« کجاست آن دوستی که دو ساعت در صف طاقت بیاورد؟ | Main | خوابی که پرید! »
شنبه 1 مرداد 84 :: July 23, 2005
سکانس دوم : عقل
بعد از اينکه روز پنجشنبه کلي با مدير عامل مهربان درباره بهرهوري آدمهاي موفق حرف زديم، به اين نتيجه رسيدم که کم کار ميکنم. ظرفيتم براي کار بيش از اين حرفهاست و استفاده درستي از زمانم نمي کنم. ديروز که اجبارا به شرکت رفتم، نشستم و کمي کارهاي عقبافتاده را رسيدگي کردم. کارهايي از نوع همان قورباغه زشت معروف که بهتر است در اسرع وقت قورتش بدهي تا اينکه مدام فکر خوردنش آزارت بدهد. بنابراين امروز کلي جلو بودم. سعي کردم طبق برنامهاي که هر روز قبل از فردايي که قرار است بيايد مينويسم تا چيزي را فراموش نکنم، جلو بروم. آخر وقت از خودم راضي بودم. و فکر کردم اگر کلاس ورزشي که يک ماه است ثبتنام کردهام، امروز بروم، روزم کامل خواهد شد. دم در شرکت، وقتي از همه خداحافظي کردهبودم، آبدارچي ليسانسمان گفت: خانم براي من مشکلي پيش آمده. سوال و جوابش کردم و اين طور بيان کرد که زنش از ساعت کار طولاني او ناراضيست. گفتم خوب ساعتت را کم کن.( او معمولا ساعت هفت و نيم صبح تا هفت و نيم شب در شرکت است.) گفت: همه صرفه کارم به اضافهکاريست. نمي صرفد اگر فقط هشت ساعت بمانم. گفتم خوب ميخواهي چه کني؟ گفت: بروم! جا خوردم. کارهاي دفتري زيادي دستش دادهام. ده روز ديگر هم قراردادش تمام ميشود و فکر ميکردم بهتر است حقوقش را اضافه کنم. گفت ميخواهد به همان شغل ثباتي برگردد تا ساعت دو خانه باشد. او و زنش سرايدار خانم دکتري هستند که بهشان هم خانه و هم غذا ميدهد بهعلاوه مقرري در حد صد هزار تومان. کمي چهرهاش را نگاه کردم. به نظرم خنگ نميآيد. اتفاقا زيرکي خاصي در نگاهش دارد. خودم را جمع و جور کردم تا نفهمد چقدر با حرفي که ميزنم متفاوت فکر ميکنم و گفتم اگر فکرهايت را کردهاي فردا استعفايت را بنويس. نفهميدم که جا خورد يا نه. ادامه دادم که براي ما جايگزين کردن تو بسيار آسان است. نه تنها بچههاي شرکت قديم من در صف کارند بلکه چندين فرم استخدام هم دارم، اما براي تو آيندهاي در شغل ثباتي نيست. حيف توست که اينجا را ول کني، با اينهمه امشب باز خوب فکر کن و با زنت هم مشورت کن، اگر روي تصميمت بودي، فردا استعفا بده.
احساس ميکنم چون قراردادش به پايان رسيده و از طرفي به موقعيت دشوار اين زمان ما واقف است، تاقچه بالا نشسته است. از يک طرف لجم ميگيرد که بخواهم به ناز کردن کسي که تازه سه ماه است آمده، بها بدهم. از طرفي ارزشش را دارد که ناز ميکند و جزو آدمهاي معدوديست که ارزش خود را ميفهمند. ضمنا دوست ندارم مسئله را پدر ژپتو و مديرعامل مهربان برايم حل کنند، مي خواهم خودم راه حل خوبي پيدا کنم.
سر کلاس ورزش فکر کردم فردا صبح زودتر بروم و صدايش بزنم. سوال کنم دقيقا علت رفتنش چيست و آيا به خاطر افزايش حقوق مي رود يا واقعا مشکل دارد؟ ميخواهم به او بگويم براي ما ارزشمند است و اين را ميفهمم، اما نميتوانم اين ماه حقوقش را اضافه کنم و قول بدهم طي سه ماه دوم قراردادش اينکار را بکنم. فقط نگرانم که نکند جدي جدي ميخواهد برود؟!!!
راستي يک چيز ديگر.. عقل من هميشه در سکانس دوم اتفاقات از راه ميرسد. قبلا که بيتجربه بودم، همان سکانس اول از روي احساس حرف ميزدم و نتيجهاش افتضاح بود. حالا که با تجربهترم، کمي فکر ميکنم و احساسم را کنترل ميکنم. اما هنوز نميتوانم کامل سکوت کنم تا نوبت عقلم برسد. مثل همين امروز که بهتر بود به جاي اينکه دم در با او حرف بزنم، بعد از شنيدن حرفهايش ميگفتم: الان عجله دارم. فردا در موردش حرف ميزنيم، خوب ؟ ( اين کاري است که هميشه مديرعامل مهربان ميکند و امکان ندارد وقتي غافلگير ميشود سر ضرب جواب آدم را بدهد.)
Posted by froogh at July 23, 2005 9:57 PM
نظر
اميدم اين است كه اين چيزها تمرين كردني باشد و بتوانم با تمرين از همان پلان اول سكانس اول يك نگاه از سر عقل بگذارم كنار چشم دلم
فروغ : منم امیدوارم ... و مطمئنم که با تمرین و تجربه درست خواهد شد.
Posted by: باد صبا at July 24, 2005 1:30 PM
وقتي ميبينم اينقدر راحت و خوب خودت را نقد ميكني و هزار توي احساسات و رفتارت را باز ميكني خوشم مياد مطمئنم كه در زنگي رو به پيش حركت ميكني
فروغ : ممنون از تعریف .. راستی منم نوشته هاتو خیلی دوست دارم.
Posted by: juddy at July 24, 2005 9:05 AM
سلام فروغ جان!چیزی از معلم سوم راهنمایی ام یاد گرفتم ان هم اینکه:به انسانیتها بها بده تا انسانیت خودت را فراموش نکنی
فروغ : این درست است .. اما متاسفانه وقتی می خواهی مدیریت کنی ، باید کمی به اخلاقیات رنگ و لعاب بزنی وگرنه اداره امور از دستت خارج می شود.
Posted by: صدف at July 24, 2005 8:27 AM
دقیقا همینه که میگی ولی خیلی سخته آدم بتونه خودشو کنترل کنه خیلی سخت.مخصوصا وقتی احساس میکنی دارن خر فرضت میکنن
فروغ : اگر بدانی که دارند خر فرضت می کنن در واقع آنکه خر است تو نیستی.
Posted by: بزرگ at July 24, 2005 12:57 AM
اگر من هم مي توانستم در وهله اول از روي احساس عكس العمل نشان ندهم وضعم خيلي خوب بود.
فروغ:تمرین لازم است... چون کاری ست در خلاف جهت روحیه عادی آدم ها.
Posted by: ساحل افتاده at July 23, 2005 11:31 PM
Your Manager needs sensitivity course or anger management.
froogh : who? me?? yes! sure:)
Posted by: pa pati at July 23, 2005 10:20 PM