« آدمهای نو | Main | اکنون »
دوشنبه 26 اردیبهشت 84 :: May 16, 2005
آقای حسابدار
هواي اين روزهاي تهران مافوق تصور است .. براي ما که عادت کرده ايم به دود ... اين باد و باران هاي بهاره ، لطافت و عطر خاصي به همه جا بخشيده است..
.....
امروز آقاي حسابدار آمد . چند تا خصلت خوب دارد که در نگاه اول باعث خوش آمدن آدم مي شود .اول اينکه لحن صدايش ناله دار نيست .. دوم اينکه آرام حرف مي زند و در عين حال واضح . صدايش تنش ندارد .
مي خندد ، تميز و خوش پوش است .. مثل حسابدار قبلي مان با دم پايي راه نمي رود ! مقداري هم انرژي مثبت ساطع مي کند .
به نظرم مدير مالي هم آدم دلپذيري بايد باشد .
در ضمن فهميده ام که در کار با آدمهاي مسن موفق ترم تا با جوانها . دوستم مي گويد زيادي انعطاف به خرج مي دهم و زيادي محبت مي کنم . خودم اين حس را ندارم . با آدمهاي مسن که کار مي کنم ، در عين کار ، مواظبتشان مي کنم و مراقب شرايط جانبي هم هستم . اعم از خورد و خوراک و گرما و سرماي اتاقشان تا احترامي که از کودکي ياد گرفته ام به بزرگتر از خودم بگذارم .
اين احترام گذاشتن ، باعث مي شود از بابت خيلي چيزها گذشت کنم . به آنها مثل پدرم نگاه مي کنم که حق دارد نصيحتم کند ، گاهي تشر بزند ، عصباني بشود و با تمام اينها حمايتم کند . تجربه آدمهاي مسن هم باعث دلگرمي ام مي شود .
پدر ژپتو کلا براي بچه ها ، آدم ناخوشايندي ست . دستور دادن و تحکمش همه را مي رنجاند . به من دستور نمي دهد اما پيش آمده که آرام دعوايم کند يا روي خواسته هايم پا بگذارد . فکر مي کنم يکي از خواص منفي اش که بچه ها را به طور ناخودآگاه از او دور مي کند ، لحن صدايش باشد . يکنواخت ، به سمت پايين و همراه با ناله است . فقط وقتي تحکم مي کند ، اين ناله را از دست مي دهد . گمان نکنم کسي متوجه شده باشد چرا از او خوشش نمي آيد .. اما همه متفق القول مي گويند آدم خسته کننده اي ست .
اين را نگفتم براي اينکه ايرادش را بگيرم . به اين فکر مي کنم که وقتي کسي مدير مي شود ، خواص بي اهميتي که در مورد کارمندهاي عادي به چشم نمي آيد ، در مورد او اهميت پيدا مي کند .
به نظرم هر آدمي قلق دارد . در يک شرکت موفق آدمها در يک جهت حرکت مي کنند .. و براي همسو شدن بايد هر دو طرف قلق هم را بيايند . هم مدير و هم کارمند . يکي از روشهاي خوبي که در طول اين سالها به کارم آمده ، رفيق شدن با مديران و در عين حال حفظ احترام متقابل بوده . اگر يک کارمند با توجه به حد و حدود خود بتواند با مديرش دوست شود ، راحت تر کار خواهد کرد .. نگاه داشتن حد و داشتن ظرفيت براي اين دوستي ، کليد کار است . اگر آدم مطمئن باشد که مي تواند براي مديرش دو فايل مستقل ، يکي به عنوان دوست و ديگري به عنوان مدير ، در ذهنش بسازد ، اين دوستي راه را براي موفقيت باز خواهد کرد .
.....
راستی کسی می تواند کمکم کند آرشیو بلاگ اسپات را به اینجا منتقل کنم ؟
Posted by froogh at May 16, 2005 10:51 PM
دنبالکها
TrackBack URL for this entry:
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1874
نظر
خيلي خوب است اميد وارم موفق شوي
Posted by: eshagh at November 24, 2005 5:41 PM
من يك حسابدار هستم كه بايد در روز بايد به 4شركت برم وقتي هم كه خونه مي ام حال هيح كس روندارم تو هم حوصله داري كه با اخم يك مدير ازحال مي ري من هم مدير هستم هم رةيس حسابداري هستم هم بايد همه غورلندها را تحمل كنم و توي خودم بريزم
Posted by: رضا محمدي at November 4, 2005 8:42 PM
سلام حال خوبه اگرراست می توانی برای من سی دی حسابدارقوی برای من بفرستاد
Posted by: TOHID at May 21, 2005 10:09 PM
سلام فروغ جان
ميگم اين آدرس جديديت همچين بقهمي نفهمي گاهي ميون فيلتر گير ميكنه
گاهي هم رد ميشه
Posted by: پدرام at May 17, 2005 3:20 PM
سلام و خانه جديد مبارک! از امکانات خانه جديد برايمان بنويس و اينکه چه مزيتی نسبت به بلاگ اسپات دارد شايد ما هم به مووبل تايپ رو آورديم!
Posted by: علی at May 17, 2005 8:46 AM