« صافی سوراخ دار | Main | نوبت من کی می رسد؟ »
جمعه 10 تیر 84 :: July 1, 2005
فاصله
چقدر فکر توي سرم هست. براي خودم، براي کارم، براي خانوادهام، براي اجتماع و در کل براي همه چيز دور و برم نگرانم. اي کاش قدرتي بيش از اين داشتم. اي کاش تواناييام زيادتر بود. خيلي وقتها همه نگرانيها تبديل ميشوند به آرزو. اشکال در من است. من که آرزو داشتن برايم آسانتر است تا قدمي براي رفع اينهمه دلواپسي برداشتن..
براي برادر کوچکم نگرانم. براي خواهرانم نيز. سعي ميکنم خيلي باهشان حرف بزنم. گاهي هم فکر مي کنم مثل يک والد هي به آنها مي گويم چه بکنند و چه نکنند. مطمئن نيستم چيز زيادي بدانم. چيزي افزون بر دانسته هاي آنها. گاهي هم به خودم ميگويم بايد بهشان فرصت جنگ با زندگي را بدهم. بزرگ شدهاند. بايد راه خودشان را بيابند. اما دلم راضي نميشود رهايشان کنم. فکر مي کنم خدا خري مثل من را خوب شناخت که به او فرزندي نداد. اگر بچه داشتم حتما نگرانيهايم مرا ميکشت.
دلم ميخواهد براي خانوادهام يک وبلاگ درست کنم. جايي براي حرف زدن با يکديگر. فاصله، موهبت همدلي و هم صحبتي را ازمان گرفته است. دوست دارم جايي باشد تا شبها بهدور از همه فاصلهها با هم درددل کنيم..
فعلا مثل همه نگرانيهاي ديگرم در حد آرزو ماندهاست. ولي يکي از همين شبها برايشان کاري ميکنم...
شبهايي هست که از فرط دلتنگي و استيصال بهسرم ميزند برگردم مشهد. جايي باشم نزديک مادرم که از تنهايي دلش در حال ترکيدن است. نزديک خواهرم که ياوري ندارد. نزديک برادرم که يک همزبان مي خواهد. نزديک پدرم که بر شانهام تکيه کند. و بعد به ياد آن يکي خواهرکم ميافتم... در ميان همه اين خيالات به خودم ميگويم به زودي ميروم آمريکا.. حتي براي دو ماه.. تا چشمش به در خشک نشود به انتظار نگاهي آشنا..
کاش ميتوانستم..
Posted by froogh at July 1, 2005 11:27 PM
نظر
فروغ عزیز... به امکاناتت نگاه کن... تو مهربانی... با عزیزانت در یک کشور زندگی می کنی... به تلفن دسترسی داری... می تونی با اینترنت و ای میل کار کنی...با چند روز تعطیلی می توانی با قطار/هواپیما پیش خانواده ات بری...
برای ارتباط و نزدیک بودن با هر کدوم از عزیزان و افراد خانواه ات راهی
داری...
از اونا استفاده کن...
Posted by: اروس at July 2, 2005 11:56 PM
اومدی اینجا یه سرم بیا پیش ما. منم دیگه دارم از تنهایی کم میارم.
Posted by: پزشک وظیفه at July 2, 2005 11:06 PM
اگر غصه های دیگران را از زندگیمان حذف کنیم چه قدر سهم ما از غصه ها میشود
Posted by: juddy at July 2, 2005 10:39 PM
هر کسی باید تجربه خودش از زندگی را داشته باشد. اما... کاش این همه فاصله نبود.
Posted by: صاحب فراموش خانه at July 2, 2005 7:05 PM
فروتن یا فرومایه؟خندان یا غمین؟سبک پای یا گرانبار؟آزاد یا گرفتار؟ما نیز روزگاری...
Posted by: hesam at July 2, 2005 10:51 AM
ببین یه خورده هم به فکر خودت باش.. تروخدا یه خورده هم زندگی کن
Posted by: خلوتگاه at July 2, 2005 8:25 AM