« روزهای خوش زندگی | Main | افسردگی-افسردگی دو قطبی »

دوشنبه 31 مرداد 84 :: August 22, 2005 

panic attack

فکر مي‌کنم کمي توضيح درباره اين بيماري مفيد باشد. پنيک اتک نوعي اظطراب شديد است که همراه با بي‌خوابي و نفس تنگي‌ست. براي من دقيقا شبيه تجربه مرگ بود. هربار دچارش مي‌شدم فکر مي‌کردم هوا براي تنفس ندارم و روحم در کالبد جا نمي‌گيرد. اولين بار نيمه شب که حالم بد شد، به بيمارستان رفتم. درست قادر به توضيح مشکلم  نبودم. دکتر ديازپام تزريق کرد اما نه تنها خوابم نبرد بلکه بدتر شدم. گريه شديد که فکر کنم از شدت وحشت از مردن بود، رهايم نمي‌کرد. روشن شدن هوا کمکم کرد تا به‌تدريج بهتر شوم.
چندين بار بعد از آن به دکتر مراجعه کردم. پزشک‌هايي مختلف از قبيل عمومي و متخصص غدد که براي تيروييد تحت درمانش بودم. هيچ کدام تشخيص درست ندادند و همان ديازپام را تجويز کردند که بي‌فايده بود. کم‌کم بي‌خوابي‌هايم شديد شد. به طوري‌که شب‌ها تا ساعت سه بيدار مي‌ماندم و صبح را مي‌خوابيدم. با اينکه ايام عيد بود و نزد خانواده بودم، اما عدم تنهايي کمکي نکرد. تنها چاره‌اي که براي خودم پيدا کرده‌بودم، چت کردن نيمه شب و وبلاگ‌خواني بود. بايد به نحوي سرم گرم مي‌شد تا وحشت را فراموش مي‌کردم.
وقتي دچار پنيک اتک بودم، حس مي‌کردم فضاي منزل برايم تنگ است. اوايل فکر کردم به خاطر کوچکي خانه‌ام اين حس را دارم. اما رفتن به خانه بزرگ پدري هم دردي را دوا نکرد. يک بار توي قطار حالم بد شد و با اين‌که هم‌سفر داشتم به شدت به گريه افتادم. بدترين وقت بود. امکان رهايي از آن فضاي بسته برايم نبود و تا صبح مردم تا به مقصد رسيديم.
سرانجام در يکي از چت‌هاي شبانه با دوست پزشکي، فهميدم نام بيماري‌ام پنيک اتک است و بايد به روان‌کاو مراجعه کنم. در همين هير و وير دچار افسردگي شديد شدم ويک روز وقتي مجله‌اي را ورق مي‌زدم توضيح مفصلي درباره افسردگي و پنيک اتک خواندم. شرايط من با حاد‌ترين وضعيتي که در مقاله نوشته‌شده بود مطابقت داشت و موکدا توصيه شده‌بود بايد به روان‌پزشک و روان‌کاو مراجعه کرد. اين شد که سر از مطب دکتر پيپي در‌آوردم و بعد هم بلافاصله دارو‌درماني را شروع کردم.
ابتداي دارو‌درماني شرايط افسردگي بدتر مي‌شود و مخصوصا پنيک اتک در دو هفته اول مرتب بروز مي‌کند، اما پس از دو هفته بهبودي با سرعت خودش را نشان مي‌دهد، به طوري‌که هزاربار روان‌کاو و روان‌پزشک‌تان را سجده خواهيد کرد.
يادتان باشد افسردگي و اظطراب نوعي بيماري‌ست که درمان دارد. به سادگي سرماخوردگي. بسيار راحت مي‌توان از شر آن خلاص شد. و بازهم يادتان باشد گرچه کمک اطرافيان و فهم آنها در بهبود حال شما موثر است، اما خودتان مهم‌ترين کسي هستيد که بايد بخواهيد و به خودتان کمک کنيد. مراجعه به پزشک، ادامه دادن مصرف داروها، ورزش و قطع کردن معاشرت افرادي که انرژي منفي خود را به شما تزريق مي‌کنند، مهم است. وقتي دچار افسردگي مي‌شويم، انگار وارد باتلاقي شده‌ايم که دلمان مي‌‌خواهد در آن بي دست‌و پا زدن بميريم. بايد يک انرژي مفصل اوليه براي تکان دادن خود در اين باتلاق مصرف کنيد. بقيه کارها را مشاور و دارو درست مي‌کنند و به سرعت به وضعي مي‌رسيد که خودتان به خودتان کمک کنيد.
علت مراجعه سريع من به روان‌پزشک اين بود که تنها زندگي مي‌کردم و فکر کردم خيلي زود است در اين سن سر از آسايشگاه در‌آورم ، خودکشي کنم يا در بهترين حالت کارم را ول کنم و سربار خانواده‌ام شوم.

Posted by froogh at August 22, 2005 11:35 PM

نظر

من 42 سال سن و حدودبيست سال پيش سردرد داشتم كم كم در اثر ادامه سردرد ناتوان و گيج شدم و يواش يواش سخت غمگين و افسرده و دچار طپش قلب شدم پزشكان زيادي رفتم و داروهاي دياز پام و ... به من مي دادند و پروپرانولول و ... با پروپرانولول اوايل كمي خوب مي شدم اما دچار ضعف مي شدم فقط گاهي درمانهاي كلوميپيرامين و مدتي هم فلوكستين مصرف ميكردم و امي تريپ تيلين مدت ششماه خوردم ناگهان قطع كردم حالم از قطعي دارو بد شد و از آن به بعد گاهي گاه فلوكستين مي خورم ولي دچار فشار خون بالا مي شوم سالهاست همين حلاتي كه فروغ در اول صفحه توضيح داده دچار هستم حتي نمي توانم از ترس حالات خفگي در ماشين يا در اتوبوس يا شب در راه سفر بروم و دچار خفگي و تنگي نفس در شب و در اتوبوس و يا در قطار و يا جاهاي تنگ دچار مي شوم احساس
تنگ بودن فضا و خفه شدن دارم و طپش قلب شديد و درد سينه و درد سمت راست شكم ورگهاي سينه ام و هميشه احساس ضربان قلب و درد در سمت قلب و درد رگهاي سينه دارم وزوز گوش بيحالي شديد و فشار خون بالا و نداشتن ميل به كار و گردش و تفريح و .... دچار يبوست زياد هستم بطور طبيعي دفع مزاج ندارم گاهي يك هفته طول مي كشد وبار ها نوار قلب و اكو و عكس سينه و قلب گرفته ام و سونوگرافيهاي زياد از شكم و عكس روده و ازمايشهاي زياد دادم هيچ يك مثبت نبود مي گفتند سالم هستي ديگر خسته شده ام حال رفتن به دكترها هم ندارم اين اواخر درد مقعد و بيرون زدن روده دچار شده ام مي گويند بايد عمل شود كه از عمل مي ترسم از هيچ چيز لذت نمي برم چه كنم لطف برايم اميل بزنيد كمكم كنيد سپاسگزاز خواهم بود

Posted by: زاگرس at March 23, 2006 8:11 PM

من هم دچار افسردگی هستم... این دومین باره که این طوری میشم و تا حد مرگ ناامید و بی انگیزه هستم.حدود یک هفته و نیمه که فلوکستین مصرف میکنم و راستش هنوز متوجه تأثیرش نشدم، به همین خاطر گفتم شاید با اینترنت بتونم بفهمم که کی قراره این دارو تأثیرشو بذاره!! که به نوشته های شما برخوردم و خیلی خوشحال شدم... از اینکه انگار تنها نیستم و حداقل میتونم از تجربیات دیگران استفاده کنم. افسردگی واقعا بد دردیه... خدا نصیب نکنه. خوشحال میشم برام ایمیل بزنید.

Posted by: پردیس at February 16, 2006 9:47 AM

با سلام
میشه ادرس وبلاگتونو برام میل بزنید؟
در ضمن لطفا ادرس و شماره تلفن دکتر پیپی رو هم برام میل بزنید.
از اطلاعات مفیدتون متشکرم.
خواهشن همین حالا میل بزنید.
ممنون

Posted by: مونا at February 8, 2006 2:07 PM

سلام فروغ گرامی من هم افسر دگی دارم.........اون که گریه میکنه یک درد داره ..اون که میخنده هزار درد داره

Posted by: مرتضی at December 6, 2005 6:13 PM

با سلام
من هم از وقتی نامزد کردم از حدود یک ماه پیش یکباره در منزل همسرم دچار اضطراب شدیدی شدم که هنوز نیز آزارم میدهد. تجربه ای در حد مرگ .
لطفا از تجربیات خود برایم بگویید.در حال حاضر فلوکستین و آلپروزولام مصرف می کنم .

لطفا برایم ایمیل بزنید.

Posted by: simin at November 7, 2005 8:22 AM

با سلام
من هم از وقتی نامزد کردم از حدود یک ماه پیش یکباره در منزل همسرم دچار اضطراب شدیدی شدم که هنوز نیز آزارم میدهد. تجربه ای در حد مرگ .
لطفا از تجربیات خود برایم بگویید.در حال حاضر فلوکستین و آلپروزولام مصرف می کنم .

Posted by: simin at October 24, 2005 9:41 AM

فروغ جان اگر سوء تفاهمی در سوال مطرح شده پیش آمده عذر میخواهم منظور من دلایلی بود که ممکن است در ایجاد این بیماری موثر باشداز اینکه حالتان کاملا خوب شده خوشحالم اما کسانی هستند در وضعیت استرس شدیدتر از شما قرار دارند اما دچار پنیک اتک نمیشوند اگر ممکن است برایم ایمیل بزنید راجع به خصوصیات شخصیت تان بگویید از جمه اینکه چقدر خیال پرداز هستید یا اینکه فرد ایده الیستی هستید واینکه ایا اهل دستکاری در واقعیت هستید تا انجا که از نوشته هایتان فهمیدم اهل هنر هستید ایا در این زمینه تحصیل میکنید؟ علت پنیک اتک فقط استرس نیست اینرا جدی بگیرید امیدوارم این سوالات دخالت محسوب نشود در ضمن این اطلاعات محفوذ خواهد بود منتظر کمک شما هستم

Posted by: reza at September 5, 2005 1:08 AM

صفحه تمام شد ببخشید.همانطور که گفتم برای من علت این بیماری مهم است من حلالا از او ترسی ندارم و چیزهای زیادی از او یاد گرفته ام چیزهائی به قیمت یک عمر زندگی ناگفته نماند که نیچه هم حمله های مشابهی داشته میداند که دیونوسوس الهه مرده و دوباره زنده شده است همان اتفاقی که در پنیک اتک می افتد البته ارتباطی بین افسردگی و این بیماری وجود دارد ولی در مردان ممکن است بدون وروود به فاز افسردگی باشد و در زنان اگر افسردگی جدی گرفته نشود ممکن است دچار افسردگی و پنیک بطور توامان شوند منتظر کمک شما هستم

فروغ: رضا جان.. من تا به حال هیچ نوع موادی استفاده نکرده ام. . علت پنیک اتکم بحران های استرسی بسیار شدید در یک مدت زمان کوتاه بود که باعث فشار زیاد به اعصابم شد.وبعد هم درمان شدم.دارو برایم بسیار موثر بود. البته فقط فلوکسیتین که ضد افسردگی ست خوردم. اما چون خوابم مرتب شد حالم را بهتر کرد. ورزش هم به شدت کمک می کند.

Posted by: reza at September 4, 2005 11:53 AM

مطلب شما را در باره پنیک اتک خواندم من 31 سال دارم ومدت 5 سال است با سیکلهای مختلف دچار حمله ها پنیک میشوم تمام داروهای مربوط به این بیماری را میشناسم من اسمش را گذاشته ام سایه مرگ و حالا روی این بیماری و از همه مهمتر علت ان تحقیق میکنم میخواستم در باره خصوصیات فردی شما بیشتر بدانم واینکه تا چه حد فردmorbidinal (متمایل به مرگ)هستید آیا حتی برای یکباراز مواد higherامثل ماری جوانا(حشیش)استفاده کرده اید در یاداشتهای این صفحه خواندم که عده ای این بیماری فیل افکن را با دلتنگیها اشتباه میگیرند داشتن اطلاعات از این بیماری به بیمار ارامش خواهد و اینکه بداند فعلا و با این بیماری نخواهد مرد البته پزشکان اغلب اطلاعات کمی از این بیماری دارند و بهترین چیزی که از یک پزشک شنیده ام اینست که در این بیست دقیقه تمام سلولهای مغز تا سر حد مرگ شروع به فعالیت میکنند

Posted by: reza at September 4, 2005 11:33 AM

khoondam nevehtehato foroogh,rast migan adam be shak miofte! in matalebi ro ham ke dadi kheyli mofid bood, be nazaret in makhsoose sene khasiye? be har hal man barat arezooye salamati mikonam :)
فروغ:
دوست عزیز .. بهتره شک نکنی. اگه شک داری مطمئن باش که حالت خوبه. عوارض افسردگی مشخصه. مخصوص سن خاصی هم گمون نکنم باشه.

Posted by: marmar at August 24, 2005 9:29 PM

متشکر از توضیحاتتان.به عقیده من شما انسان موفقی هستید وقتی با مشکلات به این نحو برخورد می کنید مشخص هست که باهوش وخلاق هستید

فروغ: مرسی دوست عزیز. امیدوارم توضیحات به درد بخور باشند

Posted by: مهرو at August 24, 2005 9:29 PM

Thanks a lot. Your information is very ueful. I have just recently started floxetine 20mg, I doesn't help. should I wait more? I try to help myself but it is very difficult.I'm so sorry I can't write here in Persian. Wish you best of luck, take care my dear. bye.
فروغ: برات ایمیل زدم.

Posted by: banoo at August 24, 2005 4:27 PM

che khoob ke up kardi foroogh :) hanooz nakhoondam,
poste akharam ro didi? agar che midoonam webloge mano kheyli kam sar mizani, vali ye mail hayi vasam miyad, siasi... asabamo be ham mirize... YUCK! khoda be kheyr begzaroone

Posted by: marmar at August 24, 2005 3:11 PM

سلام،
چه کار خوبی کردی که این مطالب را نوشتی. من تجربه مشابهی در مورد افسردگی دارم، که خوشبختانه برطرف شد، آن هم با کمک فلوکستین و البته پزشک مهربانم. باهات موافقم که مؤثرترین فرد برای بهبود حال فرد، خود اوست. باید بهبود را با تمام وجود خواست و کمی حوصله و پشتکار داشت؛ بهبود حاصل می شود. پایدار باشی.

به سوسکی: افسردگی نوسانی، نوع خاصی از افسردگی است که به آن دوقطبی گفته می شود. به دارودرمانی نیاز است، و اگر دارویی بازدهی کارت را پایین آورد، شاید بهتر باشد، داروی دیگری را امتحان کنی. ممکن است لازم باشد چند بار داروی مصرفی تغییر کند. در ضمن بر اساس تجربه یکی از دوستانم ظاهراً داروهای خارجی از مشابه ایرانی خود مؤثرترند.

فروغ:
دوست خوبم.. خوشحالم که الان خوبی.. دباره افسردگی دو قطبی هم باید بگم که نشانه هاش تا حد زیادی فرق می کنه. مخصوصا حالت توهم که در افسردگی معمولی وجود نداره و بی خوابی بسیار شدیدتر.شاید مفصل درموردش بنویسم.

Posted by: فرانک at August 24, 2005 3:10 PM

خوندن نوشته ات یه کم آدم را به شک می ندازه!!!!!حتماً یه سر به دکتر می زنم.

فروغ: شک نکن لطفا. مطمئن باش که خوبی مگر اینکه نشانه های واضحی داشته باشی.

Posted by: نرجس at August 24, 2005 11:26 AM

با سلام

میشه خواهش کنم آدرس این دکتر را برای من هم بدی ؟

ممنون

فروغ : حتما. برای اطلاع همگی در وبلاگ می نویسم.

Posted by: بحر خزر at August 24, 2005 10:53 AM

همان که نوشتی. به مرگ در باتلاق می ماند. مرسی فروغ جان

فروغ: سلام لولیتای عزیز.. امیدوارم هیچ کس هیچ وقت دچار نشه.

Posted by: لولیتا at August 23, 2005 12:03 PM

حرفاتون منطقی و درسته.
ولی از افسردگی در اومدن خیلی همت میخواد.
پارسال اینکارو کردم ولی باز دارم گیر می افتم.
بسکه منابع انرژیمون کمه.

فروغ:
درسته همت می خواد و انگیزه. چه انگیزه ای بهتر از اینکه حیفه جوونی مونو با بدترین حال بگذرونیم؟
راستی ورزش یادت نره. بسیار مفیده. ورزشهای هوازی.

Posted by: narges at August 23, 2005 11:12 AM

از ته دل اميدوارم از شر اين بيماري تا آخر عمر راحت بشي ... بد كوفتيه ... من فقط يك بار يه همچين بلائي سرم اومد ...
فروغ:
خوشحالم که خوبی.:)

Posted by: دختر كولي at August 23, 2005 9:44 AM

قبلا از آذر یک بار آدرس و تلفن این دکتر پیپی رو
گرفتم و بعد گمش کردم الان شدیدا بهش احتیاج دارم میتونی دوباره بدی؟ توی تخت طاووس یا عباس آباد بود آره؟
فروغ: آدرس رو دوباره می دم . همراه با شماره تلفن.

Posted by: بزرگ at August 23, 2005 1:57 AM


تو چه زن شجاع و قابل احترامی هستی فروغ . من به تو افتخار می کنم

فروغ: مرسی نارنج عزیز. می بوسمت.

Posted by: نارنج at August 23, 2005 12:48 AM

ممنون از اطلاعات خوبت فروغك...
وضع من به شدت تو نيست ولي مثل نمودار سينوسي افسردگيم ميايد و ميرود... دارو در بحبوحه طلاق كمك بود ولي بعد از يكسال روي كارآيي شغلي ام تاثير منفي داشت و ناچار به قطع دارو شدم. شروع كردم به ايجاد سرگرمي و ورزش... بهبودي ها موقت بود و هنوز هست و هنوز هر از گاهي دچار ان حال و هواي مردن در باتلاق كه مثل زدي ميشوم و اينكه كالبدم براي روحم تنگ است و نفس كم مياورم و ميخواهم فرياد بزنم و يا در گوشه اي تنها گريه كنم...
بازم ممنون از اطلاعات مفيدت.
يا مهر،

--سوسكي
فروغ:

سوسکی عزیزم.. نوشان در افسردگی برای اکثر آدمهایی که دچارش هستن وجود داره. فکر می کنم حتما لازم نباشه دارو بخوری وقتی همیشگی نیست. ورزش بسیار عالیه. من از ورزش بیش از مشاوره نتیجه گرفتم.

Posted by: sooski at August 23, 2005 12:36 AM