« July 2005 | Main | September 2005 »

August 31, 2005

خدای بنده نواز

روزهای خوبی‌ست. خدا را در کنارم حس می‌کنم و یاری بی‌پایانش را..
...
دیروز یکی از بهترین خبرهای عمرم را شنیدم. گل یاس، خواهرم، از خودش برایم گفت و از تغییرات زیادی که می‌خواهد در زندگی‌اش بدهد. سال‌هاست سعی می‌کنم به او بگویم برای درست شدن زندگی، خود آدم است که باید اصلاح شود. ایجاد تغییر در دیگران تقریبا محال است. دیروز پس از این همه سال به من گفت که باور کرده باید خودش را اصلاح کند. مطالعه را شروع کرده. کتاب هفت عادت مردمان موثر را همراهش همه‌جا می‌برد و سعی می‌کند هر روز تمرین کند عامل باشد. گفت به این نتیجه رسیده که نه من و نه سایرین کاری برایش نمی‌توانیم بکنیم و اگر می‌خواهد چیزی عوض شود، باید خودش تاثیر‌گذار شود و استقلال روحی و فکری بیاید. سعی می‌کند اثرپذیری‌اش را از حرف مردمان کم کند و به جای تمرکز بر توقعات سایرین برای خودش دل‌مشغولی‌های مثبت بیافریند.
گل یاس لیسانس دارد و حالا هم دوباره در حال گرفتن لیسانس نقاشی‌ست. می‌خواهد آموزش طراحی و راه‌انداختن یک گالری را در برنامه‌اش بگنجاند. کلاس یوگا برود و با خودش مهربانی کند. او گفت که تازه فهمیده سکوت چیزی را درست نمی‌کندو بسیاری از مسائل منفی زندگی را با سکوت ممتدش آفریده است. حالا وقتی از دست همسر عصبانی یا رنجیده می‌شود، به او می‌گوید که دوست دارد همیشه زندگی شیرینی داشته باشند و عاشق شوهرش باشد و از شوهرش می‌خواهد  کمک کند تا به قعر چاه نیافتد.
هر وقت یاد حرف‌هایش می‌افتم، ناخودآگاه لبخندی بر لبم می‌نشیند.
...
امروز رفته‌بودم قلعه حیوانات.مدت چهارسال پیاپی است که به آنجا رفت و آمد دارم. امروز متوجه شدم در مقایسه با سال اول‌، چقدر تغییرات مثبت رخ داده. تعداد دزدها و رشوه ‌بگیرها در حال کاهش است. از دوسال قبل تاکنون، با پاکسازی یک مدیر ارشد که سر دسته دزدها بود، اتفاقات خوبی افتاده است. مدیران جدید و آدم‌های معدود سالمی که روی کار آمده‌اند، نقاط حساس را تشخیص داده‌ و جلوی بسیاری از خلاف‌ها را گرفته‌اند.
به عنوان مثال یکی از بدترین قسمت‌ها واحد حمل و نقل بود که جواز حمل محصول را صادر می‌کند. مسئول قبلی با گرفتن نیم تا پنج سکه، بسته به تناژ بار، تعیین مقصد می‌کرد. ممکن بود کارخانه‌ات در مشهد باشد و اگر سکه را نداده‌بودی، مقصدت را مرز غربی کشور تعیین می‌کرد. مدیر جدید با برنامه‌ریزی مناسب و سهمیه بندی، محصولات را برای استان‌های مجاور می‌فرستد. بنابراین اعمال سلیقه از بین رفته و آدم‌های فاسد به اهداف‌شان نمی رسند. درست مثل خانه‌ای که از فرط کثافت و شلختگی مامن موش و سوسک بوده و حالا صاحب‌خانه جدید با زدودن نقاط آلوده، شر این جانوران را کم کرده‌است.
...
و یک خبر خوب دیگر برای خودم: امروز دکتر افتخار گفت که دیگر لازم نیست دارو بخورم و کاملا خوبم:)

Posted by froogh at 10:27 PM | Comments (9)

August 28, 2005

گروه درمانی

لطفا کسانی که به پیاله بهار لینک داده‌اند، آدرس آن را به این آدرس جدید تغییر بدهند. بهار به خاطر فیلتر بودن پیاله در ایران، این تغییر را انجام داده‌است.
....
از ابتدای سال فکر کردم چون حالم خوب است، برنامه‌های مشاوره را قطع کنم و بنابراین دکتر بیرشک را رها کردم. مشکلی نداشتم و بارهای آخر وقتی نزدش می‌رفتم، حرف‌های روزمره بود.
طی یک ماه اخیر که قرار شده فلوکسیتین را کنار بگذارم، زیاد خوب نیستم. کمی گیج شده‌ام. نمی دانم خشم‌های زودگذرم همیشه بوده‌اند و حالا نسبت بهشان حساسیت نشان می‌دهم یا این‌که قطع دارو اثر‌گذار بوده؟ از طرفی دیگر خبری از شادی لذت‌بخشی که با دارو عایدم می‌شد، نیست. باز هم مطمئن نیستم وضعیتی که دارم طبیعی‌ست یا نه؟ شاید هردوحال گذرا باشند. اما نگرانم که از بین نروند و باز محتاج دارو شوم. سعی می‌کنم ورزش کنم و خودم را در موارد زیادی به بی‌خیالی بزنم. ورزش کمک زیادی می‌کند تا استرس‌هایم کم شوند اما در کل خوش‌اخلاق نیستم. خوابم با کوچک‌ترین علتی به هم می‌ریزد و کوتاه و منقطع می‌شود. کابوس هم که دیگر افتضاح!! البته هی به خودم امید می‌دهم که دو ماه دیگر که اثر دارو کاملا از بدنم پاک شده‌باشد، عوارض قطع آن‌را سپری کرده‌ام. به نظر می‌رسد بهتر است دوباره مشاوره را شروع کنم تا بار انرژی مثبتم زیاد شود. در این حالت گذر ورزش به تنهایی کمک نمی‌کند.
این‌بار ترجیح می‌دهم مشاوره را با روش گروه‌درمانی شروع کنم. دکتر صنعتی گروه‌های خوبی دارد اما طوری‌که شنیده‌ام، گروهی که خودش لیدر آن است، بهترین گروه است و عضو جدید نمی‌گیرد. دکتر مجد هم کلاس‌های دیگری دارد که باید در موردش تحقیق کنم. بدم نمی‌آمد اگر وقت کافی داشتم کلاس‌های بنیان را امتحان می‌کردم. اما دروغ چرا؟!! خیلی گران است!
به هرحال اگر کسی تجربه گروه‌درمانی مفیدی دارد، ممنون می‌شوم در موردش برایم بنویسد.

Posted by froogh at 7:56 PM | Comments (16)

August 27, 2005

وقت تلف کن متمدن

«نويسندگان وبلاگ‌نويس»
حرف زدن با مردم يا وقت‌كشي اينترنتي؟
ديدگاه‌هاي منيرو رواني‌پور، جعفر مدرس صادقي، اسدالله امرايي، عباس معروفي و داريوش آشوري

متاسفانه با حرفهای داریوش آشوری بدجوری موافقم.:(

Posted by froogh at 10:38 PM | Comments (2)

بی ربط به هم

۱-برای پست افسردگی-افسردگی دوقطبی، نویسنده خوب وبلاگ یک پزشک کامنتی گذاشته‌اند که نکات تکمیلی و اصلاحی آن رادر اینجا کپی می‌کنم:
درباره افسردگی دو قطبی یا بای پولار ذکر چند نکته را ضروری می دانم:
نوشته اید که "عوارض واضحی مثل توهم و پرت و پلا حرف زدن دارد" در حالی که لزوما این طور نیست و این علایم را در هر بیمار دچار افسردگی بای پولار نمی توانید پیدا کنید،بسیاری تنها احساس انرژی فوق العاده در دوره مانیای خود می کنند،پرت و پلا نمی‌گویند،فقط بیشتر حرف می زنند و سرعت ادای کلمات و جملاتشان بالا می رود.این بیماری شایعتر از آن چیزی است که فکر می کنیم.در میان دانشجویان هم شیوع زیادی دارد.نشده که همدوره ای داشته باشید که دو هفته منظم و درسخوان شود و در هر بحثی شرکت کند و بعد از دو هفته حال رفتن به دانشگاه را نداشته باشد؟مسلما وی دارد علایم افسردگی دو قطبی را نشان می دهد.لزوما اینها علایم واضح توهم و افکار پارانویید را ندارند . و حتما نباید اینگونه کیسها را محدود به موارد شدید آن بدانیم.
به جز این نکته پستتان بسیار خوب بود و جای تقدیر داردو در رابطه با تمسخر بیماران مبتلا به اختلالات روانی باید بگویم چندی پیش حرفهای نسنجیده تام کروز در رابطه با بیماران روانی و داروهای روانپزشکی دردسر زیادی برایش ایجاد کرد و تا مدتی مجلات مختلف روی سخنان وی فوکوس کرده بودند و نوشته های اعتراض آمیز می نوشتند.این نحوه برخورد غرب با این مسئله است  ولی در جامعه ما حتی به روانپزشکان نگاه ویژه ای می شود چه برسد به بیماران !

۲-امروز عصر وقتی از شرکت بر‌می‌گشتم، حدود ساعت ۵و نیم، توی خیابان وزرا صدای فرهاد و آهنگ یک شب مهتاب او را شنیدم! صدا از بلندگو پخش می‌شد و به احتمال زیاد مربوط به بلندگوی مسجد ولیعصر که نزدیک پارک ساعی‌ست، بود. یک فکر بد در عرض یک ثانیه از ذهنم گذشت: نکند گنجی مرده باشد؟؟؟ 

3-امروز از سایت پنجره‌ها تماس گرفتند تا درخواست خرید بلیط را چک کنند! نه به این‌همه تمدن و نه به آن وضعیت فروش بلیط فنز!! چه می‌شد برای فنز و تئاتر آقای بیضایی هم فروش آن لاین داشتیم؟


۴-دیشب رفتم و فیلم بید مجنون را دیدم. جالب بود. عالی نبود ولی برای من که همیشه به دنبال نشانه‌ها می‌گردم، پر از نشانه بود. مدتهاست به خاطر قسم بزرگی که خورده‌ام، دلم می‌خواهد یک جوری از دست خدا زیرآبی بروم.. هی به او می‌گویم لطفا چشمانت را ببند و بی خیال قسم من برای یک ساعت بشو! اما هربار اتفاقی می‌افتد و تصمیمم عملی نمی‌شود. نمی‌دانم.. یک جوری با این فیلم انگار شهودم به من می‌گفتند یادت باشد که قسم بزرگی که خورده‌ای چقدر قیمت دارد.. کلا از خیر زیر‌آبی رفتن گذشتم..هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم اگر خدا بی‌خیال قسمم نشود، اصلا عرضه تحمل عواقب کار را ندارم.

۵-از دو سه ماه قبل به خاطر حرف ناسنجیده‌ای که جایی زده‌بودم، در انتظار پیامد بودم. از آن سازها بود که صدایش بعد در‌می‌آمد. امروز بلاخره صدای بدش را شنیدم و باز صدبار خودم را لعنت کردم که چرا کاملا اوضاع را نسنجیدم. افتضاحی که به بار آورده‌ام، خیلی بد است. سعی کردم خودم را از تک و تا نیاندازم. از آن مواردی‌ست که عذرخواهی کار را بدتر می‌کند و بنابراین باید دست پیش بگیرم تا پس نیافتم. از صمیم قلب دلم می‌خواست جایی برای عذرخواهی گذاشته‌بودم اما می‌دانم که وضع بدتر می‌شود. لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود. یکی از بدترین خصلت‌های من دخالت در کارهایی‌ست که ربطی به من ندارد. دلسوزی‌های بی‌مورد، خصوصا دخالت در زندگی‌های زناشویی، جایی که ظرایف زیادی شرایط را می‌سازند، بدترین کاری‌ست که یک نفر می‌کند.

Posted by froogh at 6:13 PM | Comments (5)

August 26, 2005

پنجره ها

تئاتر فنز را که نشد ببینیم. حالا تئاتر پنجره ها کار فرهاد آییش قرار است به روی صحنه بیاید. کارهای آییش هم بسیار دیدنی ست. خوشبختانه این آقا با استفاده از تمدن بلیط می فروشد!

Posted by froogh at 12:25 AM | Comments (11)

August 24, 2005

افسردگی-افسردگی دو قطبی

امشب یک مربی ورزش جدید برایمان آمد. بر خلاف قبلی سرشار از انرژی مثبت و هیجان.  بعد از ورزش یکی به او گفت: خسته نباشید. گفت: لطفا بگو شاد باشی! خسته نباشی بار منفی داره!
قبل از رفتن به کلاس تصمیم داشتم با توجه به ایمیل‌ها و کامنت‌های شما درمورد افسردگی و نوع دو قطبی آن بنویسم. بعد از کلاس گفتم بهتر است درمورد موضوعی که بار مثبت دارد، بنویسم. حالا دوباره با خواندن کامنت‌ها  باز فکر می‌کنم با ذکر چند نکته  بار منفی افسردگی را تقسیم کنیم، بد نباشد:)
راستی .. جواب کامنت‌های پست قبل را داده‌ام.
نکته اول:
من روان شناس نیستم. چیزهایی که می‌نویسم به خاطر وسواس زیادم هنگام بیمار شدن و خواندن مطالب گوناگون درباره بیماری‌ست. شاید خیلی چیزهایی که می‌گویم منطبق با علم پزشکی نباشد. اما قصدم صرفا کمک است.
نکته دوم:
افسردگی همان قدر که ساده درمان می‌شود، به همان سادگی هم روی روابط شغلی و عاطفی آدم اثر منفی می‌گذارد. شما ممکن است مدام از اطرافیان‌تان بشنوید که افسرده هستید و باید به دکتر بروید و بعد هی این مسئله را انکار کنید. انکار کمکی نمی‌کند. بهتر است قضیه را حل کرد. دوست پزشک من که دچار افسردگی‌ست با نوسان خلقش همه را به ستوه آورده اما مصر است که حالش کاملا خوب است. این اصرار بی‌خود تنها کاری که کرده، دور کردن همه دوستان و آشنایانی‌ست که تحمل‌شان به سر آمده.
نکته سوم:
مراحل ابتدایی افسردگی نیاز به دارو ندارد و با داشتن یک مشاور خوب و تلقین مثبت، فعالیت‌های شادی‌بخش، یک سفر خوب و ورزش درست می‌شود. ولی اگر دکترتان تشخیص داد که باید دارو درمانی شوید، این مسئله کاملا ضروری‌ست که باید و باید و باید دوره دارو را تکمیل کنید. قطع داروهای افسردگی عوارض خطرناک روحی و روانی دارد. ضمنا دوره فلوکسیتین حدود نه ماه است ولی بعد از یک ماه فکر می‌‌کنید خوب شده‌اید و آن‌قدر سرشار از انرژی خواهید بود که دارو را با تجویز خودتان کنار می‌گذارید. لطفا اگر عرضه ندارید دوره را تحمل کنید، از همان اول بی‌خیالش شوید.
نکته چهارم:
در مورد من افسردگی شدید این طور خودش را نشان داد که گریه کردن مدام داشتم. سرکار، توی خانه، توی خیابان. روزهای آخر حتی صبح با گریه شدید از رختخواب خارج می‌شدم و صبحانه را با اشک می‌خوردم. دست خودم نبود. کم خوابی، تغییرات مشهود وزن، پرخاش‌گری و نوسان خلق از عوارض افسردگی هستند.
نکته پنجم:
افسردگی دو قطبی کاملا با افسردگی ساده فرق دارد. داروهای آن هم متفاوت است. اولا در اکثر موارد ژنیتیک ‌می‌‌باشد، دوما عوارض واضحی مثل توهم و پرت و پلا حرف زدن دارد. طوری که بیمار فکر‌می‌کند با عالم ماوراء طبیعت در ارتباط است. نوسان خلقش بسیار شدید است. بسیار شدید! طوریکه یک حالت افت روحی شدید و بعد شادی بسیار شدید و بی‌دلیل پیدا می‌شود. آن‌قدر که همه اطرافیان متوجه‌می شوند. ضمنا اولین نشانه‌اش عدم خواب به مدت چند شبانه‌روز است و پر حرفی بسیار زیاد( که واضح است. ) زندگی عادی کاملا مختل می‌شود و بیمار رفتار خطرناک دارد. فکر‌میکنم کسانی که می‌خوانیم به خانواده‌ خود تجاوز کرده‌اند یا کسانی که به خاطر جنون آنی فرد نزدیک‌شان را کشته‌اند، یا فکر می‌کنند جن در روح کسی حلول کرده وباید کشته شود و از این قیبل رفتارهای عجیب، دچار مراحل حاد افسردگی دو قطبی بوده‌اند.
در این بیماری فرد از چیزهایی حرف می زند که شما نمی‌بینید. نشانه‌هایش بسیار نزدیک به اسکیزوفرنی‌ست و خیلی از دکترها این دو را اشتباه می‌کنند.
برای بیمار آنچه اهمیت دارد، این است که اطرافیان به سرعت متوجه شوند و او را به دکتر برسانند. به خاطر اینکه انرژی مثبت بیمار در این حال خیلی زیاد است، خودش عقیده دارد خیلی خوب است و ممانعت می‌کند اما این مسئله اولین ضرورت است.
دومین مورد مهم برای بیمار دور کردن او از موارد خطرناک مثلا رفتن به بیرون از منزل یا رانندگی‌ست. (چون قدرت واکنش سریع را از دست می‌دهد.)
سومین مورد این است که به هر طریقی هست باید بیمار را وادار به خوردن دارو کرد. دارو درمانی و عدم قطع آن بسیار مهم است.
چهارمین مورد: نگران نباشید ... این بیماری هم درمان دارد. البته نه قطعی ولی کاملا می‌شود تحت کنترل باشد. داروی اصلی آن لیتیوم است و برای اکثر بیماران باید در طول عمر مصرف شود. در صورت قطع دارو یا در صورت بروز مشکلات غیر مترقبه مثل فوت اطرافیان که بیمار را دچار شوک روحی می‌کند، امکان عود بیماری هست.
ضمنا اگر کسی دچار این بیماری‌ست بهتر است با اطرافیان نزدیکش مثل هم اتاقی خوابگاهش مطرح کند و علائم را به او بگوید تا به سرعت او را به دکتر برسانند. همین طور حتما کسی که می‌خواهد با بیمار ازدواج کند باید مطلع باشد، چون داشتن یک همراه خوب برای مدت سه هفته حاد بیماری بسیار کمک کننده است. و از طرفی اگر کسی نداند، با دیدن علایم بیمار خیلی می‌ترسد و وحشتش ممکن است باعث شود دیگر راضی به ادامه زندگی نباشد. روان‌پزشک بیمار بهترین کسی‌ست که می‌تواند در حالت عادی وضع را برای پارتنر تشریح کند و روش کمک رسانی را هم بگوید.
پنجمین مورد:
هیچ وقت به بیمار روانی نخندید. متنفرم از برنامه تلوزیونی سخیف ما که برای خنداندن مردم از مطب روان‌پزشک استفاده می‌کنند و بیماران روانی را به سخره می‌گیرند. من به چشمم دیده‌ام که‌ خانواده‌ای که دارای یک بیمار اسکیزوفرنی بود با دیدن یکی از این کمدی‌های احمقانه چطور اشک می‌ریخت.
سعی کنید به عنوان روشن‌فکر به اطرافیان خود بفهمانید همان طور که کسی ممکن است دچار دیابت شود و تمام عمر دارو مصرف کند، ممکن است به خاطر شیزوفرنی یا اسکیزوفرنی یا افسردگی دو قطبی تمام عمر دارو بخورد. اکثر بیماری‌های روحی علل ارثی دارند. ازدواج فامیلی آن را تشدید می‌کند. ولی فرزندی که دچار این بیماری‌ست ناخواسته مبتلا شده. به او نخندید. کمکش کنید. تنهاش نگذارید. مثل وبا و طاعون مسری نیست. مجبورش نکنید بیماری خود را پنهان کند. اگر این تابوی رفتن به مطب روان‌پزشک در جامعه وجود نداشت، اگر بیمارن روحی تا این حد تحقیر نمی‌شدند، بسیاری از ازدواج‌ها با پنهان کاری خانواده‌ها انجام نمی‌شد و این همه اتفاقات وحشتناک را در روزنامه‌ها نمی‌خواندیم.
ششمین نکته:
دزدی هم با چراغ بهتر است چه برسد به دانستن اطلاعات مفید. در اینترنت سایت‌های بسیاری درمورد افسردگی و انواع آن هست. با یک جستجوی ساده همه را خواهید دید. اگر دارویی برایتان تجویز شده، بهتر است درباره‌ ساید افکتش مطلع باشید. اگر بیماری‌تان افسردگی دوقطبی یا " بای پولار " تشخیص داده شده، از آن فرار نکنید.. در موردش بخوانید و بدانید . با دانستن شما به بیماری محاط خواهید شد نه برعکس. بی بی سی اطلاعات مفیدی دارد.
کتاب‌های بسیار خوبی هم هست که از انتشارات رشد می‌توانید بخرید. اکثرشان ترجمه دکتر قرچه داغی‌ست. بیشتر اطلاعاتی که درباره افسردگی دوقطبی نوشتم از طریق اطلاعات یکی از همین کتاب‌هاست.
روان‌پزشک اول من بعد از اینکه با قطع فلوکسیتین دوباره پرخاش‌گری‌ام بروز کرد، تشخیص داد که امکان دارد دچار افسردگی دو قطبی باشم و لیتیوم تجویز کرد. از آنجا که بنده بسیار جان عزیزم، روزهای زیادی را در این مورد مطالعه کردم و بعد با مشورت دکتر پیپی، روان‌پزشک فعلی ام را انتخاب کردم . دکتر جدید گفت که تشخیص اشتباه بوده و عوارض آن را ندارم. اما حداقل فایده‌ای که برایم از یک هفته لیتیوم خوردن عاید شد، شناخت یک بیماری بود.
نکته هفتم :
فکر می‌کنم همه دوست دارید دکتر پیپی را بشناسید. ایشان دکتر بهروز بیرشک هستند. برای خیلی ها آدرس را ایمیل کرده‌ام اما این‌جا می‌نویسم تا اگر کسی خواست مراجعه کند :
ولی‌عصر. ظفر. مقابل پارک کاج. تلفن:۸۸۷۸۸۱۳۶
روان‌پزشک خوبم هم دکتر افتخار است که شاید خیلی ها مصاحبه او را در مورد سکس در مجله انیترنتی کاپوچینو یادشان باشد. مطب ایشان:
کلینیک روان‌پزشکی. خیابان میرعماد . کوچه14 .پلاک 10 است.تلفن: 88744538 و به خاطر شلوغی زیاد باید حتما حدود سه هفته قبل وقت بگیرید.
سلامتی بزرگ‌ترین نعمت خداست. سلامت باشید.

پیوست:

آدرس دقیق و شماره دکتر افتخار را پیدا و اصلاح کردم.

یادم رفت بگویم که ورزش مشابه فلوکسیتین عمل می کند و سروتونین در مغز آزاد می کند . البته ورزشهای هوازی مثل ایروبیک. بدن سازی با دستگاه آن تاثیر را ندارد.

ضمنا گوش دادن به موسیقی مخصوصا موسیقی کلاسیک بسیار مفید است.

Posted by froogh at 11:11 PM | Comments (19)

August 22, 2005

panic attack

فکر مي‌کنم کمي توضيح درباره اين بيماري مفيد باشد. پنيک اتک نوعي اظطراب شديد است که همراه با بي‌خوابي و نفس تنگي‌ست. براي من دقيقا شبيه تجربه مرگ بود. هربار دچارش مي‌شدم فکر مي‌کردم هوا براي تنفس ندارم و روحم در کالبد جا نمي‌گيرد. اولين بار نيمه شب که حالم بد شد، به بيمارستان رفتم. درست قادر به توضيح مشکلم  نبودم. دکتر ديازپام تزريق کرد اما نه تنها خوابم نبرد بلکه بدتر شدم. گريه شديد که فکر کنم از شدت وحشت از مردن بود، رهايم نمي‌کرد. روشن شدن هوا کمکم کرد تا به‌تدريج بهتر شوم.
چندين بار بعد از آن به دکتر مراجعه کردم. پزشک‌هايي مختلف از قبيل عمومي و متخصص غدد که براي تيروييد تحت درمانش بودم. هيچ کدام تشخيص درست ندادند و همان ديازپام را تجويز کردند که بي‌فايده بود. کم‌کم بي‌خوابي‌هايم شديد شد. به طوري‌که شب‌ها تا ساعت سه بيدار مي‌ماندم و صبح را مي‌خوابيدم. با اينکه ايام عيد بود و نزد خانواده بودم، اما عدم تنهايي کمکي نکرد. تنها چاره‌اي که براي خودم پيدا کرده‌بودم، چت کردن نيمه شب و وبلاگ‌خواني بود. بايد به نحوي سرم گرم مي‌شد تا وحشت را فراموش مي‌کردم.
وقتي دچار پنيک اتک بودم، حس مي‌کردم فضاي منزل برايم تنگ است. اوايل فکر کردم به خاطر کوچکي خانه‌ام اين حس را دارم. اما رفتن به خانه بزرگ پدري هم دردي را دوا نکرد. يک بار توي قطار حالم بد شد و با اين‌که هم‌سفر داشتم به شدت به گريه افتادم. بدترين وقت بود. امکان رهايي از آن فضاي بسته برايم نبود و تا صبح مردم تا به مقصد رسيديم.
سرانجام در يکي از چت‌هاي شبانه با دوست پزشکي، فهميدم نام بيماري‌ام پنيک اتک است و بايد به روان‌کاو مراجعه کنم. در همين هير و وير دچار افسردگي شديد شدم ويک روز وقتي مجله‌اي را ورق مي‌زدم توضيح مفصلي درباره افسردگي و پنيک اتک خواندم. شرايط من با حاد‌ترين وضعيتي که در مقاله نوشته‌شده بود مطابقت داشت و موکدا توصيه شده‌بود بايد به روان‌پزشک و روان‌کاو مراجعه کرد. اين شد که سر از مطب دکتر پيپي در‌آوردم و بعد هم بلافاصله دارو‌درماني را شروع کردم.
ابتداي دارو‌درماني شرايط افسردگي بدتر مي‌شود و مخصوصا پنيک اتک در دو هفته اول مرتب بروز مي‌کند، اما پس از دو هفته بهبودي با سرعت خودش را نشان مي‌دهد، به طوري‌که هزاربار روان‌کاو و روان‌پزشک‌تان را سجده خواهيد کرد.
يادتان باشد افسردگي و اظطراب نوعي بيماري‌ست که درمان دارد. به سادگي سرماخوردگي. بسيار راحت مي‌توان از شر آن خلاص شد. و بازهم يادتان باشد گرچه کمک اطرافيان و فهم آنها در بهبود حال شما موثر است، اما خودتان مهم‌ترين کسي هستيد که بايد بخواهيد و به خودتان کمک کنيد. مراجعه به پزشک، ادامه دادن مصرف داروها، ورزش و قطع کردن معاشرت افرادي که انرژي منفي خود را به شما تزريق مي‌کنند، مهم است. وقتي دچار افسردگي مي‌شويم، انگار وارد باتلاقي شده‌ايم که دلمان مي‌‌خواهد در آن بي دست‌و پا زدن بميريم. بايد يک انرژي مفصل اوليه براي تکان دادن خود در اين باتلاق مصرف کنيد. بقيه کارها را مشاور و دارو درست مي‌کنند و به سرعت به وضعي مي‌رسيد که خودتان به خودتان کمک کنيد.
علت مراجعه سريع من به روان‌پزشک اين بود که تنها زندگي مي‌کردم و فکر کردم خيلي زود است در اين سن سر از آسايشگاه در‌آورم ، خودکشي کنم يا در بهترين حالت کارم را ول کنم و سربار خانواده‌ام شوم.

Posted by froogh at 11:35 PM | Comments (22)

August 21, 2005

روزهای خوش زندگی

دیروز از سفر برگشتم. عالی بود و مفید. رفع خستگی کردم و کلی هم با فندق و پسته خوش گذرانی کردیم. بازی‌های جدید یادشان دادم. بازی‌های کودکی خودم را، مثل نقطه‌بازی و نون بیار کباب ببر. بار اول را خودم برنده می‌شدم و بارهای بعد را فرصت می‌دادم تا برنده شوند. هربار که نزدم می‌آمدند، همان کاغذ نقطه‌بازی دفعه قبل همراه‌شان بود و با ذوق فراوان که هم شامل من می‌شد و هم شامل آنها، دوباره بازی می‌کردیم. مادرشان هم خوشحال بود که لااقل برای یک ساعت از جیغ و فریاد و دویدن‌هایشان خلاصی می‌یافت!
...
امروز بعد از مدتها به پرسنل دفتر مرکزی پاداش دادم. از مدتها قبل فکر کرده‌‌بودم شب تولد امام علی هدیه‌ای بدهم هم به مناسبت تنها عید مذهبیی که از ته دل دوستش دارم، هم به مناسبت تشکری برای زحمات بچه‌ها. چقدر آدم‌ها می‌توانند متفاوت باشند. همه چند بار تشکر کردند و خوشحالی‌شان را بروز دادند. برعکس مدیر‌مالی و حسابداری قبلی‌مان که پاداش را نوعی وظیفه تلقی می‌کردند و سر کم و زیادش حرف می‌زدند. البته که این هدیه از طرف شرکت و مخصوصا از طرف مدیرعامل مهربان داده شد که صاحب همه مال و اموال شرکت است، اما لذت دادنش را من بردم و آن‌قدر کیف کردم که انگار خودم گرفته‌ام. اول برج هم به بچه‌های کارخانه پاداش می‌دهم. مدیرعامل مهربان همان اول که پیشنهادش را دادم گفت پرسنل کارخانه را فراموش نکنی.. سود سال قبل را گرفته‌ایم و این سهم کوچکی‌ست از بابت آن‌همه زحمت بی‌دریغ کسانی که در سختی و شادی همراه‌مان بودند.
...
دوره دوم دارو درمانی افسردگی را به پایان رسانده‌ام. به پیشنهاد دکتر در حال قطع تدریجی دارو هستم. سال قبل، قطع دارو عوارض بدی برایم داشت. از قبیل عصبانیت و پرخاشگری زیاد. امسال سعی کرده‌ام با کمک ورزش از دست این عوارض خلاص شوم. امیدوارم موفق شوم، گرچه ته دلم دوست ندارم دارو را قطع کنم. قرص ده میلی‌گرمی فلوکسیتین همراه خوبی در این دو سال بود. اگر مطمئن می‌شدم ادامه دادنش عارضه‌ای ندارد، ترجیح می‌دادم تمام عمر آن را بخورم و دیگر دچار panic attack و افسردگی نشوم. بدترین چیزی که در عمرم تجربه کرده‌ام panic attack  لعنتی‌ست.

Posted by froogh at 7:13 PM | Comments (6)

August 18, 2005

*

۱-نوشتن پست قبل به منزله جدي گرفتنش نبود. ديده بودم خيلي جاها اين کامنت را گذاشته‌اند، فکر کردم بهتر است باز شود تا همه ببينند شروع آفتي بيش نيست.
۲-چند روزي‌ست تهران نيستم. نزد خانواده خوش‌ مي گذرد، آن‌قدر که يادي از اينترنت نکنم. براي همين ايميل‌هاو کامنت‌ها را دير ديدم. ببخشيد که مدتي طول کشيد تا اينجا ظاهر شد.
۳-مشهد با اين آي اس پي که کار مي‌کنم تقريبا همه جا بسته است. راحت!!

Posted by froogh at 9:24 AM

August 15, 2005

؟؟؟

آقا یا خانمی که برای پست قبل، بی نام کامنت گذاشته اید و تهدید کرده اید، جوابتان را بخوانید و لطفا درست توضیح بدهید.

Posted by froogh at 5:54 PM | Comments (12)

August 14, 2005

این نیز بگذرد

خیلی چیزها در زندگی هست که هنگام بودنشان عظمت داشتن‌شان را نمی فهمیم.. چیزهایی که می‌شود بسیار کوچک یا بسیار بزرگ باشند. کوچک مثل یک خواب آرام.. بزرگ مثل مادر و پدر.. عظمت این داشته‌ها را اغلب با نداشتن‌شان درک می‌کنیم.
سالها قبل بعد از اتفاق بزرگی که در زندگی‌ام رخ داد، معنای هستی برایم رنگ دیگری گرفت. مهم‌ترین درسی که از آن اتفاق گرفتم، لذت بردن از هر لحظه بود.. از داشتن هر چیز در همان وقتی که هست.. به این درس وفادار بودم و هستم.. حتی لقمه‌ای نان را که سق می‌زنم، فکر می‌کنم شاید روزی بیاید که توان این لذت را نداشته‌باشم. سعی می‌کنم با تمام ذرات وجودم و در عین هشیاری لذت ببرم. حتی یاد گرفتم سختی زندگی، هرچند بزرگ، ارزشش بیش از خود زندگی نیست. همه این‌ها را مرتب به خودم یاد‌آوری می‌کنم که نه این رنجی که می‌بری، ماندنی‌ست و نه آن لذتی که می‌بردی با تو ماند.. می‌گویم تا شاید تلخی درد را با شیرینی فکر گذرا بودنش تاخت بزنم..
...
گتسبی بزرگ را خواندم. فکر می‌کنم کتاب به زبان اصلی باید چیز شاهکاری باشد. موضوع کتاب جالب و پر کشش است. پرداخت همه اتفاقات و آدم‌ها به بهترین نحو انجام شده..  ترجمه کار مرحوم کریم امامی‌ست. بسیار سخت و پر از اصطلاحات عجیب و غریب که مفهوم‌شان در بار اول خواندن، برایم مشخص نشد. از آن دست کتاب‌هایی‌ست که ترجیح می‌دهم باز‌خوانی کنم.
داستان کتاب در مورد زندگی آدم نوکیسه‌ای‌ست که افکارش را بر‌پایه توهمی از یک عشق گذشته، بنا کرده و زمانی که با آن در زمان حال روبرو می‌شود، شالوده زندگی‌اش به هم می‌ریزد.
خواندنش را به همه کسانی که دنبال یک اثر خوب هستند توصیه می‌کنم. فقط کاش کسی مثل بهمن فرزانه یا پرویز داریوش یک‌بار دیگر آن را ترجمه می‌کرد.

Posted by froogh at 7:04 PM | Comments (9)

August 11, 2005

لالایی ناخواسته

ساعت پنج صبح است و دارم می روم ماموریت. صدای این دزدگیر لعنتی و بدتر از آن بی مسئولیتی صاحبش که دقیقا از دیروز ساعت هفت عصر تا همین الان روی روح و روانم راه می رود، کلافه کننده شده.. خوابی چهار ساعته همراه با نوای دزدگیر.

راستی دیشب هم خیلی خوش گذشت. جای بهار و مهران خالی.

Posted by froogh at 4:56 AM | Comments (6)

August 10, 2005

تنها

خدایا شکرت .. داره بارون می یاد.. چه خوب که بیدارم و بوی بارون رو حس می کنم.. چقدر دلم برای پاییز تنگ شده..

Posted by froogh at 12:32 AM | Comments (8)

August 9, 2005

خر

حذف شد.

Posted by froogh at 11:36 PM

August 8, 2005

نفس زندگی بخش دوست

شب و روز خوبی را گذراندم. بر عکس روز قبل که تنش های زیاد همه انرژی ام را تحلیل برده بود.. اما عجب کاری می کند این تمرینات ریلکسیشن. دست دکتر پی پی درد نکند که یادم داد! دیشب با کمک همین ها با آرامش زیادی خوابیدم.
امروز خوب بود. بودن با دوستان، همه انرژی ام برگرداند. روحم تازه شد. به همین نیاز داشتم. مرسی از همه شما که برایم شادی آفرین بودید و مرسی از تو دوست خوب که باعث این دور هم نشستن شدی.:)

Posted by froogh at 11:33 PM | Comments (7)

August 7, 2005

کجا رفتی خدا؟؟

دوباره دچار آن روحیه مزخرف شده‌ام. خواب‌های پراکنده و دل‌شوره‌های زیاد.. افکار منفی و دیدن هرچه بدی و کژی‌ست..
اصلا این حالم را دوست ندارم. دلم باز یک تغییر مثبت می‌خواهد .. چیزی مثل درس‌خواندن دوباره.. یک دوره آموزشی خوب.. یک سفر به طبیعت.. یک تئاتر..یک خرید مفصل زنانه.. یک مهمانی فامیلی گرم.. چند روز کنار پدر و مادر آسودن..
دلم به چیزهای ساده ای برای شاد شدن نیاز دارد و من به‌آسانی همه را از او دریغ کرده‌ام. هیچ حسی برای انجام هیچ‌کدام ندارم. خدایا کمی انرژی مثبت از آسمان برایم بفرست.

Posted by froogh at 9:09 PM

در امتداد شب

به چی فکر کنم ؟
به اپیدمی شدن وبا که در راه است؟
به موش‌های خیابان که هر روز زیباتر و شادتر می‌شوند؟
به فیلتر بلاگ رولینگ؟
به قلعه حیوانات که قرارداد ترکمن چای می‌بندد؟
به نداشتن هیچ نوع حامی از هیچ لحاظ در هیچ کجا؟
به گنجی که دوست ندارم بمیرد؟
و....
افکار بی‌خودیی هستند.. بی ربط به هم و بی ربط تر از آن به من که انگار همه چی هستم جز شهروند این مملکت ...
می‌دانید؟ امروز که پدرژپتو از حق و حقوق در اروپا حرف می‌زد، آن‌قدر همه چیز برایم دور از ذهن بود که گویی در رابطه با زندگی هزاره بعد در یک سیاره جدید حرف می‌زند.احساس بدبختی بدی دارم. احساس این‌که بدانی بدبخت هستی یک درد دارد و احساس این‌که بدانی بدبختی‌ات جاودانی‌ست دردی بدتر :(

Posted by froogh at 5:46 PM | Comments (10)

August 6, 2005

شروع بدبختی

۱-برای دیدن وبلاگ‌های پینگ شده می توان از سایت حسین درخشان استفاده کرد که کاش به ما هم یاد بدهد چطور بلاگ رولینگ دارد و فیلتر نیست!
اشکال سایت او این است که برای هر وبلاگ باید یک بار وبلاگ درخشان را باز کرد که البته فکر می کنم به خاطر بالا بردن هیت این کار را کرده وگرنه هر لینک رد پنجره جداگانه‌ای باز می‌شد.

ضمنا MT یک سیستم بلاگ رولینگ دارد که شاید مستقل از سیستم سابق باشد. فقط البته به درد MT داران می خورد. من هم بلد نیستم از آن استفاده کنم.
۲-امروز که روزنامه را می‌خواندم فکر کردم چهار سالی که در پیش رو دارم، فرصت خوبی برای استراحت است. فرصتی برای بی‌خیال شدن هرچه اخبار و روزنامه و اینترنت است! در عوض سرم را به فعالیت‌های دیگری مثل آموختن یک زبان تازه، یک هنر و خواندن کتاب‌هایی که همین روزها باید به کتاب‌فروشی بروم و برای روز مبادا جمع‌شان کنم و بیاورم به خانه، گرم خواهم کرد. دیگر نه تئاتری خواهیم داشت.. نه سینمایی..نه اینترنتی..اخبار را هم در این سیستم یک دست شده، هر جا بخوانی مایه سردرد است. بر می‌گردیم به دورانی که کتاب را از بازار سیاه انقلاب می‌خریدیم و فیلم را یواشکی به آقای فیلمی سفارش می‌دادیم.

Posted by froogh at 5:30 PM | Comments (9)

August 5, 2005

خدا یک عقلی بدهد

"خربزه ‌ای که می‌ خوريم پای لرز آن می‌ ايستيم، اين قدر ايران را تهديد نکنيد ... ايران تصميم خود را گرفته است و آمريکا و اروپا هر اقدامی انجام دهند به ضرر آنها تمام می ‌شود ... به حق محمد و آل محمد يک عقلی به همه بدهد و عقلی هم به اروپاييها و آمريکاييها بدهد که حداقل مصلحت خود را بشناسند".

Posted by froogh at 10:24 PM | Comments (3)

کمی سانسور

يک ساعت است که در حال امتحان کردن ليست ۱۰۴ تا‌يي فيلترشکن‌ها هستم. براي دستيابي به آن، مي توانيد سراغ اين وبلاگ برويد: بلاگ نوشت.
کار کردن با آنتي‌فيلتر حوصله زيادي مي‌خواهد. ماشاءالله عين بسياري از امورات ديگرمان، وقت اينترنت بازي‌مان هم بايد صرف گذر از حواشي شود. از اين ليست، شايد بيش از ۸۰ درصدش را نتوانيد باز کنيد چون خودشان فيلتر شده‌اند، اما اگر وقت و حوصله و اينترنت مجاني داشته باشيد، سرانجام به يک‌جايي خواهيد رسيد.
اگر طي چند روز آينده بلاگ رولينگ کماکان بسته بماند، مجبور مي‌شوم ليست وبلاگ‌هاي دوست‌داشتني‌ام را به همان شکل قديم، کنار صفحه بنويسم. کار سختي است البته.
ببينم.. شماها مشکل مرا داريد؟ اگر نداريد، با کدام آي‌اس‌پي‌ها کار مي‌کنيد که مثل سه تا آ‌ي‌اس‌پي من متحجر نيستند؟
....
دختر خاله‌ام براي گرفتن مدرک دکترا از دو دانشگاه آمريکا پذيرش گرفته. حالا هم رفته تا ويزا بگيرد. از آن‌جايي که آدم خوش شانسي‌ست و به عقيده من جزو آن دسته آدمهايي‌ست که در ايران تلف مي‌شوند، فکر مي‌کنم موفق شود.
هميشه اين جور وقتها‌ست که دلم مي‌خواهد يک‌بار ديگر به دنيا بيايم. اين جور وقتهاست که يادم مي‌افتد به همه شعار‌هايي که داده‌ام، شک کنم و از خودم سوال کنم آيا واقعا از سر اعتقاد به ماندن در سرزمين مادري، نرفتم يا از سر تنبلي و نداشتن پشتکار؟ و همين وقتهاست که جوابم گزينه دوم مي‌شود.
آدمهاي کمي در دنيا وجود دارند که خودشان را براي مملکت‌شان يا هدف‌شان ايثار کنند. مطمئنا من از آن دسته نيستم.  ايثار و از خودگذشتگي به عقيده من نياز به پيشينه‌اي بسيار قوي دارد. آنقدر که بتواند همه دنياي شخصي‌ات را برايت بي‌ارزش کند و تو را از فرديتت به ديگر انديشي برساند. کار ساده‌اي نيست... بگذريم..

خواستم بگويم که به دخترخاله‌ام، به تصميمش، به پشتکارش و به آينده‌اي که پيش روي‌ دارد و به خاطر زحمتي که کشيده مستحق آن است، حسادت مي‌کنم. و سعي مي‌کنم يادم بماند که هيچ‌وقت گناه ماندنم در ايران را به گردن مملکتم نياندازم. که اگر آدم باشم، همه دنيا سراي من است.. من نرفتم چون عرضه رفتن را نداشتم. يا نرفتم چون مي‌ترسيدم از اين‌که هستم بدتر شوم و حسرت امروز را بخورم. من نرفتم چون هم تنبل بودم و هم ريسک پذير نبودم.

Posted by froogh at 11:38 AM | Comments (9)

August 4, 2005

فیلتر اصول گرا

تقریبا از دیروز همه چیز فیلتر شده. مانده بود بلاگ‌رولینگ بینوا که سرانجام او را هم کشتند! سه تا کارت اینترنت مختلف دارم. سپنتا و مروا و یکی هم که از فرط جدیدی نامش در خاطرم نمانده. با هرکدام یک جا را باز می‌کنم. فیلترزدگان مشترک را هم با انواع فیلترکش، که البته بین صدتا، یکی کار می کند. خدا لعنت کند بانی و باعثش را.

Posted by froogh at 10:25 PM | Comments (4)

August 3, 2005

لکه های سپید در میان هجوم سیاهی

تا ظهر در قلعه حيوانات بودم. با آدم‌هاي مختلفي ديدن کردم.
کم پيش مي‌آيد خودم به آنجا بروم. نماينده‌اي تمام وقت داريم و فقط مواقع ضروري که سوال فني مطرح باشد يا بخواهم از اعتبارم خرج کنم، خودم مي‌روم. تازگي‌ فهميده‌ام رشوه را نيز بهتر است خودم ببرم. نماينده ها ثابت نيستند و هدايايي که آن‌ها مي‌برند، بيش از آن‌که بخواهد به نام شرکت تمام شود به نام خودشان تمام مي‌شود. البته اين رسم ماست که معمولا به آدمي احترام مي‌گذاريم که از دستش نان مي‌خوريم. توصيه مدير‌عامل مهربان بود که براي دادن هديه خودم حضور داشته باشم تا فرد گيرنده چهره مرا به خاطر بسپارد.
امروز نرفته بودم تا رشوه‌اي بدهم. مسئله هم فني بود و هم بايد از اعتبارم مايه مي‌گذاشتم. مدير ارشدي که به ديدنش رفته‌بودم، مرا نپذيرفت. سرش شلوغ بود و مرا فرستاد سراغ معاونش. آقاي معاون آدم خوبي‌ست. جزو استثناهاي آن سازمان. امروز فهميدم که همين آقاي مدير هم يکي از معدود آدم‌هاي سالم آن قلعه است که به خاطر اعتقاد محکمش و  سلامت نفسي که دارد، بارها و بارها مورد آزار قرار گرفته. آقاي معاون حرف‌هايم را شنيد. کمک هم کرد. بقيه کساني هم که سراغ‌شان رفته‌بودم، بس که پيله‌شان شدم، کارم را راست و ريست کردند. نتيجه نهايي شنبه معلوم مي‌شود. شنبه باز بايد بروم.
....
تصميم گرفته‌ام وقتي که براي اينترنت صرف مي‌کنم، به يک ساعت در روز تقليل دهم. اينجا نشستن همه زمان مفيدم را هدر مي‌دهد و تقريبا هيچ عايدي هم ندارد. شبيه روزنامه خواندن است. وقتي کامپيوتر را خاموش مي‌کنم، تقريبا نود درصد آن‌چه خوانده‌ام از يادم رفته است. آن تمرکزي که هنگام خواندن کتاب دارم، اين‌جا ندارم. همه چيز را سرسري نگاهي مي‌کنم و به يک آدم ساده‌خوان و ساده‌پسند بدل مي‌شوم. براي همين بايد خودم را رها کنم. مطمئنا من معتادم. چراکه با وجود همه دانسته‌هايم مي‌دانم باز بر‌سر قولم نخواهم بود.

Posted by froogh at 7:20 PM | Comments (2)

التماس برای احقاق حق

فقط هشت دقیقه فرصت دارم. دارم می روم قلعه حیوانات تا یکی از مدیران ارشدش را که می گویند استثنائا سحرخیز است، ببنیم. مدت زیادی ست در تنگنای مالی قرار داریم. حساب شخصی خودم را خالی کردم تا مقداری از بدهی را بدهم. تا امروز بیش از دو ماه می شود که سعی کرده ام از مدیرعامل مهربان قرض نکنم. بیش از پنجاه میلیون تومان پول مان نزد قلعه حیوانات به نوعی بلوکه شده. بازار فروش بسیار خوبی که توسط این شرکت برای ما وجود دارد، نمی گذارد در بستن قرارداد با آنها تردید کنم.اما قوانینی که به طور روزمره وضع می کنند و عدم ثبات مدیرانش باعث می شود تا قادر به برنامه ریزی نباشیم. بدهی زیادی داریم. می روم تا دعوا کنم... التماس کنم.. خواهش کنم .. دلیل بیاورم.. و هر کاری که باعث شود بخشی از پول بلوکه شده ما را آزاد کنند. این پول به علت اشتباه محاسبات خود آنها نزدشان مانده است. حسابرسی بهشان ایراد گرفته و تا تکلیف حسابشان روشن نشود می خواهند این مقدار را نگه دارند.

کمی دعا و کمی انرژی مثبت نیاز دارم. نمی دانم چرا بی خودی و بی هیچ دلیلی این کله صبح بغض کرده ام.

Posted by froogh at 7:54 AM | Comments (3)

August 2, 2005

بی حس

متاسفم.. به گمانم براي خودم.. که از مرگ اين فرد دلم غمگين نمي‌شود... عکسهاي خونين ترور را نگاه مي‌کنم و سعي مي‌کنم باز هم مثل ساليان دور مرگ آدمها دلم را به‌درد بياورد.
...
دو کتاب خريدم.. هفت عادت مردمان موثر را براي دهمين بار و اين بار اراده کرده‌ام به کسي هديه ندهم.گتسبي بزرگ نوشته اسکات فيتس جرالد و ترجمه کريم امامي را هم خريدم. روي جلد نوشته شده : دومين رمان بزرگ قرن بيستم.
بعد درباره‌اش مي نويسم.
راستي هفت عادت را مثل کتاب دعا بارها و بارها بخوانيد. بهترين کتابي‌ست که در زمينه تربيت شخصي( اصطلاح بهتري يادم نمي‌آيد) خوانده‌ام. آن‌قدر بايد خواند تا ملکه ذهن شود.
...
کتاب زندگي در عيش را نيمه رها کردم. به گمانم هنوز سن من براي خواندن و لذت بردن از اين دست کتاب‌ها کم است. خسته شدم بي تعارف!
کتاب عادت هشتم استفان کاوي را که دنباله هفت عادت است، قبل از عيد خريده‌بودم. مثل قسمت خوشمزه غذا نگهش داشته بودم تا سر فرصت حسابي بخوانم تا روحم زنده شود. حالا شروع کرده‌ام. امروز ديدم ترجمه جديدش که کار آقاي دکتر قرچه‌داغي‌ست، به بازار آمده. تخصص آقاي قرچه‌داغي ترجمه کتاب‌هاي روان‌شناسي‌ست و الحق که بسيار روان و راحت ترجمه مي‌کند. توصيه مي‌کنم اين ترجمه را بخريد.
هفت عادت هم دو ترجمه دارد از خانم گيتي خوشدل و آقاي طه‌آل ياسين. اولي بسيار روان‌تر است و شيواتر. البته ايرج مي‌گويد اصل کتاب را آل ياسين ترجمه کرده و خانم خوشدل خلاصه‌اي از کتاب را که به صورت يک سمينار توسط نويسنده ارائه شده، ترجمه کرده است. همين خلاصه هم اگر درست خوانده شود، براي هفت پشت آدم کفايت مي‌کند که خوب زندگي کنند.

Posted by froogh at 10:36 PM | Comments (8)