« یک موقعیت سخت | Main | نه »

چهارشنبه 18 خرداد 84 :: June 8, 2005 

پنج زار شادی حقیقی

مدير مالي جديدمان آدم خوبي ست . تا الان حسن نيتش را نشان داده . خانم حسابدار هم سرانجام موافقت کرد با ما کار کند . زبان جادويي مدير عامل مهربان کار خودش را کرد و او را به سمت ما کشاند . فعلا وضع حسابداريمان رو به راه است . پس از هشت ماه ، حساب و کتابها را تحويلشان دادم . گرچه بي اعتمادي بدي نسبت به گروه مالي در دلم جا گرفته و عادت کرده ام همه چيز را چک کنم . اما همين که تمام سندها به کامپيوتر منتقل مي شوند و تنخواه ها را بررسي مي کنند ، خوب است.
آبدارچي جديدمان هم عالي ست . سرعت بالا و هوش خوبش باعث مي شود که هم چنان هر روز دلم بخواهد بغلش کنم و بگويم : تو را چرا اين قدر خوبي ؟؟؟
ساير اوضاع هم روبه راه است . فقط قلعه حيوانات همچنان سنگ اندازي مي کند . پول کافي ندارم تا رشوه ها را به موقع بدهم . براي همين در هر قسمتي گرفتار مي شوم . بايد در اولين فرصت اين مشکل را حل کنم .
کار کردن با آدمهاي مزخرف سال قبل ( که در حال حاضر همه را تسويه کرده ايم ) صبرم را به طرز چشمگيري بالا برده است . دوست صميمي ام که از شرکت قديم با من بوده ، مي گويد باورش نمي شود من همان آدم قديم باشم .
.....
چيزهاي کوچکي در زندگي هست که زنده کننده بهترين روزهاي زندگي آدمي ست . چيزهايي مثل بوي پيف پاف که هر بار به دماغم مي خورد ، ياد خانه سي سال قبلمان مي افتم . تابستان و اتاق نشيمن بزرگش . حصيرهاي آب زده انداخته شده .. پرده هاي بزرگ و کلفت صورتي که ظهرها مادرم بازشان مي کرد و نور اتاق رنگي مي شد . و بعد تمام اتاق را پيف پاف مي زد و نفري پنج زار بهمان قول جايزه مي داد اگر مي خوابيديم . و ما چه راحت خوابمان مي برد .  عصري که با پدرم به بقالي آشنا مي رفتيم و آن پنج زار چقدر در جيبمان سنگيني مي کرد . بيسکوييت پتي بور .. پفک .. و اسمارتيز .. و يک دنيا دل شاد .. که هنوز با ياد آوري اش دلم غنج مي زند . تمام اينها را فقط با ذره اي بوي پيف پاف به خاطر مي آورم .
.....

درد دستم بهتر شده . باورم نمی شود . با توصیه دوست کامنت گزار ، انگشتانم را در جهت مخالف حرکت تکراری تایپ و موس نرمش می دهم و حالا وضعش خیلی بهتر است .

Posted by froogh at June 8, 2005 7:09 PM

دنبالک‌ها

TrackBack URL for this entry:
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1889

نظر

good

Posted by: صادق ابراهيمي at February 21, 2006 9:47 AM

خوشحالم بابت كم شدن درد دست. مي دانيد؟ يك چيزهايي ديگر بر نمي گردند. چون آن لحظه و موقعيت اينقدر ناب بوده و اينقدر دروني آدم شده كه جايش را به هيچ چيز نمي توان داد. اما هربار كه فكر مي كنم به سالهاي قبل و يكي از همين لحظات ناب يادم مي آيد كه چه مي دانم چند سال ديگر همين مزخرفات اين روزها لحظه ي نابم نشده باشد. بعد هي مي خواهم پايم را فشار دهم در همين لحظه تا ثابت كنم دارم دركش مي كنم. بازي عجيبي دارد دنيا.

Posted by: باد صبا at June 10, 2005 12:24 PM

چیزهای کوچکی است بله چیز کوچکی مثل بوی آخر های خرداد14-15سال پیش وقتی در فضای پارک گونه دانشگاه بین انتشارات ودانشکده سرگردان بودی تا جزوه ی بچه زرنگ هارا کپی کنی ودلت همیشه آویزان باشد
که نکند مشروط شوی وآن گل رزهای زیبای علم وصنعت که همیشه بدلیل دلشوره ی امتحانات از دستش دادیم
ویاد باد آن مکانیک سیالت وترمو وجرم وانتقال حرارت خواندن با آن استادهای عجیب وغریبش حال وحسم به هم ریخت ..........

Posted by: یک علم وصنعتی at June 9, 2005 1:11 AM

فروغ عزيز يك ايميل برايت فرستادم ممنون مي‌شوم ببيني و در صورت امكان پاسخ بدي

Posted by: zaneabi at June 8, 2005 10:21 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟