« * | Main | panic attack »

یکشنبه 30 مرداد 84 :: August 21, 2005 

روزهای خوش زندگی

دیروز از سفر برگشتم. عالی بود و مفید. رفع خستگی کردم و کلی هم با فندق و پسته خوش گذرانی کردیم. بازی‌های جدید یادشان دادم. بازی‌های کودکی خودم را، مثل نقطه‌بازی و نون بیار کباب ببر. بار اول را خودم برنده می‌شدم و بارهای بعد را فرصت می‌دادم تا برنده شوند. هربار که نزدم می‌آمدند، همان کاغذ نقطه‌بازی دفعه قبل همراه‌شان بود و با ذوق فراوان که هم شامل من می‌شد و هم شامل آنها، دوباره بازی می‌کردیم. مادرشان هم خوشحال بود که لااقل برای یک ساعت از جیغ و فریاد و دویدن‌هایشان خلاصی می‌یافت!
...
امروز بعد از مدتها به پرسنل دفتر مرکزی پاداش دادم. از مدتها قبل فکر کرده‌‌بودم شب تولد امام علی هدیه‌ای بدهم هم به مناسبت تنها عید مذهبیی که از ته دل دوستش دارم، هم به مناسبت تشکری برای زحمات بچه‌ها. چقدر آدم‌ها می‌توانند متفاوت باشند. همه چند بار تشکر کردند و خوشحالی‌شان را بروز دادند. برعکس مدیر‌مالی و حسابداری قبلی‌مان که پاداش را نوعی وظیفه تلقی می‌کردند و سر کم و زیادش حرف می‌زدند. البته که این هدیه از طرف شرکت و مخصوصا از طرف مدیرعامل مهربان داده شد که صاحب همه مال و اموال شرکت است، اما لذت دادنش را من بردم و آن‌قدر کیف کردم که انگار خودم گرفته‌ام. اول برج هم به بچه‌های کارخانه پاداش می‌دهم. مدیرعامل مهربان همان اول که پیشنهادش را دادم گفت پرسنل کارخانه را فراموش نکنی.. سود سال قبل را گرفته‌ایم و این سهم کوچکی‌ست از بابت آن‌همه زحمت بی‌دریغ کسانی که در سختی و شادی همراه‌مان بودند.
...
دوره دوم دارو درمانی افسردگی را به پایان رسانده‌ام. به پیشنهاد دکتر در حال قطع تدریجی دارو هستم. سال قبل، قطع دارو عوارض بدی برایم داشت. از قبیل عصبانیت و پرخاشگری زیاد. امسال سعی کرده‌ام با کمک ورزش از دست این عوارض خلاص شوم. امیدوارم موفق شوم، گرچه ته دلم دوست ندارم دارو را قطع کنم. قرص ده میلی‌گرمی فلوکسیتین همراه خوبی در این دو سال بود. اگر مطمئن می‌شدم ادامه دادنش عارضه‌ای ندارد، ترجیح می‌دادم تمام عمر آن را بخورم و دیگر دچار panic attack و افسردگی نشوم. بدترین چیزی که در عمرم تجربه کرده‌ام panic attack  لعنتی‌ست.

Posted by froogh at August 21, 2005 7:13 PM

نظر

لطفا در مورد علامت های این بیماری می شود مختصری توضیح دهید .مدتی است شبها اصلا نمی توانم بخوابم واحساس می کنم تمام رگهای زیر چشم وداخل سرم در حال ترکیدن است وحتی حال دکتر رفتن هم ندارم

فروغ: چشم . در پست بعد می نویسم.

Posted by: من at August 22, 2005 10:05 PM

سلام
نمي دونم از كي عادتم شد كه وبلاگتو نگاه كنم فقط مي دونم كه الان مدتهاست صبحها به محض اينكه كوچولومو مي خوابونم اينجا مي آم و مطلبتو مي خونم. درسته كه ما احتمالا اختلاف سني زيادي نداريم و درسته كه من تو زندگي خيلي موقعيت خوبي دارم از نظر كار و تحصيل و ... اما نمي دونم چرا تو شكل آرزوهاي مني دلم مي خواد وقتي به سن تو رسيدم بتونم همينقدر قوي مهربون و اروم باشم. تو منو ياد اين شعر سپهري مي ندازي "وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت

Posted by: مريم at August 22, 2005 1:47 PM

خیلی این پستت چسبید. من برات به عنوان یه زن مستقل خیلی احترام قائلم و با اینکه بعضی وقتا که شاکی میشی دلم میگیره اما به عنوان آدمی که دورش زنهای اهل کار بیرون زیاد بوده اند میفهمم که چقدر باید برات سخت باشه بعضی وقتا. ممنون که ما رو شریک همه اش میکنی...شادی و غم.

Posted by: pantea at August 22, 2005 9:05 AM

فروغ جان خوب شد که یادآوری کردی از بابت فراموش کاری من در گذاشتن لینک بلاگت معذرت می خواهم.چون بلاگ رولینگم از بین رفته بود هر بلاگی که در ذهنم بود اضافه کردم

Posted by: رکسانا at August 22, 2005 8:46 AM

ایشالا زودی خوب می شی

Posted by: هما at August 21, 2005 10:00 PM

اميدوارم دكتر من هم هر چه زودتر داروهايم را كم كند.يك مقدار كم كرده اما هنوز بايد روزي 75 ميلي زولفت و يك پروپونالول 10 بخورم.خوشبختانه قرصهاي شب را قطع كرده اما اينها هنوز كم نشده.خوشحالم كه سفر انقدر توي روحيه ات تاثير داشت . شادي را هميشه برايت مي خواهم.

Posted by: ساحل افتاده at August 21, 2005 8:34 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟