« پنج زار شادی حقیقی | Main | از موباریک تر »

پنجشنبه 19 خرداد 84 :: June 9, 2005 

نه

روز مزخرفي را گذراندم . از ابتداي صبح با يک خبر بد شروع شد . يک حواله حمل براي استان گلستان که با رييس شعبه اش هفته قبل بر سر مقدار رشوه دعوايمان شده بود ، روي ميزم بود :( مجبور شدم به يکي بگويم زنگ بزند و واسطه گري کند تا بتوانيم بار را حمل کنيم . از طرفي صد هزارتومان هم خرجش کردم . حرف يارو را هم شنيدم که گفت با ضعيفه حرفي ندارم !! مرد طرفم باشد !!
 عصر را به خانه آمدم . عصبيت کماکان در خونم بود . مي خواستم فيلم زن زيادي را ببينم . دوستم گفت حوصله گريه و زاري شب جمعه ندارد . رفتيم شارلاتان . آنهم کجا ؟؟ سينما استقلال مزخرف . فيلم دوزار هم نمي ارزيد . وسط فيلم خواستم بلند شوم که دوستم گفت مي خواهد ببيند ... ماندم و حرص خوردم .
قرار بود براي پسته خانم هديه معدل بيستش را بخرم . يک جعبه مداد رنگي بزرگ براي نقاش کوچولو . از آن مدلها که هفتاد رنگ است و سايز جعبه اش خيلي بزرگ . يادم بود که زمان بچگي چقدر دوست داشتم . به خاطر اين فيلم مزخرف وقتي رسيدم که همه جا تعطيل بود .
گاهي اوقات از اينکه هنوز در اين سن قادر نيستم به راحتي کلمه نه را بر زبان بياورم ، از دست خودم عصباني مي شوم . چرا هميشه بايد ملاحظه کنم ؟ چقدر دلم مي خواست الان زن زيادي را ديده بودم ....
مي روم کتاب بخوانم بلکه حالم بهتر شود . ديشب دو کتاب خريدم . دولت و فرزانگي ترجمه گيتي خوشدل که به نظرم خوب مي آيد و کتاب : چه کسي باور مي کند نوشته روح انگيز شريفيان که برنده جايزه گلشيري ۸۳ است و به چاپ سوم رسيده . بعد در موردش مي نويسم .

Posted by froogh at June 9, 2005 10:44 PM

دنبالک‌ها

TrackBack URL for this entry:
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1890

نظر

منم حالي ندارم اين روزها

Posted by: دختر كولي at June 11, 2005 2:36 PM

چه خوب بود اگر می شد گناه روزهاي دوست نداشتني را به گردن کسي انداخت

che khoob bood... vaghean...!

amma heyf ke bavar kardim ke kasi joz ma mas`ool nist.. aya haghighate hagh hamine? pas chera vaghte be donya oomadan azamoon nazar nakhastan??? delaraam bashi foroogh jan

Posted by: marmar at June 11, 2005 12:01 PM

سلام ، زنده گی همین هست ، همیشه انسان ها باید بد بیارن ، من که تا حالا نشده که بد نیارم ، همیشه بد آوردم رفیق، همیشه حالم خراب بوده و هست ، دوست داشتی یه سری به کلبه ی درویشی ما بزن .

Posted by: وحید at June 11, 2005 2:39 AM

بد بیاری ها حرص آدم را در میاره. گاهی صبح که وارد آزمایشگاه میشدم بد بیاری شروع میشد و من مصرانه میماندم و ادامه میدادم و تا آخر شب رس ام کشیده میشد و هیچ چیز پیش نمی رفت. الان به دانشجوهام میگم روزی که از آن شما نیست در آزمایشگاه ببندید و برید خونه و استراحت کنید

Posted by: پرنیان at June 10, 2005 12:26 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟