« گروه درمانی | Main | فامیلی که به درد جرز دیوار می خورند »
چهارشنبه 9 شهریور 84 :: August 31, 2005
خدای بنده نواز
روزهای خوبیست. خدا را در کنارم حس میکنم و یاری بیپایانش را..
...
دیروز یکی از بهترین خبرهای عمرم را شنیدم. گل یاس، خواهرم، از خودش برایم گفت و از تغییرات زیادی که میخواهد در زندگیاش بدهد. سالهاست سعی میکنم به او بگویم برای درست شدن زندگی، خود آدم است که باید اصلاح شود. ایجاد تغییر در دیگران تقریبا محال است. دیروز پس از این همه سال به من گفت که باور کرده باید خودش را اصلاح کند. مطالعه را شروع کرده. کتاب هفت عادت مردمان موثر را همراهش همهجا میبرد و سعی میکند هر روز تمرین کند عامل باشد. گفت به این نتیجه رسیده که نه من و نه سایرین کاری برایش نمیتوانیم بکنیم و اگر میخواهد چیزی عوض شود، باید خودش تاثیرگذار شود و استقلال روحی و فکری بیاید. سعی میکند اثرپذیریاش را از حرف مردمان کم کند و به جای تمرکز بر توقعات سایرین برای خودش دلمشغولیهای مثبت بیافریند.
گل یاس لیسانس دارد و حالا هم دوباره در حال گرفتن لیسانس نقاشیست. میخواهد آموزش طراحی و راهانداختن یک گالری را در برنامهاش بگنجاند. کلاس یوگا برود و با خودش مهربانی کند. او گفت که تازه فهمیده سکوت چیزی را درست نمیکندو بسیاری از مسائل منفی زندگی را با سکوت ممتدش آفریده است. حالا وقتی از دست همسر عصبانی یا رنجیده میشود، به او میگوید که دوست دارد همیشه زندگی شیرینی داشته باشند و عاشق شوهرش باشد و از شوهرش میخواهد کمک کند تا به قعر چاه نیافتد.
هر وقت یاد حرفهایش میافتم، ناخودآگاه لبخندی بر لبم مینشیند.
...
امروز رفتهبودم قلعه حیوانات.مدت چهارسال پیاپی است که به آنجا رفت و آمد دارم. امروز متوجه شدم در مقایسه با سال اول، چقدر تغییرات مثبت رخ داده. تعداد دزدها و رشوه بگیرها در حال کاهش است. از دوسال قبل تاکنون، با پاکسازی یک مدیر ارشد که سر دسته دزدها بود، اتفاقات خوبی افتاده است. مدیران جدید و آدمهای معدود سالمی که روی کار آمدهاند، نقاط حساس را تشخیص داده و جلوی بسیاری از خلافها را گرفتهاند.
به عنوان مثال یکی از بدترین قسمتها واحد حمل و نقل بود که جواز حمل محصول را صادر میکند. مسئول قبلی با گرفتن نیم تا پنج سکه، بسته به تناژ بار، تعیین مقصد میکرد. ممکن بود کارخانهات در مشهد باشد و اگر سکه را ندادهبودی، مقصدت را مرز غربی کشور تعیین میکرد. مدیر جدید با برنامهریزی مناسب و سهمیه بندی، محصولات را برای استانهای مجاور میفرستد. بنابراین اعمال سلیقه از بین رفته و آدمهای فاسد به اهدافشان نمی رسند. درست مثل خانهای که از فرط کثافت و شلختگی مامن موش و سوسک بوده و حالا صاحبخانه جدید با زدودن نقاط آلوده، شر این جانوران را کم کردهاست.
...
و یک خبر خوب دیگر برای خودم: امروز دکتر افتخار گفت که دیگر لازم نیست دارو بخورم و کاملا خوبم:)
Posted by froogh at August 31, 2005 10:27 PM
نظر
راستی یه چیزی دکتر افتخار در بیمارستان که مریض می بینه اعتقادی به روانکاو و مشاوره نداره... یعنی همه مریض هاش رو با دارو درمان می کنه... اون یه ماهی که من شاگردش بودم نشد یه بار به مریضی بگه برو پیش رواشناس.. حتی در بیمارستان نواب به اون عظمت یک دونه روانشناس هم نبود!
در مورد مریض های مطبش چه طوره؟
Posted by: اروس at September 8, 2005 9:32 PM
خواندن حتی یک پست تو را از دست نمی دهم فروغ.برای خودت و خواهرت خوش حالم
Posted by: صاحب فراموش خانه at September 3, 2005 11:37 AM
سلام فرغ جان همه حرفات يه طرف خط أخرهم يه طرف از اينكه حالت خوبتر شده خيلي خوشخال شدم
شادزي
Posted by: كامران at September 1, 2005 10:12 PM
خيلي خوشحالم كه داروها را به كل كنار گذاشتي.بايد اين كتاب كه انقدر ازش تعريف مي كني را بخرم و بخونم . من هم احتياج دارم با خودم مهربانتر باشم و دست از توي سر خودم كوبيدن بردارم.
Posted by: ساحل افتاده at September 1, 2005 6:59 PM
سلام
تو با خداي خود انداز كار و دل خوشدار
كه رحم اگر نكند مدعي خدابكند
....
روزهاي خوبت مستدام باد
Posted by: درويش بينوا at September 1, 2005 12:23 PM
منهم فلوكستين مي خوردم . خيلي ناگهاني خودم همه داروهامو قطع كردم ... آلپرزولام رو كه مي خوردم همش خواب آلود بودم و اين موضوع بيشتر آزارم مي داد .هيچ وقت هم به حرف دكترم براي رفتن به مشاوره گوش ندادم.نمي دونم چرا؟شايد چون فكر مي كردم خودم همه چيز رو مي تونم مثل روز اول كنم...
Posted by: raha at September 1, 2005 11:42 AM
با اين لحن نوشته و مثبت پراکني و پيشرفت . .معلومه که خوبه خوب هستيد . . خدا را شکر
Posted by: shaar at September 1, 2005 9:44 AM
برای خواهرت خیلی خوشحالم! اثر مثبت وجود تو بوده!
Posted by: اروس at August 31, 2005 11:53 PM
Good News...
Posted by: فرانک at August 31, 2005 11:18 PM