« خطوط موازی | Main | پراکنده »
جمعه 17 تیر 84 :: July 8, 2005
مزخرفات
چقدر دلم ميخواهد بنويسم. آنقدر فکرم پر از نوشتن است که دارد ميترکد. از صبح مدام با خودم حرف مي زدم. حيف که دفترچه خاطراتم را جا گذاشتهام شرکت. اين چرندياتي که مغزم را مشغول کرده بهدرد اينجا نوشتن نميخورد. فکر کردم کاش يک جايي در اينترنت بود که مال مال خودم ميشد و با هيچ موتور جستوجوگري توان دسترسي به آن نبود. نوشتن با قلم و کاغد ، افکارم را ميپراکند. اديتي که ضمن نوشتن ميکنم ، شيرازه افکارم را بر هم ميريزد. اينجا همين تلق تلق کيبورد خودش نوعي موسيقيست براي کمک به نوشتنم. دلم مي خواست يک وبلاگ پنهان ميداشتم. در آن با اسم خودم و اسم همه کساني که دور وبرم هستند مينوشتم. نميشود. خودم بسياري از آدمهاي روزمرهام را با همين موتورهاي جستجوگر لعنتي کشف کردهام. کافيست آدم فضولي مثل خودم پيدا شود که دلش هوس اين جور اکتشافات داشتهباشد.
دفترهاي خاطرات کامپيوتري هم، بهدردم نمي خورند. هربار که دستگاهم را فرمت ميکنم ، فراموششان ميکنم و درست وقتي ياد نوشتههايم ميافتم که ديگر نيستند. جاي شکرش باقيست که دل به هيچ چيزي در گذشته نميبندم وگرنه تا به حال بايد بارها و بارها به خاطر گذشته هايي که بيقصد خاص از بينشان بردهام ، غصه ميخوردم.دل نبستن به گذشته است يا شايد دل نبستن به هيچ چيز. از دست دادن هيچ چيزي جز آدمها غمگينم نميکند. اين عدم وابستگي باعث ميشود که خيلي از داشتههايم را از دست بدهم، ببخشم يا گم کنم. حداکثر غصه خوردنم به يک ساعت نميکشد. خاصيت ديگري هم دارم. هيچ وقت هوس داشتن چيزي وادارم نمي کند تن بدهم به متوسط داشتن. اگر چيزي يا کسي را با نهايت وجودم بخواهم ، بايد در حد اعلي باشد. براي همين است که صاحب خيلي چيزها نميشوم. البته حد اعلي را دريچه چشمان من تعيين مي کند و شايد براي خيلي ها درجه دو هم به حساب نيايد. اين کمالگرايي خوب است يا بد، نميدانم. فقط ميدانم خاصيتي از من است که نميتوانم تغييرش بدهم. در مورد همه چيز دنيا هم صادق است. درمورد کتابي که ميخوانم.. در مورد تلوزيوني که ميخرم.. درمورد کاري که ميکنم .. و حتي در مورد عشقي که بخواهم به آن دل بدهم . حد وسط در زندگي ام بيمعناست. دوستم برعکس من است. کافي ست هوس چيزي را داشته باشد. به درجه سه آن هم رضايت ميدهد ، اگر که زود بهدست بياورد. براي او هم اين خاصيت در مورد همه چيزش صادق است. اعم از وسايل خانه اش يا دوست پسري که در بدترين لحظات تنهاييام نمي توانم تصور داشتنش را بکنم. با تمام اينها انگار بايستي تعلق خاطرم به داشتههايم بيش از او باشد . که نيست. او مدام گذشته را نگاه ميکند و حسرت هرچه از دست داده ، ميخورد. براي من گذشته ، وجود ندارد. نه خودش .. نه آدمهايش .. نه اسباب و وسايلش..
فکر ميکنم بيشترين چيزي که جز آدمها، برايم دوست داشتنيست و نگران نداشتنش مي شوم ، چيست ؟ شايد کارم .. شايد .. اما گمان نکنم . وابستگيام به کار فقط از بابت نياز مادي به آن است . و اگر بيش از آن باشد به خاطر کساني که دوستشان دارم و کنارم هستند . اگر اين دو را از من بگيرند، به راحتي تغيير شغل ميدهم . همانطور که شرکت قديم را ول کردم.
به جز اينکه داشتههايم بايد از ديد خودم درجه يک باشند ، يک بايد ديگر هم برايشان دارم . اينکه نيازم به آنها برايم ثابت شده باشد . امکان ندارد صرف هوس کردن دست به خريدي بزنم يا کاري را شروع کنم که اگر بکنم صد در صد خيلي زود از آن دست ميکشم. مثل همين کلاس موسيقي که دوبار به خاطرخواست دلم سراغش رفتم و هربار نيمهکاره رهايش کردم.
جوانتر که بودم خواصم به اين شدت و حدت نبود. راحت تر از زندگي لذت ميبردم. مثل شوهري که بسيار آسان انتخاب کردم. يا رشته اي که به توصيه پدرم در آن درس خواندم .. يا همين خانه اجاره اي که فقط از بابت اينکه ديگر طاقت ماندن در پانسيون را نداشتم ، بيآنکه ببينم اجاره اش کردم. حالا فکر مي کنم قدرت لذت بردن را دارم از خودم ميگيرم. ميان قيد بايد و نبايدهايم گير افتادهام و اگر قيد را باز کنم، آنچه عايدم ميشود ارضايم نميکند.
در اين ميان يک چيزديگر هم هست .. آدمهاي ساده پسند که بسيار آسان دست به انتخاب مي زنند ، برايم خسته کننده و تهي به نظر مي رسند .. اين هم دليل ديگري براي اينکه نتوانم حتي از معاشرت با کساني که غير از منند ، لذت ببرم..
راحت شدم! همه چرت و پرتهاي ذهنم را خالي کردم. حالا ميروم کتاب بخوانم!!
Posted by froogh at July 8, 2005 8:47 PM
نظر
فروغ عزيزم سلام. اميدوارم خوب باشه حالت. نميدونم چرا حرف های تو اينقدر برای من آشناست. احساس هايی رو که ميگی من هم گاهی به کل درگيرشون ميشم، بحث در موردش زياده، شايد اگه منو بشناسی به نظرت يکی از همونايی بيام که به نظرت تهی هستن.... يا چنين چيزی..... فقط برای من سؤاله، تو حدوداً 12-13 سال از من بزرگ تری، چرا بايد حس من شبيه حس تو باشه؟ چرا حتّی مثل گذشته هات نيستم؟ چرا؟
قدرت لذت بردن را دارم از خودم ميگيرم. ميان قيد بايد و نبايدهايم گير افتادهام و اگر قيد را باز کنم، آنچه عايدم ميشود ارضايم نميکند. چرا؟
فروغ راهی ميشناسی برای من؟ يا فکر کن... که 10 سال جوان تری. چه ميکنی؟؟؟ بگو شايد حرف جديدی بود. البتّه اگر وقت آزاد و حال و حوصلشو داشتی :)
ممنون.
Posted by: marmar at July 11, 2005 3:25 PM
خوشحالم اینجا رو پیدا کردم .اگه به من سر بزنید خوشحال می شم.
Posted by: atefeh at July 11, 2005 12:01 PM
سلام دوست عزیز ادم جالبی هستی هدف دار و هدفمند و کمال طب برایت ارزوی موفقیت میکنم
Posted by: سوسن at July 10, 2005 12:38 AM
نمي دانم حالا كه براي خالي شدن نوشته اي لزومي به كامنت هست يا نه. شانس و اقبال... مي نويسم.آخر تو مدام حدودش را ديده اي اصلا به بخش متعادل كننده قضيه تن نمي دهي در حرفهايت. بعضي وقتها آدم مي تواند براي لحظاتش لذتهاي نه چندان بي ارزش و نه چندان ارزشمند دست و پا كند. آنوقت است كه ارزش انتخابت، هزينه اش و تجربه روز به روزت را تازه نگه مي داري در خودت. مي داني خيلي شيطنت مي كني. انگار نشسته اي ديكته نمي نويسي اما اطرافيانت سخت مشغولند.
Posted by: باد صبا at July 9, 2005 5:02 PM
frooghe aziz az ganiji be koma rafte ghabl az marg va az 18 tir ghabl az marasem benevisi ham bad nemishe .
Posted by: saba at July 9, 2005 3:54 PM
ehsase adame taalogh va afsoos nakhordane dar babae gozashte kheili khoob ast
Posted by: avra at July 9, 2005 1:01 AM
mamnun misham photoblogamo bebinid.
Posted by: niloo at July 9, 2005 1:00 AM
حرفي بي ربط با نوشته زيايت دارم و اون هم اينكه اگر نمايش بيضائي رو نديدي حتما برو ببين.حتما ... حتما ...
Posted by: ساحل افتاده at July 8, 2005 11:15 PM
فراخوان وبلاگ نویسی با عنوان خداحافظ خاتمی
Posted by: امیر حسین at July 8, 2005 10:39 PM
خوب حسي است نه؟ من بارها امتحانش كردم
Posted by: زن آبي at July 8, 2005 8:58 PM