May 30, 2005
روزمره های فروغی
دوباره استرس شروع شد . زمان دريافت مواد اوليه مان رسيد و کارشکني قلعه حيوانات . پول هم شکر خدا ندارند ( طبق معمول ) . معلوم نيست اين بودجه هاي مصوب به کدام سوراخي واريز مي شود . از طرفي يک محوله به استان گلستان ارسال کرديم که رييس ناحيه در عين وقاحت ديروز زنگ زد و گفت : بارتان را برگشت مي زنم !! و وقتي کند و کاو کرديم معلوم شد رشوه مي خواهد . اول با پنجاه هزار تومان راضي شد . بعد گفت دو نفريم مي شود صد هزار تومان .. امروز که شماره حساب اشتباهش را خواستيم اصلاح کند ، گفت فکر کرده ام صد هزار تومان کم است . دويست هزار تومان !!!! اينها همه در حالي ست که کوچکترين اشکالي در آناليز نداريم :( فقط يارو سر گردنه نشسته است .
در اين واويلا يک خوش شانسي آوردم . شماره موبايلش روي موبايلم ذخيره شده بود و طرف از بس هول بود ، شماره حساب رييس انبار را داده بود . فقط به جاي سيبا گفته بود حساب سپهر .. امروز تهديدش کردم که اگر پا روي دممان بگذارد دمار از روزگارش در مي آوريم و شکايت مي کنيم . گفتم لو مي دهيم که شماره حساب داده و چون مخالفت کرده ايم ، بار را برگشت زده . ترسيد و گفت : چون رييس يک زن است دلش به رحم آمده و از سر گناهمان مي گذرد . صد هزار تومان هم دوباره به حسابمان برگشت !
تمام اينها در ضمن دو ساعت فرياد و اعصاب خورد کردن اتفاق افتاد .
چه وقاحتي دارند به والله ..
....
امروز از بس بد اخلاق بودم سر مدير عامل مهربان فرياد زدم :( . گفتم فقط قرار است به شرکت جديدش مشاوره بدهم نه اينکه تا هشت شب مثل بلانسبت الاغ کار کنم . خسته ام .. وقت شخصي ام را گرفته . حوصله ام از دست پدر ژپتو هم سر رفته . چرا هر کاري را روي دوشم مي گذاريد ؟
دو تا قرص کلرو دايزو پوکسايد داد به خوردم و يک سيگار ! کمي آرام شدم ولي گفتم ديگر نه خاوران مي روم و نه آن جاده ساوه لعنتي و نه کرج ..
عصباني ام .. بد جوري حس خريت مي کنم . فکر مي کنم پدر ژپتو و مدير عامل مهربان هم يک جورهايي امر بهشان مشتبه شده که ...
بگذريم ..
ميان اين همه استرس ديروز عصر نشستم و با آبدارچي جديد حرف زدم . بعد از مدتها قرق را شکستم و هم صحبت پرسنل شدم . توبه کرده بودم که ديگر به کسي رو ندهم . تازگيها ياد گرفته ام در عين جبروت و مدير بودن مي شود دوست افراد بود و فاصله را نيز حفظ کرد .
نشست و خاطراتش را برايم تعريف کرد . از روزهايي گفت که براي تحصيلات دبيرستانش به شهر آمده .( مينو دشت ) و تا يک ماه به کنکور اصلا روحش خبر نداشته جايي به نام دانشگاه در دنيا وجود دارد . و بعد در مدت يک ماه به شدت درس خوانده در حاليکه اصلا نمي دانسته چي بايد بخواند ! بعد هم پيام نور رشته جغرافيا قبول شده . حالا هم ليسانس از همان دانشگاه دارد .
گفت که در مدت دانشجويي از طريق آشنايانش در تهران ، براي اسفند ماه و خانه تکاني منازل وقت رزور مي کرده و تمام ۲۹ روز اسفند را به خانه روبي مردم در تهران مشغول بوده .. گفت که هم خرج خانواده اش را مي دهد و هم براي عروسي پس انداز مي کرده . و گفت که در ده آنها وقتي يک پسر براي دختري بيش از رسم مقرر خرج عروسي مي کند ، مد مي شود و همه تبعيت مي کنند . او براي به هم نزدن مد ده شان ، دو و نيم ميليون به پدر عروس مي دهد و سيصد هزار تومان يواشکي براي عروس طلا مي خرد و مي گويد پيش خودش بماند و به کسي نگويد .
اين فقط بخشي از خاطرات شنيدني او بود . آدم بسيار باهوشي ست . در مدت يک ماه علاوه بر خدمات دفتر تقريبا کل سيستم اداري را به دستش داده ام و در امور مالي و حساب و کتاب مرخصي و کارکرد ها هم کمکم مي کند . درستکار و زحمت کش است . با نهادي پاک که عقيده دارد تا زنده است و تواني کار دارد ، موظف است خرج پدر و مادر پيرش را بدهد .
حالا زن دارد و در خانه اي حوالي پارک ملت نزد زن تنهايي زندگي مي کند . قبلا کارگر خانه اش بوده و زن به او جاي خواب و خوراک داده . بعد از ازدواج هم برايش سوئيتي در باغش ساخته .. و نديم و هم سفره زن مهربان ثروتمند شده اند .
داستان زندگي اش واقعا داستان بود !! باز هم ايمان آوردم که از هر دست بدهي خدا به همان دستت چند برابر هديه مي کند .. آبدارچي پاکمان را دوست دارم .. آن قدر که خيلي وقتها دلم مي خواهد بغلش کنم و بگويم کاش مي شد تو را گذاشت توي دستگاه کپي و تکثيرت کرد !
Posted by froogh at 11:04 PM | Comments (13) | TrackBack
May 27, 2005
پینگ
مدت زيادي ست که شور و شوقي براي نوشتن ندارم . حرفهايم ته کشيده . همه چيز مثل هر روز است و اگر بخواهم اين روزمره ها را بنويسم خسته کننده مي شود .. کارم يکنواخت شده . با اينکه به وفور کار داريم و هر روز بيش از هشت ساعت وقت مفيد را سپري مي کنيم .. اما اتفاق خاصي نمي افتد . من هي بزرگتر مي شوم و هي چيزهاي تازه ياد مي گيرم .. رفتار در کار را مي آموزم اما همه اينها جزئي از زندگي ست که نوشتنش لطفي ندارد . شايد بيشتر به درد دفترچه خاطرات بخورد تا اينجا . زندگي شخصي هم قابل نوشتن نيست . ديگر مثل قديمها ناشناس نيستم و نوشتن خيلي از مکنونات دلم باعث مي شود ديگر روي ديدن کساني که اينجا را مي خوانند ، نداشته باشم .
اين روزها همه درباره انتخابات مي نويسند .. من مدتهاست با خودم به اين نتيجه رسيده ام که ديگر راي ندهم . توضيح درباره اش بي فايده است . مسن ها که اغلب به همين نتيجه رسيده اند و جوان ترها نيز با حرفهاي من نظرشان عوض نمي شود . مگر نظر من را کسي توانست هشت سال قبل يا از آن بدتر چهار سال قبل عوض کند ؟ وقتي نوشته هاي نبوي يا کساني را که در مجيز دولت رو به افول خاتمي نوشته اند ، مي خوانم ، مي بينم هنوز امثال نبوي خيلي راحت مي توانند احساساتم را تحريک کنند و وادارم کنند به کاري که عقيده اي به درستي اش ندارم .
خيلي وقتها دوست دارم فقط خواننده وبلاگها باشم . اگر مي نويسم براي فراموش نشدن است و بس . دوست ندارم از ياد بروم . با اين پينگ کردن مسخره ، انگار به همه مي گويي آهاي يادتان نرود .. من هستم ..
دلم يک جرقه مي خواهد .. يک جرقه که آتش خوش رنگي در زندگي ام روشن کند و باز مثل قديمها بي اختيار واردام کند به نوشتن . بي آنکه فکر کنم ..اي کاش خدا يکي از معجزاتش را برايم مي فرستاد .
Posted by froogh at 8:36 PM | Comments (11) | TrackBack
May 26, 2005
*
با تشکر از قاصدک و موسيقی های زيبای خانه اش..
Posted by froogh at 11:14 PM | Comments (2) | TrackBack
زندگی؟؟
جواني برباد رفته ام .. چيزي که اين روزها هر بار در آينه به چهره ام نگاه مي کنم ، با تلخي به يادم مي آيد .. چين هايي که روز به روز زيادتر مي شوند .. شادابيي که روزهاي آخر ماندنش را مي گذراند .. يک ماه ديگر سي و پنج سالم تمام مي شود .. باور کردني نيست .. خيلي که خوش شانس باشم ، پنج سال ديگر جوان خواهم ماند .. و بعد از آن وارد سراشيبي زندگي مي شوم .. مي ترسم . بيش از هميشه .. من که هميشه کابوسم پيري بوده است ..
چه کردم در اين سي و پنج سالي که گذشت ؟ هيچ ... چه دارم ؟ هيچ ..آينده ؟ امروز ؟ ديروز ؟ به کدامش دلخوش باشم ؟ به خاطرات گذشته ام ، با حال ناکرده امروزم .. يا به فرداي مبهم و تنهايي که پيش رو دارم ؟
Posted by froogh at 9:53 PM | Comments (1) | TrackBack
May 24, 2005
سکوت
بعد از چند روز مهمان داري دوباره زندگي به روال عادي برگشت . خواهرم رفت و جايش باز براي يک سال يا شايد سالها خالي خواهد بود . دخترش تا لحظه آخر بودن ، مرا در آغوش مي فشرد و عشق مي داد . کودک دو ساله اي که بغلم مي کرد ، دستش را به پشتم مي زد و بوسه هاي لطيف کودکانه اش اشک به چشمانم مي آورد .
رفتند و باز اين خانه در سکوت و تنهايي فرو رفت . بي خوابي هاي ممتد اين شبها با دو ساعت خواب برطرف شد .. شلوغي و به هم ريختگي با يک ساعت جمع و جور شد .. فقط چيزي که باقي ماند سکوت و جاي خالي بزرگي ست که سعي مي کنم فکرش را نکنم .
...
پيرمردان حسابدار و مدير مالي فرار را بر قرار ترجيح دادند . مدت تحملشان به سه روز نکشيد . رفتند و گفتند کار زياد شرکت شما اجرايي ست و ما مديريم نه حسابداري که کار اجرايي بکند .
يک نفر ديگر را آورديم . اين بار با يک شرکت حسابرسي مشاوره کرديم و پيشنهادشان اين بود که بي خيال مدير مالي شويم . به جاي دو نفر از يک حسابدار ارشد استفاده کنيم. نفر جديد نچسب است . حرف مي زند و حرفهايش عين کش ، طولاني ست . خسته ام مي کند . با مکث و تکرار زياد هر جمله .. براي من که هميشه عجله دارم ، سخت است .
شرايط کاري مان نسبتا خوب است . همه شادند چون چون کار به حد وفور داريم و وقتي براي غر زدن نمي ماند . فرصتي براي افکار منفي نيست و کلا جمع مثبتي در حال حاضر با هم هستند .
....
بلاخره کتاب " سيماي زني در ميان جمع " را تمام کردم . طولاني بود بدون اينکه حرف اضافه اي داشته باشد .. جذابيتش به قدر بهترين رمانهايي که خوانده ام نبود .. اما قشنگ و تازه بود . جزو کتابهايي ست که توصيه مي شود بخوانيد .
هنوز " کوري " در بالای لیست بهترینهایم قرار دارد و بعد از آن " آدم کش کور " نوشته مارگارت اتوود .
کلی کتاب ناخوانده دارم . این ماه کلاس زبان را تعطیل کردم و فقط ورزش خواهم کرد و کتاب خواهم خواند .
امروز مدیر عامل مهربان می گفت : به جای انگلیسی بهتر است ترکی یاد بگیری .. کاربردش بسیار زیادتر از انگلیسی ست !
راست می گوید . پدر ژپتو ترک است و ناسيوناليست بودنش باعث مي شود که استخدام ترک زبانان در اولويت باشد . گاهي عين کر و لالها مي شوم بس که همه دور و برم ترکي حرف مي زنند . سالهاي اولي که مدير کارخانه شرکت قديممان بود ، با توجه به اينکه محل کارخانه در شهر ترک زباني واقع بود ، فقط ترک ها را استخدام مي کرد و فارسي حرف زدن جريمه داشت .. حالا در استان مرکزي باز هم اولويت با زبان ترکي ست . و من عجيب در يادگيري اين زبان خنگ و بي استعدادم .
Posted by froogh at 9:55 PM | Comments (10) | TrackBack
May 17, 2005
زندگی ...
Posted by froogh at 11:28 PM | Comments (7) | TrackBack
اکنون
چقدر عوض شده ام .. دو سال قبل هفته ای نبود که سینما یا تئاتر یا یک کنسرت را در برنامه ام نگنجانم .. حالا مدتهاست که به هیچ کدام سری نزده ام . شاید به خاطر خستگی کار باشد .. شاید برنامه ریزی مرتبی ندارم .. شاید دیگر به خودم اهمیت نمی دهم .. و شاید هم پایی نیست ..
آن وقتها هر زمان خسته و کسل بودم به تئاتر شهر پناه می بردم .. تنها یا با دوست .. حالا طبق عادت ، برنامه همه را می خوانم بی آنکه از ذهنم بگذرد غروب را در جایی جز خانه بگذرانم ..
کلاسهای بیهوده .. نه بیهوده .. که بی تفریح .. زبانی که سالهاست عین معتادها آویزانش شده ام .. ورزشی که برای فرار از پیری و افسردگی سراغش می روم .. لذت ؟ گمان نکنم از هیچ کدام به قدر ساعتی در تالار وحدت ، لذت ببرم ..
تنها دارایی شخصی ماندگارم ، کتاب خوانی شبانه است .. با همان لذت عمیق که از کودکی می بردم ..
دیشب فکر می کردم تا دو سال قبل ، آخر هفته را به دیدار یک دوست یا فامیل سپری می کردم .. و حالا ماه تا ماه می گذرد بی آنکه یادی از کسی بکنم ..
در لاک خودم فرو رفته ام . هیچ کس مقصر نیست .. نه بار کاری ام زیادتر از قبل است و نه آنقدر وابسته هم پا بوده ام که با نبودنش ، تنها به جایی سر نزنم ..
فقط اینکه ناباورانه تن به پذیرش تنهایی ام داده ام .. تا دو سال قبل فردایی که فکرش را می کردم با امروزی که در آن می زیستم ، متفاوت بود .. امروز دیگر می دانم اکنون مثل دیروز و فردا خواهد بود .
Posted by froogh at 10:13 PM | Comments (2) | TrackBack
May 16, 2005
آقای حسابدار
هواي اين روزهاي تهران مافوق تصور است .. براي ما که عادت کرده ايم به دود ... اين باد و باران هاي بهاره ، لطافت و عطر خاصي به همه جا بخشيده است..
.....
امروز آقاي حسابدار آمد . چند تا خصلت خوب دارد که در نگاه اول باعث خوش آمدن آدم مي شود .اول اينکه لحن صدايش ناله دار نيست .. دوم اينکه آرام حرف مي زند و در عين حال واضح . صدايش تنش ندارد .
مي خندد ، تميز و خوش پوش است .. مثل حسابدار قبلي مان با دم پايي راه نمي رود ! مقداري هم انرژي مثبت ساطع مي کند .
به نظرم مدير مالي هم آدم دلپذيري بايد باشد .
در ضمن فهميده ام که در کار با آدمهاي مسن موفق ترم تا با جوانها . دوستم مي گويد زيادي انعطاف به خرج مي دهم و زيادي محبت مي کنم . خودم اين حس را ندارم . با آدمهاي مسن که کار مي کنم ، در عين کار ، مواظبتشان مي کنم و مراقب شرايط جانبي هم هستم . اعم از خورد و خوراک و گرما و سرماي اتاقشان تا احترامي که از کودکي ياد گرفته ام به بزرگتر از خودم بگذارم .
اين احترام گذاشتن ، باعث مي شود از بابت خيلي چيزها گذشت کنم . به آنها مثل پدرم نگاه مي کنم که حق دارد نصيحتم کند ، گاهي تشر بزند ، عصباني بشود و با تمام اينها حمايتم کند . تجربه آدمهاي مسن هم باعث دلگرمي ام مي شود .
پدر ژپتو کلا براي بچه ها ، آدم ناخوشايندي ست . دستور دادن و تحکمش همه را مي رنجاند . به من دستور نمي دهد اما پيش آمده که آرام دعوايم کند يا روي خواسته هايم پا بگذارد . فکر مي کنم يکي از خواص منفي اش که بچه ها را به طور ناخودآگاه از او دور مي کند ، لحن صدايش باشد . يکنواخت ، به سمت پايين و همراه با ناله است . فقط وقتي تحکم مي کند ، اين ناله را از دست مي دهد . گمان نکنم کسي متوجه شده باشد چرا از او خوشش نمي آيد .. اما همه متفق القول مي گويند آدم خسته کننده اي ست .
اين را نگفتم براي اينکه ايرادش را بگيرم . به اين فکر مي کنم که وقتي کسي مدير مي شود ، خواص بي اهميتي که در مورد کارمندهاي عادي به چشم نمي آيد ، در مورد او اهميت پيدا مي کند .
به نظرم هر آدمي قلق دارد . در يک شرکت موفق آدمها در يک جهت حرکت مي کنند .. و براي همسو شدن بايد هر دو طرف قلق هم را بيايند . هم مدير و هم کارمند . يکي از روشهاي خوبي که در طول اين سالها به کارم آمده ، رفيق شدن با مديران و در عين حال حفظ احترام متقابل بوده . اگر يک کارمند با توجه به حد و حدود خود بتواند با مديرش دوست شود ، راحت تر کار خواهد کرد .. نگاه داشتن حد و داشتن ظرفيت براي اين دوستي ، کليد کار است . اگر آدم مطمئن باشد که مي تواند براي مديرش دو فايل مستقل ، يکي به عنوان دوست و ديگري به عنوان مدير ، در ذهنش بسازد ، اين دوستي راه را براي موفقيت باز خواهد کرد .
.....
راستی کسی می تواند کمکم کند آرشیو بلاگ اسپات را به اینجا منتقل کنم ؟
Posted by froogh at 10:51 PM | Comments (5) | TrackBack
May 15, 2005
آدمهای نو
فردا آقای حسابدار جدیدمان می آید . از اول برج هم آقای مدیر مالی خواهد آمد.هر دو نفر باز نشسته اند و فکر کنم سن پدر بزرگ مرا داشته باشند . بس که از بابت مالی سختی کشیده ام ، از آمدنشان می ترسم !!
چیزهای جدیدی سرکار اتفاق می افتد . باید یک وقتی بنویسم . پدر ژپتو آدم جالبی ست و کار کردن با او برایم تازگی دارد . نه اینکه زیاد لذت بخش باشد .. ولی نسبت به آقا شیره که آدم غیر نرمالی بود ، می شود گفت که نرمال است ! تعارف ندارد . در عین رفاقت بساط کار را از دوستی جدا می کند . با اینکه رابطه بسیار خوبی نسبت به سایرین با من دارد ، اما حتی با من هم کاملا رسمی ست . درست نمی توانم تعریفش کنم .شاید نوع برخوردهای خاصش مربوط به این باشد که تا به حال همیشه در سایت کار کرده و روابط دفتری را خیلی خشک و خشن برقرار می کند . زیر دستانش همه کارگر بوده اند و بی سواد . و حالا رفتارش در دفتر برای همه برخوردنده است . دستوری و از نوع ارباب و رعیتی ست . به جز با من که لابد بیش از سایرین او را می شناسم و چیزی به دل نمی گیرم .
با آمدن آدمهای تازه ، نوع روابط جدیدی حکم فرما شده .. همه چیز برایم جالب است ! انگار دوباره از اول شروع به کار کرده ام ! حتی مدیر عامل مهربان هم برایم تازگی دارد .. ابعادی از او را تازه دارم کشف می کنم .. ابعادی که بیشترشان زیاد هم خوشایند نیست .
.....
هی .. چه هوایی .. باد و باران .. عاشق تلفیق این دو ام .. کاش عاشق بودم .
Posted by froogh at 11:34 PM | Comments (4) | TrackBack
May 14, 2005
هر چه بيشتر با اين سيستم جديد کار می کنم ، بيشتر از آن لذت می برم .
درست است که به قول عليمان ، بايد حرف تازه داشت برای خانه نو .. و اگر قرار باشد تکرار مکررات باشم ، همه جا يکی ست .. اما راحتی کار و امکانات خوب اينجا را نمی توان انکار کرد .
بايد از آقای داريوش تشکر کنم و بيش از او از ساغر که واسطه شد تا به اين جمع جديد راه پيدا کنم .
Posted by froogh at 7:50 PM | TrackBack
May 13, 2005
دنيای کوچک من
از سفر بر گشتم . يکی از بهترين سفرهای عمرم بود . با خواهرزاده هايم ، صفا کردم . پسته خانم بزرگ شده .. مدرسه می رود و بسيار بازيگوش .. اشک همه را در می آورد با دو خط ديکته و حسابی که می نويسد .. فندق کوچک ، با نهايت معصوميت ، آتش می سوزاند .. و شکوفه گل مريم مدام به بغلت می آيد و می گويد عشق بدهم به خاله ! زندگی با بودن اينها زيباست .. نمی توانم فکرش را بکنم که شايد يکی از همين سالها ، گل ياس هم مثل گل مريم زندگی ام ، پر بکشد به آن سوی آبها .. خودش که هيچ ..کی جای خالی پسته و فندق را برايم پر کند ؟
گل مريم می گويد : اين قدر عقب مانده نباش ! بگذار بروند و دنيا را ببينند .. و من فکر می کنم به دنيايي که همين دور و بر است و دوست دارم به همين کوچکی بماند و من با نهايت عقب ماندگی ، همه عزيزانم را کنارم داشته باشم ..
هنوز نمی توانم ميان ناديده های دنيای گل مريم ، و دلتنگی مهاجرت توازنی برقرار کنم .. هنوز نمی فهمم چطور از زندگی در غربت تا اين حد راضی ست ؟ هنوز نمی دانم خانه ای که رنگ مادر بزرگ و پدر بزرگ و خاله و دايي را به خود نديده است ، چه چيز را جايگزين اين محبت و صفا می کند ؟
دنيای من کوچک است .. می دانم ..
Posted by froogh at 3:12 PM
May 9, 2005
اسباب کشی مصادف شد با سفر .
می روم مشهد تا فندق و گل یاس و پسته خانم را ببینم .. این بار گل مریم و شکوفه اش نیز به جمع ما اضافه شده اند .
دلم دارد پر می کشد به هوای همه شان ..
تا جمعه بر می گردم . فکر می کنم آنقدر سرم گرم باشد که فرصتی برای نوشتن نداشته باشم .
از لطف همه دوستان عزیز هم ممنون برای خوشامد گویی .. اینجا را دستی خواهم کشید . تا اینجا آقای دارِيوش کمک کرده اند . حالا باید خودم با این سیستم جدید آشنا شوم . اولین چیزی که هست این است که نمی دانم چکار کنم تا هرکی به بلاگر فروغ سر می زند ، به اینجا هدایت شود ..
Posted by froogh at 1:40 PM | Comments (19) | TrackBack
May 6, 2005
سلام
اگر به خانهی من میآيی، ای مهربان،
چراغ بياور و يک دريچه،
که از آن به ازدحام کوچهی خوشبخت بنگرم.
Posted by admin at 2:09 PM | Comments (26) | TrackBack