« نان ، مسکن ، آزادی ! | Main | کتاب »

دوشنبه 6 تیر 84 :: June 27, 2005 

عوارض انتخاباتی

مغزم مغشوش شده. توي سرم همه دارند با هم مي‌جنگند. فکر کنم تاثير اين مدت هياهوي انتخابات باشد. يک هفته آخر مدام خواب مي‌ديدم با طرفداران رفسنجاني در حال جنگم و از طرفي آدمهاي احمدي‌نژاد مرا دستگير مي‌کردند.
کار شرکت بسيار زياد شده. قرار است استارت توليد را هفته اول شهريور بزنيم که هفته دولت است.طبعا کار زيادي داريم. تعدادمان هم کم است. پدر ژپتو مي گويد بايد اول توليد کنيم تا دل مدير عامل مهربان خوش شود و ببيند هفتصد ميليون تومانش را به باد نداده‌ايم .
فکر راه انداختن کار توليدي در اين تورم و گراني، آن هم در مملکتي که مي‌شود با سود بانکش بي‌دردسر زندگي کرد، فقط يک دل عاشق مي‌خواهد و اراده‌اي حسابي. مديرعامل مهربان مي‌گويد سعي کنيد حقوق افراد را کم بزنيد تا بتوان آدمهاي زيادتري را مشغول کرد. بهتر است در شرايطي که خيلي‌ها ماهانه ۵۰۰۰۰ تومان درآمد دارند، ما دو نفر را استخدام کنيم با حداقل حقوق وزارت کار تا اينکه يک نفر آدم با دو برابر حقوق. استدلالش آدم را رام مي‌کند گرچه بار قضيه مي‌ماند بر دوش ما که هي بايد آموزش بدهيم آن هم در اين وانفساي سرعتي که براي راه اندازي داريم.
پريروز به دنبال استخدام نيروهاي بومي بوديم.. پدر ژپتو گفت در روزنامه محلي آگهي بزن. ياد زمان دانشجويي خودم افتادم که يک آگهي کار در ترم آخر فارغ التحصيلي روي بورد، چقدر دلنشين و دل گرم کننده بود. بنابراين به رييس دانشگاه مرکز استان زنگ زدم و خواهش کردم آگهي استخدام ما را روي بورد دانشکده‌هايشان نصب کنند. طي اين دو روز خيلي‌ها زنگ زدند. يکي از آنها دختري بود که براي برادرش تلفن کرد. هر دو دانشجوي همان دانشگاهند. شرايط را گفتم و در مدت کوتاهي برادر تماس گرفت. گفت که يک سال و نيم است فارغ التحصيل شده و بي‌کار مانده. حالا از ناچاري کارگري مي‌کند. عصر آن روز مادرشان زنگ زد. شرمنده شدم بس که قربانم رفت و تشکر کرد. گفت شوهرش را سالها قبل از دست داده و مستخدم خوابگاه است. با التماس مي‌گفت ديگر بدنش تحمل بوي وايتکس و جوهر نمک را ندارد. و گفت محض رضاي خدا پسرش را استخدام کنيم. فاصله سايت ما از ورودي شهرک صنعتي زياد است. سوال کردم ماشين دارند؟ سوال بي‌خودي بود. براي پدر ژپتو موضوع را گفتم و گفت که ماشين کارخانه را که به شهر مي‌رود، هماهنگ خواهد کرد. امروز پسر آمده بود. خبري از نتيجه کارش ندارم. اما تلفن مادرش باعث شد بفهمم دليل عاشقي مدير عامل مهربان که اين همه پول را به‌جاي سرمايه‌گذاري در دلالي هاي سود‌آور، درگير توليد مي کند، چيست..

هنوز هم اغتشاش ذهني دارم. شايد اگر بنويسم راحت شوم.
از نقشه لوله‌کشي بيزارم! کاري که درست ده سال قبل مي‌کردم و حالا به خاطر کمبود نفرات مجبور به تکرارش شده‌ام. يکي از کابوس‌هايم همين نقشه‌‌هاي نيمه‌کاره‌اند.

گل ياس هفته ديگر به تهران مي‌آيد. اين هم يک اغتشاش ذهني ديگر! به هيچ وجه دوست ندارم شوهرش را ببينم. دلم براي پسته و فندق ضعف مي‌رود اما تصور ديدن او را نمي‌توانم کرد!

هنوز هم هست..
کلاس ورزشي که ثبت نام کرده‌ام، به امان خدا رها شده. و من هي چاق‌تر و بدترکيب‌تر مي‌شوم. آزاري که از آينه مي بينم به قدر آزاري‌ست که شوهر‌خواهر دوست نداشتني‌ام مرا مي دهد.

ابتذال فکري دوست صميمي‌ام آخرين عامل اغتشاش است.. اعصابم را به‌حد انفجار لگدمال مي‌کند وقتي حرف مي‌زند.. دوستي که نمي‌توانم رابطه‌ام را با او قطع کنم.
......

انگار دکتر پيپي صدايم مي زند!!
......

پس‌نوشت:
۱ـسعي کردم در حد امکان آداب درست‌نويسي خوابگرد را رعايت کنم! گمانم حکايت کلاغ و کبک شده‌باشد. انشايم به‌جاي آن به‌هم ريخت.
۲ـکساني که مرا مي‌شناسند، چنانچه براي خود يا بستگانشان به دنبال کار در استان مرکزي هستند، تماس بگيرند. فارغ‌التحصيل شيمي، مهندسي شيمي و مکانيک و نیز تکنسین هر دو رشته مورد نياز مي‌باشد. ضمنا انجام خدمت سربازي يا معافيت ضروري‌ست.

Posted by froogh at June 27, 2005 8:35 PM

نظر

خیلی خوبه که دکتر پیپی رو داری!
کمک خیلی خوبیه... من هم یه کشاور دارم که ماهی یا دو ماه یکبار پیشش می رم.. عجیب ذهنم رو اروم
می کنه و بریا همه نگرانی هام راهی پیشنهاد می ده...

Posted by: اروس at June 28, 2005 9:59 PM

اينقدر زياد بود كه به من هم اغتشاشت سرايت كرد. اميدوارم خوبتر از اين پيش برود. به نظرم بهتر است تا مدتي چيزي از سياست ننويسيم كه به تعادلي برسيم بعد دوباره مي توانيم شروع كنيم. من كه دوباره زده ام در باد صبا به صحراي كربلا.

Posted by: باد صبا at June 28, 2005 5:19 PM

تولدت مبارک فروغ جونم *:

Posted by: آيدا at June 28, 2005 10:04 AM

اين گلستان بازي و باغ وحش بازيت منو کشته. گل ياس و جنگل و .....

Posted by: .. at June 27, 2005 10:43 PM

فکر نمیکنی کار کردن در شرکتی که بناست در روز دولت پروژه اش را تقدیم دولت کند، خیلی بیشتر از یک رای دادن ساده به حکومت مشروعیت میدهد و با استدلالهای تخمی خودتان خیلی بیشتر آدم را یک مزدور دست دوم سیستم تبدیل میکند.

هه هه

من خودم این چیزها را قبول ندارم.
اما وقتی جفنگیات امثال شما این بلا را بر سر مردم آورده است حتما از امروز هر کدام از تحریمیها را که با دولت معامله کنند، از دولت مستقیم یا غیر مستقیم حقوق بگیرند، اسم بچه اشان را در مدرسه ای بنویسند که مدیرش با حکم جکومتی تعیین شده است، و کارهای خیانت آکیز مشابه اینها انجام دهند، به عنوان مزدور و مشروعیت دهنده خواهم شناخت.
---------------
جواب :

استدلالت گرچه با کینه آمیخته شده ٰ اما آنقدر جالب است که حیفم آمد بقیه نخوانند و نبینند.
موفق باشی
فروغ

Posted by: کامران at June 27, 2005 9:44 PM

هی می خوام بنویسم برات می بینم نه این اونی که می خوام بگم نشد و پاکش می کنم و دوباره می نویسم... ظاهرا ذهن منم حسابی مغشوشه...
هی فکر می کنم کجای کار ایراد داره، اما نمی تونم بفهمم. فقط می دونم اون نوع کاری که شما سعی دارین برای اون پسر و خانواده اش انجام بدین، بهترین کاریه که هم روح آدم رو آروم می کنه و هم انرژی مثبت به اطراف اضافه می کنه ، این چیزیه که همه مون بهش نیاز داریم...
به حرفی هم که در مورد آینه زدی اعتراض دارم، آینه هر چقدر هم سعی کنه نمی تونه تو رو بد ترکیب نشون بده، حتی اگر روزی ده بار بهش تلقین کنی!

Posted by: ماندانا at June 27, 2005 9:25 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟