« شاهکار | Main | مستیم و بیدار شهیدای شهر »

شنبه 8 مرداد 84 :: July 30, 2005 

خشم و دلتنگی

روز خوبي نبود. وارد شرکت که شدم، ديدم بچه‌ها همگي جمع شده‌اند دور هم . معلوم بود خبر بدي انتظارم را مي‌کشد. گفتند: آبدارچي ليسانس‌مان رفته‌است. کليد و کارت و برگه تسويه‌اش را روي ميزم گذاشته‌بود و براي روبرو نشدن با من صبح زود رفته‌بود. پرسيدم کسي مي‌داند چرا؟ گفتند: ساعت کار و حجم کار برايش زياد بوده. اول عصباني شدم. خيلي نازش را کشيده بودم. حتي روز چهارشنبه موافقت کردم که عصرها زودتر برود. از اين کار که بي ديدن من بگذارد و برود، خشمگين بودم. گفتم: به درک. خلايق هرچه لايق. و رفتم پشت ميزم در حالي‌که با يک من عسل قابل تحمل نبودم. کسي را گذاشتم تا به طور موقت کارش را انجام بدهد. حجم کار ما زياد است. يک روز نبودن يک نفر، خيلي از برنامه‌ها را عقب مي‌اندازد. گذشت تا مدير‌عامل مهربان آمد و قضيه را برايش تعريف کردم و گفتم لوسش کرده‌بودم! مديرعامل مهربان حرف خاصي نزد و آدم‌هاي مختلفي را براي استخدام پيشنهاد داد که سر هيچ‌يک به توافق نرسيديم و قرار شد بيشتر فکر کنيم.
همين طور که روز به آخر مي‌رسيد، هي جاي خالي‌اش را بيشتر مي‌ديدم. خنده ريزش در نهايت خونسردي وقتي دعوايش مي‌کردم، غذا خوردن شاهانه‌اش، عينک آفتابي بامزه‌اش و تند تند راه رفتنش.. يک هو دلم به شدت برايش تنگ شد. رفتم توي هال و به دوستم گفتم: لعنتي چقدر جايش خالي‌ست..
خوب.. رفته‌است. بايد يک نفر را استخدام کنم و متاسفانه استخدام کارپرداز از مهندس سخت‌تر است. آدم زبر و زرنگي که از سلامت نفسش مطمئن باشي، کم‌ياب است و بايد حتي‌الامکان از آشنا استفاده کرد.
چيزهاي ديگري هم هست که اين روزها اخلاقم را بد مي‌کند. تحمل آدمي که خيلي دلم مي‌خواهد به او بگويم رفتارش دارد برايم غير قابل پذيرش مي‌شود. کسي که خودم درست نمي‌دانم چرا جواب حرف‌هايش را نمي‌دهم. امروز که فکر مي‌کردم، به اين نتيجه رسيدم بس که در حالت والد با من برخورد مي‌کند انگار کودکم از او وحشت دارد. به هر حال از آن وقت‌هاست که همه دانه‌هاي خرمايي که يکي‌يکي به سرم زده‌است، جمع کنم و به يک‌باره بکوبم توي سرش.

Posted by froogh at July 30, 2005 6:15 PM

نظر

بکوب تو سرش... حتما این کار رابکن.!!!
در ضمن از اینکه همشهری شما هستم خوشحالم...

فروغ : عجب همشهری خشنی دارم !! :)

Posted by: مازی at July 31, 2005 3:56 AM

سلام
اگر لیسانس انقدر بی ارزش شده در آن مملکت، این نوجوانها چه اصراری دارند که حتما لیسانس بگیرند؟

Posted by: سهراب at July 30, 2005 10:24 PM

وقتی از خشم حرف می زنی، وقتی از دل تنگی حرف می زنی، عجیب می فهمم. گاهی این خشم و دل تنگی باهم به سراغم می آید و مرا بدجوری از پا می اندازد.

فروغ: سکوت..

Posted by: صاحب فراموش خانه at July 30, 2005 8:52 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟