« May 2005 | Main | July 2005 »

June 29, 2005

صافی سوراخ دار

سایه

Posted by froogh at 10:43 PM

June 28, 2005

کتاب

آن پسر استخدام شد. با حقوق ماهانه دويست هزار تومان. امروز از پدر ژپتو درباره‌اش سوال کردم. گفت آمده و استخدام هم شده. گفت از ديشب مدام به اين فکر مي کند که يک فارغ‌التحصيل دانشگاه سراسري با مدرک ليسانس، از فرط ناچاري باغبان شهرداري‌ست.
آبدارچي‌مان هم ليسانس دارد. گفته‌بودم.. نه؟
....
وضع و روزم از ديروز بهتر است. البته کماکان کلاس نرفته‌ام. با شوهر‌خواهر هم حرف زدم و دعوتش کردم. نقشه‌هاي لوله‌کشي را هم به يک جايي رساندم.
....
سرعت کتاب‌خواني‌ام به‌شدت افول کرده. مدتهاست کتابي از اسپنسر جانسون را دست گرفته‌ام. نام کتاب راهنماي تصميم‌گيري بهتر است. بد نيست. اسپنسر جانسون کتابهاي مفيدي دارد از قبيل چه کسي پنير مرا جابجا کرد يا مدير يک دقيقه اي. سبک نوشتنش را در هيچ‌ يک از کتاب‌ها، به‌جز چه کسي پنير مرا جابجا کرد، دوست ندارم. ترجمه‌ کتاب‌هاي او نيز تقريبا از يک کنار افتضاحند. شايد به همين دليل برايم کشش ندارند. البته موضوعي که هربار به آن مي‌پردازد، بسيار مهم و تاثیر‌گذار است. به‌جز ترجمه، اشکال ديگر کتاب‌هاي او تکرار مداوم موضوع‌ست که بعضي اوقات وسوسه مي‌شوي کتاب را نيمه‌کاره رها کني.
دو کتاب جديد هم خريده‌ام. همه نام‌ها نوشته ساراماگو و خنده در تاريکي نوشته ناباکوف. دومي را به توصيه آقاي کتاب‌فروش خريدم.
اخيرا کتاب چه کسي باور مي کند رستم را خواندم. نقدي که در سايت بي‌بي‌سي درباره‌اش ديدم، با نظر من تفاوت دارد. موضوع بکر نبود و تقريبا کششي براي ادامه دادن در من ايجاد نکرد. فقط از يک بابت با نويسنده نقد موافقم : کتاب اشکالات نوشتاري بسيار دارد. گاهي آن‌قدر فاحش است که از درک جمله عاجز مي شوي. با همه اينها به خاطر جايزه گلشيري هم که شده بهتر است آن‌را خواند.
هنوز بهترين کتاب‌هاي داستاني‌ام کوري و آدم‌کش کور هستند. در ميان نويسندگان ايراني کتابي که موضوعش متفاوت باشد و تو را به اين فکر بياندازد که چطور عقل نويسنده به انتخاب و نوشتن چنين داستاني قد داده، کمتر خوانده ام. شايد بهترين‌شان من او، نام‌ها و سايه‌ها، نيمه غايب و اسفار کاتبان باشد. البته کتاب‌هايي که موضوعشان را بسيار خوب پرداخته‌اند، زيادند. از جمله نوشته‌هاي دولت‌آبادي و سيمين دانشور. اما موضوع انتخابي نو نيست. جاي خالي سلوچ دولت‌آبادي واقعا تکان‌دهنده است، اما علاوه بر موضوع کهنه داستان،  به يک دليل ديگر دوستش ندارم. بسيار سياه و تلخ است. شايد تلخي و سياهي داستان جاويد اسماعيل فصيح قابل هضم‌تر از آن باشد علاوه بر آن موضوع بهتري هم دارد.
اينها برداشت شخصي من است.
راستي.. کسي کتاب خوب سراغ ندارد؟

Posted by froogh at 8:06 PM | Comments (22)

June 27, 2005

عوارض انتخاباتی

مغزم مغشوش شده. توي سرم همه دارند با هم مي‌جنگند. فکر کنم تاثير اين مدت هياهوي انتخابات باشد. يک هفته آخر مدام خواب مي‌ديدم با طرفداران رفسنجاني در حال جنگم و از طرفي آدمهاي احمدي‌نژاد مرا دستگير مي‌کردند.
کار شرکت بسيار زياد شده. قرار است استارت توليد را هفته اول شهريور بزنيم که هفته دولت است.طبعا کار زيادي داريم. تعدادمان هم کم است. پدر ژپتو مي گويد بايد اول توليد کنيم تا دل مدير عامل مهربان خوش شود و ببيند هفتصد ميليون تومانش را به باد نداده‌ايم .
فکر راه انداختن کار توليدي در اين تورم و گراني، آن هم در مملکتي که مي‌شود با سود بانکش بي‌دردسر زندگي کرد، فقط يک دل عاشق مي‌خواهد و اراده‌اي حسابي. مديرعامل مهربان مي‌گويد سعي کنيد حقوق افراد را کم بزنيد تا بتوان آدمهاي زيادتري را مشغول کرد. بهتر است در شرايطي که خيلي‌ها ماهانه ۵۰۰۰۰ تومان درآمد دارند، ما دو نفر را استخدام کنيم با حداقل حقوق وزارت کار تا اينکه يک نفر آدم با دو برابر حقوق. استدلالش آدم را رام مي‌کند گرچه بار قضيه مي‌ماند بر دوش ما که هي بايد آموزش بدهيم آن هم در اين وانفساي سرعتي که براي راه اندازي داريم.
پريروز به دنبال استخدام نيروهاي بومي بوديم.. پدر ژپتو گفت در روزنامه محلي آگهي بزن. ياد زمان دانشجويي خودم افتادم که يک آگهي کار در ترم آخر فارغ التحصيلي روي بورد، چقدر دلنشين و دل گرم کننده بود. بنابراين به رييس دانشگاه مرکز استان زنگ زدم و خواهش کردم آگهي استخدام ما را روي بورد دانشکده‌هايشان نصب کنند. طي اين دو روز خيلي‌ها زنگ زدند. يکي از آنها دختري بود که براي برادرش تلفن کرد. هر دو دانشجوي همان دانشگاهند. شرايط را گفتم و در مدت کوتاهي برادر تماس گرفت. گفت که يک سال و نيم است فارغ التحصيل شده و بي‌کار مانده. حالا از ناچاري کارگري مي‌کند. عصر آن روز مادرشان زنگ زد. شرمنده شدم بس که قربانم رفت و تشکر کرد. گفت شوهرش را سالها قبل از دست داده و مستخدم خوابگاه است. با التماس مي‌گفت ديگر بدنش تحمل بوي وايتکس و جوهر نمک را ندارد. و گفت محض رضاي خدا پسرش را استخدام کنيم. فاصله سايت ما از ورودي شهرک صنعتي زياد است. سوال کردم ماشين دارند؟ سوال بي‌خودي بود. براي پدر ژپتو موضوع را گفتم و گفت که ماشين کارخانه را که به شهر مي‌رود، هماهنگ خواهد کرد. امروز پسر آمده بود. خبري از نتيجه کارش ندارم. اما تلفن مادرش باعث شد بفهمم دليل عاشقي مدير عامل مهربان که اين همه پول را به‌جاي سرمايه‌گذاري در دلالي هاي سود‌آور، درگير توليد مي کند، چيست..

هنوز هم اغتشاش ذهني دارم. شايد اگر بنويسم راحت شوم.
از نقشه لوله‌کشي بيزارم! کاري که درست ده سال قبل مي‌کردم و حالا به خاطر کمبود نفرات مجبور به تکرارش شده‌ام. يکي از کابوس‌هايم همين نقشه‌‌هاي نيمه‌کاره‌اند.

گل ياس هفته ديگر به تهران مي‌آيد. اين هم يک اغتشاش ذهني ديگر! به هيچ وجه دوست ندارم شوهرش را ببينم. دلم براي پسته و فندق ضعف مي‌رود اما تصور ديدن او را نمي‌توانم کرد!

هنوز هم هست..
کلاس ورزشي که ثبت نام کرده‌ام، به امان خدا رها شده. و من هي چاق‌تر و بدترکيب‌تر مي‌شوم. آزاري که از آينه مي بينم به قدر آزاري‌ست که شوهر‌خواهر دوست نداشتني‌ام مرا مي دهد.

ابتذال فکري دوست صميمي‌ام آخرين عامل اغتشاش است.. اعصابم را به‌حد انفجار لگدمال مي‌کند وقتي حرف مي‌زند.. دوستي که نمي‌توانم رابطه‌ام را با او قطع کنم.
......

انگار دکتر پيپي صدايم مي زند!!
......

پس‌نوشت:
۱ـسعي کردم در حد امکان آداب درست‌نويسي خوابگرد را رعايت کنم! گمانم حکايت کلاغ و کبک شده‌باشد. انشايم به‌جاي آن به‌هم ريخت.
۲ـکساني که مرا مي‌شناسند، چنانچه براي خود يا بستگانشان به دنبال کار در استان مرکزي هستند، تماس بگيرند. فارغ‌التحصيل شيمي، مهندسي شيمي و مکانيک و نیز تکنسین هر دو رشته مورد نياز مي‌باشد. ضمنا انجام خدمت سربازي يا معافيت ضروري‌ست.

Posted by froogh at 8:35 PM | Comments (6)

June 26, 2005

نان ، مسکن ، آزادی !

عجب سکوتي ..

از اينکه راي ندادم متاسف نيستم . فقط اي کاش شرايطي فراهم نمي شد که مجبور شوم بين بد و بدتر ، بد را انتخاب کنم . دلم نمي خواست از حق رايم بگذرم .. بر اساس اعتقادم رفتار کردم . شايد احمقانه باشد . اما هنوز فکر مي کنم کار درستي کردم .
مرحله اول کورسوي اميدي بود .. فکر کردم مي شود به چيزي اميد داشت ... اما اين بار تمام باورهايم زير سوال رفت .
به هر حال گذشت . نمي شود به مرگ فکر کرد .
دموکراسي يعني همين . که اگر از حق رايت بگذري ، کسان ديگري برايت تصميم مي گيرند . و ناچاري تن بدهي به آن حتي اگر فکر کني هر چهار نفرشان به قدر يک نفر تو عقل ندارند .
من به تقلب فکر نمي کنم . تقلب در حد يک ميليون راي امکان دارد .. اما تفاوت ، نشان دهنده واقعيتي ست که تقلب در آن رنگ مي بازد . مردم نه بزرگ خود را به فاشيسم نگفتند . آن نه مورد انتظار به دروغ و ريا گفته شد و به بي لياقتي جرياني که هر بار روي کار آمد جز منافع خودش به هيچ فکر نکرد . نه بزرگ به ما گفته شد تا بفهميم که چقدر از بطن جامعه فاصله داريم . با نيامدن آقاي رفسنجاني شايدداشته هاي بسياري ازامثال ما  از دست برود ، اما مردي که هر روز شرمنده زن و فرزندش به خانه مي رفت ديگر چيزي براي از دست دادن نداشت که نخواهد دلش را به شعارهاي رفاهي آقاي شهردار خوش کند . وعده پنجاه هزار تومان براي او ملموس تر از واگذاري ده ميليون تومان سهام مجاني بود .
اگر آقاي احمدي نژاد بتواند ذره اي به شعارهايش عمل کند ، من از اينکه به رفسنجاني راي ندادم بسيار راضي ام .
فکر هم نمي کنم ماجرا به اين وحشتناکي باشد که در اين يک هفته  برايمان تعريف کردند . کساني که به احمدي نژاد راي دادند ، دلواپسي شان از بابت روسري و مانتوي کوتاه و فيلم و موسيقي نبود که مبادا اسلامشان را بباد دهد .. آنها گرسنه اند و خسته .. و فقط از او رفاه مادي مي خواهند . در اين مابين حتما مثل همه دولتهايي که داشته ايم شاهد ظهور افراد نوکيسه و فرصت طلب خواهيم بود .. اما حساب اينها با حساب راي دهندگان جداست .
خيلي ها براي توجيه گذشت از خطاهاي رفسنجاني گفتند اين هشت سال او را عاقل تر کرده است و حتما بهتر از گذشته عمل خواهد کرد  .. اگر اينهمه قابليت تغيير در آدمي مثل او مي تواند ظهور کند ، در آدمي مثل مصباح يزدي هم خواهد توانست .

.............................
لينک :
برخيز و مخور غم جهان گذرا !

بازي تمام شد .

فرش قرمز..

.......................................

( توضیح : نظرخواهی وبلاگهای ملکوت قبل از پابلیش باید حتما تایید شوند . این سیستم ملکوت است . البته تا به حال هیچ کامنتی را بدون تایید نگذاشتم . فقط اینکه اگر طول می کشد تا نظرتان را درج شده ببینید ، کمی باید صبر کنید تا به خانه بیایم .)

Posted by froogh at 12:22 AM | Comments (1)

June 24, 2005

چند قدم تا فردایی نامعلوم

این هم آدرس جدید گویا نیوز برای ایرانیان فیلتردار .( اخبار انتخابات را بخوانید )

اخبار انتخابات ( شرق آن لاین )

اخبار انتخابات ( ستاد احمدی نژاد )(( فعلا قطع شده ولی فکر کنم زود درستش کنن ))

سایت انتخابات ( پایگاره اطلاع رسانی ریاست جمهوری )

چرا رفسنجانی از این ستادهای اطلاع رسانی نداره ؟؟

وبلاگ کاغذ مچاله ( از وزارت کشور می نویسد )

Posted by froogh at 9:59 PM

در آستانه فصلی سرد

دلم به شدت گرفته است .. از اين بدبختي که از فردا در انتظارمان خواهد بود . من راي ندادم .. چند ساعت خوابيدم .. و بعد ورزش کردم و بعد بي آنکه به ساعت نگاه کنم وقت کشي کردم .. با خودم هي جنگيدم .. و حالا که ساعت را نگاه مي کنم از ۸ گذشته است. تمام شد. سرانجام تمام شد.
قبل از ظهر چيزي نوشتم و پاک کردم. درد اين روزها را نوشتم . نوشتم که از حماقت خودمان گريه ام مي گيرد . از حماقت برادرم که دور اول راي نداد . گفت برايش هيچ چيز فرقي نمي کند . از حماقت دايي ام و خانواده خاله ام که دور اول و دور دوم با اصرار به هاشمي راي دادند و مي دانم آن يکي نگران بيزينسش بود و ديگري نگران شرکت پسرش که مبادا از رونق بيافتد اگر تندروها سر کار بيايند . از حماقت آن يکي زن دايي ام که دور اول راي نداد و امروز بعد از بيست و هفت سال مي رفت که به هاشمي راي بدهد مبادا وادار شود چادر برسرش کند . از دلايل دوست پزشکم گريه ام مي گيرد که گفت نمي تواند تحمل کند فقط مريض زن را ويزيت کند .. و ديگر نخواهد توانست لاک بزند . دلايل گروهي که به رفسنجاني راي دادند همان قدر گريه آور بود که دلايل تندروها .. کسي نگفت با هشت سالي که زير پايش له مي کند ، چه خواهد کرد .. کسي نگفت اين مملکت ويران از فساد مالي را که برسر هر خيابانش زني روسپي گري مي کند و کودکي به استثمار کشانده مي شود ، چه کسي به آيندگان تحويل خواهد داد ؟ کسي نگفت گنجي به کدام گناه در زندان مي ميرد ؟ کسي نگفت ...
من براي مملکتي گريه مي کنم که هنرمندش شکيبايي و مظفري ست و نويسنده اش دولت آبادي . من براي خودم دلم مي سوزد که ديگر به هيچ روشن فکر و هيچ چپ و هيچ راستي اعتماد نمي کنم ..

Posted by froogh at 8:33 PM | Comments (0)

بيانيه شيرين عبادی

عبادی: از فرد به‌خصوصی در انتخابات تا زمان الغاء قانون استصوابي و محروميت زنان از كانديداتوري رياست جمهوري حمايت نخواهم كرد


شيرين عبادي درباره‌ي انتخابات تاكيد كرد كه مردم به شيوه‌اي كه خود مي‌پسندند، حافظ آزادي‌هاي به دست آمده خواهند بود.
شرين عبادي طي تماس با خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) بيانيه‌ي خود درباره‌ي انتخابات را قرائت كرد.
در بخش‌هايي از اين بيانيه آمده است: از متن مصاحبه‌اي از من به صورت گزينشي استفاده شده و اين‌طور القا مي‌شود كه من از فرد به‌خصوصي در انتخابات حمايت مي‌كنم، حال آن‌كه من بارها اعلام كرده‌ام از فرد به‌خصوصي در انتخابات رياست جمهوري تا زمان الغاء قانون استصوابي و محروميت زنان از كانديداتوري رياست جمهوري حمايت نخواهم كرد.
وي اظهار داشت: من بر اين اعتقادم كه مردم ايران از آزادي‌هاي مشروع و برحقي كه در نتيجه‌ي سال‌ها مبارزه به دست آورده‌اند صيانت خواهند كرد و اجازه نخواهند داد به هر دستاويزي گوشه‌اي از آزادي‌ها كاسته شود. كساني كه با درج گزينشي مصاحبه‌ها نظريات به‌خصوصي را به مردم القا مي‌كنند بايد توجه داشته باشند كه مردم ايران از آن آگاهي و بينش سياسي برخوردارند كه در مواقع لزوم و به هنگام انتخابات، آن گونه كه خود مصلحت مي‌دانند و به شيوه‌اي كه خود مي‌پسندند، حافظ آزادي‌هاي به دست آمده باشند. فراموش نكنيم آزادي جاده‌اي است يك‌طرفه؛ راه رفته شده، قابل برگشت نيست. درود بر آزادي.

Posted by froogh at 1:39 PM

June 23, 2005

مرگ

یک ایمیل :

دوروز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويی که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمی يابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند، می ترسيد راه برود، می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد. قدری ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشيد بگذارد.می تواند... او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روی چمن خوابيد. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود..

........................

 متحجر را می‌توان درمان کرد، فاسد را اما نه .. (از وبلاگ شادی شاعرانه )

.........................

< روزگار غريبی‌ست آقای احمدی‌نژاد( به نقل از خوابگرد - نوشته عباس کیارستمی )

..........................

روز غریبی بود .. با مدیر عامل مهربان و پدر ژپتو بحث می کردیم . مدیرعامل مهربان می گفت : علت اینکه بیست و هفت سال قبل رای دادم این بود که از حق رایی که به من داده شد ، دفاع کنم . گفت : منفعل نباش. دوست داری چه کسی جای این دو نفر بود ؟ گفتم : مهندس موسوی. گفت : رای بده و توی برگه رایت بنویس موسوی .گفت : تمام بدبختی مردم ما برای این است که روشن فکرانش همیشه قهر کرده اند .اگر در انتخابات شوراها شرکت می کردی ، حالا ممکن بود احمدی نژادی نباشد که سرت را به خاطرش به دیوار بکوبی .

پدر ژپتو بعد از بیست و هفت سال رای می دهد . خواهش و تمنا می کند که رای بده . می گوید به خاطر همان آیندگان که ازشان شرمنده نباشی. به خاطر بچه های خواهرت که قرار است کودکی نکنند . به خاطر فرزندان من که کودکی نکرده اند و حالا قرار است جوانی هم نکنند .

اما من تحریم نکرده ام . اگر می خواستم تحریم کنم بار اول رای نمی دادم . این بار هیچ انتخابی ندارم . رای دادن به آقای رفسنجانی با هیچ قاعده ای در ذهنم جور نمی شود . من سیاسی نیستم . فقط و فقط یک آدم ساده ام . بنابراین نمی توانم مثل سیاسی ها باشم و در هر لحظه بنا به مختصات شرایط ، قواعدم را عوض کنم . من به فسادی که می دانم هست و بدتر خواهد شد ، رای نمی دهم .  

شاید به قول مدیر عامل مهربان رفتم و نوشتم : مهندس موسوی . گرچه دلم می خواهد شناسنامه ام مهر انتخابات مرحله دوم بر پیشانی اش نباشد .

Posted by froogh at 9:45 PM | Comments (7)

June 22, 2005

تا اطلاع ثانوی ، سکوت ...

از آن دفعات معدودی ست که در زندگی ام  به جز خودم به نسلهای آینده فکر می کنم . به  پاسخی که قرار است در برابر سوالشان بدهم . همان طور که بارها و بارها از پدر و مادرم سوال کردم چرا ؟ چرا به چیزی که نمی شناختید برای فرار از بد پناه بردید ؟ و هیچ جوابی نشنیدم .
تا این لحظه هنوز نمی توانم رای بدهم . واقعا نمی توانم . شناختی که از آقای رفسنجانی دارم بیشترش به برکت همین اصلاح طلبان تندرویی ست که آن روی سکه را نشانم داده اند . بقیه اش مربوط می شود به برداشت شخصی خودم. قسمت اول را که کنار بگذارم ، برای قسمت دوم دلایل مستند دارم . بیشتر بلایایی که امروز دچارشان هستیم زاییده دوران ریاست جمهوری اوست . تورم وحشتناک آن سالها که حالا با اینهمه افزایش قیمت نفت ، بهبود نمی یابد. رانت خواری و فساد اداری که به چشم خودم دیده ام و می بینم . خفقان شدید . فقدان هر چیزی که رنگ و بوی فرهنگی داشت . فشار زیاد بر روی جوانان ، ممنوعیت روابط معمولی دختر و پسر ، دانشگاه ها با آن فضای مسموم ، مدارسی که کودکان دو چهره به جامعه تحویل می داد .. تمام اینها و بسیاری چیزهای دیگر را مرهون آن دوران هستیم که حالا برای ماست مالی اش می گویند به خاطر فضای بعد از جنگ بوده است .
من اینها را کنار هم می چینم و می بینم با هیچ استدلالی نمی توانم به بچه های آینده جوابی بدهم که چرا رای دادم ؟ دوستم می گوید رای می دهد به خاطر خودش چون مهم تر از آیندگان است . اما من به عایدی احتمالی رای ندادنم فکر می کنم که شاید آقای احمدی نژاد طالبان را به ایران بیاورد .  یک مقنعه .. مانتوی بلند .. رنگهای قهوه ای و سیاه و خاکستری .. جمع شدن کتابها و روزنامه ها و سانسور اینترنت . زوج و فرد شدن سینما و جداسازی آسانسور زنان و مردان ...  می دانم کریه المنظر است . می دانم گفته است : چفیه نماد هویت ملی ست . می دانم ۱۴۰۰۰ توالت در تهران ساخته است . می دانم قرار است میادین قبرستان شوند . می دانم ترافیک افتضاح است و می گویند تقصیر اوست . و خیلی چیزهای دیگر . اما تمام اینها دلایلی بی اهمیتند برای اینکه من بروم و به کسی رای بدهم که بدبختی مملکت را در دورانش دیده ام و تمام دنیا از بابت فساد مالی خانواده اش با خبرند . من به بچه های آینده بگویم : به خاطر روسری رنگی و سینمایی که ترسیدم زنانه مردانه شود ، رای به کسی دادم که روشن فکران مملکتم زندانی اش شدند ؟ بگویم ترسیدم کمیته چی ها سر خیابان مرا بگیرند و دیگر طاقت آن حجاب و آن رنگهای تیره را نداشتم ؟ مگر تمام اینهایی که ازشان می ترسم قبل از سال ۷۶ نبود ؟ چه ضمانتی برای عدم تکرارشان با تکرار آقای رفسنجانی هست ؟
می دانید .. من از آقای رفسنجانی که می شناسمش بیش از آقای احمدی نژاد می ترسم .
می گویند اقتصاد مملکت ویران می شود . می گویند آبروی مملکت می رود . می گویند عقب گرد می کنیم . کدام اقتصاد در زمان آقای رفسنجانی آباد شد ؟ طرح هایی که کلنگشان را زد تا اعتبارات میلیونی بانکی اش به جیب آقایان برود ؟ تورمی که نفسمان را گرفت ؟ رشوه هایی که با دست مبارک خودم به جیب افراد مختلف می ریزم ،قرار است حذف شوند ؟ کدام آبرو ؟
من هنوز نمی توانم رای بدهم . شاید ترس از همه ناشناخته هایم وادارم کند بازهم به خودم فکر کنم .. اما امروز از آنچه یک بار دردش را شناخته ام بیشتر می ترسم .

....

نقطه .. ته خط

Posted by froogh at 11:19 PM | Comments (12)

قسم حضرت عباس یا دم خروس ؟؟

بدون شرح

Posted by froogh at 9:19 PM | Comments (0) | TrackBack

June 21, 2005

خوابم یا بیدارم ؟؟؟

من همیشه در برابر سیاست گیج بوده ام و هستم . وقتی جریان دانشگاه اتفاق افتاد ، واکنش خاتمی گیجم کرد . وقتی رفتم جلسات سخنرانی گنجی و واکنش کردها و مظلومیتشان را دیدم ، در برابر آنچه می دیدم و تصوراتم از جناح چپ گیج شدم . وقتی به معین رای دادم و با دلی شاد از او طرفداری کردم و به همه اطرافیانم گفتم که به او رای بدهند ، از واکنشش در برابر عدم انتخاب گیج شدم . وقتی فکر می کردم کروبی یک آدم مردم فریب بیش نیست که با استفاده از سادگی مردم و نیازشان رای جمع می کند ، از اراده و سرسختی اش و از شهامتش گیج شدم . وقتی دیدم که رفسنجانی یک شبه به نجات دهنده ملت بدل شد ، از دست ملتی که او می خواهد نجاتشان بدهد ، گیج شدم . سیاست مرا گیج می کند . معلم مدرسه مان یک وقتی که سر امتحان شفاهی اش گفتم گیج شده ام ، گفت برای اینکه چیزی بلد نیستی .. حالا مطمئنم که شاید ده درصد از سیاست هم نمی دانم . هر روز روزنامه ها را می خوانم .. اینجا آنقدر می خوانم تا چشمانم به اشک می افتد .. ولی با مردم که حرف می زنم ، گیج تر می شوم . دیروز به اراک رفته بودم . از کسانی که باهشان برخورد داشتم سوال کردم به کی رای داده اند ؟ گفتند اراکی ها اکثرا به احمدی نژاد ! دلیلش را که سوال کردم ، گفتند چون با تجملات مخالف است . با رانت خواری و آقا زادگی می جنگد . چون آدم ساده ای ست مثل خود ما . و من هی گیج شدم . بین خوانده هایم و شنیده هایم هیچ تناسبی نیست . مادرم که به معین رای داده است ، می گوید هر کسی در مشهد می شناسد به احمدی نژاد رای داده . اینها در حالی ست که نه آن اراکی ها که من دیدم و نه اطرافیان مادرم ، هیچ کدامشان سپاهی و بسیجی نیستند . آدمهای بسیار عادی کوچه و خیابانند که رای شان با رای من مساوی ست .
سیاست برایم قابل درک نیست . نمی فهمم به چه چیزی باید اعتماد کنم ؟ به رفسنجانی که یک شبه منجی می شود و هشت سال مذمتش کردند ؟ یا به احمدی نژاد که یک شبه قاتل و تروریست می شود و مردم عادی قبولش دارند ؟ من نمی دانم کدام یک از این حرفها راست است ؟ بارها و بارها برایم ثابت شده که آنچه در بوق و کرنا می کنند دروغی ساخته و پرداخته از ما بهتران است و هربار که فریب خوردم ناامید و ناامیدتر شدم .
وقتی واکنش کروبی را دیدم و با معین مقایسه اش کردم از خودم سوال کردم با کدام شناخت به معین رای داده ای ؟ چرا ؟ چطور فکر کردی این آدم می تواند لااقل به قدر خاتمی بجنگد ؟ این را مطمئنم که به معین رای ندادم .. آنچه به خاطرش شناسنامه ام را سیاه کردم ، جریانی بود که من خوش خیال فکر می کردم نباید به این زودی در برابر ادامه اش جا خالی بدهم . نمی دانستم حفره ای که بین این جریان و عموم جامعه وجود دارد با تن نحیف من پر نمی شود . من حرف هیچ کسی را که گفت معین در حد ریاست جمهوری و برآورده کردن مطالبات مردم نیست ، نپذیرفتم چون فکر می کردم حمایت مردم هست و حمایت قشر روشن فکر هم همین طور .و حالا می بینم مردم که هیچ .. قشر روشن فکر هم یک شبه قادرند هشت سال بد و بیراهشان را پس بگیرند . باور نمی کنید ؟ روزنامه شرق امروز را بخوانید .
در این لحظه اصلا مطمئن نیستم نه احمدی نژاد آن عفریته ای باشد که از وحشتش کابوس می بینم و نه رفسنجانی آن چیزی باشد که در این هشت سال و در این یک شب به من گفته اند .
فقط یک فکر در ذهنم مانده .. اگر احمدی نژاد انتخاب واقعی مردم است ، حتی اگر با پشتیبانی بسیج و سپاه رای آورده است ، بهتر است بیاید . بسیج و سپاه یا آدمهای بی بضاعتی که می گویند کمیته امداد شناسنامه شان را خریده ، یا هر کسی که طبق این شایعات به احمدی نژاد رای داده است ، در یک چیز با من مساوی ست و آن حق انتخاب است . متاسفانه یا خوشبختانه برگه ای که به دستمان می دهند یک وزن دارد و فکر می کنم شاید زمان آن باشد که مردم وزن برگه هایشان را حس کنند . شاید باید هشت سال دیگر بگذرد تا بفهمیم و بفهمند که زندگی در این مملکت چطور می شود با یک تک کلمه زیر و رو شود . شاید هم انتخاب اکثریت این بار بهتر از اقلیت باشد . در هر حال من تا این لحظه هیچ دوست ندارم به آنچه که اصلا نمی دانم و نمی شناسم و نمی فهمم و هی هر لحظه از لحظه قبل گیج ترم می کند ، نه رای بدهم و نه فحش نثارش کنم . شاید تا سه روز دیگر کاملا به یک ور افتادم . شاید هم گذر این هشت سال آینده برای آدم گیجی مثل من نیز لازم باشد که اگر خدای ناکرده آقای احمدی نژاد رییس جمهور شد ، بداند بهتر است عقلش نداشته اش را بسپارد دست روزنامه ها و اینترنت و مقاله ها و آقای گنجی و آقای نبوی و آقای بهنود و حودر و شرق و غرب تا اینکه عین خنگها بنشیند و هی به دلایل گیج شدنش فکر کند .

.....

لينک:

چه باید کرد ؟ ، علی قدیمی

زمان لازم است... ، ليلای ليلی

تکليف شرعي يا تکليف عقلي ؟ ، کلاغ سیاه

خبر ، ساغر ملکوت

مشکل فقدان جسارت در اصلاح طلبان ، سیبستان

حتى تحريمى ها بايد به هاشمى رأى دهند، عماد الدین باقی

آزمون ملی / ائتلاف ملی ، محمد قوچانی

Posted by froogh at 9:19 PM | Comments (10) | TrackBack

June 18, 2005

از ماست که بر ماست..

اين هم از داستاني که ما زندگي اش کرديم . بايد باور کنيم که اين نتيجه ، برآيند تفکر جمعي مردم ايران بود .
مردمي که وعده پنجاه هزار تومان برايشان بسيار ملموس تر از حقوق بشر و دموکراسي ست . مردمي که احمدي نژاد را با لباس بي اتو و مو هاي شانه نزده به خود نزديک تر مي بينند تا  قاليباف و عناوين دکتر و خلبانش ، چه برسد به دکتر معين .
اگر قشر ثروتمند و بازاري را که باعث انتخاب رفسنجاني شدند ، کنار بگذاريم و قشر روشن فکري را که باني تحريم بودند .. مي ماند اکثريت خاموش اين جمع که از زندگي يک لقمه نان مي خواهند و يک وجب جا براي زندگي ...

Posted by froogh at 10:12 PM | Comments (19)

June 15, 2005

داستانی که تو و من زندگی اش می کنیم.

من، به معین رای می دهم. نه به آنچه می تواند بکند، به آنچه می خواهد بکند. اگر نتوانست خود را و تو را هم مقصر می دانم. نه فقط او را... به جای "نمی تواند" دوست دارم بگویم کاری بکنیم که "بتواند." نه فقط به یک برگ تا شده رای، - که تازه همان را هم دریغ می کنیم! - که به پیگیری خواسته های نانوشته روی آن برگ... رای به معین، یک گام بیشتر نیست. به انگشت نشان دادن آن چیزی است که می خواهیم. به دست آوردن آن چیز، اما، خود داستان دیگری است. داستانی که نه خاتمی آغازگر ش بود و نه معین به پایان اش خواهد رساند. داستانی که تو و من زندگی اش می کنیم. چه کسی می خواهی بنویسدش؟ جز تو، و جز من..؟

Posted by froogh at 10:37 PM | Comments (11)

کمی وایتکس لازم دارم !

بدترين تصميمات زندگي ام را وقتهايي گرفته ام که کمتر از بيست و چهار ساعت برايشان وقت صرف کرده ام . اصولا جزو دسته آدمهايي هستم که نبايد در آن واحد تصميم گيري کنند . آدمهايي که براي فرونشاندن احساسات آني شان ، چه مثبت و چه منفي ، نياز به زمان دارند . اين تصميمات بد منجر به بدترين نوشته ها ، بدترين گفتمان ها و بدترين نتايج شده اند .. از همه بدتر اينکه تا مدتي طولاني خودم را شماتت مي کنم و هي مي گويم لعنت بر دهاني که بي موقع باز شود .. فايده اي ندارد .. چه لعنت کنم و چه نکنم ، گند را به بار آورده ام .
بارها و بارها به خودم يادآوري کرده ام که در اوج احساس هيچ تصميمي نگيرم . نه مثبت و نه منفي . تازگيها اين اتفاق کم مي افتد چون بس که يادآوري مي کنم ، به نوعي ملکه ذهنم شده .. اما امان از وقتي که مهارم از دستم خارج  شود .
چند شب قبل بسيار عصباني بودم . آمپرم چسبيده بود روي هزار و تا ساعت دو خوابم نبرد . توي ذهنم با فردي که ناراحتم کرده بود ، آن قدر دعوا کردم که تمام تنم و ذهنم از حال رفت .. فرداي آن روز به محض بيدار شدن ، توي دلم به او گفتم : حتما خدمتت مي رسم !! آنچنان خدمتي که ديگر حواست باشد پا روي دم من نگذاري !
عقلم مهارم را کشيد و گفت بد نيست تا شب صبر کني . کمي سکوت کن و فکر ..
خوشبختانه آتشم فروکش کرد ( هميشه همين طورم ! ) و بعد از آن تا همين الان براي کودک وجودم کف مي زنم و تشويقش مي کنم که گوش به حرف بالغم کرد و خرابکاري به بار نياورد .
در عوض ديشب ... آخرهاي شب بود که مادرم زنگ زد .. صدايش سراپا غم بود . پدرم از او بدتر .. يک نفر مدام آنها را مي رنجاند . براي آرام کردنشان گفتم : فردا خدمتش مي رسم !! و صبح ساعت هفت و نيم خدمتش رسيدم ! مادرم ظهر زنگ زد و گفت سوء تفاهم شده بود . ما اشتباه برداشت کرده بوديم . آب يخ ريخت روي سرم . و باز زدم توي دهانم و گفت مرده شور ببرد دهاني را که بي موقع باز شود .. فايده اي نداشت .. به قول مادرم : حرف که از دهان در آمد ، تف است .. ديگر نمي شود برش گرداند .. :((
حالا از ظهر دارم کودکم را دعوا مي کنم ... کودک خواب آلود و عصباني ام ، کله صبح حتي مهلت نداد بالغم بيدار شود .. لعنتي .. گندي زد که آبروي هر چه والد و بالغ بود ، بر باد رفت.

Posted by froogh at 6:05 PM | Comments (4)

June 14, 2005

فقط معين .. تااطلاع ثانوی

به معين راي مي دهم چرا که اگر اينکار اصلاحاتي را -حتي در حد آنچه که خاتمي انجام داد- موجب شود ... يا سد راه اصلاحاتي که جامعه از بنيان مي طلبد نباشد، کار کوچکي نيست ...

Posted by froogh at 8:51 PM | Comments (4)

June 11, 2005

ما دو نفر

مي داني .. من هم مثل همه ايراني ها به انتخابات و راي دادن و ندادن فکر مي کنم . گاهي به خودم مي گويم شايد بهتر باشد هيچ چيز ننويسم چون خيلي کم مي دانم .. گاهي هم مثل الان فکر مي کنم براي ثبت حس و حال خودم در اين روزها و اينکه سالها بعد که بر مي گردم و اينها را مي خوانم ، بدانم چه فکري داشته ام ، بهتر است افکارم را بنويسم. اينها که مي نويسم فقط افکار شخصي من است .. يک نفر بين ميليونها ايراني که شايد قطره اي هم حساب نشود . فقط ثبت حس و حال است و بس .
دو آدم متناقض در ذهنم هست که با هم مي جنگند .. يکي دوست ندارد راي بدهد . با خودش فکر مي کند همه اين سالها که راي داد مغبون شده است . فکر مي کند هر روز زندگي اش بدتر از گذشته بوده و هست . فکر مي کند هر قدر به دور و برش نگاه مي کند دلخوشي نمي بيند براي راي دادن به نفر بعدي .. در واقع اميدي نمي بيند . گاهي مي نشيند و با حرص حرفهاي کسي مثل رضايي را مي شنود .. از قيافه اش مي ترسد .. حس مي کند اگر روزي سر کار بيايد چقدر مملکت ترسناکي خواهد داشت .. به کسي مثل احمدي نژاد نگاه مي کند که جثه اش براي قباي رياست مملکت چقدر باريک و نحيف به نظر مي رسد . به رفسنجاني نگاه مي کند و يک باره يک عالم خاطره ترسناک سرش آوار مي شود . به معين نگاه مي کند و فکر مي کند اين بينوا چطور مي تواند رييس مملکتي باشد وقتي آن روز هجده تير هيچ کاري از دستش بر نيامد ؟ قاليباف را رياکار مي بيند . مهر عليزاده را نمي شناسد .. از کروبي و عمامه اش بيزار است .. با خودش فکر مي کند حتي اگر ده درصد اين وعده هاي دلفريب که مي دهند درست باشد ، ايران بايد گلستان شود . و بعد با نااميدي بغض مي کند و به آن ديگري مي گويد يک بار هم شده نرو راي بده .
آن ديگري خونسردتر است . به روزهايي که در اين هشت سال گذشت ، نگاه مي کند . خيلي اتفاقات مثبت را مي بيند . به کتابهايي فکر مي کند که شد بخواند چون مجوز نشر گرفت . به تئاتر و فيلمهايي فکر مي کند که شد ببيند چون توانستند به روي صحنه بيايند . به دانشجوياني فکر مي کند که شد بر سر رييس جمهورشان با بغض فرياد بزنند بي عرضه ، چون آن آدم لااقل سعه صدري براي شنيدن داشت . به رنگهاي شادي فکر مي کند که اين سالها در جاي جاي خيابان توانست ببيند . به موسيقي هايي که شد بشنود . به آبروي از دست رفته مملکتش که کمي بازگشت . به مردي فکر مي کند که اگر کمي انصاف باشد ، هيچ که نکرد دست کم جنايت و دزدي هم نکرد . فکر مي کند در اين هشت سال کم پيش آمد بترسد از بابت اينکه هر لحظه کميته مي گيردش .. گرچه اين ترس جزئي از وجودش شده بود . به همه اتفاقات مثبت مي انديشد . به اينکه فاميلش براي اولين بار بعد از بيست سال انقلاب جرات بازگشت به مملکت را پيدا کردند .. و بعد به آن ديگري مي گويد همه اينها دستاورد راي تو بود بي انصاف ... دستاورد آنهمه ساعتي که در صف چهار سال قبل ايستادي ... و مي پرسد واقعا بين بد و بدتر انتخاب کردي ؟ ...
من فکر مي کنم .. به هر دوي اين ها . به اينکه باز مثل اينهمه ايراني دلم مي خواهد راي بدهم . دلم مي خواهد با راي دادنم بگويم خواهان برگشت سلطنت نيستم و دلم نمي خواهد آمريکا ما را هم مثل افغانستان و عراق آزاد کند . من هم مثل خيلي ها دوست دارم اصلاحات با آرامش اتفاق بيافتد . از جنگ و انقلاب بيزارم . با اينکه هيچ کدام از اين کانديد ها را دوست ندارم ، اماانتخاب بین بد و بدتر را وقتی می بینم که بين اين نظام و جنگ بخواهم یکی را انتخاب کنم ..  حاضرم بد را بپذيرم و اين نظام بماند . و بعد فکر مي کنم قرار نيست همه آدمها در تمام طول عمرشان روي يک خط ثابت فکري حرکت کنند . مگر حجاريان و گنجي که امروز عزيزند ، ديروز چکاره بودند ؟ چرا نبايد کساني مثل رضايي يا قاليباف يا احمدي نژاد يا حتي رفسنجاني قابليت تغيير داشته باشند ؟ همين که بعد از آنهمه تند روي ، امروز حرف از اصلاحات مي زنند و يا حق زنان و نويسندگان و رابطه با خارج را مطرح مي کنند ، آيا نشانه مثبتي نيست ؟
دلم مي خواهد بيشتر فکر کنم .. مي ترسم .. آنقدر زمينه ذهني بدي از بيشترشان دارم که باز ترس حس غالب وجودم مي شود ..
ها .. یک چیز دیگر .. بین همه اتفاقات مثبتی که در این هشت سال افتاد ، به گمانم مهم ترینشان این بود که امروز همه این هشت نفر در یک جهت شعار می دهند .. هر چند راست نباشد .

Posted by froogh at 6:11 PM | Comments (12)

June 10, 2005

از موباریک تر

چه خوب بود اگر می شد گناه روزهاي دوست نداشتني را  به گردن کسي انداخت . به گردن شوهر سابق .. دوست پسر سابق .. همه آنها که در کاروانسراي روحت خانه کردند و نماندند .. به گردن پدر و مادر ..  جامعه ..  بد بياري و تقدير ..


حيف که اگر تمام آدمها را کنار هم بگذاري، باز  مي داني در برابر اینهمه سر خودت پايين تر است .

مي داني ... دلم مي خواهد به وفور غر بزنم . آخرش چي ؟

...

Posted by froogh at 8:46 PM

June 9, 2005

نه

روز مزخرفي را گذراندم . از ابتداي صبح با يک خبر بد شروع شد . يک حواله حمل براي استان گلستان که با رييس شعبه اش هفته قبل بر سر مقدار رشوه دعوايمان شده بود ، روي ميزم بود :( مجبور شدم به يکي بگويم زنگ بزند و واسطه گري کند تا بتوانيم بار را حمل کنيم . از طرفي صد هزارتومان هم خرجش کردم . حرف يارو را هم شنيدم که گفت با ضعيفه حرفي ندارم !! مرد طرفم باشد !!
 عصر را به خانه آمدم . عصبيت کماکان در خونم بود . مي خواستم فيلم زن زيادي را ببينم . دوستم گفت حوصله گريه و زاري شب جمعه ندارد . رفتيم شارلاتان . آنهم کجا ؟؟ سينما استقلال مزخرف . فيلم دوزار هم نمي ارزيد . وسط فيلم خواستم بلند شوم که دوستم گفت مي خواهد ببيند ... ماندم و حرص خوردم .
قرار بود براي پسته خانم هديه معدل بيستش را بخرم . يک جعبه مداد رنگي بزرگ براي نقاش کوچولو . از آن مدلها که هفتاد رنگ است و سايز جعبه اش خيلي بزرگ . يادم بود که زمان بچگي چقدر دوست داشتم . به خاطر اين فيلم مزخرف وقتي رسيدم که همه جا تعطيل بود .
گاهي اوقات از اينکه هنوز در اين سن قادر نيستم به راحتي کلمه نه را بر زبان بياورم ، از دست خودم عصباني مي شوم . چرا هميشه بايد ملاحظه کنم ؟ چقدر دلم مي خواست الان زن زيادي را ديده بودم ....
مي روم کتاب بخوانم بلکه حالم بهتر شود . ديشب دو کتاب خريدم . دولت و فرزانگي ترجمه گيتي خوشدل که به نظرم خوب مي آيد و کتاب : چه کسي باور مي کند نوشته روح انگيز شريفيان که برنده جايزه گلشيري ۸۳ است و به چاپ سوم رسيده . بعد در موردش مي نويسم .

Posted by froogh at 10:44 PM | Comments (4) | TrackBack

June 8, 2005

پنج زار شادی حقیقی

مدير مالي جديدمان آدم خوبي ست . تا الان حسن نيتش را نشان داده . خانم حسابدار هم سرانجام موافقت کرد با ما کار کند . زبان جادويي مدير عامل مهربان کار خودش را کرد و او را به سمت ما کشاند . فعلا وضع حسابداريمان رو به راه است . پس از هشت ماه ، حساب و کتابها را تحويلشان دادم . گرچه بي اعتمادي بدي نسبت به گروه مالي در دلم جا گرفته و عادت کرده ام همه چيز را چک کنم . اما همين که تمام سندها به کامپيوتر منتقل مي شوند و تنخواه ها را بررسي مي کنند ، خوب است.
آبدارچي جديدمان هم عالي ست . سرعت بالا و هوش خوبش باعث مي شود که هم چنان هر روز دلم بخواهد بغلش کنم و بگويم : تو را چرا اين قدر خوبي ؟؟؟
ساير اوضاع هم روبه راه است . فقط قلعه حيوانات همچنان سنگ اندازي مي کند . پول کافي ندارم تا رشوه ها را به موقع بدهم . براي همين در هر قسمتي گرفتار مي شوم . بايد در اولين فرصت اين مشکل را حل کنم .
کار کردن با آدمهاي مزخرف سال قبل ( که در حال حاضر همه را تسويه کرده ايم ) صبرم را به طرز چشمگيري بالا برده است . دوست صميمي ام که از شرکت قديم با من بوده ، مي گويد باورش نمي شود من همان آدم قديم باشم .
.....
چيزهاي کوچکي در زندگي هست که زنده کننده بهترين روزهاي زندگي آدمي ست . چيزهايي مثل بوي پيف پاف که هر بار به دماغم مي خورد ، ياد خانه سي سال قبلمان مي افتم . تابستان و اتاق نشيمن بزرگش . حصيرهاي آب زده انداخته شده .. پرده هاي بزرگ و کلفت صورتي که ظهرها مادرم بازشان مي کرد و نور اتاق رنگي مي شد . و بعد تمام اتاق را پيف پاف مي زد و نفري پنج زار بهمان قول جايزه مي داد اگر مي خوابيديم . و ما چه راحت خوابمان مي برد .  عصري که با پدرم به بقالي آشنا مي رفتيم و آن پنج زار چقدر در جيبمان سنگيني مي کرد . بيسکوييت پتي بور .. پفک .. و اسمارتيز .. و يک دنيا دل شاد .. که هنوز با ياد آوري اش دلم غنج مي زند . تمام اينها را فقط با ذره اي بوي پيف پاف به خاطر مي آورم .
.....

درد دستم بهتر شده . باورم نمی شود . با توصیه دوست کامنت گزار ، انگشتانم را در جهت مخالف حرکت تکراری تایپ و موس نرمش می دهم و حالا وضعش خیلی بهتر است .

Posted by froogh at 7:09 PM | Comments (4) | TrackBack

June 7, 2005

یک موقعیت سخت

شما اگر جای این زن بودید ، چه می کردید ؟

Posted by froogh at 11:45 PM | Comments (0) | TrackBack

June 6, 2005

RSI

يکي از دوستان طي کامنتي براي پست قبل نوشته است که نام دردي که دچارش شده ام ، RSI است . خیلی خیلی ممنون . با کمی جستجو به اطلاعات مفیدی رسیدم . از قبیل این و این .

Posted by froogh at 9:48 PM | Comments (0) | TrackBack

June 5, 2005

تعظیم در برابر یک بند انگشت

انگشت اشاره دست راستم تقريبا در حال از کار افتادن است .  درد دست از مچم شروع شد . فکر کردم به خاطر حرکت ناجوري طي ورزش ، دچار ضرب ديدگي شده ام . مچ بند طبي گرفتم و تعطيلات عيد باعث بهتر شدنش شد . بعد از عيد دوباره درد آغاز شد و خيلي زود به شستم رسيد . زمان زيادي طول نکشيد که فهميدم درد نه به مچم ربط دارد و نه به شستم . بلکه انگشت اشاره ام در حال بيکار شدن است ! تا جايي که حتي قادر به پيچاندن در يک قوطي نبودم .
هنوز دکتر نرفته ام اما چند وقت پيش يک مقاله در همين رابطه خواندم که نوشته بود اين درد مخصوص تايپيست ها يا افرادي ست که با موس زياد کار مي کنند .
قبل از عيد به واسطه کارم ( و نيز وبلاگ ! ) روزانه بيش از ده ساعت با کامپيوتر کار داشتم و بيشترين کارم با موس بود . حالا هم با اينکه سعي مي کنم کمتر تايپ کنم يا از انگشت وسط براي موس و تايپ استفاده کنم ، بي فايده است . امروز کشف کردم که بند اول اين انگشت بي حس شده . دوست پزشکم گفت عصبش به شدت تحت فشار است و شايد دچار آرتوروز شده باشد .
يکي از همين روزها بايد سري به ارتوپد بزنم . اگر قرار باشد دستم را گچ بگيرم ، از کار خواهم افتاد چون اصلا بلد نيستم با دست چپ هيچ کدام از کارهاي دست راست را انجام بدهم ! شايد هم به آتل و فيزيوتراپي قناعت کند .
به هر حال اين مطلب را به عنوان يک ياد آوري براي همه دوستاني که کارشان با موس و تايپ زياد است نوشتم . مراقب باشيد . آدم در مقابل بدن خودش بيچاره است .. يک بند انگشت آن چنان درد طاقت فرسايي به آدم وارد مي کند که به ناله بيافتد و از آن بدتر بي حس شدنش باعث مي شود تعادل دست به هم بخورد و گاهي حتي نتوانيم يک قاشق را در دست بگيريم . جديدا قاشق را عين بيل دستم مي گيرم !

Posted by froogh at 11:05 PM | Comments (9) | TrackBack

June 3, 2005

بی غیرتی

امروز را به ريلکسيشن گذراندم .. يک صبحانه دلچسب .. ميوه به حد کافي .. شيريني خامه اي گاندي .. از همه مهم تر : ميرزا قاسمي با سير فراوان و يک عدد پياز خام درشت و آبدار !! زدم به در بي خيالي و فاتحه اي بر هر چه بوي بد سير و پياز بود ، خواندم . آشپزي به مقدار زياد .. قورمه سبزي و دلمه . کمپوت زرد آلو و ژله . به گمانم عقده اي شده بودم بس که در اين مدت غذاي حاضري و آشغال به خورد خودم داده بودم .
بيش از همه اينها ، آنچه چسبيد زن بودن بود . به فطرتم رو آوردم . موبايل خاموش . کار تعطيل . پرسنل دفتر را هم فراموش کردم . امروز سرکار بودند ! در عوض خوابيدم .. کتاب خواندم و تلوزيون تماشا کردم . حتي کارت انيترنت هم نخريدم تا زمان اينجا نشستنم محدود باشد .
خوش گذشت اساسي !
فردا هم به همين طريق خواهد گذشت . ظهر را مهمان يک دايي خواهم بود و شب را مهمان دايي ديگر . کمي خيابان گردي هم به منوي روز اضافه مي کنم .
خجالت آور است ! در اين روزها که هر چه مي بينم و مي خوانم درباره انتخابات است ، من فقط به رژيم غذايي سالم فکر مي کنم و پاک کردن تنش روزهاي گذشته از روحم .
نمي دانم چرا بي حس شده ام . از همه اين نامزدهاي انتخاباتي بدم مي آيد . از معين نه . ولي فکر مي کنم گناه دارد مثل خاتمي لجن مال شود . ديدن قيافه بقيه هم کافي ست که همين طور بي حس بمانم .
راستي مي دانيد آقاي احمدي نژاد قبلا چکاره بوده ؟؟

Posted by froogh at 10:11 PM | Comments (17) | TrackBack

لينک

شبی برای ثبت شدن .. نوشته ای زيبا از آلیس.

~~~~~~~~~~

و اين هم آدرسی ديگر از حسین درخشان که به مددش باز می توانم حودر را بخوانم !!!

Posted by froogh at 12:47 AM | TrackBack

June 2, 2005

بانک اطلاعات نشریات کشور

از طریق بانک اطلاعات نشریات کشور ، نشریه دلخواهتان را بیابید . ( فهرست بندی خوبی هم دارد . )

Posted by froogh at 2:21 PM | TrackBack

معرفی یک مجله

مجله روانشناسی جامعه ، یک ماهنامه روان شناسی به زبان ساده برای همه است . مقالات مفید و جالبی دارد و مخصوصا طراحی صفحاتش واقعا بی بدیل است . البته طراحی صفحات کاغذی اش وگرنه سایتش چیز زیادی ندارد . سردبیر این مجله وبلاگ دارد و بعضی از نسخه های قدیم آن نیز در سایت مجله روی نت آمده . بهای آن 600 تومان است و در کل توصیه می شود .

Posted by froogh at 2:01 PM | TrackBack