« فاصله | Main | زندگی باید کرد.. »
شنبه 11 تیر 84 :: July 2, 2005
نوبت من کی می رسد؟
ديشب بيخوابي بهسرم زدهبود. نتيجهاش اين شد که کتاب خنده در تاريکي را يک نفس خواندم. مثل سالها قبل که کتابي را دست ميگرفتم و تا تمام نميشد از خواب و خوراک خبري نبود. لذت زيادي داشت. نفس خواندن بيوقفه. کتاب هم بد نيست. عالي نيست ولي خواندنش را توصيه ميکنم. ترجمهاش کمي اشکال دارد. ويراستار ندارد طبق معمول اکثر ترجمههاي حالا، اما کمي که بگذرد به نوع نگارش عادت ميکني.
....
امروز رفتهبودم قلعه حيوانات. خودم براي خودم تبديل به معما شدهام. از اينهمه تغييري که در طول و عرض اين سالهاي اخير کردهام. دو تا سکه بردهبودم. مثل هميشه به عنوان رشوه. ديگر نه دستم ميلرزد و نه عرق سرد ميکنم. بهراحتي، انگار يکي از کارهاي معمولم باشد، سکه را زير ميز طرف مي گذارم و دنباله حرفم را ادامه ميدهم.
چند روز قبل يک فقره دلالي مواد هم در بازار آزاد کردم. حالم از خودم بههم خورد. اما اين هم ميتواند عادت شود. تا قبل از آن فقط به قدر نيازمان مواد اوليه را از بازار آزاد تهيه ميکردم. اما آن روز واسطهگري کردم. عوايدش را براي شرکت خرج ميکنم. يک جوري دلم مور مور ميشود. ميخواهم کتاب بخرم ... نوعي پولشويي ...
تنها چيزي که تا امروز اتفاق نيافتاده، فروش خودم است. حالا قيمت اکثر آدمها را ميدانم. وقتي کسي سنگ بيمورد مياندازد، بهسادگي ميگويم: نرخش چقدر است؟ يک سکه؟ يک چک پول؟ يک وقتهايي هست که وقتي درباره نرخ افراد حرف ميزنم صداي خودم را مي شنوم. مثل اينکه کسي خارج از من حرف ميزند. اما اين منم.. اين منم که براي زنده نگاه داشتن کارم و پرداخت حقوق پرسنلم پذيرفتهام که نرخ آدمهاي دون را بپردازم.
طي اين چند سال شايد به تعداد انگشتان يک دست با افرادي برخورد کردم که قيمت نداشتند. يکي از اين موارد معدود، سازمان صنايع استان مرکزيست که سلامت نفس پرسنلش مرا مبهوت ميکند. حاضرم سي بار به اراک بروم و برگردم.. هر چه مدرک و سند ميخواهند، بدهم... تنها ادارهاي که در اين سالها با آدمهايش گفتم و خنديدم و از کار در آن لذت بردم، همين سازمان بود.
روزگار غريبيست.. خودفروشي آدمها را تقبيح نميکنم. ميدانم خودفروشي زجر دارد.. ميفهمم که لابد دليل بسيار بزرگي دارند براي اين نرخ کم بر روحشان ميگذارند. من هنوز در مورد خودم به آن دليل بزرگ نرسيدهام. ولي چهکسي فردا را ديدهاست؟
Posted by froogh at July 2, 2005 10:47 PM
نظر
نمی دانم چی بگم!!!! فقط این را می دانم که همه داریم به این وضعیت عادت می کنیم و این خیلی بده!!!!!
Posted by: narjess at July 5, 2005 3:22 PM
سلام.
به این یادداشت لینک داده شد.
Posted by: Khabar Chin at July 5, 2005 3:44 AM
salam... oom ... to kheyli aadam bozorgi na?adame bozorg na haa! adambozorg...
Posted by: hona at July 5, 2005 12:08 AM
چه قدر ترسیدم فروغ.چه قدر برای خودم، برای خودمان ترسیدم.چه قدر از دنیایی که دنیای ما نیست ترسیدم.
Posted by: صاحب فراموش خانه at July 4, 2005 10:01 PM
امان از این روزگار. امان از این آدمیزاد. امان از خودمون.آیا تو فکر می کنی "فردا روز دیگری باشد"؟ا
Posted by: بی بی at July 3, 2005 1:36 PM
با سلام یکی از دوستان رشته شیمی است واحتیاج مبرم به کار دارد آیامی توانم شما رابه او معرفی کنم
Posted by: آذرگیل at July 3, 2005 12:37 PM
سلام فروغ عزیز ، آن صدایی که ازش حرف میزنی ، کسی است در درونت نه خارج از تو ، اون من دیگرت هست .
Posted by: vahid at July 3, 2005 3:56 AM
وقتی آدم نااحت است نمی دانم چرا همه چیزهای بد درآن واحد رخ می دهد هی پشت هم خبرهای بد خبر بد ناراحتی وناامیدی ودردناکتر اینست وقتی خواهرت یا برادرت ناراحت است نمی دانی چه کار کنی تا آنها ناراحت نباشند وشاید غم خودت راراحت تر بتوانی تحمل کنی ولی رنج آنها رانمی توانی تاب بیاوری ولی امید وار باید بود خدا بزرگ است
Posted by: مهرو at July 3, 2005 12:33 AM
سلام بازم خوبه که نظرخواهی داری حالا با پابلیش یا بدون اون.
قبلا ها بیشتر دوستت داشتم کمتر انقده خودخواه و بد اخلاق بودی الان هم دوستت دارم شاید فقط بیشتر خودت شدی؟ شاید راحت تر خودتی؟ شاید من خیلی بی انصافم هان؟
بازم دوستت دارم بازم میخونمت
Posted by: خانعمو at July 3, 2005 12:03 AM
امروز در وبلاگم چیزی به عنوان تجارت نوشتم. بعد تصادفآ با لینک وبلاگ آقای درخشان به صفحه شما آمدم و مطلب روز یازدهم تیر را شمارا خواندم که کم و بیش در همان حال و هوا بود. به وبلاگ شما هم لینک خواهم داد موفق باشید
Posted by: نق نقو at July 2, 2005 11:43 PM