« فقط معين .. تااطلاع ثانوی | Main | داستانی که تو و من زندگی اش می کنیم. »
چهارشنبه 25 خرداد 84 :: June 15, 2005
کمی وایتکس لازم دارم !
بدترين تصميمات زندگي ام را وقتهايي گرفته ام که کمتر از بيست و چهار ساعت برايشان وقت صرف کرده ام . اصولا جزو دسته آدمهايي هستم که نبايد در آن واحد تصميم گيري کنند . آدمهايي که براي فرونشاندن احساسات آني شان ، چه مثبت و چه منفي ، نياز به زمان دارند . اين تصميمات بد منجر به بدترين نوشته ها ، بدترين گفتمان ها و بدترين نتايج شده اند .. از همه بدتر اينکه تا مدتي طولاني خودم را شماتت مي کنم و هي مي گويم لعنت بر دهاني که بي موقع باز شود .. فايده اي ندارد .. چه لعنت کنم و چه نکنم ، گند را به بار آورده ام .
بارها و بارها به خودم يادآوري کرده ام که در اوج احساس هيچ تصميمي نگيرم . نه مثبت و نه منفي . تازگيها اين اتفاق کم مي افتد چون بس که يادآوري مي کنم ، به نوعي ملکه ذهنم شده .. اما امان از وقتي که مهارم از دستم خارج شود .
چند شب قبل بسيار عصباني بودم . آمپرم چسبيده بود روي هزار و تا ساعت دو خوابم نبرد . توي ذهنم با فردي که ناراحتم کرده بود ، آن قدر دعوا کردم که تمام تنم و ذهنم از حال رفت .. فرداي آن روز به محض بيدار شدن ، توي دلم به او گفتم : حتما خدمتت مي رسم !! آنچنان خدمتي که ديگر حواست باشد پا روي دم من نگذاري !
عقلم مهارم را کشيد و گفت بد نيست تا شب صبر کني . کمي سکوت کن و فکر ..
خوشبختانه آتشم فروکش کرد ( هميشه همين طورم ! ) و بعد از آن تا همين الان براي کودک وجودم کف مي زنم و تشويقش مي کنم که گوش به حرف بالغم کرد و خرابکاري به بار نياورد .
در عوض ديشب ... آخرهاي شب بود که مادرم زنگ زد .. صدايش سراپا غم بود . پدرم از او بدتر .. يک نفر مدام آنها را مي رنجاند . براي آرام کردنشان گفتم : فردا خدمتش مي رسم !! و صبح ساعت هفت و نيم خدمتش رسيدم ! مادرم ظهر زنگ زد و گفت سوء تفاهم شده بود . ما اشتباه برداشت کرده بوديم . آب يخ ريخت روي سرم . و باز زدم توي دهانم و گفت مرده شور ببرد دهاني را که بي موقع باز شود .. فايده اي نداشت .. به قول مادرم : حرف که از دهان در آمد ، تف است .. ديگر نمي شود برش گرداند .. :((
حالا از ظهر دارم کودکم را دعوا مي کنم ... کودک خواب آلود و عصباني ام ، کله صبح حتي مهلت نداد بالغم بيدار شود .. لعنتي .. گندي زد که آبروي هر چه والد و بالغ بود ، بر باد رفت.
Posted by froogh at June 15, 2005 6:05 PM
نظر
آدم ها همیشه پیشمون میشن ،
و این کودک درون نیست ، یک اخلاق عصیانگری و خشن است .
Posted by: vahid at June 17, 2005 3:49 AM
من هم كمي اينطوريم. وقتي عصباني مي شوم اينقدر تند همه چيز را مي گويم كه اگر هم طرف مي خواسته چند ساعت بعد عذر خواهي كند قطعا دلايل محكمي براي عذر نخواستن مي يابد.
Posted by: باد صبا at June 16, 2005 5:53 PM
اتفاقا من هم یکی دوروزپیش ازدست یکی خیلی ناراحت بودم ودوساعت تمام باتمام نیرویم در ذهنم با او دعوا می کردم وبعد تصمیم گرففتم بروم واز او پیش دوست مشترکمان درد دل کنم ولی با خودم گفتم باشد برای فردا وخوشبختانه روز بعد همه چیز را فراموش کردم
Posted by: مهرو at June 16, 2005 1:35 AM
سلام :تجربه اين رو به من هم ثابت كرده كه بدترين دعواها ، دعواهايي است كه آدم توي خلوت خودش با اين و اون راه مي اندازه . طرف گرفته براي خودش خوابيده و خورخور مي كنه ، اين يكي هم هي داره خودشو مي خوره . از همه بدتر اين كه اگه فردا موقعيت دعوا پيش بياد ، يك كلمه از اون ديالوگ هايي كه ديشب فرض مي شده اجرا نمي شه . موفق باشي : شباويز
Posted by: shabaaviz at June 15, 2005 11:23 PM