« June 2005 | Main | August 2005 »
July 31, 2005
پراکنده های روز
مديرعامل مهربان عصاي جادويياش را به کار انداخت و آبدارچي ليسانسمان را برگرداند. انرژي زيادي صرف کرد، اما بهجا بود. توصيه من بود و البته نظر مثبت خودش. جالب اينجاست که علت اصلي رفتن آقاي فراري، ترس از عدم امنيت شغلي به خاطر سختگيريهاي من بيان شد! چيزي که هرگز تصورش را نميکردم. اين نشان ميدهد که چقدر فکر مردم درباره آدم با برداشت خودش ميتواند فرق داشته باشد. امروز پدر ژپتو ميگفت: تو آدم يکدنده و لجبازي هستي!! وقتي مخالفت کردم، چند دليل آورد که در نهايت سرافکندگي مجبور به پذيرش حرفش شدم. گاهي دوست دارم به نزديکانم بگويم لطفا نظر خودتان را بيپرده در موردم بنويسيد.. اما متاسفانه همه در حال تعارفند ..
....
Posted by froogh at 10:24 PM | Comments (5)
July 30, 2005
مستیم و بیدار شهیدای شهر
آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد میشه خندون
یه شب ماه می آد
یه شب ماه میآد
...
از وبلاگ گندم زار
Posted by froogh at 10:38 PM | Comments (8)
خشم و دلتنگی
روز خوبي نبود. وارد شرکت که شدم، ديدم بچهها همگي جمع شدهاند دور هم . معلوم بود خبر بدي انتظارم را ميکشد. گفتند: آبدارچي ليسانسمان رفتهاست. کليد و کارت و برگه تسويهاش را روي ميزم گذاشتهبود و براي روبرو نشدن با من صبح زود رفتهبود. پرسيدم کسي ميداند چرا؟ گفتند: ساعت کار و حجم کار برايش زياد بوده. اول عصباني شدم. خيلي نازش را کشيده بودم. حتي روز چهارشنبه موافقت کردم که عصرها زودتر برود. از اين کار که بي ديدن من بگذارد و برود، خشمگين بودم. گفتم: به درک. خلايق هرچه لايق. و رفتم پشت ميزم در حاليکه با يک من عسل قابل تحمل نبودم. کسي را گذاشتم تا به طور موقت کارش را انجام بدهد. حجم کار ما زياد است. يک روز نبودن يک نفر، خيلي از برنامهها را عقب مياندازد. گذشت تا مديرعامل مهربان آمد و قضيه را برايش تعريف کردم و گفتم لوسش کردهبودم! مديرعامل مهربان حرف خاصي نزد و آدمهاي مختلفي را براي استخدام پيشنهاد داد که سر هيچيک به توافق نرسيديم و قرار شد بيشتر فکر کنيم.
همين طور که روز به آخر ميرسيد، هي جاي خالياش را بيشتر ميديدم. خنده ريزش در نهايت خونسردي وقتي دعوايش ميکردم، غذا خوردن شاهانهاش، عينک آفتابي بامزهاش و تند تند راه رفتنش.. يک هو دلم به شدت برايش تنگ شد. رفتم توي هال و به دوستم گفتم: لعنتي چقدر جايش خاليست..
خوب.. رفتهاست. بايد يک نفر را استخدام کنم و متاسفانه استخدام کارپرداز از مهندس سختتر است. آدم زبر و زرنگي که از سلامت نفسش مطمئن باشي، کمياب است و بايد حتيالامکان از آشنا استفاده کرد.
چيزهاي ديگري هم هست که اين روزها اخلاقم را بد ميکند. تحمل آدمي که خيلي دلم ميخواهد به او بگويم رفتارش دارد برايم غير قابل پذيرش ميشود. کسي که خودم درست نميدانم چرا جواب حرفهايش را نميدهم. امروز که فکر ميکردم، به اين نتيجه رسيدم بس که در حالت والد با من برخورد ميکند انگار کودکم از او وحشت دارد. به هر حال از آن وقتهاست که همه دانههاي خرمايي که يکييکي به سرم زدهاست، جمع کنم و به يکباره بکوبم توي سرش.
Posted by froogh at 6:15 PM | Comments (3)
July 28, 2005
شاهکار
نمایش آقای بیضایی شاهکار است.. حیف می شود از دستش بدهید.. فردا آخرین روز نمایش است. اگر می خواهید بلیط تهیه کنید، باید حدود ساعت 4 آنجا باشید. مدت فروش بلیط بسیار کوتاه است و بازار آزاد هم بسیار سخت گیر می آید. امروز شلوغ ترین روزی بود که طی این سالها در تئاتر شهر دیده بودم و البته نمایش هم شایسته این شلوغی. سالن اصلی جای سوزن انداختن نداشت. تمام بالکن به علاوه تمام پله های سالن پر بود. گذشت زمان را احساس نمی کنید. دو ساعت کار بی وقفه.. باور کنید ارزش تهیه بلیط با همه دشواری هایش را دارد. فکر می کنم حداقل تا چهارسال دیگر این شانس ازمان دریغ شود.
Posted by froogh at 11:17 PM | Comments (8)
بیضایی
تو رو خدا یکی برای من بلیط فنز رو بگیره :((((((((
Posted by froogh at 12:07 AM | Comments (5)
July 26, 2005
همه نام ها
سرانجام کتاب همه نامها را تمام کردم. جالب بود. نه به خوبي اولين نوشتهاي که از ساراماگو خواندهبودم، ولي خوب بود.
کتاب در مورد آدم سادهايست که منشي ثبت احوال است و تنها، در مجاورت اداره بايگاني ثبت زندگي ميکند. اين مرد که از روزمرگي زندگي خود به ستوه آمده، در ضمن کارش متوجه نام يک زن ميشود و تصميم ميگيرد رد زندگي او را را بيابد. و اليآخر..
پرداخت کتاب عاليست. با اينکه گاهي شديدا حاشيه ميرود، اما همچنان کشش مطلب حفظ ميشود. نويسنده صرفا يک رمان سرگرمکننده ننوشتهاست، بلکه هدف خوبي دارد که با پايان يافتن کتاب، مشخص ميشود. سبک آن مشابه کوري ست. موضوعي غير تکراري دارد و ويراستاري و ترجمه هم عاليست. مترجم آقاي عباس پژمان است.
خواندنش را توصيه ميکنم. امتياز پيشنهادي من ۴ از ۵ است.
کتاب بعدي که تصميم دارم شروع کنم، زندگي در عيش و مردن در خوشي است.
.....
حاشيه :
شرح زندگي کارمند ثبت احوال با آنکه براي هر آدم عادي دور از ذهن به نظر ميرسد، براي کساني که مثل من تنها زندگي ميکنند اصلا ناآشنا نيست. روزمرگي.. سردي.. کسالت شغل.. و همه و همه در حالي رخ ميدهد که قاعدتا چيزي نبايد کم و کسر باشد که هست.
Posted by froogh at 10:11 PM | Comments (4)
July 24, 2005
خوابی که پرید!
۱- صبح با آقاي آبدارچي ليسانسمان حرف زدم. همان حرفهايي که ديشب گفتهبودم دلم ميخواهد به او بگويم. گفتم که دوستش دارم و برايم مهم است و با اينکه بهراحتي ميتوانم جاي او آدم ديگري را بياورم، اما آنقدر ارزش دارد که به فکر آيندهاش باشم. گفتم مشکلش را راحت بيان کند شايد راهحلي داشتهباشد و ميدانم که صرفا ساعت کار باعث ناراحتياش نيست. کمي اين دست و آن دست کرد و بلاخره گفت: من تا کي دفتر را نظافت خواهم کرد؟ گفتم: از نظافت ناراحتي؟ گفت: بله. گفتم: خوب نبايد به خاطر مشکلي که راهحل دارد، خودت را دچار مشکلي که راهحل ندارد، بکني. و قول دادم که در مدت سه ماه دوم قراردادش، هم حقوقش را اضافه کنم و هم اگر پيشرفت خوبي در امور اداري داشت، کار نظافت را از او بگيرم. خوشحال و شادان برگشت سرکارش.
2- بعد از اين سعي ميکنم کامنتها را جواب بدهم. زير هر کامنت پاسخ نويسنده را ميدهم. اگر مايل بوديد بخوانيد.
3- بعد از اين وبلاگ قديمي فروغ را با بلاگ رولينگ آپديت نخواهم کرد. بنابراين در ليستهاي وابسته به بلاگرولينگ فقط همينجا به روز ديده خواهد شد.
Posted by froogh at 6:32 PM | Comments (16)
July 23, 2005
سکانس دوم : عقل
بعد از اينکه روز پنجشنبه کلي با مدير عامل مهربان درباره بهرهوري آدمهاي موفق حرف زديم، به اين نتيجه رسيدم که کم کار ميکنم. ظرفيتم براي کار بيش از اين حرفهاست و استفاده درستي از زمانم نمي کنم. ديروز که اجبارا به شرکت رفتم، نشستم و کمي کارهاي عقبافتاده را رسيدگي کردم. کارهايي از نوع همان قورباغه زشت معروف که بهتر است در اسرع وقت قورتش بدهي تا اينکه مدام فکر خوردنش آزارت بدهد. بنابراين امروز کلي جلو بودم. سعي کردم طبق برنامهاي که هر روز قبل از فردايي که قرار است بيايد مينويسم تا چيزي را فراموش نکنم، جلو بروم. آخر وقت از خودم راضي بودم. و فکر کردم اگر کلاس ورزشي که يک ماه است ثبتنام کردهام، امروز بروم، روزم کامل خواهد شد. دم در شرکت، وقتي از همه خداحافظي کردهبودم، آبدارچي ليسانسمان گفت: خانم براي من مشکلي پيش آمده. سوال و جوابش کردم و اين طور بيان کرد که زنش از ساعت کار طولاني او ناراضيست. گفتم خوب ساعتت را کم کن.( او معمولا ساعت هفت و نيم صبح تا هفت و نيم شب در شرکت است.) گفت: همه صرفه کارم به اضافهکاريست. نمي صرفد اگر فقط هشت ساعت بمانم. گفتم خوب ميخواهي چه کني؟ گفت: بروم! جا خوردم. کارهاي دفتري زيادي دستش دادهام. ده روز ديگر هم قراردادش تمام ميشود و فکر ميکردم بهتر است حقوقش را اضافه کنم. گفت ميخواهد به همان شغل ثباتي برگردد تا ساعت دو خانه باشد. او و زنش سرايدار خانم دکتري هستند که بهشان هم خانه و هم غذا ميدهد بهعلاوه مقرري در حد صد هزار تومان. کمي چهرهاش را نگاه کردم. به نظرم خنگ نميآيد. اتفاقا زيرکي خاصي در نگاهش دارد. خودم را جمع و جور کردم تا نفهمد چقدر با حرفي که ميزنم متفاوت فکر ميکنم و گفتم اگر فکرهايت را کردهاي فردا استعفايت را بنويس. نفهميدم که جا خورد يا نه. ادامه دادم که براي ما جايگزين کردن تو بسيار آسان است. نه تنها بچههاي شرکت قديم من در صف کارند بلکه چندين فرم استخدام هم دارم، اما براي تو آيندهاي در شغل ثباتي نيست. حيف توست که اينجا را ول کني، با اينهمه امشب باز خوب فکر کن و با زنت هم مشورت کن، اگر روي تصميمت بودي، فردا استعفا بده.
احساس ميکنم چون قراردادش به پايان رسيده و از طرفي به موقعيت دشوار اين زمان ما واقف است، تاقچه بالا نشسته است. از يک طرف لجم ميگيرد که بخواهم به ناز کردن کسي که تازه سه ماه است آمده، بها بدهم. از طرفي ارزشش را دارد که ناز ميکند و جزو آدمهاي معدوديست که ارزش خود را ميفهمند. ضمنا دوست ندارم مسئله را پدر ژپتو و مديرعامل مهربان برايم حل کنند، مي خواهم خودم راه حل خوبي پيدا کنم.
سر کلاس ورزش فکر کردم فردا صبح زودتر بروم و صدايش بزنم. سوال کنم دقيقا علت رفتنش چيست و آيا به خاطر افزايش حقوق مي رود يا واقعا مشکل دارد؟ ميخواهم به او بگويم براي ما ارزشمند است و اين را ميفهمم، اما نميتوانم اين ماه حقوقش را اضافه کنم و قول بدهم طي سه ماه دوم قراردادش اينکار را بکنم. فقط نگرانم که نکند جدي جدي ميخواهد برود؟!!!
راستي يک چيز ديگر.. عقل من هميشه در سکانس دوم اتفاقات از راه ميرسد. قبلا که بيتجربه بودم، همان سکانس اول از روي احساس حرف ميزدم و نتيجهاش افتضاح بود. حالا که با تجربهترم، کمي فکر ميکنم و احساسم را کنترل ميکنم. اما هنوز نميتوانم کامل سکوت کنم تا نوبت عقلم برسد. مثل همين امروز که بهتر بود به جاي اينکه دم در با او حرف بزنم، بعد از شنيدن حرفهايش ميگفتم: الان عجله دارم. فردا در موردش حرف ميزنيم، خوب ؟ ( اين کاري است که هميشه مديرعامل مهربان ميکند و امکان ندارد وقتي غافلگير ميشود سر ضرب جواب آدم را بدهد.)
Posted by froogh at 9:57 PM | Comments (6)
July 20, 2005
کجاست آن دوستی که دو ساعت در صف طاقت بیاورد؟
قابل توجه کسانی که به دنبال بلیط تئاتر فنز هستند !
Posted by froogh at 10:55 PM | Comments (6)
چند لينک
منصور نصيری و چهرههای ايرانی.. (اين عکسهای منصور را خيلی دوست دارم).
آزاده عصاران و خبری درمورد جشن تصوير سال .. ( نگفته آيا حضور در جشن برای عموم آزاد است يا نه؟)
آهو .. يک کليک و يک دعا.. با آرزوی سلامتی برای بيمار و صبری زياد برای خانوادهاش.
حسين درخشان .. و پاسخی به نقد خوابگرد (همانقدر که از آقای شکراللهی به خاطر آن نوشته تعجب کردم، جواب حسين درخشان که در کمال آرامش نوشته شده، برايم جالب بود. ضمنا من از اين پسر که خيلیها گاهی با بیانصافی نقدش میکنند، خوشم میآيد. شايد دو علت دارد. اول اينکه هميشه از داشتن وبلاگ و خواندن وبلاگ لذت بردهام و اين لذت را مديون او هستم. دوم اينکه گرچه خيلی وقتها نظرات عجیبی میدهد، اما کداميک از ما همه عمرمان نظرات شاهکاری دادهايم که حالا از او متوقع باشيم؟ اگر کسی هيت بالا دارد، لزوما نبايد جزو خواص باشد. با تمام اينها هميشه درجا نزدن درخشان و شهامتش را به خاطر ابراز همين نظرات عجيب، ستايش کردهام.)
Posted by froogh at 7:09 PM | Comments (2)
July 18, 2005
زندگی ...
برادرم رفت. با مشورت مديرعامل مهربان و داييجان، به اين نتيجه رسيد که در مشهد کار کند، موفقتر است. اينجا حقوقش دو برابر بود. به علاوه کاري درست مطابق با رشتهاش انجام ميداد.
مشهد براي او امکان موفقيت بيشتري دارد. با پدرم کار ميکند و راهي که خواهد رفت تا نيمه توسط پدر صاف شده. رقيبي براي دستيابي به پستهاي بالا ندارد و در نتيجه انرژياش به جاي خرج شدن در راه رقابتهاي متداول کاري، صرف سازندگي ميشود. دامنه کاري که آنجا دارد وسيعتر است و براي تغيير شغل محدود نخواهد بود. کار ما بسيار تخصصيست و يادگيري يک صنعت خاص آدم را مجبور ميکند زمان تعويض شغل در شهرهاي وابسته به آن صنعت زندگي کند. کار خودش سرپرستيست و پلههاي بعدي معاونت و بعد مديريت است. آخرين رتبه در کار ما مديريت کارخانه است.
آنجا تحت حمايت پدرم به سرعت جلو ميرود و اينجا بايد با چنگ و دندان ميجنگيد تا حداقل شش مهندس همرديفش را براي مديريت توليد، حذف ميکرد. خلاصه يک جدول نوشت و به مزاياي هر دو کار امتياز داد. کار مشهد ۹۰۰ امتياز و کار اراک ۴۰۰ امتياز گرفت. وبعد با اطمينان به سمت مشهد حرکت کرد.
....
با برادرم فيلم رستگاري در ساعت هشت و بيست دقيقه را ديديم. توصيه ميکنم وقتتان را تلف نکنيد. فيلمي تنش زا با موضوعي کليشهاي و بسيار تکراريست. تمام شيريني و حلاوت ماهيها را از بين ميبرد. تنها حرفش نمايان کردن نقش مذهبيون افراطيست و پرداختن به زندگي شخصي يک روسپي و علت خودفروشياش. يک فيلم فارسي با رنگ و لعابي جديد .
Posted by froogh at 8:19 PM | Comments (8)
July 15, 2005
افت نوازش خون
با برادرم فیلم ماهی ها را دیدم. خود خود زندگی بود. خستگی یک هفته را رها کردم و بسیار آرامم کرد. بعد هم پیتزا پنتری ویلا عجب چسبید. پیتزای سالامی توصیه می شود!
این فیلم ماهی ها حسابی مرا به صرافت عاشقی انداخت! واقعا وقتی آدم عاشق است، چقدر خوشبخت تر می شود:)
Posted by froogh at 11:37 PM | Comments (12)
التماس بلیط
آرشيو سال ۸۳ فروغ را ميخواندم. چقدر بودن يا نبودن عشق در زندگي من تاثيرگذار است! بهکل رنگ و بوي نوشتههايم چيز ديگري ميشود وقتي که عاشق هستم.
وقتي نوشتنم اينهمه فرق کند، نگاهم، حرف زدنم و اخلاقم چقدر ميتواند متاثر از اين قضيه باشد؟
...
برادرم آمده. قرار است اگر خدا بخواهد، بيايد و با ما کار کند. البته در اراک. يک هفته آزمايشي با هم هستيم. پدر ژپتو اصرار دارد که جزو پرسنل شرکت آنها باشد و با من کار نکند. ميگويد بگذار او را بسازم. اگر زيردست تو باشد، هيچوقت بزرگ نخواهد شد!
به زندگي که قرار است شروع کند حسوديام ميشود. درست مثل سال ۶۷ و شروع زندگي مستقل دانشجويي من!! چقدر هيجان و انگيزه خواهد داشت.
امروز با هم ميرويم فيلم "ماهیها عاشق ميشوند" را ببينيم.
راستي از دوستان اگر کسي براي تئاتر فنز ميتواند براي من يک فقره بليط جور کند، نهايت محبت خواهد بود. از آن بهتر اگر دو تا باشد چون ايرج هم بيبليط مانده!!
Posted by froogh at 11:49 AM | Comments (4)
July 13, 2005
سیمای زنی به شکل آب پز
اگر این پیش بينی درست باشد، طی هفته آينده من می ميرم!!!
Posted by froogh at 10:08 PM | Comments (10)
July 11, 2005
یوسف زیبای من!
همسايهی عزيز
نوشیجان
به من بگو به جز اين که خبر گرفتاریات را اينجا بگذارم و درخواست کنم که ديگران هم از گرفتاری حقوقی تو غافل نباشند و به قول ملکوت صدای تو را به عنوان يک زن انعکاس دهند تا شايد به گوش مسولان قضايی برسد، خودت بگو همسايهی سر به زير همهی ما؛ چه کار ديگری میتوانم بکنم؟
نوشی جان .. شاید قوانین گند این مملکت سراسر دروغ کمکی برایت نباشد، اما دعای ما حتما پشتیبانت خواهد بود. مطمئنم که پایان هر شب سیاهی، سپیده خواهد زد. امیدوار باش و انرژی مثبت این همه را جذب کن. دوستت داریم.
Posted by froogh at 10:34 PM | Comments (4)
July 10, 2005
*
آقای آچار فرانسه یک لینک جالب معرفی کرده اند. من با نام وبلاگی و نام واقعی ام آن را تست کردم که به نظرم جالب آمد! بد نیست امتحانش کنید.
Posted by froogh at 3:04 PM | Comments (4)
پراکنده
۱- من هم مثل بقیه نگران نوشیام. خودم و خواهرانم را جای او میگذارم و دلم به شدت برایش میگیرد. مطمئن نیستم قانون بتواند به او کمکی بکند. اگر هم بکند کوتاه مدت خواهد بود و بهزودی همین قانون حضانت را از او میگیرد، آنهم در بهترین دوران بچهها. شاید بیشترین کمک را خود بچهها بتوانند بکنند و خواست شدیدشان برای ماندن نزد مادر. نمی دانم ..گاهی خدا را شکر میکنم که مادر نیستم.
۲- دیروز ۱۸ تیر بود. راستش یادم رفتهبود، لااقل وقتی تصمیم گرفتم بروم خیابان انقلاب و چند کتابی که آقای حسین پاکدل معرفی کرده، بخرم. تعدد رفت و آمد پلیسها از بلوار کشاورز و آدمهای بیسیم دار با پیراهن مشکی، به نظرم عجیب آمد. به ۱۶ آذر که رسیدم یک مرتبه یادم افتاد که ۱۸ تیر است. کتابفروشی هنر کار داشتم. کتابهای خوب فنی افست شده را با قیمت عالی میفروشد. خریدم را که کردم، کتابفروش توصیه کرد جلوتر نروم چون بگیر و ببند است. از پلیس سوال کردم میشود جلو رفت؟ گفت بله، خبری نیست!! البته خبری نبود فقط به علت همین بیخبری چند تا مینیبوس و بیست سیتایی پلیس با باتوم همان دور و بر بودند. یک مرتبه زن مسنی را به باد دعوا و فحش گرفتند. نفهمیدم چه کردهبود. زنی همسن مادرم. اصرار داشت راهش را ادامه بدهد که نگذاشتند. بعد هم یک مرتبه جلوی دانشگاه شلوغ شد و همه پلیسها و مردهایی که سید نام داشتند، به آن سمت دویدند. کتابفروشیهای جلوی دانشگاه با معرفتند! یکییکی کرکره ها را کشیدند و در مغازه را بستند. نشر اطلاعات و خوارزمی که کار داشتم، باز بود. فضای درون و بیرون کتابفروشیها چقدر با هم فرق داشت. آدمهای داخل، چه فروشنده و چه خریدار، بهقدری خونسرد کارشان را ادامه می دادند که انگار هر روز شاهد همین مسائلند! سوار تاکسی بودم که تجمع در حال پراکنده شدن چند نفر را دیدم. در واقع خبری نبود. اگر هم بود، همه را تا ان لحظه بردهبودند. چون مینیبوس های خاطرهانگیز(!) بسیج هم دیگر نبود.
۳-از کتابهایی که آقای پاکدل معرفی کرده، گفتارها گیر نمیآید. تقریبا از همه کتابفروشیهای کریمخان، هاشمی و انقلاب سوال کردم. خوارزمی که منتشرش کرده، نداشت. زندگی در عیش، مردن در خوشی را خریدم.(مسئول انتشارات اطلاعات آدم بسیار جالبی بود). کتاب در مورد انهدام شعور اجتماعی و شکلگیری آراء و اندیشهها در عرصه ماهوارههای تصویری و صنایع تفریحیست.
شوخی در محافل جدی را فقط انتشارات هاشمی(میدان ولیعصر) دارد. طنز است. که جاذبه ای برای خریدش در من نبود.
۴-چقدر دلم یک تغییر مثبت و بزرگ میخواهد. یک اتفاق خیلیخوب!
Posted by froogh at 10:47 AM | Comments (6)
July 8, 2005
مزخرفات
چقدر دلم ميخواهد بنويسم. آنقدر فکرم پر از نوشتن است که دارد ميترکد. از صبح مدام با خودم حرف مي زدم. حيف که دفترچه خاطراتم را جا گذاشتهام شرکت. اين چرندياتي که مغزم را مشغول کرده بهدرد اينجا نوشتن نميخورد. فکر کردم کاش يک جايي در اينترنت بود که مال مال خودم ميشد و با هيچ موتور جستوجوگري توان دسترسي به آن نبود. نوشتن با قلم و کاغد ، افکارم را ميپراکند. اديتي که ضمن نوشتن ميکنم ، شيرازه افکارم را بر هم ميريزد. اينجا همين تلق تلق کيبورد خودش نوعي موسيقيست براي کمک به نوشتنم. دلم مي خواست يک وبلاگ پنهان ميداشتم. در آن با اسم خودم و اسم همه کساني که دور وبرم هستند مينوشتم. نميشود. خودم بسياري از آدمهاي روزمرهام را با همين موتورهاي جستجوگر لعنتي کشف کردهام. کافيست آدم فضولي مثل خودم پيدا شود که دلش هوس اين جور اکتشافات داشتهباشد.
دفترهاي خاطرات کامپيوتري هم، بهدردم نمي خورند. هربار که دستگاهم را فرمت ميکنم ، فراموششان ميکنم و درست وقتي ياد نوشتههايم ميافتم که ديگر نيستند. جاي شکرش باقيست که دل به هيچ چيزي در گذشته نميبندم وگرنه تا به حال بايد بارها و بارها به خاطر گذشته هايي که بيقصد خاص از بينشان بردهام ، غصه ميخوردم.دل نبستن به گذشته است يا شايد دل نبستن به هيچ چيز. از دست دادن هيچ چيزي جز آدمها غمگينم نميکند. اين عدم وابستگي باعث ميشود که خيلي از داشتههايم را از دست بدهم، ببخشم يا گم کنم. حداکثر غصه خوردنم به يک ساعت نميکشد. خاصيت ديگري هم دارم. هيچ وقت هوس داشتن چيزي وادارم نمي کند تن بدهم به متوسط داشتن. اگر چيزي يا کسي را با نهايت وجودم بخواهم ، بايد در حد اعلي باشد. براي همين است که صاحب خيلي چيزها نميشوم. البته حد اعلي را دريچه چشمان من تعيين مي کند و شايد براي خيلي ها درجه دو هم به حساب نيايد. اين کمالگرايي خوب است يا بد، نميدانم. فقط ميدانم خاصيتي از من است که نميتوانم تغييرش بدهم. در مورد همه چيز دنيا هم صادق است. درمورد کتابي که ميخوانم.. در مورد تلوزيوني که ميخرم.. درمورد کاري که ميکنم .. و حتي در مورد عشقي که بخواهم به آن دل بدهم . حد وسط در زندگي ام بيمعناست. دوستم برعکس من است. کافي ست هوس چيزي را داشته باشد. به درجه سه آن هم رضايت ميدهد ، اگر که زود بهدست بياورد. براي او هم اين خاصيت در مورد همه چيزش صادق است. اعم از وسايل خانه اش يا دوست پسري که در بدترين لحظات تنهاييام نمي توانم تصور داشتنش را بکنم. با تمام اينها انگار بايستي تعلق خاطرم به داشتههايم بيش از او باشد . که نيست. او مدام گذشته را نگاه ميکند و حسرت هرچه از دست داده ، ميخورد. براي من گذشته ، وجود ندارد. نه خودش .. نه آدمهايش .. نه اسباب و وسايلش..
فکر ميکنم بيشترين چيزي که جز آدمها، برايم دوست داشتنيست و نگران نداشتنش مي شوم ، چيست ؟ شايد کارم .. شايد .. اما گمان نکنم . وابستگيام به کار فقط از بابت نياز مادي به آن است . و اگر بيش از آن باشد به خاطر کساني که دوستشان دارم و کنارم هستند . اگر اين دو را از من بگيرند، به راحتي تغيير شغل ميدهم . همانطور که شرکت قديم را ول کردم.
به جز اينکه داشتههايم بايد از ديد خودم درجه يک باشند ، يک بايد ديگر هم برايشان دارم . اينکه نيازم به آنها برايم ثابت شده باشد . امکان ندارد صرف هوس کردن دست به خريدي بزنم يا کاري را شروع کنم که اگر بکنم صد در صد خيلي زود از آن دست ميکشم. مثل همين کلاس موسيقي که دوبار به خاطرخواست دلم سراغش رفتم و هربار نيمهکاره رهايش کردم.
جوانتر که بودم خواصم به اين شدت و حدت نبود. راحت تر از زندگي لذت ميبردم. مثل شوهري که بسيار آسان انتخاب کردم. يا رشته اي که به توصيه پدرم در آن درس خواندم .. يا همين خانه اجاره اي که فقط از بابت اينکه ديگر طاقت ماندن در پانسيون را نداشتم ، بيآنکه ببينم اجاره اش کردم. حالا فکر مي کنم قدرت لذت بردن را دارم از خودم ميگيرم. ميان قيد بايد و نبايدهايم گير افتادهام و اگر قيد را باز کنم، آنچه عايدم ميشود ارضايم نميکند.
در اين ميان يک چيزديگر هم هست .. آدمهاي ساده پسند که بسيار آسان دست به انتخاب مي زنند ، برايم خسته کننده و تهي به نظر مي رسند .. اين هم دليل ديگري براي اينکه نتوانم حتي از معاشرت با کساني که غير از منند ، لذت ببرم..
راحت شدم! همه چرت و پرتهاي ذهنم را خالي کردم. حالا ميروم کتاب بخوانم!!
Posted by froogh at 8:47 PM | Comments (10)
July 6, 2005
خطوط موازی
دلم گرفته. خواهرم و خانوادهاش رفتند. آمدهبودند تهران تا از اينجا به سفر بروند. يک روز بيشتر نزد من نماندند. هم جايشان خاليست و هم از دست خودم دلم گرفته.
براي شوهر خواهرم دلم ميسوزد. احساس ميکنم رابطه تکتک افراد خانواده ما با او دچار سوءتفاهم است. ده سال است که عضو اين خانواده شده اما هنوز هيچ کدام ما حتي خواهرم به او عادت نکردهايم. دنياي متفاوتي داريم. انتظار ما از داماد يک پسر ديگر بود. يک برادر. که گرم و صميمي باشد. انتظار او، يک خانواده غريبه است که مثل همه غريبهها بايد فاصله را باهشان حفظ کرد. هيچ وقت نخواست پسر و برادر ما باشد و ما هم هيچ وقت نتوانستيم سردي او را قبول کنيم. آدم منظم و باادب و با اتيکتيست. از لحاظ ظاهر قضيه چيزي کم ندارد تا بخواهي ايرادش را بگيري. اما صاحب آنچيزي هم که بايد باشد، نيست. وضع مادي خوبي دارد. به فرزندانش و تربيت آنها مي رسد. خوشپوش و خوش مهمانيست. براي هيچ کس کم نمي گذارد. اما تمام اينها چيزيست که از نظر خانواده ما قابل قياس با گرماي محبت فرزند و برادر نميشود. برخوردمان با هم عين چوب و فلزيست که با هيچ چسبي به هم نمي چسبند.
در تمام اين ده سال، دو طرف اين رابطه، يکديگر را رنجاندهايم. هي از هم بهمان برميخورد. هي توقع داريم و توقعاتمان برآورده نمي شود. نه او به ما نزديک ميشود و نه ما او را همانطور که هست ميپذيريم. او هم صميميت ما برايش نامانوس و نامتعارف است. از اينکه گاه و بيگاه تلفن کنيم و حالش را سوال کنيم، از اينکه سرزده بهشان سربزنيم، از اينکه از او بخواهيم شب با فرزندانش مهمان مادرم باشند، از همه اينها کلافه است.
هر دوطرف از دست هم کلافهايم. عجيب است. ما به قدري براي هم تعريف نشدهايم که حتي ابراز محبتمان بهيکديگر مي تواند توهينآميز تلقي شود. گاهي فکر ميکنم چقدر احمقانه ميتوان شيريني زندگي و زنده بودن را به تلخي کشاند.
Posted by froogh at 11:03 PM | Comments (5)
July 3, 2005
زندگی باید کرد..
غیر از هنر که تاج سر آفرینش است
Posted by froogh at 11:50 PM | Comments (2)
July 2, 2005
نوبت من کی می رسد؟
ديشب بيخوابي بهسرم زدهبود. نتيجهاش اين شد که کتاب خنده در تاريکي را يک نفس خواندم. مثل سالها قبل که کتابي را دست ميگرفتم و تا تمام نميشد از خواب و خوراک خبري نبود. لذت زيادي داشت. نفس خواندن بيوقفه. کتاب هم بد نيست. عالي نيست ولي خواندنش را توصيه ميکنم. ترجمهاش کمي اشکال دارد. ويراستار ندارد طبق معمول اکثر ترجمههاي حالا، اما کمي که بگذرد به نوع نگارش عادت ميکني.
....
امروز رفتهبودم قلعه حيوانات. خودم براي خودم تبديل به معما شدهام. از اينهمه تغييري که در طول و عرض اين سالهاي اخير کردهام. دو تا سکه بردهبودم. مثل هميشه به عنوان رشوه. ديگر نه دستم ميلرزد و نه عرق سرد ميکنم. بهراحتي، انگار يکي از کارهاي معمولم باشد، سکه را زير ميز طرف مي گذارم و دنباله حرفم را ادامه ميدهم.
چند روز قبل يک فقره دلالي مواد هم در بازار آزاد کردم. حالم از خودم بههم خورد. اما اين هم ميتواند عادت شود. تا قبل از آن فقط به قدر نيازمان مواد اوليه را از بازار آزاد تهيه ميکردم. اما آن روز واسطهگري کردم. عوايدش را براي شرکت خرج ميکنم. يک جوري دلم مور مور ميشود. ميخواهم کتاب بخرم ... نوعي پولشويي ...
تنها چيزي که تا امروز اتفاق نيافتاده، فروش خودم است. حالا قيمت اکثر آدمها را ميدانم. وقتي کسي سنگ بيمورد مياندازد، بهسادگي ميگويم: نرخش چقدر است؟ يک سکه؟ يک چک پول؟ يک وقتهايي هست که وقتي درباره نرخ افراد حرف ميزنم صداي خودم را مي شنوم. مثل اينکه کسي خارج از من حرف ميزند. اما اين منم.. اين منم که براي زنده نگاه داشتن کارم و پرداخت حقوق پرسنلم پذيرفتهام که نرخ آدمهاي دون را بپردازم.
طي اين چند سال شايد به تعداد انگشتان يک دست با افرادي برخورد کردم که قيمت نداشتند. يکي از اين موارد معدود، سازمان صنايع استان مرکزيست که سلامت نفس پرسنلش مرا مبهوت ميکند. حاضرم سي بار به اراک بروم و برگردم.. هر چه مدرک و سند ميخواهند، بدهم... تنها ادارهاي که در اين سالها با آدمهايش گفتم و خنديدم و از کار در آن لذت بردم، همين سازمان بود.
روزگار غريبيست.. خودفروشي آدمها را تقبيح نميکنم. ميدانم خودفروشي زجر دارد.. ميفهمم که لابد دليل بسيار بزرگي دارند براي اين نرخ کم بر روحشان ميگذارند. من هنوز در مورد خودم به آن دليل بزرگ نرسيدهام. ولي چهکسي فردا را ديدهاست؟
Posted by froogh at 10:47 PM | Comments (10)
July 1, 2005
فاصله
چقدر فکر توي سرم هست. براي خودم، براي کارم، براي خانوادهام، براي اجتماع و در کل براي همه چيز دور و برم نگرانم. اي کاش قدرتي بيش از اين داشتم. اي کاش تواناييام زيادتر بود. خيلي وقتها همه نگرانيها تبديل ميشوند به آرزو. اشکال در من است. من که آرزو داشتن برايم آسانتر است تا قدمي براي رفع اينهمه دلواپسي برداشتن..
براي برادر کوچکم نگرانم. براي خواهرانم نيز. سعي ميکنم خيلي باهشان حرف بزنم. گاهي هم فکر مي کنم مثل يک والد هي به آنها مي گويم چه بکنند و چه نکنند. مطمئن نيستم چيز زيادي بدانم. چيزي افزون بر دانسته هاي آنها. گاهي هم به خودم ميگويم بايد بهشان فرصت جنگ با زندگي را بدهم. بزرگ شدهاند. بايد راه خودشان را بيابند. اما دلم راضي نميشود رهايشان کنم. فکر مي کنم خدا خري مثل من را خوب شناخت که به او فرزندي نداد. اگر بچه داشتم حتما نگرانيهايم مرا ميکشت.
دلم ميخواهد براي خانوادهام يک وبلاگ درست کنم. جايي براي حرف زدن با يکديگر. فاصله، موهبت همدلي و هم صحبتي را ازمان گرفته است. دوست دارم جايي باشد تا شبها بهدور از همه فاصلهها با هم درددل کنيم..
فعلا مثل همه نگرانيهاي ديگرم در حد آرزو ماندهاست. ولي يکي از همين شبها برايشان کاري ميکنم...
شبهايي هست که از فرط دلتنگي و استيصال بهسرم ميزند برگردم مشهد. جايي باشم نزديک مادرم که از تنهايي دلش در حال ترکيدن است. نزديک خواهرم که ياوري ندارد. نزديک برادرم که يک همزبان مي خواهد. نزديک پدرم که بر شانهام تکيه کند. و بعد به ياد آن يکي خواهرکم ميافتم... در ميان همه اين خيالات به خودم ميگويم به زودي ميروم آمريکا.. حتي براي دو ماه.. تا چشمش به در خشک نشود به انتظار نگاهي آشنا..
کاش ميتوانستم..
Posted by froogh at 11:27 PM | Comments (6)