« مزخرفات | Main | * »

یکشنبه 19 تیر 84 :: July 10, 2005 

پراکنده

۱- من هم مثل بقیه نگران نوشی‌ام. خودم و خواهرانم را جای او می‌گذارم و دلم به شدت برایش می‌گیرد. مطمئن نیستم قانون بتواند به او کمکی بکند. اگر هم بکند کوتاه مدت خواهد بود و به‌زودی همین قانون حضانت را از او می‌گیرد، آن‌هم در بهترین دوران بچه‌ها. شاید بیشترین کمک را خود بچه‌ها بتوانند بکنند و خواست شدیدشان برای ماندن نزد مادر. نمی دانم ..گاهی خدا را شکر می‌کنم که مادر نیستم.
۲- دیروز ۱۸ تیر بود. راستش یادم رفته‌بود، لااقل وقتی تصمیم گرفتم بروم خیابان انقلاب و چند کتابی که آقای حسین پاکدل معرفی کرده، بخرم. تعدد رفت و آمد پلیس‌ها از بلوار کشاورز و آدمهای بی‌سیم دار با پیراهن مشکی، به نظرم عجیب آمد. به ۱۶ آذر که رسیدم یک مرتبه یادم افتاد که ۱۸ تیر است. کتاب‌فروشی هنر کار داشتم. کتابهای خوب فنی افست شده را با قیمت عالی می‌فروشد. خریدم را که کردم، کتاب‌فروش توصیه کرد جلوتر نروم چون بگیر و ببند است. از پلیس سوال کردم می‌شود جلو رفت؟ گفت  بله، خبری نیست!! البته خبری نبود فقط به علت همین بی‌خبری چند تا مینی‌بوس و بیست سی‌تایی پلیس با باتوم همان دور و بر بودند. یک مرتبه زن مسنی را به باد دعوا و فحش گرفتند. نفهمیدم چه کرده‌بود. زنی هم‌سن مادرم. اصرار داشت راهش را ادامه بدهد که نگذاشتند. بعد هم یک مرتبه جلوی دانشگاه شلوغ شد و همه پلیس‌ها و مردهایی که سید نام داشتند، به آن سمت دویدند. کتاب‌فروشی‌های جلوی دانشگاه با معرفتند! یکی‌یکی کرکره ها را کشیدند و در مغازه را بستند. نشر اطلاعات و خوارزمی که کار داشتم، باز بود. فضای درون و بیرون کتاب‌فروشی‌ها چقدر با هم فرق داشت. آدمهای داخل، چه فروشنده و چه خریدار، به‌‌قدری خونسرد کارشان را ادامه‌ می دادند که انگار هر روز شاهد همین مسائلند! سوار تاکسی بودم که تجمع در حال پراکنده شدن چند نفر را دیدم. در واقع خبری نبود. اگر هم بود، همه را تا ان لحظه برده‌بودند. چون مینی‌بوس های خاطره‌انگیز(!) بسیج هم دیگر نبود.
۳-از کتابهایی که آقای پاکدل معرفی کرده، گفتارها گیر‌ نمی‌آید. تقریبا از همه کتاب‌فروشی‌های کریمخان، هاشمی و انقلاب سوال کردم. خوارزمی که منتشرش کرده، نداشت. زندگی در عیش، مردن در خوشی را خریدم.(مسئول انتشارات اطلاعات آدم بسیار جالبی بود). کتاب در مورد انهدام شعور اجتماعی و شکل‌گیری آراء و اندیشه‌ها در عرصه ماهواره‌های تصویری و صنایع تفریحی‌ست.
شوخی در محافل جدی را فقط انتشارات هاشمی(میدان ولیعصر) دارد. طنز است. که جاذبه ای برای خریدش در من نبود.
۴-چقدر دلم یک تغییر مثبت و بزرگ می‌خواهد. یک اتفاق خیلی‌خوب!

Posted by froogh at July 10, 2005 10:47 AM

نظر

(نوشی و پدر جوجه ها)

تب "نوشی و جوجه هایش" این روزها داغ است. به هر وبلاگ و وب سایتی که سر بزنی خبر از نوشی و

جوجه هایش هست. البته طبق آخرین خبرها چند روزیست که نوشی هست اما از جوجه هایش خبری نیست. بسیاری از دوستان وبلاگ نویس با ایشان ابراز همدردی و همدلی کردند که جای تشکر دارد. حتی بعضی از عزیزان برای کمک به نوشی اعلام آمادگی کرده اند.

"هموطن ها ، اعتراض ، انتخاب زنان ، بلاگ نوشت ، سرزمین آفتاب ، Splinter Cell ، PinkFloydish" تعدادی از دوستانی هستند که به نوشی و جوجه هایش مطلب داده اند. "خبر چین " هم لطف کرده و لیستی از حامیان و طرفداران نوشی و جوجه هایش تهیه کرده است.

حالا این نوشی کیست و کجاست و آیا وجود خارجی دارد یا یک شخصیت مجازی است؟ نمی دانم.

در این مورد اطلاعی ندارم و کاری هم به حقیقی یا مجازی بودنش ندارم. حرف من چیز دیگریست:

ایکاش وبلاگی هم با عنوان "جوجه ها پدرتان اینجاست" وجود داشت و نویسنده ی آن پدر جوجه ها و همان همسر نوشی بود. ایکاش حرفهای پدر جوجه ها هم جایی گفته و نوشته می شد. حتما این پدر سنگدل هم حرفی برای گفتن دارد. حرفی برای دفاع از خود در دادگاهی که حاکمان آن کاملا یک جانبه و از روی احساس محکومش کرده اند. لطفا از نوشته های من دلخور نشوید و بد برداشت نکنید. درست است که من از جنس مخالف نوشی هستم اما دشمن نوشی نیستم. فقط میگویم عجولانه قضاوت نکنید و یک طرفه به قاضی نروید.

در جامعه کنونی ما، از این نوشی ها و پدران جوجه ها زیادند. گاهی حق با نوشی هاست و گاهی هم با پدران جوجه ها. اما همیشه حق با جوجه هاست. به نظر من همان اندازه که پدر جوجه ها ظالم است، نوشی ستمکار است. تفاوتی میانشان نیست. هر دو مقصرند. هم جرمند.

شاید اگر نوشی نیمی از وقتی را که صرف نوشتن خاطرات تنهای اش با جوجه ها می کند، به فکر

برطرف کردن مشکلات زندگی با پدر جوجه ها بود، امروز به جای وبلاگ نوشی و جوجه هایش، خوانندهء وبلاگ "قدقد، قوقولی و جوجه ها" بودیم.

به امید روزی که همهء جوجه ها در کنار پدر و مادرشان زندگی کنند.

Posted by: reza at July 15, 2005 3:18 PM

یک تغییر مثبت و بزرگ... هووووم!
من بهت بنیان رو توصیه می کنم... خودم طعم خوشش رو چشیدم
...
یه سر بزن یک دوره اش رو شرکت کن ببین همونی نیست که دنبالش می گردی؟!
اگه اطلاعاتی خواستی ای میل بزن...

Posted by: اروس at July 10, 2005 4:08 PM

بوجودش بیار! تغییر بزرگ و مثبت رو می‌گم. انتظارش رو نکش مثل من می‌شی :(

Posted by: sharto at July 10, 2005 3:37 PM

من هرگز واسه کسی تا حالا نظر نذاشتم.ولی حس میکنم خیلی شبیه هم هستیم مخصوصا در مورد این ایده ال گراییتون میشه با هم بیشتر اشنا شیم من 29 سالمه اگه خواستین به من ایمیل بزنین.گر چه میدونم در این روزگار سخت اعتماد کار سختیه.

Posted by: مینا at July 10, 2005 1:29 PM

آن جمله آقاهايي كه اسم همه شان سيد بود خيلي به دلم نشست. زيبا بود توضيحت. من اين جور مختصر نويسي را خيلي دوست دارم. آن روزهايي كه خيلي جلو سر در شلوغ مي شد-دوسال پيش-. ميان آن همه شلوغي فكر مي كردم اين سردر مهربان دانشگاه ديگر حسي برايش مانده از بس كه هفتاد سال است مي بيند دانشجوها را كه هربار به دليلي فريادشان بلند ميشود؟ عين مادر ها شده طفلك. اعتماد مادرها را ديده اي؟ كه وقتي داري به در و ديوار مي زني و از نظرت فاجعه رخ داده او يكجوري نگاهت مي كند كه انگار تا ته قضيه را از حفظ است... اين كتاب فروشها را كه گفتي ياد اين افتادم

Posted by: باد صبا at July 10, 2005 12:21 PM

I thought maybe u like to see this recent post: www.bahmankalbasi.blogspot.com

Posted by: Bahman Kalbasi at July 10, 2005 11:18 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟