« بيانيه شيرين عبادی | Main | چند قدم تا فردایی نامعلوم »

جمعه 3 تیر 84 :: June 24, 2005 

در آستانه فصلی سرد

دلم به شدت گرفته است .. از اين بدبختي که از فردا در انتظارمان خواهد بود . من راي ندادم .. چند ساعت خوابيدم .. و بعد ورزش کردم و بعد بي آنکه به ساعت نگاه کنم وقت کشي کردم .. با خودم هي جنگيدم .. و حالا که ساعت را نگاه مي کنم از ۸ گذشته است. تمام شد. سرانجام تمام شد.
قبل از ظهر چيزي نوشتم و پاک کردم. درد اين روزها را نوشتم . نوشتم که از حماقت خودمان گريه ام مي گيرد . از حماقت برادرم که دور اول راي نداد . گفت برايش هيچ چيز فرقي نمي کند . از حماقت دايي ام و خانواده خاله ام که دور اول و دور دوم با اصرار به هاشمي راي دادند و مي دانم آن يکي نگران بيزينسش بود و ديگري نگران شرکت پسرش که مبادا از رونق بيافتد اگر تندروها سر کار بيايند . از حماقت آن يکي زن دايي ام که دور اول راي نداد و امروز بعد از بيست و هفت سال مي رفت که به هاشمي راي بدهد مبادا وادار شود چادر برسرش کند . از دلايل دوست پزشکم گريه ام مي گيرد که گفت نمي تواند تحمل کند فقط مريض زن را ويزيت کند .. و ديگر نخواهد توانست لاک بزند . دلايل گروهي که به رفسنجاني راي دادند همان قدر گريه آور بود که دلايل تندروها .. کسي نگفت با هشت سالي که زير پايش له مي کند ، چه خواهد کرد .. کسي نگفت اين مملکت ويران از فساد مالي را که برسر هر خيابانش زني روسپي گري مي کند و کودکي به استثمار کشانده مي شود ، چه کسي به آيندگان تحويل خواهد داد ؟ کسي نگفت گنجي به کدام گناه در زندان مي ميرد ؟ کسي نگفت ...
من براي مملکتي گريه مي کنم که هنرمندش شکيبايي و مظفري ست و نويسنده اش دولت آبادي . من براي خودم دلم مي سوزد که ديگر به هيچ روشن فکر و هيچ چپ و هيچ راستي اعتماد نمي کنم ..

Posted by froogh at June 24, 2005 8:33 PM

نظر

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟