« زندگی باید کرد.. | Main | مزخرفات »

چهارشنبه 15 تیر 84 :: July 6, 2005 

خطوط موازی

دلم گرفته. خواهرم و خانواده‌اش رفتند. آمده‌بودند تهران تا از اين‌جا به سفر بروند. يک روز بيشتر نزد من نماندند. هم جايشان خالي‌ست و هم از دست خودم دلم گرفته.
براي شوهر خواهرم دلم مي‌سوزد. احساس مي‌کنم رابطه تک‌تک افراد خانواده ما با او دچار سوء‌تفاهم است. ده سال است که عضو اين خانواده شده اما هنوز هيچ کدام ما حتي خواهرم به او عادت نکرده‌ايم. دنياي متفاوتي داريم. انتظار ما از داماد يک پسر ديگر بود. يک برادر. که گرم و صميمي باشد. انتظار او، يک خانواده‌ غريبه است که مثل همه غريبه‌ها بايد فاصله را باهشان حفظ کرد. هيچ وقت نخواست پسر و برادر ما باشد و ما هم هيچ وقت نتوانستيم سردي او را قبول کنيم. آدم منظم و باادب و با اتيکتي‌ست. از لحاظ ظاهر قضيه چيزي کم ندارد تا بخواهي ايرادش را بگيري. اما صاحب آن‌چيزي هم که بايد باشد، نيست. وضع مادي خوبي دارد. به فرزندانش و تربيت آنها مي رسد. خوش‌پوش و خوش مهماني‌ست. براي هيچ کس کم نمي گذارد. اما تمام اينها چيزي‌ست که از نظر خانواده ما قابل قياس با گرماي محبت فرزند و برادر نمي‌شود. برخوردمان با هم عين چوب و فلزي‌ست که با هيچ چسبي به هم نمي چسبند.
در تمام اين ده سال، دو طرف اين رابطه، يکديگر را رنجانده‌ايم. هي از هم بهمان بر‌مي‌خورد. هي توقع داريم و توقعاتمان برآورده نمي شود. نه او به ما نزديک مي‌شود و نه ما او را همان‌طور که هست مي‌پذيريم. او هم صميميت ما برايش نامانوس و نامتعارف است. از اين‌که گاه‌ و بي‌گاه تلفن کنيم و حالش را سوال کنيم، از اين‌که سرزده بهشان سر‌بزنيم، از اين‌که از او بخواهيم شب با فرزندانش مهمان مادرم باشند، از همه اينها کلافه است.
هر دوطرف از دست هم کلافه‌ايم. عجيب است. ما به قدري براي هم تعريف نشده‌ايم که حتي ابراز محبت‌مان به‌يکديگر مي تواند توهين‌‌آميز تلقي شود. گاهي فکر مي‌کنم چقدر احمقانه مي‌توان شيريني زندگي و زنده بودن را به تلخي کشاند.

Posted by froogh at July 6, 2005 11:03 PM

نظر

سلام.شاید خانواده همسر من نیز نظر تو وخواهرت را راجب من داشته باشند.آدمی برای خودش یه دنیایی مخصوص به خود داره که عمدتا معلول وراثت و محیط است .تو که با این دقت مسایل رو از زوایای مختلف می بینی عجیبه که نیم تونی هضمش کنی!با این وصف خانواده همسرم پس حق دارن از من خوششون نیاد.

Posted by: binesh at July 8, 2005 10:16 PM

دقیقا همینی که ارتمیس گفت رو می خواستم بگم-
اینطور که می گی شوهر خواهرت برای خواهر ت و بچه ها همسر و پدر خوبیه... خوش لباسه.. موقره... همینا کافیه برای دوست داشتنش..
اون چیزی که تو یا خانواده ات می خواستین نیست اما اونو نمی شه عوض کرد...
این دفعه به نیمه پر لیوان وجودش
نگاه کن
ببین نتیجه چی می شه...

Posted by: اروس at July 8, 2005 7:07 PM

Please leave him alone. Why should we be so involved? What difference it makes? Why can't we accept that we are alone.

Posted by: Ramin at July 7, 2005 2:10 AM

فروغ! رابطه من و خانواده شوهرم هم مثل شما بود با شوهر خواهرت. گاهی دلم ازاینهمه فاصله می گیره. گاهی هم نه.

Posted by: نارنج at July 7, 2005 1:48 AM

فروغ عزيز ، تو که انقدر مي توانی خوب و منطقي ببينی و بی‌تعصب مشکل را مطرح می‌کني و دل بزرگ و با شهامتی داری ، چرا شروع نمی کنی او را بقول خودت همانطوری که هست بپذيری و حضورش رادر جمعتان بقول اينجايی‌ها خوش آمد بگويي . شايد او هم اگر يقين کند که مقبول و پذيرفته است و کسي نمیخواهد او را عوض کند يا به ديده انتقاد نگاهش کند ، کم کم از سنگرش بيرون بيايد و اعتماد کند و نزديک شود و نزديک بماند.

Posted by: Artmis at July 7, 2005 12:13 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟