« * | Main | روزمره های فروغی »
جمعه 6 خرداد 84 :: May 27, 2005
پینگ
مدت زيادي ست که شور و شوقي براي نوشتن ندارم . حرفهايم ته کشيده . همه چيز مثل هر روز است و اگر بخواهم اين روزمره ها را بنويسم خسته کننده مي شود .. کارم يکنواخت شده . با اينکه به وفور کار داريم و هر روز بيش از هشت ساعت وقت مفيد را سپري مي کنيم .. اما اتفاق خاصي نمي افتد . من هي بزرگتر مي شوم و هي چيزهاي تازه ياد مي گيرم .. رفتار در کار را مي آموزم اما همه اينها جزئي از زندگي ست که نوشتنش لطفي ندارد . شايد بيشتر به درد دفترچه خاطرات بخورد تا اينجا . زندگي شخصي هم قابل نوشتن نيست . ديگر مثل قديمها ناشناس نيستم و نوشتن خيلي از مکنونات دلم باعث مي شود ديگر روي ديدن کساني که اينجا را مي خوانند ، نداشته باشم .
اين روزها همه درباره انتخابات مي نويسند .. من مدتهاست با خودم به اين نتيجه رسيده ام که ديگر راي ندهم . توضيح درباره اش بي فايده است . مسن ها که اغلب به همين نتيجه رسيده اند و جوان ترها نيز با حرفهاي من نظرشان عوض نمي شود . مگر نظر من را کسي توانست هشت سال قبل يا از آن بدتر چهار سال قبل عوض کند ؟ وقتي نوشته هاي نبوي يا کساني را که در مجيز دولت رو به افول خاتمي نوشته اند ، مي خوانم ، مي بينم هنوز امثال نبوي خيلي راحت مي توانند احساساتم را تحريک کنند و وادارم کنند به کاري که عقيده اي به درستي اش ندارم .
خيلي وقتها دوست دارم فقط خواننده وبلاگها باشم . اگر مي نويسم براي فراموش نشدن است و بس . دوست ندارم از ياد بروم . با اين پينگ کردن مسخره ، انگار به همه مي گويي آهاي يادتان نرود .. من هستم ..
دلم يک جرقه مي خواهد .. يک جرقه که آتش خوش رنگي در زندگي ام روشن کند و باز مثل قديمها بي اختيار واردام کند به نوشتن . بي آنکه فکر کنم ..اي کاش خدا يکي از معجزاتش را برايم مي فرستاد .
Posted by froogh at May 27, 2005 8:36 PM
دنبالکها
TrackBack URL for this entry:
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1880
نظر
پیری هم مرحله ای از زندگی است که آن قدر ها هم که فکر می کنیم نباید بد باشد .در پیری انسان دیگر تقریبا کار هایش را کرده ودیگر هی برای خودش آمال وآرزوهای دور ودرازدرنظر نمی گیرد وبه آنچه دارد قانع می شود احساسات شما قابل درک هست ولی این احساسی که شما دارید مرحله گذر یک مرحله از زندگی به مرحله دیگر است که خصوصابرای خانم هاطبیعی است وآنطور که بزرگترها گفته اند از 40سالگی دیگر ان نگرانی از پیر شدن کمتر می شود یعنی قبول این واقعیت اسان تر می شود
Posted by: Anonymous at May 31, 2005 12:42 AM
آمدم بگویم که چرا نمی نویسی فروغ،دیدم حرف هایی را زدی که مدتی است حرف دل من هم هست و حتا فرصت فکر کردن بهشان را هم ندارم.چه برسد به بیانشان.
Posted by: صاحب فراموش خانه at May 29, 2005 10:14 PM
فروغ جان. آمدم كه بگويم به روز شده ام. ديدم چيزهايي نوشته اي كه حرف زدنيست. از انتخابات گفته اي كه از قرار هنوز هم تپش قلب مي گيريم وقتي حرفش مي شود. همين به نظرم خوب است. يعني بي تفاوتي گريبانمان را نگرفته. اما بگويم كه نبوي حسي را تحريك نمي كند. اصلا نمي گويد كه بايد راي داد يا نه. از چيزي مي گويد كه نشانه بزرگ شدن ماست. نشانه اينكه مردي را درك كرديم. با تمام اختلاف نظرهايي كه با او داشتيم. من اگرچه ديگر آن دختر 15 ساله نيستم كه برايش اشك مي ريخت چون ذوق زده حضور تازه آن مرد شده بود،اما اشك مي ريزم چون به صداقتش ايمان دارم و بيشتر از آن به شرافتش. و دلم مي خواهد زودتر دوره اش تمام شود طفلك و برود سر دلش و خستگي اين هشت سال را در كند.
Posted by: باد صبا at May 29, 2005 10:48 AM
در ساعت حدود 1 نیمه شب سه شنبه 3/3/84 در جاده خرم آباد یکی از بستگانم که فروغ نام داشت و در اصفهان دانشچو بود و 2 سال بود که با وی آشنا و با خانواده ام اخت پیدا کرده بود به ملکوت اعلا پیوست
دختری مهربان و پاک و صادق بود و بچه هایم او را خیلی دوست داشتند و هم اکنون در دلمان کنج غم لانه کرده است .
روحت شاد
فروغ جان
آدرس خبر : http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-532321
Posted by: Ahmad ali Minaei at May 29, 2005 8:44 AM
با سلام
خواهشمندم در خصوص اینکه این وبلاگ چرا از 3/3/84 ایجاد شده و جدید است مرا راهنمائی فرمائید چون روز 3/3/84 برای من مهم است
Posted by: Ahmad Ali Minaei at May 29, 2005 8:36 AM
سلام
این متن قشنگ از پائولوکوئیلو هستش:
خداوند هر روز همراه با خورشید ، لحظه ای را به ما می بخشد که در آن می توانیم هر آن چه را که ما را ناشاد می کند ، دگر گون کنیم . هر روز می کوشیم وانمود کنیم که این لحظه را نمی فهمیم،که وجود ندارد ،که امروز مانند دیروز است و همچون فردا خواهد بود .
اما هر کس به روز خود توجه کند ،آن لحظه ی جادویی را کشف می کند . ..... این لحظه وجود دارد .لحظه ای که در آن همه ی توان ستارگان به ما می رسد و می گذارد معجزه کنیم
خوش باشید
Posted by: حمید at May 28, 2005 7:28 PM
شاید با درج انتظارات خودت در این سایت سر شوق بیائی و بتونی بنویسی
هر انتظاری از رئیس جمهور آینده دارید بیائید و اعلام کنید
Posted by: mohebi at May 28, 2005 3:37 PM
مي نويسم كه فراموش نشوم! خيلي زيبا بود اين جمله.
Posted by: نوشا at May 28, 2005 3:43 AM
حسي است كه مثل يك موج سينوسي مياد و ميره مدام به آدم دست ميده و بار مي بيني يه چيز مثل معجزه مياد اثر موقت ميذاره و دباره رها ميشي تو ي موجي كه مياد و.... گريزي نيست گزيري نيز هم
Posted by: پرنيان at May 28, 2005 12:31 AM
فروغ جان، فروغ جان، فروغ جان...
وقتی حس می کنم دل مهربونت گرفته دلم می گیره. این یادداشتت یه جورایی مثل اینه که از سر استیصال نوشته شده باشه...
گاهی واقعا هیچ کار دیگه ای نمی شه کرد جز صبر و معجزه ها دقیقا زمانی که انتظارش رو نداری اتفاق میفتن.
Posted by: ماندانا at May 28, 2005 12:20 AM
"توضیح در بارهاش بی فایده است"
همین و بس
Posted by: جواد_ق at May 27, 2005 9:34 PM