف بسنده میکنم. احتمالا سایرین نیز همین برخورد را با نوشتههای من دارند. هرقدر سعی میکنم بیش از روزمرهگی، به نوشتن مطالبی که به نظرم بهدرد بخور هستند بپردازم، کمتر نتیجه میگیرم. بعد فکر کردم به این ترتیب به هدفی که از نوشتن دارم، نمی رسم. دوست دارم هرکسی که زمان برای خواندن این وبلاگ میگذارد، در کنار خاطرات روزانهام، چیزی دستگیرش شود. اگر تجربههایم به نظر بد میرسد یا خوب، به هرحال باری بردارد و برود. اما آن یک کامنت آنچنان توی ذوقم زد که انگار یک ساعت سخنرانی کنی و بعد بپرسند لیلی زن بود یا مرد؟
و نتیجه گرفتم یا قدرت قلم خوبی ندارم یا بار مطالبم بسیار ضعیف است. بنابراین از آن روز تا حالا هربار که خواستهام در مورد چیزی بگویم، پشیمان شدهام.
لینکهایم را مرتب کردم. آنهایی که نمیخوانم یا نمینویسند، حذف کردم. کاری بود در اوج عصبانیت و شبیه وقتهایی عمل کردم که از حرص هیچ چیزی به ذهنم نمیآید مگر اینکه موهایم را بهشدت کوتاه کنم. احتمالا کار خوبی نبود که کردم ..
به هر حال دلزدهام. وبلاگنویسی به نظرم در شرایط فعلی من بیخودترین کاریست که با لجبازی هرچه تمام انجامش میدهم. وقتم را میگیرد. بدتر از نوشتنش، مراجعه مرتب برای چک کردن کامنتها و کنتور است. حس احمقانهای به آدم دست میدهد، وقتی از یک کامنت که برای تو نوشته شده، زیر نوشته چند وبلاگ دیگر کپی شدهاش را میخوانی. یا کنتوری که اگر ویزیتورهایش مثل خودت به سطحیخوانی مبتلا شدهباشند، همان بهتر که تعدادشان را هی نشماری.
در مورد من، کنتور و کامنت دلیل صددرصدی برای اثبات وابسته بودن نوشتنم به خوانندهاند. من اگر گفتهام که به خاطر دل خودم مینویسم، غلط کردهام و حتما لاف زدهام. درست به همین علت است که این مدت انگیزهای برای نوشتن نداشتهام.
Posted by froogh at 12:18 AM
September 26, 2005
نقصان
گاهی اوقات بد نیست:
خودت رو به خریت بزنی.
...
بعضی چیزها رو بگذار به حساب سادگی بلاهتآمیز طرف مقابل. بلاخره هرآدمی ممکنه یکی از پنج نوع هوش رو نداشته باشه.
Posted by froogh at 9:00 PM
September 23, 2005
هفته موسیقی
به مناسبت هفته موسیقی، کنسرت های جالبی در راه داریم. ارکستر سمفونیک، ارکستر ملی و ...
بشتابید اگر به موسیقی علاقه مند هستید.
Posted by froogh at 11:53 PM
September 21, 2005
تشریک مساعی
گاهی اوقات کتابخوب یا مجله و مقاله جالبی که میخوانم، به شدت دلم میخواهد همه را در آن شریک کنم. کم پیش میآید کسی استقبالی در حد شوق من بکند. اما از رو نمیروم! دفعه بعد باز هم این کار تکرار میشود.
حالا دوست دارم اگر علاقهمند به کتابهای خودسازی هستید و از کتاب هفت عادت مردمان موثر خوشتان آمده، بگویم که کتاب دوم نویسندهاش، هشتمین عادت، را از دست ندهید.
اوایل کتاب بخشی جالب در مورد انواع هوش دارد. با خواندن آن میتوانید به نوع غالب هوش خودتان پی ببرید و بعد در جهت پیشرفت هوشهای دیگرتان تلاش کنید.
یک مجله عالی هم بهنام گزیده مدیریت پیشنهاد میکنم. منتشرکنندهاش شبکه مدیریتی فراست که لینک آن سمت راست این صفحه وجود دارد. این مجله ترجمه همزمان مجلهای در آمریکا درباره مدیریت است. مقالههایش فوقالعاده کاربردی و بهدرد بخورند. امروز سه مقاله جالب خواندم :
-هفت گذار رهبری. که درباره شیوههای مختلف رهبری سازمانها بود.
-تفاوت مدیر معمولی و مدیر عالی
-علل کنارهگیری زنان شاغل از کار، در اوج موفقیت شغلی و بررسی عواقب آن بر خود زنان، سازمان ها و مملکت.
بعد از کاربردی بودن مقالات، حسن بزرگ دیگرش جدید بودن مطالب و به روز بودن آنهاست.
مجله در کیوسکها توزیع نمیشود و بایدآنرا از خود سازمان بخرید . قیمت هرجلد ۲۵۰۰ تومان است که به نظرم بیشتر میارزد.
(لینک های داده شده، فقط خلاصه مقاله است نه اصل مطلب)
موفق باشید!
Posted by froogh at 10:58 PM | Comments (10)
September 20, 2005
تربیت مدیران-2
بخش پایانی مقاله
سرپرست مستقیم
جملهای وجود دارد که میگوید معلم واقعی در هر سازمان و شرکت، سرپرست مستقیم است. هر برخوردی بین مدیر و کارکن یک درس است. از راه این برخوردهاست که کارکنان بهگونهای نامحسوس و تدریجی ساخته میشوند. خود او غالبا بهاین جریان آگاهی ندارد ولی همین جریان است که تعلیم و آموزش واقعی را شکل میدهد. اگر رییس فردی منظم، سختگیر و در عین حال منطقی باشد، میتوان گفت که کارکن در بهترین آموزشگاه است. نکته مهمی که باید به یاد داشت این است که شایستگی مدیریت در حین کار ساخته میشود. تنها هنگامی که مدیر، مسئولیتی را به عهده گرفت، خودش تصمیمگیری نمود و با آدمهایی با ویژگیهای متفاوت سر و کار پیدا کرد، رشد میکند و پخته میشود. او به واسطه اشتباهاتش پیشرفت میکند، یکی از متخصصین به درستی گفتهاست که از نظر وی کسی که اشتباهی نکردهاست، نباید ترفیع دادهشود. اگر یک سازمانی بخواهد پیشرفت کند، باید نسبت به اشتباه کردن بردبار باشد، البته منظور اشتباههای احمقانه نیست. راز بهبود مدیریت در تشویق مدیران به ابتکار و اقدام برای انجام اموریست که ظاهرا غیرممکن است حتی اگر با شکستهایی همراه باشد.
به قول فردوسی:
کسی کو بود شهریار زمین
هنر باید و گوهر و فرودین
پیوست: لطفا این بخش از مقاله را چند بار بخوانید. به نظر من تکتک جملاتش ارزشمند است.
Posted by froogh at 8:00 PM | Comments (4)
September 19, 2005
مور دانه کش
اوه! خیلی خیلی هیجان دارم!!
امشب آخرین اختلاف حساب با شرکت آقا شیره حل شد. ما برنده شدیم.
از شرشان انگار راحت شدم. گرچه عین طلاقی بود که سالها برایش دویده باشی و وقتی حکم را دستت میدهند، باورت نمیشود. شرکت آقا شیره مقادیر زیادی مواد به ما بدهکار است که میدانم گرفتنش کار حضرت فیل است، اما خوب .. دیر و زود بشود، سوخت و سوز نمی تواند بشود.
در ضمن امروز قیمت تمام شده ۵ ماه اول سال را حساب کردیم. سود این ۵ ماهه به اندازه کل سود ۱۲ ماه سال قبل بوده. از بس عین مور دانهکش، همه چیز را در نهایت دقت مصرف کرده بودیم.
امسال همه گندهای صورت مالی سال قبل را که به خاطر حسابداران مزخرفمان عایدمان شده، پاک میکنیم. تا به حال بخش زیادی از آن صاف شده و مطمئنم تا آخر سال یک صورت مالی تمیز و خوشگل تحویل میدهم. مدیر مالی امسال را عاشقشم:)
دوباره قیمت تمام شده را چک خواهیم کرد. اگر سودی که محاسبه شده، صحت داشته باشد، برای اولین بار درخواست یک پاداش حسابی برای خودم میکنم. فکر میکنم اگر خودم برای خودم ارزشی نگذارم، هیچکس اینکار را نه تنها نخواهد کرد بلکه همیشه از کنارم به سادگی گذر میشود.
....
Posted by froogh at 8:00 PM | Comments (7)
September 18, 2005
نجوا
محو شد.
Posted by froogh at 11:40 PM
تربیت مدیران
چند وقت پیش مطلبی درباره تربیت مدیران در روزنامه دنیای اقتصاد خواندم. مطلب جالبیست. بریده روزنامه را نگه داشتم تا در فرصتی اینجا بنویسم.تاریخ مطلب یادم نیست اما مربوط به هفته قبل میشود.
تربیت مدیران:
بابک بهی-مدیران خوب بسیار کمیابند. بنابراین هر سازمانی مجبور است طرحی برای تامین مدیر بهاندازه کافی داشته باشد. راهحلی که بدیهی به نظر میرسد آموزش دادن مدیران است. اما آموزش مدیران به سادگی آموزش"مهندسان" یا "حسابدارن قیمت تمام شده" نیست. آموزش مدیریت روندی پیچیده دارد و یک فعالیت سرراست مانند کالاهای مادی نیست.
نگرش مکانیکی
آموزش مدیریت در بیشتر جاها به سبک مکانیکی طرح ریزی میشود. از نمودارها و جداول آماری استفاده میشود که تقاضا و عرضه، تولید سالانه و کسری و کمبود را از حیث تعداد مدیران موجود نشان میدهند. مدیران دورههای آموزشی تجویز شده را طی میکنند و عملکردشان بر اساس فرمول معینی ارزیابی میشود اما نتیجه خالص این است که کمبود مدیران شایسته همچنان به حال خود باقیست و از نظر کیفیت تغییر قابل توجهی بهوجود نمیآید و در عملکرد کارآموزان در نتیجه برنامه آموزشی، تغییری حاصل نمیشود.
نگرش کشاورزی
به بهبود مدیریت بایستی تا اندازهای مانند بهبود و توسعه کشاورزی نگاه کرد. مدیران باید خودشان را در جهت پیشرفت سوق دهند. پیشرفت شامل تغییر در برداشت، درک، دید، بینش و جهانبینی آنها میشود. چنین تغییراتی غیر محسوس بوده و در باطن صورت میگیرد. این تغییرات را نمیشود با فشار به مدیران تحمیل نمود، بلکه کاری که میتوان کرد ایجاد شرایط مناسب است، همانگونه که در کشاورزی خاک، آب و آفتاب لازم است.
(ادامه مقاله پست بعد)
پیوست: از این نگرش کشاورزی اش خیلی خوشم آمد! با واقعیت منطبق است.
Posted by froogh at 6:46 PM | Comments (2)
September 17, 2005
...
پسر همسایه نیمه شبی از مهمانی آمد و آنچنان فریادی با دوستانش سرداد که خوابم را به کل پراند. موزیک بلند و سروصدای وحشتناکشان باعث شد تا با ترس بیدار شوم و دیگر خوابم نبرد. با خودم فکر میکنم اگر جای من یک مریض قلبی بود، امشب از دست زندگی خلاص شدهبود. از آن بدتر من هستم که فردا که از شدت خستگی سگ میشوم، همه را دیوانه خواهم کرد.
Posted by froogh at 2:09 AM
September 16, 2005
روز خوش
روزی کاملا سیاحتی و فرهنگی! نهار دوستانه..موزه هنرهای معاصر و پی بردن به کودنی بیش از حد در مورد نقاشی..کافیشاپ..تئاتر آییش که مثل همیشه از کارش لذت بردم.. دیدن یک عالمه آدم وبلاگی که تصورم از هرکدام جز آن بود که میدیدم..و حالا هم شب نشینی پشت این دیوار شیشهای..
خوش گذشت در کل. جای هرکس نبود خالی.
Posted by froogh at 11:45 PM | Comments (10)
September 15, 2005
سینما
خیلی دور، خیلی نزدیک را دیدم. بیخود نیست جوایز خانه سینما را به خود اختصاص داده. به نظر من از تمام فیلمهایی که تا الان، امسال دیدهام، بهتر است. مخصوصا هنرپیشه نقش اول مرد عالی بازی میکند.
...
به دنبال یک پا برای بازدید از موزه هنرهای معاصر میگردم. کسی هست؟
...
در نظرسنجی بیبیسی شرکت نمیکنید؟
Posted by froogh at 11:02 PM | Comments (10)
September 14, 2005
اعتماد به نفس زیادی
خیلی خستهام. صبح تا غروب را ماموریت بودم و بعد هم با لجبازی عجیبی که در مورد ورزش در من بیسابقه است، رفتم باشگاه!! لابد خیلی کار جالبیست که در ظرف یک ربع دوش میگیرم و با حالت دو سراغش میروم.
فردا هم ماموریتم. اینبار برای کارخانه خودمان میروم تا ببینم وضع محصولی که رطوبت دارد و در حال اصلاحش هستیم، چطور است. عصر هم مهمانی و سینما.
جمعه وضع هیجان انگیزتر خواهد بود! صبح قراری با چهار نفر دارم برای یک کار.. عصر ساعت ۵ یک قرار دیگر..ساعت هفت تئاتر آییش که بیصبرانه در انتظارش هستم.. برای شام هم مهمانی دعوتم که انگار به آن نخواهم رسید. ساعت ۹ کی حال دارد از چهارراهولی عصر به سمت دربند بدود؟!
خلاصه یک وقتهایی از زور بیبرنامگی در حال پوسیدنم و یک وقتهایی هم مثل این روزها نمی دانم چطور زمان را تقسیم کنم.
....
از دیشب در حال مرور کارهای این مدت هستم. اخلاقم تند شده. گاهی ربطش میدهم به عوارض فلوکسیتین عزیز که دیگر نیست.. گاهی هم خوب که فکر میکنم میبینم سطح توقعم از افراد زیاد شده. انگار کمی هم مغرور شده ام. موفقیتهای این چند وقت، زیر سرم را بلند کرده. حالا دیگر نمیگویم شرکت قرار است فلان کار را بکند یا ما این کار را کردیم.. جمله بندیام خود محور شده و میگویم من تصمیم گرفتهام فلان و بهمان..
البته خداوکیلی زحمت زیادی میکشم. در میان کسانی که باهشان کار میکنم جز یکی دو نفر، اینهمه تلاش را نمیبینم. موفق بودنم مربوط میشود به سرسختیام و اینکه مطمئنم برای رسیدن به هدف همیشه راهی وجود دارد. امکان ندارد با بسته بودن چند در، مایوس شوم. تازه وقتی درها بسته میشوند، بازی برایم هیجان انگیزتر می شود!
برای همین از افراد توقع زیادی دارم. وقتی کاری را به نتیجه نمیرسانند یا می گذارم به حساب خنگیشان یا به حساب تنبلیشان. شاید درست نباشد شاید هم واقعیت باشد. نمی دانم.. گاهی از این بابت که موفقیت من تمامش مربوط به ویژگیهای فردی خودم است یا ربطی هم به جایگاه مدیریتیام دارد، دچار شک میشوم.. البته ته دلم میدانم دومی تاثیرش زیاد نیست.
Posted by froogh at 9:49 PM | Comments (3)
September 13, 2005
پیری و هزار عیب و علت :)
خیلی جالب است.. آدمهای گذشته به یکباره سر و کلهشان در زندگیام پیدا شد. یکی را توی چت یاهو دیدم..درحالیکه بعد از مدتها با چراغ روشن و نام واقعیام راه میرفتم! دومی را از طریق دوست مشترکی در یک مهمانی.. سومی را خودم تلفن زدم تا برای خرید سهام مشورتی کردهباشم.
هرسه یک زمانی، آن وقتها که عادت داشتم یک فیلتر بگذارم و هی غربال کنم، از امتحان فیلتراسیون رد شدهبودند.
امشب که بهشان فکر میکردم، هر سه نفر به نظرم جالب وقابل توجه آمدند.
یا مثل لنگ کفش شده و بیابان.. یا من عاقل شدهام! هرکدام که درست باشد، احتمالا برمیگردد به عوارض بالا رفتن سن:)
Posted by froogh at 10:37 PM
September 12, 2005
ورزش
لذتی که از کلاس ایروبیک میبرم در حال حاضر با هیچ لذت دیگری قابل مقایسه نیست. مربیمان زیبا، پرانرژی و در ضمن مراقب همه است. سلیقهاش در انتخاب موسیقی حرف ندارد. گاهی به کل یادم میرود در حال ورزشم. بواداهابار یکی از علایق اوست که حالی میدهد برای ایروبیک که نگو و نپرس.
میدانید؟ آهای شماها که ورزش نمیکنید!! لذت وافری را از روح و جسمتان دریغ کردهاید. توی این کلاس زنان میانسالی هم هستند. اما به نظرم برای شروع ایروبیک سنین قبل از چهل مناسبند و بعد از آن باید یوگا کار کرد. بنابراین اگر لفت بدهید، یک وقتی میبینید دیگر زمان را از دست دادهاید.
....
Posted by froogh at 9:50 PM | Comments (17)
September 11, 2005
من بدو، زمان بدو!
تا ویر نوشتنم از بین نرفته باید تند تند بنویسم! یک موسیقی خوشگل هم از زیبا شیرازی می گذارم تا هم کمک کند شتابم کم شود، هم بکگراند تایپم باشد.
دوباره شتاب زیادی پیدا کردهام. فکر میکنم از عوارض قطع دارو باشد. بار قبل هم که دارو را قطع کردم همین شد. اما آن وقت ورزش را جدی نگرفته بودم. حالا سعی میکنم با شدت ورزش کنم تا جلوی این انرژی زیاد را بگیرم. هی آپ و داون میشوم. گاهی افسرده و گاهی پر شتاب عین موشک. امیدوارم ادامه نیابد وگرنه باز سرو کارم به دکتر میافتد.
قطع دارو هم زمان شد با آمدن مادرم که کمک بسیار خوبی بود برای جلوگیری از رها شدن در فاز افسردگی. حالا هم مدام به خودم انرژی مثبت میدهم و گاهی هم از آن ور دیوار میافتم و سرعتم از زمان واقعی بیشتر میشود. بلای بدیست این سایدافکتهای داروهای افسردگی.
....
این چند روز خوب بود. به جز امروز که از اول صبح به داد و فریاد و بد آوردن گذشت تا آخر وقت. هم من بد میآوردم و هم پدر ژپتو. دو ساعت آخر را به دادن انرژی مثبت به پدرژپتو گذراندم تا با آنهمه استرس به خانه نرود. جالب بود که کله صبح وقتی در حال خواندن دعای هر روز صبحم بودم، با خودم گفتم چه خوب که این مدت تحت حمایت خدا بودهام و اتفاق بدی نیافتاده. انگار خودم استعداد ویژهای در چشم زدن خودم دارم!
امروز بدترین رخداد این بود که برای نمونهگیری مقرر ماهانه محصول تولیدیمان، بازرس آمده بود و برای اولین بار طی این دو سال محصولمان را به خاطر رطوبت زیاد تایید نکرد. مدیر کارخانه میگفت که اصلا نمیداند چرا این مسئله پیش آمده، اما وقتی مواد ورودی به کارخانه را چک کردم فهمیدم یکی از موادمان اشکال داشته و چون کریستال بوده، بعد از مخلوط شدن در اثر گرمای محیط آب انداختهاست.گزارشمان را به وزارتخانه ندادهاند و مهلتی چند روزه برای تعویض بار گرفتهایم. ممکن بود حتی بازرس که نمونه راندوم میگیرد، متوجه نمیشد و ما حواله بار میگرفتیم و بعد از ارسال متوجه میشدیم و واویلا بود! چند میلیون تومان فقط خسارت هزینه حمل را باید میدادیم. بنابراین سمت مثبت قضیه را گرفتم و به مدیر کارخانه گفتم هیچ اشکالی ندارد و در عوض غصه خوردن همه بار را چک کند و اگر نیاز به اصلاح هست، درستش کند. هیچ دعوایی هم نکردم چون فکر کردم خوب است که بی ترس و واهمه مشکلات را به من بگوید و اگر باعث ترسش شوم، بعد از این پنهانکاری خواهد کرد. ( البته این درس عالی را از مدیرعامل مهربان قبلا یاد گرفته بودم.) خلاصه که باز هم به خیر گذشت.
چیزهای دیگر هم اتفاق افتاد. از جمله برای راهاندازی یک دستگاه کلی تجهیزات جانبی خریدهبودم که قرار بود همه را در تهران جمع کنیم و کارشناس نصب قبل از رفتن به اراک، آنها را در تهران چک کند تا اگر مشکلی باشد، همینجا رفع شود. برای جمع کردن و خرید تجهیزات چند روز با سرعت تلاش کردهبودم و امروز صبح که به شرکت آمدم فهمیدم تحصیلدارمان اشتباهی یک قطعه را فرستاده اراک. اول که داد زدم که چرا با بیدقتیاش کار را خراب کرده، اما زود خودم را جمع و جور کردم و گفتم حتما صلاحی بوده وگرنه این اتفاق جزو نادرترین چیزهایی بود که ممکن بود رخ بدهد. وقتی که آمد و معذرتخواهی کرد، گفتم اشکالی ندارد و میگذارم به حساب حجم زیاد کارهایش. بعد هم نزد پدر ژپتو مسئله را رفع و رجوع کردم تا مشکلی پیش نیاید.
خلاصه روز پرتنشی داشتیم. اگر اینهمه انرژی زیاد ناشی از قطع دارو در من نبود، در این لحظه احتمالا غش کرده بودم!
راستی این زیبا شیرازی هم شاهکاریست برای خودش!
Posted by froogh at 7:36 PM | Comments (7)
September 9, 2005
روز از نو، روزی از نو
خوب مادرم به سلامتی رفت. جایش خالیست.
...
خیلی دلم میخواهد وبلاگ بنویسم، اما انگار همه اتفاقات وقتی تنها هستم میافتند و در این مدت با مادرم، همه چیز روال عادی داشتهاست!
Posted by froogh at 10:11 PM | Comments (8)
September 7, 2005
وقتی تو گریه می کنی...
من خوبم. مادرم هست و روزها و شبهایم را سرشار از محبتش کرده.
...
چیزی بهقدر عطر و موسیقی برای من خاطرهساز نمیشود... امشب در اوج خوشی، ترانهای از ابی، مرا کشاند به یک سال و نیم قبل ... چه ساده میشود در عرض یک لحظه همه حال خوشت جایش را به حسی ببخشد که نمیدانی اسمش را چه بگذاری.. غم ؟یا ... ؟
Posted by froogh at 11:28 PM | Comments (9)
September 3, 2005
فامیلی که به درد جرز دیوار می خورند
به نظرم معنای تنهایی را آدمهای مجرد خوب میفهمند. شاید باید گفت مجرد و بیبچه. آخر زنان و مردان تنها و مسنی هم هستند که فرزندی دارند و از طرفی زوج خود را از دست دادهاند. خوشبختانه این گروه را نمیشود جزو دسته آدمهای تنها قرار داد. وقتی مجرد باشی از یک سنی به آن طرف، خودت میمانی و خودت. حالا تازه فهمیدهام اینکه گاهی میگفتم آدم همیشه تنهاست، حقیقت ندارد. تنهایی واقعی، جدا از این شعارهاست.
تنهایی واقعی یعنی وقتی نیمه شب بیمار میشوی، کسی نباشد تا لیوان آبی دستت بدهدبیآنکه امید بودن آن کس را داشته باشی. یعنی اینکه مثل من برای رفتن به ساختمان نیمهکارهای، دست راننده آژانست را بگیری و ببری.. یعنی اینکه بعضی شبها دور خودت بچرخی، حوصله اینترنت و کتاب و فیلم و گردش تک نفره اصلا در تو نباشد.. فقط بخواهی حرف بزنی.. آنهم با کسی که چشمانتان مستقیم در هم نگاه کنند. یعنی خیلی هوس غذای بیرون به سرت بزند و نهایتا یا از خیرش میگذری یا سر یک میز با یک دست ظرف مینشینی و هرچند غذا عالیست، اما برای تو طعمی نداشته باشد.
تنهایی واقعی را بسیار ساده میشود معنا کرد. گاهی آنقدر به سادگی عمق تنهایی را میفهمی که حیرتزده میشوی چرا تا آن موقع فکرش را نکرده بودی.
حالا من با همین تنهایی به سر میبرم. نه که شکایتی داشته باشم. فقط با خودم فکرمیکردم ازدواج به هیچ دردی که نخورد، یک مونس برای زمان پیریات دست و پا میکند یا بک بچه برایت میسازد که هرچند اعصابت را خورد و خمیر خواهد کرد، اما بلاخره کسی هست که بدانی هست.
سه هفته اخیر دوست نزدیکم رفته بود سفر. درست مثل همسری بودم که جفت غرغرویش برای مدتی تنهایش میگذارد و آن وقت دلش برای همان غرها لک میزند. من که از دست این دوست در زمان بودنش به ستوه آمدهبودم،روزهای آخرفقط دلم میخواست برگردد.
شرایط ما عین یکدیگر است. هردو جداشدهایم و خانوادههایمان مشهدند. خودمان هستیم و خودمان و یک کار که روزهای تعطیل دعا میکنیم زودتر شنبه برسد.( این هم یک تفاوت دیگر آدمهای تنها با آدمهای با کس و کار). حالا برگشته و خوشحالم که هست. قدر بودنش را تازه درک میکنم و سعی میکنم یادم باشد که گاه یک وجود غرغرو بهتر از وجود هیچکس است.
....
در راستای همین بیکسی، مادرم از فردا به مدت یک هفته نزدم میآید.. میدانم که تا سایه پدر و مادرم هست، هنوز قدمهای زیادی تا تنهایی مطلق فاصله دارم. پدر و مادر تنها کسانی هستند که به خاطر ما زندهاند نه به خاطر خودشان.
Posted by froogh at 10:40 PM | Comments (29)