« فیلتر اصول گرا | Main | خدا یک عقلی بدهد »
جمعه 14 مرداد 84 :: August 5, 2005
کمی سانسور
يک ساعت است که در حال امتحان کردن ليست ۱۰۴ تايي فيلترشکنها هستم. براي دستيابي به آن، مي توانيد سراغ اين وبلاگ برويد: بلاگ نوشت.
کار کردن با آنتيفيلتر حوصله زيادي ميخواهد. ماشاءالله عين بسياري از امورات ديگرمان، وقت اينترنت بازيمان هم بايد صرف گذر از حواشي شود. از اين ليست، شايد بيش از ۸۰ درصدش را نتوانيد باز کنيد چون خودشان فيلتر شدهاند، اما اگر وقت و حوصله و اينترنت مجاني داشته باشيد، سرانجام به يکجايي خواهيد رسيد.
اگر طي چند روز آينده بلاگ رولينگ کماکان بسته بماند، مجبور ميشوم ليست وبلاگهاي دوستداشتنيام را به همان شکل قديم، کنار صفحه بنويسم. کار سختي است البته.
ببينم.. شماها مشکل مرا داريد؟ اگر نداريد، با کدام آياسپيها کار ميکنيد که مثل سه تا آياسپي من متحجر نيستند؟
....
دختر خالهام براي گرفتن مدرک دکترا از دو دانشگاه آمريکا پذيرش گرفته. حالا هم رفته تا ويزا بگيرد. از آنجايي که آدم خوش شانسيست و به عقيده من جزو آن دسته آدمهاييست که در ايران تلف ميشوند، فکر ميکنم موفق شود.
هميشه اين جور وقتهاست که دلم ميخواهد يکبار ديگر به دنيا بيايم. اين جور وقتهاست که يادم ميافتد به همه شعارهايي که دادهام، شک کنم و از خودم سوال کنم آيا واقعا از سر اعتقاد به ماندن در سرزمين مادري، نرفتم يا از سر تنبلي و نداشتن پشتکار؟ و همين وقتهاست که جوابم گزينه دوم ميشود.
آدمهاي کمي در دنيا وجود دارند که خودشان را براي مملکتشان يا هدفشان ايثار کنند. مطمئنا من از آن دسته نيستم. ايثار و از خودگذشتگي به عقيده من نياز به پيشينهاي بسيار قوي دارد. آنقدر که بتواند همه دنياي شخصيات را برايت بيارزش کند و تو را از فرديتت به ديگر انديشي برساند. کار سادهاي نيست... بگذريم..
خواستم بگويم که به دخترخالهام، به تصميمش، به پشتکارش و به آيندهاي که پيش روي دارد و به خاطر زحمتي که کشيده مستحق آن است، حسادت ميکنم. و سعي ميکنم يادم بماند که هيچوقت گناه ماندنم در ايران را به گردن مملکتم نياندازم. که اگر آدم باشم، همه دنيا سراي من است.. من نرفتم چون عرضه رفتن را نداشتم. يا نرفتم چون ميترسيدم از اينکه هستم بدتر شوم و حسرت امروز را بخورم. من نرفتم چون هم تنبل بودم و هم ريسک پذير نبودم.
Posted by froogh at August 5, 2005 11:38 AM
نظر
جواب منو یکی بده
هر انچه فراوانتر می شود با ارزش تر می شود و هر انچه با از رشتر می شود ارزانتر می شود
Posted by: امیر at May 3, 2006 3:06 AM
اینون برای خودم نوشتم که یادم نره باید ریسک کرد...
ترس از چی؟!
می دونی قدرت ریسک کردن یکی از توانایی های شخصیه
گیرم ریسک کنیم و چیزیم از دست بدیم..
مگه چی میشه؟!
درسرگذشت ادم های بزرگ ببین چندبار زمین خوردن!
...
برای حفظ شرایط کنونی خودمون رو از تجربه های ناب و دیدن دنیاهای
جدید محروم می کنیم...
فقط بحث رفتن به جای دیگه نیس ها... هر تجربه جدید و هر تغییذ وضعیتی...
Posted by: اروس at August 7, 2005 2:15 PM
سلام. شما از سپنتا استفاده می کنید؟
فروغ: بله.. گاهی. اما اون هم بلاگ رولینگ رو فیلتر کرده.
Posted by: فرهنگ at August 6, 2005 10:18 AM
خیلی به آدم انرژی مثبت میده وقتی میبینی چقدر آدم مثل خودت تنبل و ترسو هستند. من 30 سالمه هنوز دارم برای رفتن سبک سنگین میکنم و میدونم که این سبک سنگین کردن حداقل تا 15 سال دیگه ادامه داره... راستی میدونستی یکی از ریاضیدانان بزرگ تا سن 40 سالگی از ریاضی چیزی نمیدونست و دوست ریاضیدانش رو مسخره میکرد؟ ما یه فامیل داریم تو سن 53 سالگی برای اولین بار قلمو دستش گرفت و تا الان حدود 10 سال گذشته چند تا نمایشگاه گذاشته و .... خلاصه همیشه وقت برای تنبلی هست!
Posted by: بزرگ at August 6, 2005 12:37 AM
...مثل همیشه از نوشته ات لذت بردم
می دونی فروغ عزیز همون طور که گفتی یکی از دلایل
این که سراغ وادی های جدید نمی ریم ترس هاییه که داریم
..
ترس از اینکه تلاشمون به نتیجه نرسه... چیز ایی که الان داریمو از دست بدیم.. از پس شرایط جدید بر نیایم..
...تحت فشار قرار بگیریم و غیره
باید این ترس ها رو اذعان کرد و
برای بر طرف کردند هر کدومشون یک ارزش درونی داشت...
مثل اعتماد به نفس... پشتکار...
ایمان به نتیجه گرفتن و...
...
اگه من به جای تو بودم برای اینکه یک عمر
این قضیه
برام بار ذهنی نشه حتما این کارو می کردم!
فروغ : کاش جای تو بودم ولی من ترسیوتر از این حرفهام!
Posted by: اروس at August 5, 2005 7:10 PM
سلام. همچين کلمهی نرفتم رو تکرار میکنی که انگاری ديگه دير شده و اصلاْ نميتونی بری! بابا جون من! ماهی رو هر وقت از آب بگيری، بخاطر تازه بودنش کيلوئی ۲۰۰۰ تومان تو بازار قيمت داره!!
فروغ: حسین جان، هر کاری سن خودش رو داره . در سن 36 سالگی از نوشروع کردن همه چیز برای من خیلی سخته.ضمنا برای پابلیش نظرت باید کمی صبر کنی تا من بیام و اونو approveکنم.
Posted by: hossein at August 5, 2005 6:55 PM
فرارايانه كارت خوبيه . بلاگ رولينگ رو با اون مي توني باز كني.
فروغ : ممنون .. حتما امتحان می کنم.
Posted by: ساحل افتاده at August 5, 2005 4:18 PM
فروغ جان شما ؛ همیشه زمزمه های مرا فریاد می کنید!
یا شاید اسم این ها زمزمه نباشد ؛ در حد یک فکر ، یا چالش ذهنی....
امیدوارم ، ده سال بعد به خودم این حرفها رو نزنم...
.ممنون که می نویسید
فروغ : سمیرای عزیز .. شاید یک حسن وبلاگ این باشه که آدمهایی مثل من از دغدغه های دیروزشون می نویسن که امروز دغدغه دختری به سن توست. شاید بشه کمی ازش استفاده کرد.گرچه تجربه های زندگی اصولا فردی ست و همه دوست دارن راه رو از نو برن.
Posted by: سمیرا at August 5, 2005 4:18 PM
وقتي مي بينم توي نظرخواهيت نوشتي با من حرف بزن دوست دارم يه چيزي بگم حتي اگه چيزي براي گفتن نداشته باشم.
فروغ: تو لطف داری .. منم برای همین نوشتم که با من حرف بزن. :*
Posted by: ساحل افتاده at August 5, 2005 4:15 PM