چیزهای زیادی باعث ننوشتن آدم میشود و همین طور باعث نوشتنش.. درمورد من، ننوشتن این روزها حاکی از عدم اعتماد به نفس فوقالعادهایست که از خودم کشف کردهام.. در ضمن اینجا نوشتن و آنجا نوشتن هم آدم را گیج میکند.. وقتی تایپ را شروع میکنی نمیدانی قرار است کجا پابلیشش کنی.. خوب اینجا با آنجا تفاوت زیادی دارد.. آنجا مثل خر مینویسی.. و اصولن نوشته هایی که سرشار از بدیهیات مربوط بهخر بودن توست، باید بهآنجا سرازیر شوند..تا کسی نفهمد که با چه خری طرف است..
سهسال است بهطور مدام معلم موسیقی در گوشم، بیش از نواختن ساز، زمزمه میکند: خودت را بشکن.. و بفهم که نه تو و نه من هیچ خر مهمی نیستیم که بد باشد دیگران این را بدانند..
فکر میکردم شده که کمی خودم را شکستهباشم، اما این روزها وقتی توی آینه از خودم شرمسار میشوم، برای همه آنچیزهایی که ندارم و بیش از همه بهخاطر اینهمه خربودن، رویم نمیشود اعتراف کنم.. و بنابراین نوشتهها یکی پس از دیگری میروند توی ناکجاآباد دفن میشوند..
یکوقتی راحت بود از خود نوشتن.. دلیلش را امروز نمیدانم. اما آن موقع برای این نوشتن هیچ فکرخاصی نمیکردم.. کلمات را تقتق میزدم و من جاری میشدم روی مونتیور.. همین من واقعی.. حالا .. امروز حتی همان من را نمیتوانم بازسازی کنم.. احتمالن برای اینکه فهمیدهام همان من کوچک هم نیستم..
خیلی سعی میکنم.. باید حرف بزنم.. باید بتوانم از این نوشتن که یکروزی تمامقد، مرا به خودم نشان میداد و کمک زیادی بهآرایش و پیرایش وجودم بود، باز یاری بگیرم.. اما حرفها وقتی رویم را از آینه برمیگردانم، پشت جیوه مخدوش آن گم میشوند.
خیال میکنم با سکوت همهچیز رفع میشود و یک زمانی میرسد که جرات کنم آینه را ببینم، درحالیکه یکزن درست و درمان در آن لبخند میزند... فقط خیال میکنم.
احساس میکنم ناراحتیهای زیادی توی دلم یک گوشهای جمع شدهاست و هی دارد رشد میکند. یک رشد فزاینده که هرکاری میکنم نمیتوانم جلویش را بگیرم. اشکها پشت پلکهایم در مرز فروپاشیاند. مثل آبی که پشت یک سد درحال شکستن خودش را فشار میدهد تا سیلی راه بیاندازد و آن سد ضعیف نهایت تلاش خود را برای مبارزه میکند..
مدام روی خودم کار میکنم اما نمیتوانم. مدت زیادیست که این اتفاق دارد میافتد و این روزها ،شاید گاهی بین این روزها و همان روزهای قبل، سرعت رخدادنش کم و زیاد میشود .. سرعت غمباریاش و نقشش در این که من را داون کند..
سنگینم . سنگین از یک درد؟ نه .. سنگین از یک بار بهخصوص.. که آنقدر بهخصوص است و آنقدر سنگین است و آنقدر اذیتم میکند که حتی حرف زدن درموردش برایم راحت نیست. باید احتمالن بروم مشاوره. و مطمئن نیستم کمکی باشد ..گفتگوی درونی بدترین عارضه این بار است. گفتگو بین من و من و من و من . گفتگویی بیحاصل. و آزاردهنده. بین یک آدم منطقی که همهچیز را میفهمد و میداند و آدمهایی که هرکدام یک عیبی دارند. عیبشان را که میشنوند، یا نمی فهمند، یا خودشان را بهنشنیدن میزنند، یا میفهمند و حال عوض شدن ندارند. اینهمه آدم ناجور، درون من، یک زن معمولی، جمع شده اند. برای همین از دستشان سرسام گرفتهام. بس که حرف میزنند. بس که آن آدم منطقی هی دارد تنبیه میکند، گوشزد میکند، یاد میدهد، و هی همه چیزهایی که میگوید بهشکل دیوانهواری تکراریست.
یکجوری باید این بار سنگین را زمین بگذارم. ولی فکر میکنم خودم نمیتوانم. کمک باید بگیرم. نمیدانم.. شاید نوشتن ازش باعث شود ذرهذره خورد شود و توان خودم در حد رهاشدن از دستش باشد..
کاش بهجای گفتگوی درونی میتوانستم خودم را بنویسم. بهراحتی قبلترها.. زمانیهایی که چندان دور نیستند.. اما انگار هرچه همهمه درونم بیشتر میشود، در دنیای بیرون ساکتتر و ساکتتر بروز میکنم.
دلم میخواهد ساعتها، بیوقفه، بیقضاوت شدن، حرف بزنم .. داد بزنم.. گریه کنم و رها شوم.. ذره ای قضاوت، باعث فرورفتنم در اعماق سکوت میشود.
خودم را گم کردهام.. جایی میان این روزها گم شدم و این را میفهمم که هیچچیز در زندگیام سرجایش نیست.. حرفهایی میزنم.. کارهایی میکنم.. و فکرها.. فکرهایی که انگار آنها سوار برمنند و من نقشی در ایجادشان ندارم.. هنوز گیجم.. هنوز شبها نمیتوانم بخوابم.. دیشب، چهارصبح بود که با کمک قرص توانستم چند ساعتی بخوابم.. هرشب کابوس میبینم.. همه عزیزانم.. همه دوستانی که شنبه بهخاطرشان بسیار گریهکردم تا صدایشان را شنیدم، توی خوابهایم زیر شکنجهاند.. و من توی خواب التماس میکنم و انگار تمام بدنم زیر بارهای سنگین له میشود.. سعی میکنم از این بارها خلاص شوم.. دو روز است که با تمام قدرتم تلوزیون را خاموش نگهمیدارم و همه خبرها را خوانده شده، رد میکنم.. میخواهم از این راه صعب عبور کنم.. آنچه مرا از هم پاشیده، یکجور یاس عمیق است..
نمیدانم چکار باید بکنم؟ راستش اینکه هیچ امیدی به روزهای روشن از این پس ندارم.. هر اتفاقی که بیافتد، هر پرده ای که بالا برود و هر نمایشی که اجرا شود، توی فکر این روزهای من سرانجام زیبایی ندارد..
من برای خودم باید کاری بکنم.. بروم؟ آدم رفتن نبودهام.. و نیستم؟ نمیدانم..
درس بخوانم؟ همهچیز آنقدر مبهم است که انگار توی مه دارم تصمیم میگیرم.. کار دیگری بهذهنم نمیرسد.. معلم موسیقی میگوید خودت را میان موسیقی و ورزش و کتاب و دنیای خودت غرق کن.. آنچه بیرون میگذرد، در دست تو نیست.. و تو هیچ نقشی در بهوجودآمدن و نیامدنش نمیتوانی داشته باشی.. مدیرعامل مهربان هم همین را میگوید.. دایی هم همین را.. اینها کسانی هستند که حداقل بیست سال از من بزرگ ترند.. و بدی کار اینجاست که خودم هم همین فکر را میکنم..
امروز حتی در نقطه صفر آرزوهایم نیستم..
خوب ..
یکوقتهایی زندگی سخت هم میشود. فهمیدنش برای من البته. اینوقتهای سخت، دلم میخواهد موسیقی آرامی گوش کنم و از زندگی بیایم بیرون.
از همانجایی که نمیفهمم و گیجم میکند. از همانجایی که لهجه آدمها برایم غریبه میشود.
خوب تعطيلات بهسلامتي گذشت..من كه حقيقتن دو هفته به مغزم استراحت مطلق دادهبودم! فكر ميكنم لازم بود.. بايد يكطوري از آن وادي سرگرداني خارج ميشدم و دوباره رجعت ميكردم. اما دیگر بازی بساست..
فردا میخواهم آگهی استخدام مدیرفروش بدهم. و یک کارمند فروش هم برای شیراز لازم دارم. آدم خوب سراغ ندارید؟
....
نميتوانم بهاين فكر كنم كه فرداي انتخابات چه ميشود. به شدت، بهشدت دلم ميخواهد آقاي موسوي برنده شود.. گرچه مثل سالهای اول انقلاب در و دیوار پر از شعارهای سیاهرنگیست که با اسپری خشمناکی نوشتهشدهاند.. حتی بیلبوردهای شریعتی هم بینصیب نمانده :( .. ولي من سعی ميكنم به شبی فکر کنم که آقای موسوی برندهشده باشد.. همراه با مردم بهخیابان خواهمآمد و جشن خواهمگرفت..تصوری جز این، تمام ذهنم را سیاه میکند.
....
زندگی ساده است.. نیست؟ یا من خیلی سادهام؟ گرچه زیاد فرقی نمیکند.. من عادت دارم ساده نگاهکنم، ساده فکر کنم، ساده عمل کنم.. فقط نمیدانم چرا همیشه سراغ پیچیدگی و پیچیدهها میروم.
ببينم .. اگر اينجا برايتان موسيقي بگذارم، گوش ميكنيد يا صرفن دكور است؟
تعطيلات
تا سپیده بیدار
مست
میافتی روی کتاب
میان اسطورهها و موسیقی
حوالی ظهر
تلفن زنگ میزند
کسی پیام میگذارد
چای دم کنی
برای عصر
توی شرکت تنهایم. منشیمان مرخصیست. مسئول مالی رفته دارایی. تحصیلدار ترمینال است..آقای مهندس رفته اداره کار..مسئول فروش ماموریت است و بچههای آزمایشگاه، توی آزمایشگاه پایین مشغول کارند..
من بیحوصله، با سر درد کمی که رو به زیادشدن است، موسیقی ملایمی گوش میکنم و هیچ میلی بهکار ندارم..
کارمان پیشرفت ندارد.. درست عین گیرکردن در گل است..میلیمتری جلو میرویم و من هی بیحوصلهتر و دلسردتر از قبل میشوم..سالها بود که تنها انگیزه کار کردنم، نیاز مالی نبود و حالا هست..بیامید به هر بهبودی ..حتی دیگر نگران هم نمیشوم..
برای شروع هر تولید جدیدی باید تا بعد از انتخابات صبر کنیم..بحث یارانهها و ادامه سیاست واردات در تصمیمگیری ما دخالت زیادی دارند..
هوای گرم .. بیکاری فزاینده.. آزروهای دستنیافتنی.. تصور چهار سال دوم تماشای احمدینژاد.. فکر فردا و فرداهای بیامید.. از اینها خستهام.
دکتر حیدری توی کلاس فنون مذاکره ازمان تمنا میکرد که کف مذاکره را همان اول لو ندهیم:
دانشجو حیدری با تجربه سیساله خود بهشما میگوید که بیشک ادامه آن مذاکره برای شما، شکست خواهدبود.
درست میگفت.
موفقترین مذاکرات زندگی من همانها بودند که کف را رو نکردم.. البته نه به دلیل زرنگی و دانش زیادم، که بهخاطر عدم جذابیت ادامه راه.
پدر: عاشقش بودي؟
دختر:عاشق؟ نميدونم... شخصيت خودم رو وقتي با اون بودم دوست داشتم.. هيچ وقت اونجوري زندگي نكرده بودم.
یک وقتهایی بهروزهای بسیارخوب گذشته نگاه میکنم... نباید خیلی دقیق شوم... باید فقط یادم بیاید و بگذارم از یاد برود... و باز به همین ترتیب..
اگر توی این خاطرات رسوب کنم، کمکم ابهام همهچیز برایم از بین میرود.. و درست متوجه میشوم آنچه آن روزها عاشقش بودم خود آن روزها بود و اتفاقاتی که هیچوقت دیگر تجربه نکردهبودم.. هیچ ربطی به آن آدم روبرو نداشت.
اگر بیشتر رسوب کنم، خاطراتم کاملا ته میگیرد و یادم میآید که ... و من مجبور میشوم با یک سیم طرفشویی سخت بیافتم بهجان دلم و این سیاهیهای ته گرفته را پاک کنم.
خوابم نمیبرد.. مثل همه شبهایی که زیاد فکر میکنم.. کمی قرآن خواندم.. گفتم شاید جمله آرام بخشی پیدا کنم و به خاطرش آرام بخوابم..اما فقط فهمیدم که خرمشاهی مترحم بینظیریست برای قرآن...
البته که یک جمله دلخواه هم پیدا شد .. توکل کن ..
سوره لقمان را هم برای اولین بار یا شاید دومین بار دیدم و خواندم.. سوره قشنگیست..
اما نشد که خواب را پیدا کنم..
ناآرام نیستم.. مثل همه وقتهایی که باید تصمیم بگیرم.. و یادم هست که کسی راهم را روشن میکند..
دارم فکر میکنم بهاینکه قادرم در برابر اتفاقات مهم - و شاید سخت - زندگی ناآرام نباشم..اما چه آسان در قبال ریزترین مسائل بیصبر میشوم و خشمم همه چیز را بهآتش میکشد.. و بیخود حرف میزنم..
خودم برای خودم عجبیم.. از دست اینهمه تناقضی که دارم..
دوست دارم بنویسم..
که ....
که دلم میخواست امشب چنین باشد و چنان.. و چنین نشد و چنان هم..
نيمساعت است از سركار برگشتهام و بايد بروم بخوابم چون فردا روز بسيار پركاري در پيش دارم... روز آخر قبل از عيد كه تهرانم و هنوز امورات شخصيام ناتمامند..
ذهنم پر از فكر است. براي يك تصميم مهم بايد همان جدول سهستونه مديرعامل مهربان را تهيه كنم. ديروز كه حرفش را ميزد فكر نميكردم به اين سرعت لازم باشد بكارش بگيرم. اما درحال حاضر همه وجودم احساس است و احساسم خوشحال نيست.
بهتر است بخوابم.. فردا روز ديگريست.. لابد راه حلي پيدا ميشود.. گاهي بايد بهمسير زندگي تن داد.. نميخواهم بجنگم.. اما گفتم كه .. الان دو ستون منطق و مصلحت را اصلن نميبينم كه حتي بخواهم پرشان كنم..
با احساس ناخوشحال نميتوانم، لااقل الان كه تا ده شب سركار بودهام و جلسه پرتنشي را گذراندهام، منطقي باشم.
خودمانيم ها .. امسال خدا هرچه هنر داشت در اين جناب موش جمع كرد تا با يك اسهال تمام عيار زندگي و سر و سامان ما را خوش رنگ كند..
اميدوارم لااقل گاو خورد و خوراكش رنگيتر باشد.
یک وقتهایی باید از لاک فکرت بیایی بیرون، ساکت و بیقضاوت بنشینی به تماشای هرکس و هرچه تا آنوقت قضاوتش کردهای، دوستش داشتهای، بیزارش بودهای یا بیتوجه ازش گذر کردهای.
یکوقتهایی باید سکوت را رعایت کنی برای شنیدن واقعیت هر آنچه تا آن روز برایت خوشنوا یا ناکوک بوده..
یکوقتهایی دندان روی جگر بگذار و صبر کن و نتیجه بگیر.
بعد از آن روال زندگی قدیم را از سرخواهی گرفت. اما بدان. و این دانایی را ته دلت ،جایی فقط برای خودت نگاهدار..
که انسان نیاز دارد گاهو بیگاه واقعیتهای زندگی را با همان قلمموی رنگی، طبق سلیقه خودش رنگ بزند.
برای زندگیکردن.
واقعیت سیاه و سفید است.
اما با سیاهی و سپیدی زندگی سخت میشود.
بسیار سخت.
كسيكه مثل هیچکس نیست ..كسي كه نگاهت را به سمت دنيايي ميچرخاند متفاوت از آنچه تا امروز ديده بودي..كسي كه نهایت همه خواستههای توست .. بلد است زندگي را زندگي كند و آن را بهتو بياموزد..كه قادر است كاستي ها را ترميم كند و داشته هايت را بهرخ بكشد و وادارت كند با داشته هايت بلند شوي.. بالا بروي و بزرگ شوي..كسي كه خود در جایگاهی رفیع ایستادهاست و هيچگاه تو را كوچك نميكند ..
كسي كه زن را ارج مينهد..او را ستايش ميكند به خاطر هرآنچه هست..بهخاطر همهچيزي كه دارد..
كسي كه ظرف درونش كوچك نيست و تنها بازي زندگياش بازي برنده- برنده است..
تو آني .. اي بلندتر از هر بلندبالايي كه ديدم و شناختم..
تو آني كه من روزي صدهزاربار توانستم صدايش بزنم و به او بگويم عاشقش هستم بيآنكه اين كلمات نشانه ضعفم دانستهشوند...
تو .. كه هرقدر بيشتر ميگردم، از يافتن چون تويي نااميدتر ميشوم.
Midnight
Not a sound from the pavement
Has the moon lost her memory
She is smiling alone
In the lamplight
The withered leaves collect at my feet
And the wind begins to moan
Memory
All alone in the moonlight
I can smile happy your days ( I can dream of the old days)
Life was beautiful then
I remember the time I knew what happiness was
Let the memory live again
Every street lamp seems to beat
A fatalistic warning
Someone mutters and the street lamp gutters
And soon it will be morning
Daylight
I must wait for the sunrise
I must think of a new life
And I mustnt give in
When the dawn comes
Tonight will be a memory too
And a new day will begin
Burnt out ends of smoky days
The still cold smell of morning
A street lamp dies ,another night is over
Another day is dawning
Touch me,
It is so easy to leave me
All alone with the memory
Of my days in the sun
If you touch me,
Youll understand what happiness is
Look, a new day has begun...
این جمعه هم گذشت. سرد و ساکت. کار خاصی نکردم. کمی سردرد را بهانه کردم تا بنشینم و کاری نکنم. اصلا نفهمیدم چطور گذشت تا الان که شب شده و فردا باید ساعت ۵ صبح بروم ماموریت و بهخاطرش بخواهم زود بخوابم..
گاهی شبها، با خودم فکر میکنم تا کی قرار است زندگی با همین روند ساده و سرد طی شود؟ فکر کردن به این سوال مرا میترساند.. به آدمهایی که از دور و برم هی دورتر و دورتر میشوند.. بهتهرانی که انگار روی آدمهایش خاک فراموشی پاشیدهاند..
فکر میکنم به اینکه چطور آدم میتواند، قادر است، یک عمر را با همین یکنواختی بگذراند؟
مشهد هم نباید دستکمی داشته باشد.. مسئله جای دیگریست.. اینکه همه به زار و زندگیشان میرسند و من به فیسبوک و ایمیل و بقیه چیزهای این دنیای مجازی.. فصل مشترکم با واقعیت کم و کمتر میشود..
کاری نمیتوانم بکنم.. در ید من نیست..وا دادهام.. فقط فکر میکنم تا کی قرار است؟
مناعت طبع ندارم. این هم جزو آرزوهاییست که همیشه از خدا خواستهام.. ولی ندارم. هرچه سنم بالاتر میرود، بهتر نمیشوم که بدتر میشوم. کسی را نمیتوانم ببخشم. وقتی کسی میرنجاندم و مقصر نیستم، یا لااقل آنقدر که او فکر میکند، مقصر نیستم.. هیچکدام از آدمهایی که خراشی بر روحم و بر زندگیام گذاشتهاند، از ذهنم نمیروند..
مناعت طبع ندارم وقتی عصبانی میشوم.. وقتی کسی مقصر باشد و گناه را گردن من بیاندازد، نمیتوانم با مناعتم شرمندهاش کنم.. درعوض خودم شرمنده خودم میشوم که چرا فریادزدم.. چرا خشمم را مهار نکردم..
مناعتطبع ندارم تا بتوانم از آنها که روزی، شاید هنوز، دوستشان داشتم و دست رد دوستیشان بر سینه ام سنگینی کرد، فراموششان کنم و دیگر دوستشان نداشتهباشم.. دلم میخواهد برگردند.. یا اگر محال است، دلم میخواهد از شدت دوستداشتنشان بمیرم یا بمیرند..
من نمیتوانم با بزرگواری از کسی بگذرم.. چه متنفر باشم.. چه عاشق..
من حتی درباره خودم بیگذشتم.
گاهی مینشینم به شخم زدن اینجا، مرداد هشتاد و هفت، اسفند هشتاد و پنج، مهر هشتاد و شش...
نوشتهها هستند، همین جور ردیف زیر هم، با تاریخ و ساعت، و کامنتها.
مثل سنگ قبرها، همان جور به نظم، همان جور با تاریخ تولد و وفات، همان جور با یک عالمه حرف و باز در سکوت، با همان گلهای پرپر، سینیهای حلوا و خرما، شمعهای نیمسوخته.
نوشتهها، بیوفایند. به تو که میخوانیشان نمیگویند که نویسنده برای نوشتنشان چه کشیده. نمیگویند که فلان نوشته که ده جا لینک خورده و یک عالمه کامنت گرفته، حاصل کدام شبگریه بوده، کدام شبی مردن و صبح، باز زنده شدن. نمیگویند نوشتههای بیرمق، نوشتههای قدر نادیده، تکافتاده، متروک، از کدام لحظههای شوق آفرینش آمدهاند، لحظههایی که سرد شدند در خوانده نشدن، نافهمیدن.
نمیگویند فاصلهی بین دو نوشته اگر از یک روز رسیده به یک ماه، از سی شب و سی روز ناگوار بوده، از آن وقتهایی که آنقدر همهمه هست توی سرت که صدای خودت را هم نمیشنوی، یا از آن وقتهای نفسگیر که سترون میشوی، بیزایش، بیکلمه، بیاثر. یا اصلا رفتهای سفر، دلات خوش بوده و سرت گرم، نیاز نداشتی به نوشتن هیچ.
نوشتهها بیوفایند، پردهای آهنی که کنار نمیرود، سنگی خوشنقش و نگار، که به تو نمیگوید آنکه آن زیر خوابیده، که بوده، چه کرده، و چهقدر از اندوه و لبخند دنیا سهم بردهست.
...
دارم فکر میکنم که سهم ام از خیلی از آدمهای دوستداشتنیام، شده نوشته.
دارم فکر میکنم که چه دست سخاوتمندترین نوشتهها هم از تو، دانستن تو خالیست.
چون شدي گرم شنيدن ..
وقت آه از دل كشيدن...
فقط در کنار توست که آرامش دارم.
وقتی هستی میدانم هیچ اتفاق بدی نمیافتد..وقتی هستی میدانم کمک دارم.. وقتی هستی میدانم که خیلی بزرگ و قدرتمندی و من بهاتکای شانه هایت از همه دنیا و امروزهای سختش میگذرم..
با تو چقدر احساس بینیازی دارم..
دلم برای همه آدمهای تنها که بودن و همراهی چون تویی برایشان بس نیست، میسوزد..
پیشم بمان.. که قدر بودنت را میدانم..
وضع کارمان شلوغ است. نمیشود تصمیم درستی بگیریم. یکروز فکر میکنم بهزودی تعطیل کامل خواهیمشد و دو روز بعدش کورسوی امیدی میبینیم و مینشینیم و هی حساب و کتاب میکنیم که دوباره کارخانه را باز کنیم. مثل باباهای بیپول. که وقتی شایعهای میشوند که شاید اضافهحقوقی از راه برسد روی کاغذ برای خودشان و بچهها لیست یک زندگی نو و ونوار مینویسند..
در همین هیر و ویر و شلوغیست که من هم خیلی وقتها به فکر رفتن از شرکت میافتم. از طرفی فکر میکنم شرط مروت نیست که مدیرعامل مهربان را در این وانفسا ول کنم و بروم. از طرف دیگر باخودم میگویم شاید در رودروایسی ما مانده باشد و هی دارد از جیبش خرجمان میکند؟ از یک ور دیگر فکر میکنم بهتر نیست حالا که لای منگنه نیستم، بهفکر کار جدید بیافتم؟ و از آن ور با خودم میگویم خوب چرا کار جدید؟ چرا همین کارهایی که داریم را روبهراه نکنیم؟
مثل یک قایق سبک سوار امواج ذهنم، هی از این سو به آن سو پرتاب میشوم..
امروز داشتم به این فکر میکردم که بهتر نیست اگر خواستم کارم را عوض کنم، بیملاحضه بیمه و بازنشستگی، بروم دنبال یک حرفه شخصی؟ یک کاری که کارمندی نباشد؟ کار غیر کارمندی با درآمد خوب داریم؟ مثلن چی؟
هومممممممممممم.. اینجور وقتها خیلی دلم میخواهد رویابافی کنم. باورتان بشود یا نشود، یک فایلی هم توی کامپیوترم دارم با این نام: برای رویابافیهایم !!
جزو رویاهایی که در این لحظه درحال بافتنشان هستم، یکی این است که کار دستی درست کنم. چیزهایی مثل گردنبند و گوشواره و سرویسهای روتختی تزیینی ...
یک قسمت دیگر از بافتههای رویاییام، زمان آزاد باحالیست که میتوانم برای خودم داشته باشم. مثل وقت رفتن به نمایشگاههای نقاشی ....
دير وقت است .. بايد بخوابم.. نوشته كسي باعث شد آرشيو نوامبرو دسامبر 2007 ام را بازخواني كنم.. خودم براي خودم دلم سوخت.. براي زني كه آنهمه عاشق بود و آنهمه ظرفيت عاشقي كردن و زندگيكردن داشت..
آن زن منم؟ من بودم؟
چه اتفاق هولناكي مرا بهامروز رساند؟
گاهي فكر ميكنم اينكه امروز زندگي ميكند، من واقعي من است.. آن زن زاييده يك روياي زيبا بود و بس..
خدا تویی که هنوز از شاهرگ گردنم به من نزدیکتری.
بنده منم که یادت را مثل دعا بهروحم سنجاق میزنم.
.
خندهدار است.. زمان درحال محو خاطرات گذشته است. نقشی که برای اولین بار در زندگی خودم بهعهده نگرفتمش.
اوایل داغدیدگی، بخش اعظم خاطرات را از هر نوع حافظهای بهسرعت پاک کردم. اما تکمیلش نکردم.
قسمت کوچکی را سپردم به آدم درونم و او خیلی آرام خواست که نادیدهاش بگیرد.
وقتی ازش سوال کردم، گفت هیچچیزی برای یادآوری وجود ندارد.
آن آدم درونم همانوقتها یک گوشهای از دلم خودش را جا داده بود و چون بیآزار بود، کاری به کارش نداشتم. نه عادت داشت و نه میخواست که زخم دلم را هی خونچکان کند.
حالا دو سال گذشتهاست. شاید هم یک سال. یک سال است که دیگر حتی صدایت را نشنیدهام. و دوسال است و شاید n سال که تو را نداشتهام، نبودهای و قراربود هرگز نباشی.
آن آدمی که درونم قایم شده بود، میبیند من - که صاحبش باشم - دیگر گریه نمیکنم و قادرم این گذشته را نیز مثل همه گذشته های زندگیام ورق بزنم.و بنابراین وقت را برای سرکشی به دفینه کوچک قایمکرده اش مناسب دیده است.
نمیدانم چرا.
شاید چون من - که صاحبش باشم- عادت دارم وقت هر کتابخوانی، برای اینکه آدمهای اول کتاب را یادم نرود، هی برگردم و صفحات خوانده را نگاهکی بیاندازم و خیالم راحت شود که آن آدمها همانها بودند که اول کتاب درکشان کردم و نقششان هنوز پررنگتر از بقیه آدمهای کتاب است.
اما.
غافل است.
از حضور زمان که مثل یک خدمتکار وفادار کر و کور بهنظرش میرسد هرچه خاکگرفته و قدیمیست باید سوزانده شود.
آن آدم درونم این روزها بین خودش و زمان، جنگی یک طرفه را میبیند.و من این جنگ ساکت را نگاه میکنم.
نگاه میکنم که آن آدم بعد از دو سال لفاف شیشه آبلیوی دستافشان را باز میکند و با توده عظیم کپک روبرو میشود.
در کتابخانه را باز میکند اما عطر شمعها و گلهای خشکش را هر روز بیرمقتر از روز قبل مییابد.
مانتوی سفیدی را که از فرمانیه خریده بودیم یادت هست؟
زمان آنچنان فرسوده اش کرده که بیتردید آن ادم درونم باید از خیرش بگذرد و بهکسی ببخشدش.
من هم انگار دست کمی از زمان - یا تقدیر - هرچه میخواهد باشد - ندارم. مثل همیشه فنگشویی کردم. اینبار کمی احمقانه بود. خودم میدانم. کدام خری با این حجم وسیع جیمیل، برای فنگشویی سراغ inbox و sent mail اش میرود که من رفتم؟ فکر میکردم ایمیلهای lable دار پاک نمیشوند.
امشب که آن ادم سراغ ایمیلهای تو رفت، من با شرمندگی نگاهش می کردم که دید هیچ چیزی نمانده. باور کن نمیدانستم که همه را دارم پاک میکنم. حتی ایمیلهای مهمم از بینرفته بود..سعی کردم بهش توضیح بدهم.. اما نشد. بغضش دردآور بود.
آن آدم هرشب وبلاگت را نگاه میکند. باور نمیکنی؟ کنتورت را ببین. آن خری که از پارس آنلاین سراغت را میگیرد، وقتی تو سراغ ايكس و ايگرگ رفتهای، خود اوست.
امشب خواستم بهتلافی بلایی که سر دفینهاش آوردیم- من و زمان که هر دو بیگناه بودیم- بهش بگویم که اجازه دارد ایمیل خصوصیتان را چک کند و شاید توی وبلاگت چیزی بنویسد. میدانستم که یوزر و پسوردت توی همان ایمیلهای بدبختی بوده اند که حالا نیستند. همه کتابچهها و کاغذهای روی میز را برایش گشتم. مطمئن بودم که جایی یادداشت کردهام. اما نبود. هیچ چیزی نبود.
به روی خودم نیاوردم. بلاگر را فقط در فایرفاکس میشود باز کرد. و آن ستارههای پسوردsave شده ات فقط در اکسپلورر وجود دارند. نشد - قسمت نبود- زمان برندهشد که من این قدر بیحافظه آفریده شدهام- که وبلاگت را بنویسد.
کاری نمیشود کرد.من از حالا میدانم که در این جنگ بلاشک زمان برنده است. روزی که کامپیوترم را برای فرمت بدهم، آن ستارهها مثل خاکستر آخرین ذرات دفینه آن آدم بهآسمان خواهندرفت .. و زمانی که دوباره خودم عاشق بشوم ...
بر سر او چهخواهدآمد؟ هان؟
دیشب، شب نسبتن سختی بود.
شش سال است که مزاحمی در زندگی دارم. سالهای اولش را آنها خبر دارند که از قدیم فروغ را میخواندند. اسمش را تا همین اواخر نمیدانستم. توی فروغ بهش میگفتم دیوانه ساز. دیوانهام میکرد. با آن نامههای وحشتناک پر توهین بدون نام و نشان. و تلفنهایی که نمیدانستم از کی و از کجاست.
آن سالها هنوز توی شرکت قدیم کار میکردم. آدمهای بد زیاد داشت. و من نمیدانستم این رذالت در توان کدامیک از آنهاست..
کمکم بههمه شک کردم.. افسردگی گرفتم و روز و شبم یکی شد. هر چند ماه یک نامه سیاه که تهدیدم میکرد به بیآبرویی..
در ابتدای نردبان موفقیت بودم در میان مردانی سخت تشنه شکستخوردنم..
چهار سال بههمین منوال گذشت.. بهشرکت جدید آمدهبودم .. نامهها میرسید و مرا جادوگر فاحشه خطاب میکرد.. و بههمه کارمندان پیر و جوان و مدیران قدیم و جدید نسبتم میداد.
چیزی در زندگی بهجز آبرو نداشتم.. میترسیدم..به قدر مرگ میترسیدم..تهمتهایی که توان اثبات نادرستیشان را نداشتم..
توی نامه ها، لابلای تهدیدها، میگفت برای بیآبرو نشدن باید استعفا بدهم و برگردم مشهد.
دو سال قبل ،شبی مادرم زنگ زد و گفت بهتوصیه پدرم میخواهد چیزی را بگوید. عرق سردی کرده بودم.. تعریف کرد که زنی دو بار بهخانهمان تلفن زده و تهمتهایی زده است..
میخواهند مطلع باشم...
گفتم چهارسال است که با این داستان زندگی میکنم..
مدتی گذشت تا یک روز که زنی،مدیر یکی از شرکت های همکار، با دفتر تماس گرفتهبود و با من کار داشت. نبودم. وقتی خواستم شماره اش را مستقیم بگیرم، بهطور اتفاقی با شمارهای که مادرم از آن زن نوشتّه بود مقایسه کردم..
بعد ازسه سال و نيم در کمال ناباوری دیوانه ساز زندگیام را شناختم..
بگذریم از جریاناتی که در این امتداد رخ داد و دست سرنوشت دو سالی مرا از شر او محفوظ کرد..و من بهخاطر همان جریانات بهاو نگفتم که میشناسمش..
دیشب دوباره مزاحمتها شروع شد.. اساماسهای پر از توهین.. و همان تهدیدها..
نشسته بودم شیندلر لیست را نگاه میکردم.. قدرت فیلم کمی حواسم را پرت کرد..اما شب نتوانستم از فکر بخوابم..
نمیترسم.. در همین یک سال ترسم را از دستدادم..نمیدانم چطور..ديگر برایم مهم نیست که بهکسی زنگ بزند و نسبتهای ناروایش را تکرار کند..
ولی.. از دیشب نمیتوانم این فکر را از خودم دور کنم که در زندگی فقط آرزوی مرگ یکنفر رادارم و او همین زن است.. دلم میخواهد ببینم که سرش له شده.. نمیدانم چطور تا این حد میتوانم با خشونت خیال پردازی کنم.. اما دلم میخواهد ببینم که سرش لهشده و با زجر مرده است.. من که حتی قدرت دیدن مرگ حیوانی را ندارم..
از دیشب با خودم فکر میکنم چکار کنم..جالب است که اتفاقا داستان زندگی خودش را میدانم که اگر قرار به نسبت ناروا باشد، من میتوانم با مدرک نسبت روا بدهم.. اما برایم به شدت خفتآور است که زندگی خصوصی آدمها را دستاویز مبارزه قرار بدهم..
خواستم بهش زنگ بزنم و بگویم که میشناسمش ..دیدم برای حیوانی مثل او، عملی بیمعناست..
فکر کردم وکیل بگیرم و شکایت کنم.. اما در این مملکت بیقانون، خر من بهچند؟
بهمادرم دیشب گفتم که داستان باز تازه شده، گفت موبایلت را خاموش کن و اهمیت نده..
اهمیت نمیدهم.. اما آن حس خواستن.. تماشای سر له شده کثافتش، مرا ول نمیکند..
امروز آقای ووپی از زیبا شیرازی تعریف می کرد که فمینیست است و لابد من دوستش دارم..
گفتم من فمنیست نیستم.. به برابری زن و مرد هم بیاعتقادم.. اما در زندگی بعدی اگر مرد بهدنیا نیایم خدا را نمیبخشم..
همینقدر نمیبخشم که امروز نمی بخشمش بهخاطر زنبودنم در این مملکت گه.
چقدر زیاد دلم میخواست همین لحظه کسی بود - کسی که میفهمید ـ بهش زنگ میزدم بیا برویم سنگفرشهای پراگ را ببینیم و بعد آنقدر مرا میفهمید تا بماند و بهیک سینی نیلوفرانه دعوتم کند.
Love is not finding someone to live with; it's finding someone you can't live without. . .
دیروز .. عصر رفتم کافه سنایی. یک ماه قبل هم سرزده بودم . بستهبود. همسایهاش گفت دارد تعمیرات میکند..
دیروز اما باز بود. با این تفاوت که دیگر کافه سنایی من نبود. کلبه کوچک دوستداشتنیام.. فکر میکردم اگر همه خاطرات خوش دوستان ازدستدادهام را از من بگیرند، باز جایی هست که بروم و برای خودم - با یادشان - در تنهایی خلوت کنم..
همهچیزش را تغییر دادهاند. دیگر نه موسیقی دارد، نه آقای سیدی فروش و نه آن چهارپایههای لق ناراحتش را.. و نه مجتبی و نه سیگار برگ و نه آن ویترین پر از شکلات و سیگارش. در آنجا هم سیگار را ممنوع کرده اند... و یک موسیقی بیکلام غمگین بهجای هایده و دلکش و گیتی آواز میخواند.
راستش .. امروز که این را مینویسم از آن وقتهای نوشتنم نیست. یعنی کلمات خوب جفت و جور نمیشوند و حال نمیدهند.. اما فکر کردم مهم نیست. خواستم فقط بنویسم.
که رفتم کافه سنایی بیدوست. بی عشق. تنها. و کسی نبود.و من فقطجاي همه نشسته بودم. به یاد ایرج. مامک . علیمان. پدرام. علی پ. آذر. موتوتی. سیگار برگ. سیدی کمرون. هاتچاکلت. موکا و بوسه. و فهمیدم که گاه تنهایی بسیار بزرگ تر از غصه خودش میشود.
این روزهای بیهمهچیز .. ازشان فاصله میگیرم.. و بهرویاهایم پناه میبرم.. رویاهایی که مال فردا نیست.. مال دیروزند.. مال آن وقتها که هفتساله بودم و از مدرسه برمیگشتم.. با کیفی سنگین..با هیجانی که همیشه در ذهنم میماند.. که کلمات بس که دوستشان داشتم، فرار میکردند .. من قصه گلکاشتنهایم را برای مادرم میساختم.. مادرم ایستاده است کنار آن چراغ نفتسوز خوراک پزی روي سكو.. بلند قد است.. و من کوچک..کنارش میپرم و جست و خیزکنان داستانسرایی میکنم... او میخندد تا من حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم.. دنيايم حرف زياد دارد.. حرفهاي رنگي و قشنگ.. از دوست.. از معلم.. . از شادي ..و من همه را يكجا برايش ميبافم..
باورنکردنیست.. دوربودن این خاطرات.. من آن کودک هفتساله را آن چنان واضح میبینم که خود امروزم را محو ..
وقت کم است. خیلی کم.
جمعه نشستم و فکر کردم با این وضع نمیشود ادامهداد. این کموقتی را میگویم. ورزش را باید مرتب کنم. نه مثل حالا - سه روز برو چهار روز نرو - تا نظم زندگیام حفظ شود. روزهای ورزش فقط قادرم ورزش کنم، له شوم و بعد از آن طاقت هیچکاری جز تلفن و تماشای فیلم نداشهباشم. ازآن چهار روز دیگر یک روز مال آقای موسیقیست و از آن سه روز باقیمانده، جمعه فقط بهدرد مهمان و مهمانی و خرید و خانهداری میخورد.
خدایا !! فقط دو روز دیگر میماند!! از ساعت ۵ عصر تا ده شب - مجموعا ده ساعت وقت که تمرین موسیقی کنم، وبلاگ بنویسم، جواب تلفن بدهم، خرید احتمالی داشتهباشم، غذاهای سخت مثل لازانیا بپزم، احیانا آرایشگاه بروم ، همین !
فقط کتابخوانیست که ذاتا صاحب وقت است و کسی -جز عشق- قادر نیست زمانش را بگیرد. البته زمانش هم فقط قابل واگذاری بهعشق است. کدام لازانیایی را ساعت ده تا دوازده شب میپزند که ارزشش را داشته باشد؟
بنابراین روی دوچرخه و در ضمن ظرفشویی و در آستانه خوابدیدن وبلاگنویسی خیالی میکنم، جاهایی که قلم دم دست ندارم چه رسد بهکیبورد.
مثلا دیشب صدبار با خودم تکرار کردم تا یادم بماند درباره یادگارهای ایام زندگیام بنویسم. و پریشب به این فکر میکردم که حتما باید بنویسم : آدمهای خوشبختی در دنیا میبینم که از بس خوشبختند، خیالکردنم را از من میگیرند.
آخرین وبلاگ ذهنی را هم جلوی آینه رخت کن باشگاه ورزشم نوشتم. وقتی که از شدت خستگی یقه مانتو را گم کردهبودم و نگاهم افتاد به آینه . بهزنان و خط چشمهای مشکی و حجم سایههای رنگی و آن موهای پریشان بور که شال تزیینشان کردهبود. من هم توی آینه بودم. با یک مانتوی سفید ساده و یک شلوار سفیدتر و موهای دماسبی و لبهایی بیماتیک و تهمانده ریملی از دوازده ساعت قبل.
یادم ماند که بنویسم تا خود خانه به حاصل گرم و قشنگ آن آرایشهای خوشگل فکر می کردم و بهخودم که قراربود ساعتی بعد روی مبل دراز بکشم و باخالهام تلفنی حرف بزنم.
یک کتاب جالب میخوانم. زندگی در پیش رو نوشته رومن گاری. خداحافظ گاری کوپر هم از او بود؟ اصلا دوستش نداشتم. با اینکه دوبار خواندم چون فکر کردم دلیل اینهمه محبوبیتش بین مردم باید یکچیزی باشد. اما برای من جالب نبود و اتفاقا اینیکی خیلی جالب است.
از آن لیست بلندبالایی که از روی گوگل ریدز دوستانم درستکردم و خریدم، راضیام. کتاب کجا ممکن است پیدایش کنم؟ نوشته هاروکی موراکامی( نویسنده کافکا در کرانه ) هم عالی بود.
فکر میکنم بهاینهمه باید و نبایدی که برای انتخاب در زندگی دارم. حتی برای کتاب. آقای کتابفروش آرین میگوید اینقدر دسته بندی نکن، وقتی بهش میگویم از فلان مترجم نخواهمخواند...
در کل حق بااوست. زندگی من یک دایره بسته است. دایرهای که در فضای محدودش حس خوبی پیدا میکنم. کتابهایم را از روی نویسندهشان و مترجمشان و چاپ چندمشان و انتشاراتشان انتخاب میکنم. کم پیش میآید ریسک کنم و از یک مترجم ناشناس یا انتشارات متفرقه چیزی بخوانم. مگر کسی که قبولش داشته باشم بهم توصیه کردهباشد. بههمین ترتیب آدمهای زندگی را هم انتخاب میکنم . و موسیقی را. و رستوران را. و کفش را.
بعد وقتی کسی یا چیزی از این مجموعه را ازدست میدهم بهشدت دچار خلاء در آن قسمت از زندگی میشوم. مثل وقتی که خیاطم ناغافل سکته کرد و مرد .
امسال سومین سالیست که خیاط ندارم.
در اصل باید از هرچیزی سهچهار فقره در این دایره محدود پیشبینی کرد برای روز مبادا. دو خیاط. چهار مترجم. هفت نویسنده. سه عشق. دو رستوران. و دو کفاشی.
حیف که اصل وجود بعضی چیزها را در این دایره، منحصربهفرد بودنشان میسازد.
چقدر بیصداست همه چیز.. سکوت همهجا را آغشته کرده است..برای ایرج نوشتم که جعبه مدادرنگیام را گم کردهام.. این بهترین بهانه است برای این روزهای بیرنگ و ماتی که دارم..
کار میکنم.. مثل ماشین.. بههیچوجه دلم نمیخواهد مرخصی باشم .. وقتی توی خانهام کار با هیبتش خودش را نمایان میکند.. توی شرکت نه.. منم که بهآن محاط میشوم.. کارمان چیزی درمایه افتضاح است.. این قانون جدید مالیات هم که عین بلای آسمانی نازل شد.. هر روز بدتر از دیروز ..از برکتش خرید و فروش مختل شده .. کسی حاضر نمی شود سهدرصد بهای اضافی را بپردازد..
دیگر فکرش را نمیکنم.. تا وقتی توی شرکتم همراه با موجهای سهمگینی که سرمان خراب میشود بالا و پایین میشوم .. بعد میروم باشگاه.. سهساعت ورزش کشنده مجالی برای فکر کردن بهچیزی جز عضلاتی که زیر بار منقبض میشوند، نمیگذارد..
خانه که میرسم کمی موسیقی و بعد شروع مراسم کتابخوانی .. طوری میخوانم انگار قرار است در کنکور کتابخوانی شرکت کنم..
بین رمانهایی که میخوانم یک کتاب جا دادهام.. سیر حکمت در اروپا .. خیلی سال قبل یکبار تا یکجایی از فلسفه دکارتش را خواندم اما زمان خواندنش نبود.. فکرم هنوز آمادگی نداشت که فلسفه بخوانم.. این روزها که در میان همه روزمرگیهایم، بیشتر زمانم را به خدای گمکردهام فکر میکنم، بهسرم زد دوباره بخوانمش.. شاید فلاسفه بهمن بگویند خدایم کجاست..
خدایم هرجا که رفتهباشد جعبه مدادرنگی زندگیام همانجا با اوست..
سخت نیازمندم.. به او و به رنگهای درخشنده شادیآفرین .. میترسم نکند حقیقتا خدا را کشته باشم؟ آن مدادهای نازنینم .. ؟
نمیدانم بیخدا و بیرنگ چطور باید زندگی کرد .. تجربهای بیبدیل و وهمآور برای منی که همیشه با لبخندش دچار رنگینکمان میشدم.
امروز که باد پاییز پیچیده بود توی اتاق، با آن سایه روشن زودرس غروب ، باخودم فکر میکردم امکان ندارد تا آخر عمر، این سایه روشن و این باد بییاد آن پاییز پرخاطره بگذرند...
اتفاقات ناخوشایندی دارد میافتد. من درحال تجربه حسهایی از زندگیام که تقریبا در عمرم بینظیر بودهاند.
میترسم از این حسها بنویسم. ازاینکه آدم را قضاوت کنید و بهاو برچسب متکبر و وحشی بزنید.
یکوقتی اما احتمالا مینویسم. وقتی که حسهایم همهچیز را دربربگیرد. و بیتفاوتی در همه من جاری شود.
درست متوجه نیستم چه اتفاق عمدهای باعث شد که به این مجموعه ناخوشایند دسترسی پیدا کنم و این حسهای بینظیر را که عین خود پلیدیاند، از کجای نهادم تراوش میکند..تا بهحال کجا بوده اند؟
شاید ناامیدی باعث همه اینها شدهاست.. و رسیدن به این که نقطهای که امروز رویش ایستادهام آخر جهان است. آخر جهان برای من.
هیچ خبر خوشی در راه نبود. دلم و ته دلم هردو اشتباه کرده بودند.. شاید زیادی سادهاند .. شاید هم تقصیر من بود.. بهزور تخیل ،خبر خوب ، آدم خوب یا اتفاق خوب وارد زندگی نمیشود ..
خدا را هم هنوز دارم. در حال حاضر تنهاتر و ناامیدتر از اینم که بخواهم بگذارم برود. گرچه دیگر هیچ امیدی به توانمندیاش ندارم... بهیک جور پوچی بد رسیدهام. به اینکه باورت شود هیچکسی نیست و قرار نیست باشد.
به حس بد بچه یتیمی که یک عمر فکر میکرد پدرش قرار است روزی بیاید.
خدایت را از دست میدهی ...
چه باقی میماند؟
تهدلم به من خبر میدهد .. که در انتظار یک اتفاق باشم.. از این خبر فقط همینقدر بهمن گفتهاست .. و آن ته ته دلم یواشکی نجوا میکند قرار است این اتفاق خوشایند باشد..
من و ته دلم و ته ته دلم نشستهایم ...
یک پرده لبخند صورتی ملایم روی لبشان میبینم ... نگاهشان میکنم ... اعتماد بهنفس زیادی دارند ...
آن صورتی ملایم و این اعتماد به نفس مرا منتظرتر میکند ...
دو روز است که بیوقفه سردرد دارم. احساس میکنم چشم راستم بهجایی وسط پیشانیام نقل مکان کردهاست.. تمام تابستان را سردرد بودم ... آنقدر که کمکم میتوانم روزهای بیدرد را بهیاد بیاورم.. میگرن هم ندارم ... سینوسهای صورتم سالمند..
احتمالا برمیگردد بهجایی در میان قلب.. آنجایی که سینوسهای روح خانه دارند.. همانجا که شبها بهم میگوید یادت باشد اینهفته سری بهدکتر بیرشک بزنی.. و صبحها بهخودم میگویم لازم نیست .. تو میتوانی بهزندگی طور دیگری نگاه کنی.. بلند شو.. آهی میکشم و دور و برم را نگاه میکنم.. و فکر میکنم گاهی .. شاید هم همیشه .. باید وا داد.. وقتی به گرد زندگی نمیرسی.. وقتی دنیا خارج از تو میچرخد و برای نوع چرخیدنش هیچ اجازه و اظهار نظری از تو لازم ندارد.. باید وا داد..
سرم ...خیلی درد میکند...
زندگي كاملا بياتفاق ميگذرد مثل يك خاكستري ممتد بيصدا و من محو. در ميان اينهمه خاكستري، ديدن و ديدهشدن ساده نيست.. و من ...خودم را نميبينم.
فراني و زويي ديشب تمام شد. خوب .. عالي بود.. مثل بار قبل.. امشب بالابلندتر از هر بلندبالايي را بازخواني ميكنم.. بين كتابهاي سلينجر اينيكي محبوبترين من است.
كار هم ميگذرد. ميخواهيم كارخانه را براي اول شهريور باز كنيم. مديرمالي بهشدت مخالف است. عقيده دارد هيچ كار مثبتي نكردهايم و هيچ بركتي هم از آسمان نازل نشده تا دليلي براي كار مجدد باشد. ظاهر حرفهايش درست است. اما تعطيلي و كار نكردن دردآور است. البته كارهايي كردهايم. يك مشت تحقيقات براي عوض كردن خوراك ورودي. اما اين نتهاي خارج بيش از آنكه گوشآزار باشند، بهطرز وحشتناكي نااميدكنندهاند. مثل اينكه بداني تنها راهت آويزان شدن بهاين طناب است و مدام كسي فرياد بزند نكن.. طناب هم كوتاه است ،هم پوسيده است و هم دستان تو ناتوانتر از آنكه نگهت دارند..
باز شبها خوابهاي نامرتب و ژوليده ميبينم. اين رنگ خاكستري دور و برم زيادتر از آناست كه با قلمموهاي باريك رنگي من، اتفاقي برايش بيافتد..
امروز آقاي ووپي يك كامنت خوب داد. درباره كار. اما تهدلم خاليست.
موسيقي تمرين ميكنم. تصميم دارم دوباره همان برنامه هفته اي يك بار را حداقل بهمدت سه ماه تكرار كنم. شايد اين بار اگر ديدم كه واقعا قرار نيست چيزي از من ساختهشود، رهايش كنم. مسلما معلمم بهترين معلم راك تهران است. گواهش شاگردان شاهكاريست كه كارشان را بهچشمم ديدهام.اشكال در من است. ديشب زويي يكجايي بهفراني ميگفت اگر كاري كه ميكني درست هماني باشد كه بايد بكني، و دليلي براي فرار از آن چه وظايف توست نباشد، ديگر وقتي براي سرگرمي پيدا نميكني. برخوردي كه من با موسيقي داشتم از همين دست بود. هزاركار براي سرگرمي پيدا ميكردم تا از تمرين شانه خالي كنم.اين بار مصرانه به موسيقي چسبيدهام. بهخاطر خودم.نه بهخاطر هيچكس ديگري يا هيچچيز ديگري. اين بار بايد بهسرانجامش برسانم وگرنه ديگر اعتمادم را بهتواناييام از دست ميدهم. مطمئنم كه فعلا هيچ ربطي به استعداد ندارد. فقط تمرين پيوسته ميخواهد.از طرفي اين يكي از چيزهاييست كه براي آن تنهايي بلاشك موعود، لازمش دارم. براي پركردن سكوت و خلوتم تا از ترس نمردن.
دلم چيزهاي زيادي ميخواهد. براي خودم. ميتوانم لااقل ازشان بنويسم. خيال كردن كه خرج ندارد. دارد؟دلم ميخواهد دوباره سراغ انگليسي بروم. و يك چيز ديگر هم ميخواهم. نميدانم چيست. يك چيزي مثل آشپزي حرفهاي يا خياطي يا كاردستي. اين را هم براي همان خالي نبودن عريضه تنهاييام ميخواهم. بايد درون زندگيام را بهدست خودم با چيزهايي پركنم كه ساخته و پرداخته خودم هستند. بهآدمها نميتوان متكي بود. اين را تجربه بهم ثابت كرد. البته اين را هم مطمئنم كه اگر درون پري داشته باشم، بينياز از حضور آدمها، خودشان جذب خواهندشد. چون خودم همين حس را نسبت به آدمهاي توپر دارم...
خسته نيستم. با اينكه زياد كار ميكنم و استرس از سرو كولم بالا ميرود. هنوز دلم عشق ميخواهد. اما نميدانم چرا اينمدت زياد بهش فكر نميكنم. بيشتر گذشته را مرور ميكنم. گذشتهاي كه با فراني و زويي آغاز شد و نميدانم كي تمام شد يا نشد. آيدا چند وقت پيش نوشته بود:
مرد قهرمان قصه وجود داره
یا بوده و رفته، حسرت بخورید
یا هست و میاد، منتظر باشید
درست گفته بود. وجود دارد. اما من نميدانم رفته يا نرفته. رابطه واقعي ما خيلي وقت پيش تمام شد.اما رابطه حقيقي را نميدانم. نميدانم چون حسرتي از تمامشدنش ندارم.. گاهي فكر ميكنم خواب ديدهام.. يك رويابيني كامل .. آن چه گذشت، شروعش، ادامهاش و تمامشدنش يك روياي كامل بود براي اينكه به حقيقت برسم. تازه علت دردي كه كشيدم را ميفهمم.. درد يك وسيله بود براي رسيدن بهچيزهايي كه لايق دانستنش بودم. انگار بايد خواب ميديدم. نوعي ديگر از زندهبودن را .. عاشق بودن واقعي را. من هيچ وقت در زندگي، هيچوقت، بهجز آنيكبار عاشق كسي نبودم. هيچوقت در هيچ رابطهاي، خودآگاهم از بين نرفت.. هميشه ميدانستم و ميدانم چه ميكنم.. اما آن يكبار همه كسي كه در من روزها و ماهها را ميگذراند يك روح بود.. يك جان خلص.. و من عين يك كالبد رويازده ناظر بودم ...و تمام دردي كه پس از آن كشيدم بهخاطر بيدارشدن از رويا بود.. كسي دستم را گرفت و برد و گفت زندگي، عشق، دوست داشتن و دوستداشته شدن يعني اين .. بدان و بهخاطر بسپار.
حالا كه فكرش را ميكنم يادم ميآيد در همان رويا بود كه بهمن گفتهشد براي آن تنهايي بلاشك موعود ،موسيقي تنها همراه وفادار من است ..
عجیب است .. هیچ روشی بلد نیستم تا تو را از زندگیام پاک کنم.. یا لااقل حضورت کمرنگ شود..خاطره ات کنم .. که نمیشوی.. عجیب است .. اولین اتفاق زندگیام هستی که هیچ لحظهای از تمام یک سال نبودنت نتوانستم بهت فکر نکنم.. این اغراق نیست.. من بیش از نود درصد زمان بیداریام را با تو بهسر میبرم.. انگار کنارم راه میروی .. توی خانه... توی اتاق .. روی مبل .. پشت کامپیوترم.. توی خیابان.. توی شرکت..
و حالا .. این روزها .. خوابهایم را گرفته ای..
توی خواب میخواهم با گوشه و کنایه بهت بگویم که .. به آدمهای مختلف خوابها پیغام میدهم که بهت برسانند ...
باورت میشود نمیدانم چه ؟
نمیدانم اگر همین حالا میدیدمت چه میگفتم.. یا ؟
تو از همان اتفاقات معدود عمرم بودی که نفهمیدمت .. که توی مشتم جا نشد.. که نتوانستم ..
دلم نمیخواهد بهاین فکر کنم که من برایت چه بودم؟ هیچوقت به این قسمت قضیه فکر نمیکنم.. دوست ندارم آن جواب سادهای که کنار صفحه ذهنم نوشته اند حقیقت داشتهباشد.. اصلا بهاین فکر نمیکنم.. باورت میشود؟ نه به اینکه زنی مثل دهها زن زندگیات بودم و نه بهاینکه برایت خاص بودم .. حتی به احساس امروزت فکر نمیکنم.. به اینهم فکر نمیکنم که راست میگفتی یا دروغ.. که جملاتت برای من و لحظاتت مثل همه جملهها و لحظات برای دیگر زنها بود یا نبود.. فکر نمیکنم که برای من بود فقط یا نبود.. و فکر نمیکنم ... بههیچ چیز از سوی تو ... ترس پنهانی وجودم وادارم میکند از این سوالات سخت بگذرم.. سوالاتی که جوابشان را شاید بدانم اما دوست ندارم که بدانم..
یادم میآید ..
برای همین بود که رفتم .. وقتی آنقدر تعداد سوالات سخت زیاد شد که نمیتوانستم نادیدهشان بگیرم..حتي وقتي ازت تقلب ميخواستم ، بهجوابهايت اعتماد نميكردم ...همین شد که برگه امتحان را سفید گذاشتم و از جلسه زدم بیرون .. و همین است که نمیتوانم فراموشت کنم.. این عشق نیست .. آن سوالات همیشه لاینحل مدام توی ذهنم میآیند و میروند.. و من با یادآوری تو و لحظههای با تو بودن، بهدنبال جواب میگردم .. جواب را میدانم.. اما دوستش ندارم.. توی خواب و بیداری بهدنبال نشانه هایی میگردم که جواب حک شده توی ذهن مرا رد کنند .. دلم میخواهد آن آدمهای توی خواب بهم بگویند .. بهمن ثابت کنند.. تو بهشان گفتهباشی بیآنکه بدانی بهمن خواهند گفت ..
و من باور کنم که عاشق بودی.
این موسیقی وبلاگم قبل از هرچیزی دلم را میگیراند.. یک حال عجیبی دارد..که هم دوست دارم توی خلسهاش حل شوم و هم ازش فرار کنم..
امروز تولدم بود. سی و نه ساله شدم. روزهای تولدم، از ابتدای روز دلم گرفتهاست.. این عادت همه این سالهای گذشتهاست.. راستش فکر میکنم فراموش شده ام.. مهم نیستم.. این را خیلی صادقانه نوشتم.. شایدم هم پاکش کنم.. اما باشد و بماند.. حس این روز همین بود..
بعد کمکم اس ام اسها و تلفنها شروع میشوند و ایمیل بچهها ... و من به این ساعت از شب که میرسم یک لبخند جوالیا رابرتزی روی لبانم پهن شده..
خودخواهم که دلم میخواهد یادتان ماندهباشم..با آنکه خودم در نهایت بیحواسی تولدتان را فراموش میکنم..
خوب .. بهقول قاصدک دوستداشتن خوب است اما دوستداشته شدن بهتر است..
امروز عصر دو تا دوست نزدیکم دیدنم آمدند.. ش و ف.
ف برایم گل مریم هم آوردهبود.. عطر مریم تا آخر دنیا تو را یاد من میآورد..با همان بغض سنگین که در عین عشقی بینهایت، همیشه سد راه گلویم بود..
مریم بوی غلیظ عشق و درد و سرخوردگی و تنهایی را با هم دارد ...
بیتو هیچ وقت جرات نکردم برای خودم مریم بخرم..
امروز یادت بودم.. فکر میکردم اگر تا آن حد عشقت بودم که گفتهبودی، حتما یادت ماندهباشم ..
نمیدانم مانده بودم؟
یک اسام اس تبریک را با شمارهای عجیب ، گذاشتم بهحساب تو ..
دوست دارم بهحساب تو باشد..
امروز سنتوری را دیدم... دختر به پسر فریاد میزد عاشقتم... با همان تشدید ..
و امروز مرشد و مارگاریتا را هم تمام کردم.. بعد از یک سال ...
بیآنکه اشکم بریزد..
..
همهجای زندگیام پرشده از دستنوشتههایی که آدمبودن و آدمماندن را بهم یادآوری کنند..برای خودم کنار و گوشه صفحه دسکتاپم، تقویم کیفیام، دفترچه یادداشتهای مهمم و سررسید شرکت یادداشت میکنم بزرگ باش زن.. حقیر فکر نکن.. غیبت نکن.. اینهمه از اطراف و اطرافیان نرنج.. بهاصولت وفادار بمان...
سعی میکنم راهی را بروم که فکر میکنم و باور دارم درستترین راه است.. نسبت بهمردم مهربان باشم و وظایف آدمیتم را انجام بدهم..
عجیب است که هرچه بیشتر تلاش میکنم انگار بدتر از آنچه بودم میشوم.. خودم فکر میکنم بهترین کار را کرده ام.. اما مدام همه را میرنجانم.. نمیفهمم چرا.. شاید چون سنم بالا رفته و توقع اطرافیانم با آن رشد کرده.. یا نمیدانم .. شاید واقعا راه درست ایننیست که من میروم..
غمگین میشوم ... حس ناتوانی عمیقی دلم را پر میکند.. با اینکه میدانم افسرده نیستم، اما غمگینم..
آن حساب عاطفی سنگینی که رویش زحمت کشیده بودم، وقتی سراغش میروم، میبینم که موجودی بسیار ناچیزتری دارد از آنچه فکر میکردم میتواند دستگیر روزهای تنهاییام باشد.. و این عدم امنیت روحی، بسیار سنگینتر است از زمانی که بدانی پولی برای آینده نداری.. برای پولدرآوردن همیشه وقت هست.. ناامید نمیشوی که زمان گذشت و تو دستت خالیست.. اما حساب عاطفی را باید در زمان خودش پرکرد.. و من کمکم دارم ناامید میشوم ... که نتوانم .. نتوانستم.. نشد.. هرچه کردم .. هرچه کاشتم.. انگار در زمین بایر بود.. انگار بذرهایم گندیدهبود و من خوشخیال...
پناه میبرم بهکتاب هایم.. به سکوت.. به خودم که کسی را ندارد جز پدر و مادر و خواهر و برادر .. فکر میکنم همینها مانده اند.. فقط همینها ..
ترسیدهام..
سوز سردی تیره پشتم را میلرزاند..
هنوز هم يادت ميكنم.. گاهي كه تئاتر ميروم يا موسيقي گوش ميكنم يا حتي وقتي تكهاي نو براي خانه ميخرم..
...
ياد تو ؟
...
نميدانم.
من ياد كسي ميكنم كه شبي با يك جاروي سحرآميز از آسمان آمد...
بهاو عشق ورزيدم..
آنچنان كه نه بههيچكس ديگر در هيچ زماني از زندگيام..
ياد كسي كه نميشناختم..
و هرگز نميخواهم بدانم كه بود و از كجا آمد.
دو فیلم پشت سر هم دیدم. match point و زن دوم.
جالب بود. هر دو درباره یک موضوع واحد با دو تم متفاوت. و شاید نتیجه گیری یکسان.
موضوع هر دو درباره زنان دومی بود که وارد زندگی مردان متاهل میشوند.
در اولی که فیلم خارجی بود، زن دوم دوست دختر مرد متاهل بود. مردی که از دولتی سر زنش بههمه جا رسیدهبود ، عاشق زن دوم شده بود و از طرفی شرایط زندگیی که از بابت زن اول عایدش شده بود، کاملا متقاعدش کردتا به خانه و خانواده آنچنان پایبند بماند که بعد از باردار شدن زن دوم، او را بکشد.
در دومی که فیلم ایرانی بود، زن دوم زنی مطلقه بود که صیغه مرد زنداری شده بود . زن اول بدون طلاق ، کودک یک سالهاش را بهخارج برده بود و طی پنجسالی که گذشتهبود مرد با زن دوم آشنا شدهبود و عاشقانه با او زندگی میکرد. تا اینکه زن اول سرش بهسنگ خورد و برگشت و زن دوم با وجود باردار بودن مرد را رها کرد و رفت.
بهحواشی هیچکدام کاری ندارم. اصل قضیه همین بود.در اولی مرد خیانت میکرد. در دومی عاشق بود. در اولی مرد از ثروت و زندگی شاهانهاش نگذشت و در دومی مرد بهظاهر از فرزند و عرف جامعه نگذشت.در اولی زن دوم مرد. در دومی هم بهنوعی دیگر زن دوم له شد.
در هر دو برنده مرد بود و بازنده زن دوم. گرچه ظاهر دومی حکایت از این داشت که مرد بعد از گذشت دوازده سال کماکان زن دوم را عاشق بود و فراموشش نمیکرد.
برایم جالب بود که در هر دو جامعه زن دوم بازی را باخت..
پایان فیلم ایرانی کاملا غیرواقعی و استثنایی و پایان فیلم اول هم با غلظت و شدتی بیش از تصورات من ایرانی بود.
حقیقت در هر دو فیلم این بود که هیچکدام از مردان فیلم از زندگی اول خود نگذشتند و عشق در این میان یک توهم بود. که اگر حتی در دومی که ادعای عاشقی فضای فیلم را پر کردهبود، لااقل باید میگذشت.
این یک واقعیت است. زن دوم بازنده است.
یک بازی تلخ- یک بازی دردناک - یک بازی احمقانه - یک بازی در نهایت بیانصافی که یک طرف قدرت انتخاب دارد و طرف دیگر نه.. زن دوم باید واقعیت را بپذیرد و با علم باخت وارد بازی شود.زنانی که متاسفانه یا هیچوقت از این دست بازی را ندیدهاند و یا در کمال سادگی فکر میکنند که میتوانند استثنا بیافرینند، تنها دستاوردشان روحی رنجور برای تمام عمر است.. زخمی که هرگاه تازه شود نه تنها درد از دستدادن را زنده خواهدکرد بلکه در طولانیمدت که عقلشان بر احساسشان بچربد و بیطرف به قضیه نگاه کنند، درد عمیقتری از بابت حماقت خود و بازیچه هوس مرد بودن را نیز خواهند چشید.. و این دومی هیچگاه التیام نخواهد یافت.
مرا نميبيني..
زندگی ام سرشار از نیمه کاره هاست.

...از ديو و دد ملولم ...
خیلی نزدیک ...
اگر بلد بودم نقاشی بکشم ، یک دل میکشیدم با مشتی خاطرات که به آن کلیپس شدهباشد.
خاطراتی مثل خرید دمپایی لاانگشتی تجریشی ..
یا دو ساعت انتظار دم در بانک مسکن.
معلم موسيقي همين الان رفت..
Rain را كماكان تمرين ميكنيم..
و البته آهنگهاي قديم را.. مثل Five hundred Miles كه اولين آهنگم بود .. كلي خاطره را زنده ميكند و هنوز وقتي ميخوانمش انگار همان روزهاست ... همان شبها..
بيش از همه You mean everything to me را دوست دارم و شايد براي همين از همه بهتر ميخوانم و ميزنم..
امشب وقتي ميخواندم توي ذهنم تداعي ميشد كه كاش كسي بود .. كسي كه ميشد بهش گفت: So hold me Closer.. and never let me go ...
اما خوب ..
كسي نيست..
روزگار همين است..وقتي بلد نيستي بخواني ، يكي با همه عشق سرت داد ميزند: بخون دختر.. بخون.. آواز بخون.. ووقتي ميتواني، بايد فكر كني كه انگار ديوار روبرو عاشق توست تا حس خواندنت بيايد !
فقط بايد خنديد به اين زندگي كه ما را بههيچجايش حساب نميكند و هيچ كسب تكليفي براي زمان رويكرد اتفاقات احمقانهاش ندارد.
باز خوب است. اين تنهايي و آرامشش هزاربار بهتر است تا آنهمه تشويش و اضطراب و انتظار و تبديل ساعت و آپريل را با ارديبهشت جفت كردن و شمارش روزها و هفتهها و ماهها ..
اگر ميفهميدي كه من چه عذابي را از سرگذراندم ، هنگام طي طريق قلههاي رفيع و پرتشدن در درههاي عميق، امروز نميرنجيدي ..
عزيزجان .. قله اورست را هم يكبار فتح كردن، تمام عمر كفايت ميكند..
.............
اين هم موزيك :
You Mean everything to me..
فقط تو خواندي!
اي روزگار غريب!
از آن فصلهای کامپیوتری زندگیست.
پر شدت.
بیطعم. بیعطر.
بی همهچیز...
بيهمه چيز...
بيهمهچيز...
.
اين خصوصيت ما ايرانيان است که همچنان خودمان با خودمان نقشه مي کشيم؛ خودمان با خودمان پيش مي رويم و پيش مي رويم تا آن بالا و وقتي جهان ما خراب شد و خلاف تصور ما درآمد، غيظ خود را سر آن کسي خراب مي کنيم که اصلاً از ماجرا خبر ندارد. دوچرخه ساز هم همين است. او جهاني را با خودش مي سازد و وقتي آنچه ساخته فرو مي ريزد، به آن آدم درنده يا انتقام جو تبديل مي شود که در نمايشنامه مي بينيم؛ کسي که معلوم نيست از چه انتقام مي گيرد. در واقع «تو» خودت اين را ساختي و خودت مسوول آن هستي ولي اين شروع مي کند از يک «تو»ي ديگري انتقام گرفتن که چرا آن طوري که او فکر مي کرده نبوده است.
لينك
فكر ميكردم فقط من با خودم نقشه ميكشم....
این روزها باز زیاد فکر میکنم. احمقانه ست..
بسیار احمقانه که هی راهی را بروی و بیايستی و نگاه کنی و ببینی در آن انتها هیچ نيست.. جز هیچ..
و برگردی..
و زمان بگذرد..بهراه که فكر كني، خيال ميكني نه.. حتما چیزی هست.. چیزی برای من در آن آخر کنار گذاشتهاند.. و بروی تا سهمت را پیدا کنی..اینبار نزدیکتر، خیلی نزدیک تر که هستی میفهمی نه..باز هم فقط هیچ.
و من این حماقت را با نامهای مختلف مدام تکرار کردهام..در نهایت سرگشتگی ..
نمیدانم..
شاید از اینکه خودم را مطمئن کنم از اینکه همه همان هیچاست و من نگاه، غمگین میشوم..
غمگینتر از رسیدن بههیچ..
و باخودم میگویم رفتن بهتراست..و برای رفتن باید دلیل بسازم..
قصه را شروع میکنم.. بههیچ فکر میکنم.. که صاحب سهحرف است و پنج نقطه..پس لابد هیچ نیست..و راه میافتم..
...
این داستان بخشی از زندگی درونی من است..
واقعیت این است که هیچ همان هیچ است و من فقط نگاه..از هیچ نمیتوان سهمی داشت.. سهم من نبود لابد. یا شاید اگر بود پیش از من برش داشتند. و حالا من آویزانم فقط به آن سهحرف و آن پنج نقطه و سرگشتگی..
وقتی بهدنبال هیچ باشی، معلقی .. تکلیفت با خودت هم بلاتکلیف میشود..با زندگی .. با آن راههای نرفته دیگر که همیشه بهخاطر آن سه حرف و آن پنج نقطه کذایی، نرفتهای و نمیدانی .. شاید سهمت در آخر آن راههای نرفته باشد.
...
ميخواهم برگردم.
ميخواهم برگردم و با خودم خلوت كنم و تعاريفم را از زندگي بازخواني كنم.
زندگي وقتي زندگيست كه بهتو هويت بدهد.من در كنار هيچ بيهويتم.
در كنار هيچ؟
ميخواهم برگردم.
شايد وقتي ديگر .. راهي ديگر..سه حرف داشت و پنج نقطه كه هيچ نبود ..
آدمهایی که مرا بهخاطر خودم دوست میدارند بهتعداد انگشتان دودست نمیشوند. پنج نفرشان اعضای خانوادهام هستند. دو سهنفر بقیه.
من چطور؟
مطمئن نیستم از سر احساس قضاوت نکنم. اما بهنظرم اکثر کسانی را که دوست دارم، خاص وجود خودشان باشد. همیشه در آنها نقاطی کشف کردهام و به آن نقاط عشق ورزیدهام.
لابلای دوست داشتنم، آنها جذب شدهاند.. یا شاید از همان اول بهدلیلی دوستم داشتهاند.
اما این دلیل بهمن بر نمیگردد. یعنی خاص وجود من نیست. اگر دلیل را در وجود دیگری ببینند، سراغ دیگری میروند.همانطور که اگر من از قدرت دوستداشتنم کم کنم، رابطه پاره میشود.
بعد اینکه ..
یعنی من این قدر بیفروغم که حتی یک نقطه قابل کشفشدن خاص خودم ندارم؟
یا آدمهای روبرویم زیادی نورانیاند و نقاط من را نمیبینند؟
یا دنیای من شبیه دنیای کتاب کوری ساراماگوست؟
یا اصولا کشفکردن هنر است؟
یا چی؟
شاید آدمها آنقدر به خودشان فکر میکنند که یادشان میرود من هم آدمم.
سرماخوردگی آمده که نرود. بیانصاف هرکاری میکنم، در همان نقطه اول درجا زده.
پریروز شرکت نرفتم. بدحال بودم. درعوض رفتم بیرون و انواع سبزیجات ویتامینزا و قرص و آنتیبیوتیک و یکدستگاه بخور خریدم و برگشتم منزل. از آن موقع بهاندازه یکسال ویتامینتراپی کرده ام. بگذریم که دیروز یعنی جمعه باید برای جلسهای شرکت میرفتم و شاید همین بدترم کرد.
این دستگاه بخور اما، در نوع خودش معجزهایست! حسابی کمک میکند.
درکنار جسم سرماخوردهام، مغزم تب کرده.
شعر آهنگ pouring rain را باید حفظ کنم که اصلا نمیشود. خیلی ناجور میخواند. ازطرفی پیشنهاد خودم بوده و باید برای این جلسه تمرین موسیقی، قسمت اولش را کاملا یاد بگیرم. صدا هم که فعلا کاملا مشابه خروس ..
هرطوری هست باید چرخخیاطی را افتتاح کنم. حتی بلد نیستم نخ تویش بیاندازم. اما نباید کار سختی باشد. همان استارت اول که بیرون آوردن از جعبه است، مهمترین قسمت کار است.خیلی تنبلم.
شش ماه است این پروژه را طول دادهام.
...
بهنظر میرسد برای زندگی کردن باید اهمیت کمتری به سایرین بدهم. فکر میکنم هنوز این را درست یاد نگرفتهام.
میدانم که اگر با دیگران ارتباطی را برقرار میکنم باید تا زمانی ادامه بدهم که رابطه بهصورت دوطرفه برنده برنده باشد. این یعنی شاد بودن هر دو طرف. اما در حال حاضر روابطی را دارم که اصلا مرا شاد نمیکند. از طرفی نمیتوانم خاتمه بدهم چون بازهم ناشادتر میشوم.
این وسط هیچ تعادلی هم بلد نیستم برقرار کنم.
معلم موسیقی و دکتر پیپی روشهایی را ارائه میدهند. اما برای انجامشان باید سن بیشتری میداشتم که کاملا به ارزش زمان برای خودم واقف میشدم. آن وقت خودم و شادی خودم را محور روابط قرار میدادم.
امروز هنوز انگار کاملا متوجه نیستم که فقط یکبار برای زندگیکردن فرصت دارم. هنوز نمیتوانم بهخودم بگویم گور بابای بقیه .. تو عشق خودت را بکن..
هنوز خیلی خرم.
نمیدانم شاید هم خیلی خودخواهم و انحصار طلب. بههرحال هرچی که هست ارزش زمان هنوز برایم کمتر از کارپهدیم است.. و خودم میدانم که دارم اشتباه میکنم.
Goodbye My Love Goodbye
Hear the wind sing a sad old song
It knows I'm leaving you today
Please don't cry or my heart will break
When I go on my way
Goodbye my love, goodbye
Goodbye and au revoir
As long as you'll remember me
I'll never be too far
Goodbye my love, goodbye
I always will be true
So hold me in your dreams
Till I come back to you
See the stars in the skies above
They'll shine wherever I may room
I will pray every lonely night
That soon they'll guide me home
Goodbye my love, goodbye
Goodbye and aurevoir
As long as you'll remember me
I'll never be too far
Goodbye my love, goodbye
I always will be true
So hold me in your dreams
Till I come back to you ....
Demis Roussos
هیچ شده چیزی را در نهایت خشم میان دستتان له کنید؟
خوردش کنید ؟
و سپس بهباد بسپاریدش؟
و یک روزی ...
یادتان بیافتد که مهمترین اتفاق زندگی را روی آن نوشته بودید؟
و بعد همه زندگیتان را بهدنبالش بهم بریزید..
در حالیکه خودتان بهتر از هرکسی میدانید که نیافتنیست؟
هی بگردید.. و بگردید..
و از خشم گریه کنید؟
آن چيز تكهاي از من بود.
زندگی بد نیست.تقریبا همان اوضاع آرامی که همیشه دلم خواسته..اما یکچیزی که نه میدانم چیست و نه میدانم کجاست، سرجای خودش قرار ندارد.
مهم نیست.
برای همینها که دارم از خدا ممنونم.
کتاب میخوانم.بهشدت. گردش میروم بهشدت. کار میکنم به شدت. موسیقی کار میکنم، خیلی بهتر از گذشته.
و فکر میکنم..
کمتر از هر زمان دیگری.
انجمن شاعران مرده را خواندم. دوستش داشتم. یاد آیدا کردم حسابی. و ممنون از محمود برای معرفی کتاب.
قهرمانان کتاب، آدمهای رویایی منند.. همیشه در زندگی دلم خواسته آدمهای زندگی من باشند.
نه فقط عشقم .. که برادرم.. خواهرم..دوستانم..
و خودم.
هرچه کردم نتوانستم موجهای ویرجینیا ولف را بخوانم. کتابهای ولف یکدرمیان با مذاق من ناسازگارند.
اما خانم دالوی بلاخره ترجمه شد!! و خریدم. (قابل توجه آیدا)
خاطره دلبرکان را هم نخواندم. شکلات خوشمزهایست که برای یکوقت خوب نگهش داشتهام.
درعوض خاطرات شخصی یک سرباز سلینجر را خریدم. با ترجمهای بسیار بد. و سانسوری مافوق تصور.
وقتی نام سلینجر را دیدم، مثل بچه ها ذوق کردم. اما خواندنش ... خیلی بد بود. یعنی کسی حق ندارد مزه سلینجر را اینطور گند بزند. :(
خیلی بیپولیم.
اولین بار است طی این سالها که با نقدینگی صفر مواجه میشوم. میترسم. بیپولی شرکتی بهقدر بیپولی خودم بداخلاقم میکند. با این تفاوت که باید حفظ ظاهر بکنم.
دعا کنید تولیدمان باموفقیت شروع شود...
آقای ووپی دارد از سفر برمیگردد.شاید او کمکی برای تنسی تاکسیدو باشد.
تازگیها تصمیم گرفته ام گوشهای از ذهنم مال عشق باشد نه تمامیاش..
فکر میکنم به حرف آنکس که گفت:من تمام عمر بهدنبال کسی مثل تو بودم..تمام عمر..
و فکر میکنم..راست میگفت..من هم تمام عمر بهدنبال اینچنین کسی بودم..
بگذریم که نشد بهاو برسم..یا بههم برسیم..
اما انگار قطعهای از وجودم گم شده بود.. قطعهای که سالیان سال، به قدر تمام عمرم، در گوشهای از دنیا پنهان مانده بود..وقتی که آمد، بیهیچ سختی و فشاری سر جای خودش نشست..آن قدر همه چیز کوک بود که فکر میکردم این خود من است.. وجودش را دوست میداشتم.. حسش نمیکردم..
شده بودن کسی آنقدر آرامش بهتان بدهد که حسش نکنید؟
مثل یک قطعه موسیقی زیبا..
وقتی موسیقی کلاسیک گوش میکنم، یک قطعه شاهکار، ناخودآگاه صدایش را از یاد میبرم..جزئی از زمان و مکان می شود..و فقط میفهمم که لذت میبرم..
بودن او برایم همین بود..
گفت: هرگز دیگر مثل مرا نخواهی یافت..این همه شبیه به خودت..و اینهمه هماهنگ.. گفت که او سالها گشته و نیافته..
شاید راست باشد..
شاید هم نیمه سومی از ما هست که نمیدانیم کجاست..
بههرحال باخودم فکر کردم تمام این سالها زحمت کشیدم تا خودم را ، نیازم راو علایقم را بشناسم..گرچه شاید دستآوردم به قدر زمان و زحمتی که گذاشتم، نباشد، اما همینقدر هست تا بفهمم عشقی که مال من است و سهم من از دنیاست، چه رنگ و بویی دارد..
سزاوار نیست از خیر اینهمه بگذرم..
آدم بزرگی نیستم..او هم نبود..اما گاه پازلی را میچینی ..و فقط قطعهای بهقدر یک ناخن از آن کم داری..اگر پیدا شود و سرجایش گذاشته شود، پازل تو زیباست..وگرنه مال او نباشد، زیباترین و بزرگترین قطعه دنیاباشد، دل آزار میشود..
بعضیها میگذارند..جای خالی را نمیتوانند تحمل کنند..
بی خیال دل آزاری..
خالی نماند که بگویند یک پازل بلد نبود بچیند..
بعضی دیگر آن قطعه کوچک را از سر اتفاق یافتهاند اما در تمام عمر قدرش را نمیفهمند..
که اگر نباشد چه خلاء بزرگیست ..
اصلا بودنش قابل قیاس با قد و قواره اش نیست... یعنی ربطی بههم ندارند..
من از آن گروهم که جای خالی را میبینند..و میدانند که چه قطعهای گم است..اما رضایت بههر چیزی نمیدهند..
گروه ما تا آخر عمر میگردد..گاه میان یک سمساری قطعه را مییابد..گاه میان خیابان.. گاه توی ویترین یک جواهرفروشی..
و گاه به روز آخر عمر میرسند و همچنان پازلی حل نشده برایشان میماند..
خوشا بهحال کسی که سرگردان است و نمیداند دنبال چه میگردد.. آرمانش را نمیشناسد..مختصاتی از آن در ذهن ندارد..
میگذارد تا دنیا شگفتزده اش کند..هربار شگفتزده تر از بار قبل..
وقتی میدانی چه میخواهی، زندگی سخت میشود.
با اینهمه تلاشی که در راه دانستن میکنم، باز فکر میکنم در نقطه آغاز هستم.
تغییر محیط آسانتر از تغییر خود است. تغییر که نه.. رفتار با محیط..من با خودم نمیتوانم طوری رفتار کنم که انگار کسی مقابلم قرار دارد..
دلم میخواهد من را بنشانم جلویم..زبان عشقی که ازش میشناسم برایش بهکار بگیرم..و با او بههمین زبان سخن بگویم. زبان اول من جملات تاییدآمیز است. هدیه دادن و گرفتن و تماس فیزیکی زبانهای بعدی منند. دلم میخواهد بهخودم بگویم که بهچه دلایلی دوستش دارم... همانطور که بسیار راحت به دیگران میگویم و نه دروغی درکار است و نه تظاهری.
فکر میکنم هرچه بیشتر میخوانم و هرچه بیشتر فکر میکنم و هرچه بیشتر حرکت میکنم، فقط آن دایره بسته زندگی را بزرگتر کردهام..همچنان سر و تهش بسته ماندهاست..دوست دارم شکافی درآن درست کنم و از بیرون بهخودم و بهدنیا نگاه کنم.
دوست دارم بزرگ شوم. دوست دارم مغزم از این حرکت دایرهوار دست بردارد و روی یک خط صاف با شیب مثبت بیاندیشد.
این فکر را نه فقط درباره زندگی شخصیام دارم که درباره هرچه بیشتر میخوانم و آزمایش میکنم، بزرگیاش و ناتوانی خودم در مقابلش برایم آشکارتر میشود..
نمیخواهم خسته شوم و منفعل عمل کنم..باید راهی برای باز کردن این دایرههای ذهنی باشد..حتما هست..
میترسم درآخرین روز زندگی بفهمم که اینهمه دست و پازدن در دنیا نتیجهای بهتر از آنانکه روی این دریا دراز میکشند و آسمان را نگاه میکنند و جریان آب عبورشان میدهد، عایدم نکرده است.
شب می یای ..
سر شب می یای ..
دم صبح مییای..
مییای بهخوابم..
دم به دم پرپر کنی
صد باغ گل
بر رختخوابم..
بیخوابم.
فردا..
پارچه میخرم..
کرباس سفید..
چرخ خیاطی نومانده را روبراه میکنم..
تنپوش میدوزم..
یک تنپوش گرم ..
تا دیگر از رذالت مردمان نلرزم.
و سپید..
تا مردان سیاه خوابم را ندزدند.
از دنیا اخراج شد.
و مرد.
جالبه که من اگه صد ساله هم بشم و بزرگ ترین آدم فامیل باشم و یا توی شرکت از همه یه روز مهم تر بشم و حرف اول و آخر مال من باشه بازم روم نمی شه یه سری کارهای بسیار ساده رو که ته دلم از اول عمرم دوست داشتم، انجام بدم.
همیشه فکر می کردم بزار چهل سالم بشه.. بزار مدیر شم.. بزار .. ولی همه اینها شد و من هنوز از برادر کوچکم خجالت می کشم چه برسه به آدم گنده های دیگه..
و از همه جالب تر این که من با این خاصیت شدیدم از تنها آدم بزرگی که اصلا برای هیچی خجالت نمی کشم و وقتی باهش حرف می زنم انگار توی آینه با خودمم ، مدیر عامل مهربونه !!!! فکر کنم اون البته با من رودروایسی داره خیلی :)
در این لحظه شرکت می تونست آخرین جایی باشه که هوس بودن توش رو داشته باشم..
دلم یک جایی رو می خواد.. یک جایی که یک آدم بسیار دوست داشتنی توش منتظرم باشه.. با یه بوی خوب.. و یک هوای کرخت ..و یک موسیقی خیلی خوب .. خیلی خوب.. دلم اصلا الان شرکت رو نمی خواد. داره گریه ام می گیره از بس نمی خوام.
عاشقی حال و هوای عجیبی دارد.. بهقول دایی حتی قطرات آب زیر دوش مزه دیگری دارند.. هوا و برگهای پاییز و آسمان و خیابان و همهچیز..
و این بین از همه عجیبتر خود آدم است که با عاشقی خواستنی تر میشود.. مهربان میشود..با گذشت میشود..
....
بلاخره گل بنفشه آفریقایی تصمیم گرفت قهرش را بهپایان برساند.. بعد یک سال و اندی گل داد ..
بهفال نیک میگیرم..
....
بهمعلم موسیقیام درباره آقای خ میگویم..میگویم که احمق بود و منتالیتی اشکال داشت..عاشقی نمیدانست..
میگوید بس که سادهای.. او نهتنها خر نبود که آدم سالمی هم بود..یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز بهدیگری.. مگر خودت عاشقی بلدی؟ خودت را نمیبینی که چقدر جدی و سرسختی؟
میگویم بله.. ولی باید یخم را ذوب کرد..
میگوید چرا همه وظیفه دارند یخ تو را ذوب کنند؟ شاهزادهای؟ تو چرا سعی نمیکنی یخ دیگران را ذوب کنی؟
میگویم آن وقت نکند پشت سرم حرف بزند؟
میگوید بهدرک..برای کی این آبرو و حیثیت را نگهداشتهای؟ هجدهساله ای که نکند بیست و دو سالت که شد کسی برایت حرف درآوردهباشد؟ خانم .. شما در آستانه چهلسالگی داری زندگی را میبازی.. برای کی؟ برای کسانی که چندغاز نمیارزند.. برو جلو.. برو یخش را آب کن.. برو کیف کن.. تا هرجا که تو دلت می خواهد..نه او.. لااقل شبهایت را از این بهتر میگذرانی..دعوتش کن .. به یک شام و یک پیک عرق و کمی موسیقی..تلاش کن..ایستاده ای تا زندگی برایت تلاش کند؟
....
میترسم بهحرف معلم موسیقیام گوش کنم..میترسم بروم جلو..میدانم که در مردم بهدنبال بهانهام برای رد کردنشان..عادت ندارم یخ کسی را ذوب کنم..عادت ندارم تلاش کنم تا کسی عاشقم شود..گرچه به این باور دارم که باید..
آخرین عاشقی مثل باران بهار بود..و من روحم را بیآنکه ارادهای داشته باشم بهدست شکوفه و باران و بهار سپردم..
کاش کسی بتواند تکرارش کند..
باران بودن سخت است.. همیشه فکر میکردم که باید باران بود.. وحالا جراتش را ندارم..
کی گفته که فروغ باید یک زن مودب و همیشه خرسند و مرتب و منظم باشد؟ ها کی گفته؟
کی گفته که حق ندارم غر بزنم به مقادیر زیاد تا دلم خالی شود؟
کی گفته که وقتی خیلی خوشحالم ننویسم مبادا بگویند خل و چل تا دیشب که می نالیدی؟
این ماسک مسخره آدم بودن را کی تعریف کرده که من مدام با خودم همراه میبرم در حالیکه اصلا نمی دانم آدم بودن چه رنگیست و با چند حرف نوشته میشود؟
چرا من باید به فکر یک وبلاگ شخصی بیافتم و فکر کنم به هیچکس آدرسش را نخواهم داد چون ممکن است پیکهای سینوسیام مربوط به یک دیوانه به نظر برسند؟
اصلا کی تعریف کرده دیوانه کیست و عاقل کی؟
من کیام وقتی خندیدن از ته دل را بلد نیستم و مثل یک کلاس اولی ترسو حتی وقتی با خودم تنهایی فیلم میبینم دست به سینه مینشینم؟
این خودی که از خودم می شناسم و هی تعریفش می کنم و وادارش میکنم لابلای فرمولهای خوانده و نخوانده بگنجد ، چیست؟ چند تومان می ارزد؟
من هیچ چیز از خودم نمی دانم.
بیش از اینکه با قالب یک خانم زندگی کنم بهتر نبود زن لکاته ای بودم که جیغ زدن بلد بود، قهقهه زدن می دانست..وقت عصبانیت فحش میداد و وقت خوشی نگاهش حرف میزد؟
این که روزها در بالماسکه مدیرعامل میشود و شبها هی ادیت میکند.. هی پاک میکند و بعد به بلاگ اسپات فیلتر شده فحش میدهد که راحت باز نمیشود تا وبلاگ شخصی بزند، مسخره نیست؟.
این من !! که حتی بلد نیست توی یک دشت خالی جیغ بزند! هیچ وقت از شدت خنده خودش را خیس نکرده. هیچ وقت هیچ کاری نکرده که کسی جرات کند او را غیر از خانم بنامد؟
این خانم بودن چی برایم آورد؟ این خوب بودن در نظرها که خودم را برایش جر میدهم ؟
اصلا به کل نمی دانم خودم چی دوست دارم.. فقط به فکر اینم که چکار کنم تا خوب باشد..چه بگویم زشت نباشد..چه بپوشم شایسته باشد..چطور بنویسم کسی بدش نیاید..
. می توانید تا دلتان می خواهد بد و بیراه بگویید. اصلا فرض کنید صاحب اینجا خل است. با فرض خل بودنش بخوانید. من می خواهم برای خودم یک کاری بکنم. یک کاری. نمی دانم چه کاری.
۱-در کتابهای مدیریتی که خواندهام، سیستم مدیریت دموکرات روشی نسبتا خوب تعریف شده با این شرط که اگر فردا کارمندت پایش را روی میز دراز کرد، جا نخوری.
بارها این را دیدهام. نه اینکه کسی پایش را روی میزم دراز کند..چیزی در همین مایهها.
بهدلیل زن بودنم و کار در یک سیستم کارگری و همچنین به خاطر روحیه ای که دارم ،از ابتدا روش کارم رعایت دموکراسی بوده. ولی جز در یک یا دو مورد ندیدهام که کسی جنبه رفتار دموکرات مدیرش را با خود داشتهباشد. آنهم یک مدیر زن. معمولا پایشان را از گلیمشان زیادتر دراز میکنند و کار بهجایی میکشد که میخواهند وارد همه تصمیمگیریها بشوند و یا احساس پسرخاله و دخترخاله بهشان دست داده و متوقع شدهاند.
امروز فکر کردم یک اشکال دیگر در کار ما که باعث میشود همه افراد احساس کنند باید در تصمیمگیری بهمن مشاوره از نوع دخالتی شدید بدهند، سیستم چیدمان دفتر است. وجود پارتیشن و نه اتاق ،حتی برای مدیر، همه را در جریان همهچیز میگذارد.
قبول دارم که خودم وظیفه دارم بالانسی بین روش دستوری و دموکراسی برقرار کنم اما ظرفیت پایین افراد و پارتیشنهای مزخرف، مطمئنا ً از من موثرترند.
....
۲-تا امروز برداشتم از خودم ، یک آدم منعطف بودهاست.آدمی که دوست دارد کاستیهای رفتاریاش را اصلاح کند و ورودیهای مسدود ندارد.
تازه متوجه شدم چقدر در اصل با این برداشت فاصله دارم!
من بهعقاید مثبت و منفی افراد در جهت بازسازی خودم توجه می کنم و حتی بخشی از آنها را اگر از درستبودنشان مطمئن شوم، بهکار میبندم اما در عوض نقاط ضعفی که از هرکسی بهتر در مورد خودم میدانم و از آن بدتر اینکه روش اصلاحشان را هم بلدم، نمیتوانم عوض کنم.کار زیادی میبرد و باید مرتب تمرین کنم و هی یادم میرود. یکی از آنها همین بند ۱.
....
۳-امروز یک کار دیگر هم کردم. خودم را بیطرفانه بررسی کردم و دیدم در زندگی فقط از چهارنفر متنفر شدهام.
در مورد دو نفرشان، نفرتم خیلی زود جایش را بهحس حقارت یا شاید چندش داد. .
درباره دونفر دیگر ... فهمیدم که من از اینها متنفر نیستم. هر دو را در زندگی بسیار دوست داشتهام و شرایط روزگار طوری بوده که ناگزیر از جدایی شدهام..بهعبارتی نشد که مال من باشند. و حالا این نفرت نیست که در دلم دارم..یک حس عجیب و غریب است..مخلوطی از دوستداشتن زیاد و ناتوانی زیاد..
یکی از اینها آقا شیره، مدیر فنی سالهای قبلم بود..هرچه کردم نتوانستم بهش بفهمانم که دوستش دارم و نسبت بهش وفادارم..و وقتی مطمئن شدم که عاجزم، این حس عجیب درونم ساختهشد..تا همین امروز فکر میکردم باید نفرت باشد.
چند خط نوشتم. سی بار ادیت کردم و هربار تکه ای را پاک کردم..دست آخر از خیر همه اش گذشتم. تکرار مکررات بود..
اینجا برایم غریبه شده.
بهسادگی از دسترفتهام فکر میکنم..و بهصداقتی که جزو اصول اولیه آدمیت فرضش میکردم..
بهاینکه نمیدانستم زندگیام را برای که در طبق اخلاص میگذارم و میگذاشتم..و با آن خلوص، خودم بیش از هرکسی کیف میکردم..
بهاینکه امروز چقدر از همه اینها پشیمانم..و برای راضی کردن خودم میگویم تو هرچه کردی برای دل خودت بود..کسی در آن عشق، در آن شعف ، در آن یکرنگی شریکت نشد..او یک وسیله بود تا تو به اوج برسی..
میدانم که سرخودم را هنوز هم کلاه میگذارم..میدانم که عمیقتر از هر زمانی در زندگی رنجیدهام..و عمیقتر از هر وقتی نفرت در تنم لانه کردهاست..
هنوز نمیفهمم که آن صداقت درست بود یا نبود؟ بلاهت بود یا صداقت؟ نمیفهمم چطور آدمی مثل من با اینهمه ادعا، توانست دچار این بلاهت شود؟
و باز نمیفهمم چطور آدمها میتوانند تا این حد سادگی را به لجن بکشند؟
من هیچکدام از اینها را نمیفهمم..
واقعا نمیفهمم..
نه میتوانم هضم کنم و نه نمیتونم بههیچ روشی بلاهت خودم و دورویی دیگری را توجیه کنم..
امروز که فرودگاه بودم، صحنهای از غمانگیزترین روزهای عمرم در ذهنم زندهشد..من بهطرزی عمیق و فجیع غصه میخورم..
نمیتوانم باور کنم..
و نمیفهمم از خودم عصبانیام یا از او؟
فقط آنقدر زخمخورده ام که دیگر راضی بهشنیدن حرف هیچ آدمی نمیشوم..تا کلمهای گفتهمیشود، کلیدی در مغزم کلیک میکند : دروغگوست..باور نکن.و این در اختیارم نیست..
از این هم رنج میبرم..دلم برای خودم تنگ میشود..دلم برای آن آدمهایی که در مقابلشان ابله بودم و هرگز از دهاتی بودنم سوء استفاده نکردند، تنگ میشود..
همه میگویند خوش شانس بودی با این خریت بیانتهایت بلایی سرت نیامد..
و من فکر میکنم اتفاقا بدشانس بودم..
مهره شانس روزهایی با من بود که خر بودم و همراه با آدمهایی مثل خودم ،ساده و بیریا و بیآلایش روزگار میگذراندم..
حالا مهرهام نیست.. وقتی که او رفت، مهره از دستم رها شد .. گمش کردم..
عمیقا رنج میکشم..و نمیتوانم بفهمم چطور کسی دلش آمد تنها دارایی یک زن دهاتی را از او بدزدد؟
چرا تعجب کردید؟ خوب .. عصبانی بودم. آن یک خط را بعد از چند نامه که توی ورد نوشتم و دست آخر پاک کردم و چند پست که هیچ کدام را پابلیش نکردم، نوشتم. خیلی هم آرامتر از آنچیزهایی بود که توی دلم وول میزد.
توضیح زیادی نمیتوانم بدهم. کسی که نوشته خطاب بهاو بود، لابد فهمیده. این را هم بگویم در تمام زندگی آرزوی مردن سهنفر را داشتهام که از خیر دو نفر اول گذشتم .. و لابد از این هم خواهمگذشت.
همیشه دروغ خط قرمز زندگیام بوده. آدمها را در دو سوی این خط میگذارم. کسانی که دروغمیگویند، بیزارم نمیکنند .. فقط حس حقارت نسبت بهشان پیدا میکنم...
اما این سهنفر .. فقط دروغشان نبود که متنفر و مشمئزم کرد...زندگیام را زیر و زبر کردند..هریک بهنوعی.. یکی کارم را.. یکی آبروی چند سالهام را .. و یکی همه احساسات و اندیشههای مثبتی در دلم بود ...
بههرحال با تمام وجود از این آدم بیزارم.. از همه زندگی و از همه گوشههای فکر و خاطراتم پاکش کردم..
بگذریم.
....
پدر و مادرم آمدهاند..خوشحالم و سعی دارم با تمام امکانات محدودم ، کاری کنم که حسابی بهشان خوش بگذرد..
....
سیدارتها از هرمان هسه را میخوانم.. جزو بهترین کتابهاییست که خواندهام. بعد مفصل درموردش مینویسم..
خواندنش در این ایام که نشانهها را فراموش کرده بودم، هدیهای از سوی خدا بود..
دلم می خواد برم توی وبلاگش و یه فحش اساسی بهش بدم و هر چی توی دلمه بگم و بیام بیرون. بعد هم آرزو کنم بمیره.
شب از نیمه گذشته است..فردا صبح زود عازم ماموریتم..فکر کردم کسر خوابم را بین راه جبران کنم.. برنامه بازهم زندگی را از شبکه چهار دیدم..درباره بازیها و فکر کنم مشاور همراه بیژن بیرنگ ،دکتر صنعتی بود.تکرار آن جمعه عصر ساعت چهارخواهد بود.
توصیه میکنم ، اگر به روان شناسی علاقهمندید ،ببینید.
بعد از آن دکتر الهی قمشهای درباره عشق سخنرانی داشت. حرفهایش را بسیار دوست دارم..میگفت در ادبیات ما تناقض بسیار است.از طرفی میگویند عاقل باش و از طرفی میگویند تا علم و عقل بینی، بیخبر نشینی..از طرفی میگویند عاشقی اصلش مردن است و از طرفی حقیقت هستی را عشق مینامند..از طرفی میگویند: حاشا که من به موسم گل ترک می کنم، من لاف عقل میزنم این کار کی کنم.. و از طرفی میگویند کدام عاقلی می نوشد آن زمان که اگر عربده بکشد به او نسبت میدهند و اگر بخشش کند به می..
و میگفت که عشق کور است و عاشق نابینا... و هم اینکه عاشق بهکل ذرات عالم بیناست..باید عاشق باشی تا به دیگران بیاندیشی و دنیا برایت معنا پیدا کند.
عاشق که باشی غم رفتگر میخوری و به اسقاطیفروش کوچهات فکر میکنی که آیا امروز چیزی فروختهاست یا نه؟ عاشق که هستی حساس میشوی..
راست میگوید..
داییام میگفت : وقتی عاشقی، آسمان رنگ دیگری دارد، دروغ است که میگویند آسمان همه جا یکرنگ است..با عشق حتی ساده ترین فرآیند زندگی، برایت رنگی میشود..
معلم موسیقیام میگوید:عاشق باش..که برای عاشق دنیا لطیف است..و خشنترین کلمات ، دارای ملودی..
من اینها را باور دارم.. و لمس کردهام..و خوشحالم که لااقل یک بار در عمرم عاشق بودهام .. گرچه بهخطا..
سعی میکنم فقط به آن عاشقی و به آن صیقلی که بهروحم بخشید، بیاندیشم..
حالا که آرامم و خشمی ندارم.. نمیخواهم بهترین طعم دنیا را فراموش کنم.. و از صمیم قلب آرزو میکنم اگر شده یکبار، حتی برای چند روز کوتاه، آنقدر خوشبخت باشید که عشق خلص و ناب را تجربه کنید.. همان عشقی که زیر باران آدم را می رقصاند..چشم را تر میکند..و آنقدر روحت را بزرگ میکند که احساس کنی تن خاکیات طاقت نمیآورد و فکر کنی اگر همان لحظه بمیری، خوشبختترین انسان زمین بودهای ، بی هیچ آرزوی دیگری..
شاید روزی آنقدر قوی باشم که خودم سرچشمه این لذت شوم..اما بهنظرم در نهایت قدرت هم که باشی باید خلل و فرجی در وجود دیگری باشد تا بتوانی دراو جاری شوی...
و فکر میکنم نه تنها من خوشبخت بودم که آن عشق دردانه نصیبم شد ، که طرف مقابل نیز بههمان اندازه بخت یارش بود ..
شاید او هم دیگرظرفی بهاندازه مظروفش نیابد..
"بر آن شدم که جنگ هفتاد دو دو ملت را عذر بنهم و ببینم سهم خود من در این آشفتگی و گناه عمومی چیست... زیرا اگر انسان بهگناه خود معترف و به رنج خود آگاه باشد و به عوض نهادن تقصیر بر دوش دیگران ، بار گناه خود را تا بهآخر بر دوش بکشد دامن خود را از پلیدی گناه میپالاید...من در خود فرو رفتهبودم و به سرنوشت خود میاندیشیدم و گاهی احساس میکردم سرنوشت من سرنوشت همه مردم است. ستیزهجویی و امیال جنایتکارانه جهان را در خود باز مییافتم، با تمام سبکی و جبونی نهفته در آن . میبایست اول دریابم که سزاوار حرمت نیستم تا بعد عزت نفس خود را بازیابم. میبایست همچنان در این آشفتگی چشم دوخت، با این امید گاه شعلهور و گاه خاموش ، تا در ورای آن بهکنه معصومیت پی برد. هر انسان وجدان بیدار باید دست کم یکبار این کورهراه را میان بیایان طی کند، اما سخن گفتن از آن با دیگران کاری بیحاصل است."
هرمان هسه - مقدمه سیدارتها
مدتیست نمینویسم..آنچه که نوشتهام، آن نیست که بهدل خودم بنشیند..حداقل در این یکی دوهفته آخر..
هیچچیز برایم هیجانی ندارد..نه کار.. نه آدمها..
همه خوبند..اما بیرنگ و بیمزهاند..حتی کتابهایی که میخوانم، حسی ایجاد نمیکنند..تنها چیزی که حس واقعی برایم ایجاد کرد همین سریال حاج یونس بود و بس..
اشکال در من است..در این ترمومتری که همچنان یخزده ..نه.. من اشکال ندارم.چیزی هم اشکال ندارد.فقط کسی قادر نیست ترمومترم را بهکار بیاندازد. و من تا وقتی در این حال بمانم، همه چیز زندگیام سرد و بیروح است..
شاید علت علاقهام به آن سریالی که خیلیها عقیده داشتند بیخود و تکراری و سطحیست، همین باشد..که برای من سطحی نبود.بعد از مدتها بوی عشق در ذهنم پیچید..بوی خلص عشق..
اصلا سریال بهانه بود.. میفهمید چه میگویم؟ بهانه.
من بهدنبال آن عطر میگردم..
بهدنبال کسی که هوای پاییز را باز برایم دونفره کند..که باز با باران برقصاندم..که باز از ته دل بهخاطرش قهقهه بزنم.. که وقتی نگاهش میکنم، از شدت دوست داشتن، اشک به چشمانم بنشاند ..که با او شعر بخوانم .. و بیدل شوم و کتاب را پرت کنم و در آغوشش از شدت عشق گریهکنم..
دلم برای اینها تنگ شده است..و هیچکس قادر نیست مرا از دلتنگی درآورد.
چقدر ناتوانند...
اوه !!
این فیلم میوه ممنوعه شاهکاره.
کاش می شد به تعداد همه مردان ایرانی ازش کپی گرفت و بهشون داد.
آهای آقای عزیز .. نگاه می کنی که ؟!
خسته از شرکت برمیگردم..کلید را در قفل میچرخانم..سرشار از حرفم..سرشار از خشم..گرسنهام..سکوت خانه را گرفته است..
شب جایی دعوتم ..
مدتهاست برایم رفتن به اینمهمانیهای فامیلی سخت است.. همه بچههای کوچک که یکروز برایشان قصه میگفتم، جفت شدهاند..
مجبورم بروم..
و بازهمان داستان همیشگی..همان حرفهای زندگیهای دونفره.. عروس..داماد..
از من درباره مادر و پدرم میپرسند.. و کارم و شرکت..
حالم بهم میخورد..از شرکت که مثل یک دم بهمن چسبیدهاست..هرجا که میروم..
میخواهم بروم.. فضا سنگین شده..
دو نفرها سر رساندنم بهخانه بحث میکنند..
همه را قسم میدهم که دلم میخواهد خودم بروم..
حالم بهم میخورد .. که عقب ماشین دونفرها بنشینم..
تحقیر میشوم..کسی نمیفهمد.
سر راه آژانس را نگه میدارم..یک کوزه سفالی میخرم..و بهخانه برمیگردم..
همچنان سکوت است..
پیغامگیر تلفن چشمک میزند..چند وقت پیش سفارش تلفنی خریدی را بهمردک غریبهای داده بودم. وقتی که آورد، فهمید تنهایم.
پیغام را گوش میکنم..مردک غریبه است.میگوید اگر چیزی نیاز دارم، تلفن بزنم.
کثافت.
گلدان سفالی را پایه گلدان دراسینا میکنم..خوشگل شد.
یاد معلم موسیقیام میافتم..
گفت مواظب باشم خودم جزو دکوراسیون خانه نشوم.
سکوت موج میزند.
گوشی را برمیدارم. مثل هرشب بهمادرم زنگ میزنم. و بهدوستم.و میخندم. و چرند میگویم.
احساس میکنم فرقی با آن گلدان سفالی ندارم.
A friend is someone who is there for you when he'd rather be anywhere else.
- Len Wein
دلم یک کلام خوب می خواهد.. حتی یک خط.. از یک کتاب خوب.. یا از یک فیلم عالی..یا از یک دوست ..
امشب دلم فقط یک کلام خوب دانشین می خواهد..فقط همین.
کاش برنمی گشتم ..
چه چیز عوض میشد؟
همیشه آه حسرتی بر دلم میماند که شاید اشتباه کردهباشم..
که شاید آن نبود که فکر میکردم..
اما میارزید بهاین تاسفی که میخورم از بابت حقیقتی که دانستم..
گاهی فقط باید بگذری..فقط باید بگذری..و رها کنی..
حتی اگر بهایش آهی شود بهوسعت همه روزهای آیندهات..
حالا دیگر آهی ندارم..اما دیگر رویایی هم از گذشته برایم نمانده..
علیمان نوشته:
برخلاف نظر باقی من میگویم کسی که همه وجودشو میده بهت (٪۱۰۰) حتی اگه آدم فوقالعادهای نباشه (٪۷۵) بهتره تا کسی که خیلی خداس (صد درصدی) ولی تمام توجهش تو نیستی...
مثلا مادر آدم هرکی که باشه مادره؛ چه فرهیخته باشه چه نباشه.. چه اجتماعی باشه چه نباشه... هر چی باشه صد درصدش با توه... چرا؟ چون مادرته
به حرفش فکر میکنم و اینکه چقدر زمانه، تجربه و قرارگرفتن در موقعیتها آدم را عوض میکند و باعث میشود قضاوتی نهاز سر احساس که از سر عقل داشتهباشی..
یک سال قبل عقیده داشتم داشتن هفتادو پنج درصد یک آدم صد در صدی بهتر است.. و حالا با تمام وجودم میگویم نه !! داشتن کسی لذتبخشتر است که همه صد در صد وجودش را بهتو میدهد.. حتی اگر هفتادو پنجدرصد هم نباشد..
وقتی خانه نیستم، همهچیز روبراه است. میخندم، فکر میکنم، کار میکنم، زندگی میکنم..در خانه را که باز میکنم انگار تبدیل بهآدم دیگری میشوم..
همهچیز کمکم شروع میشود..انگار آن روح روز از زیر پوستم شروع میکند بهخزیدن..و جایش را بهدیگری میدهد..کسی که باخودش حرف میزند و همه گذشته ها را زیرو رو میکند..خاطرات را نگاه میکند.. و آدمهای گذشتهها را مینشاند در گوشههای خانه..در همه گوشههایی که روزی بودهاند..و بعد حرفهای نگفتهاش را بهرخشان میکشد.. انگار میخواهد بهشان ثابت کند که همان زمان هم میفهمیده.. گرچه سکوت میکرده.. با آنها دعوا میکند، گریه میکند، قهر میکند.. و هی میپرسد چرا؟
چرایی که جوابش را میداند. اما میداند آنچیزی که توقع شنیدنش را دارد، نیست..
حتی همان زمان هم که در لفافه میشنید، خودش را به نفهمی میزد..یا برای خودش داستانهای عجیب و غریب میساخت تا معنای آن جواب را طور دیگر بسازد.
آن کسی که روزها میخندد، همان زن قصهگوست..و من که شبها روحش را میگیرم، همانم که همیشه میدانستم قصهها دروغند..میدانستم و میفهمیدم ..
اما جرات رها کردن نداشتم..جرات روبرو شدن با دنیایی بی قصه..
گاهي چقدر دلم ميخواهد يك تغيير بزرگ داشته باشم. آنقدر بزرگ كه خودم را از ياد ببرم.. چه برسد به ديگران.
عجیب است ..
هنوز پس از یک سال گیج مانده ام..بین آن قله های رفیع.. و آن دره های عمیق..
هنوز نمی توانم باور کنم که همه دره بودی و بس..
..امشب مثل همان شبهای زمستانی دلتنگ باز در قعر دره ام..
خدا تو را ببخشد ..
زندگی میگذرد. من هیچچیزی را در این گذر از یاد نمیبرم. تابهحال دچار فراموشی نشدهام و این شاید یکی از سخت ترین خصلت های من است..
اما آرام تر می شوم. مثل همه آدمها..
حالا دیگر سعی نمیکنم بهغصهها فکر نکنم..غصهها لج بازتر میشوند و دست از سرم بر نمیدارند..با آنها همزیستی میکنم و در کنارشان زندگی را ادامه میدهم.
خوشحالم که دیگر شب رفتن کسی را تجربه نخواهم کرد.خوشحالم که دیگر آن حال بد، بسیار بد، و وحشتناک را در تمام طول عمرم نخواهم گذراند. خوشحالم که نیستم و نیست تا دوباره مثل اسپند روی آتش بسوزم و پرپر بزنم..
همین خوشحالی کوچک در کنار همه غصههایی که دارم ،برای تحمل همزیستی کافیست..
نمی توانم حتی یک لحظه، یک لحظه، فکرش را بکنم که دوباره شبهای سیاه شهریور و دی 85را از سربگذرانم..حتی اگر خوشبختترین سیندرلا روی تمام کره زمین در ده ماه دیگر سال باشم.
نمیتوانم فکر کنم که انتظار، آن شبهای انتظار برفی، پشت پنجره، بیخوابیها، و با هر صدای ترمز ماشینی پرده را کنار زدن بهامید دیدن دوباره، چقدر سخت بود..
سال 85سختترین سالی بود که در همه این سی و هشتسال عمرم طی شد..
سالی که عشق و بیزاری در دو سوی دلم بیداد میکرد ..نمیتوانستم تصمیم بگیرم عاشقم یا متنفر..نمیتوانستم بفهمم..
خوشحالم که دیگر قرار نیست آن شب دی ماه را باشم و بهتکتک اتفاقاتی که قرار است بیافتد فکر کنم..
اینبار دیگر حتی یکمرتبه هم انتظار نکشیدم..تلفن خصوصیام را قطع کردم..با اینکه میدانستم هیچ وقت قرار نیست زنگی بزند..هیچ شبی خوابم سبک نبود و هیچ روزی چشمم به دنبال ماشین آشنایی در خیابان نچرخید.. یاد گرفتهبودم انتظار فرآیند احمقانه زنانه ایست که در تکتک لحظات ویرانکننده اش، مرد خوش میگذراند، سفر میرود، عشقبازی میکند و در کنار همه اینها با دروغهایش ویرانترت میکند.
دلخور نیستم..اما..خاطره گذشته ها عشق را بهمن برنمیگرداند..متاسفم .. فقط یاد درد سنگین روی دلم میافتم..و یاد بیاعتمادی شدید به همه..
روزی خواهد رسید که باز به محبت کسی اعتماد کنم؟ بیآنکه دنیا را روی سرم ویران کند؟
هنوز هم دلتنگ میشوم..
فقط دلتنگ..
و دردهایی که کشیدهام فراموش میکنم..
بهخط قرمز زندگیام برای انتخاب آدم ها میاندیشم..
که فقط دروغ است و بس..
دلتنگ میشوم که تو همهچیز دنیا را بهمن دادی مگر صداقت را..
و من گیج ماندهبودم میان همه دنیای خوشبخت و آن خط قرمزی که برای بطلان آن همه کفایت میکرد..
و یادم میآید که سرانجام آن سرخی بزرگ، رنگ سبز و سپید همه خوشبختیام را از من گرفت..
و تو آن سرخی بودی..
کاش میشد سبز باشی..
یا سپید..
هر رنگی جز آن قرمز دلتنگ سنگین.
دوستی که قبولش دارم، می گوید یکی از احمقانهترین کارهای دنیا وبلاگنویسی بهسبک توست که زندگیات را روی اینترنت مینویسی.
بهش میگویم خوب این برای من نوعی تخلیهشدن است.
میگوید بنویس روی کاغذ و پاره کن.
میگویم با خودم حرف بزنم؟
میگوید حتما باید بخوانند و کامنت بگذارند؟
میگویم بله. برای من این نوعی همصحبتی با مردم است. از سکوت خانه دیوانه میشوم.
میگوید مگر اولین و آخرین آدم تنهای کره زمینی؟ همه آدمهای تنها ، پشت شیشه لخت میشوند که دلشان نگیرد؟
میگویم هرکسی مدلیست.
....
حرفهای او را دربست قبول دارم .
بدترین عکسالعمل ها را از کسانی دیدهام که روح مرا از این پشت دیدهاند یا اتفاقات بسیار شخصی زندگیام را از این طریق برایشان بازگو کردهام.
بدترین اتفاقات زندگیام وقتی افتاده که افرادی با شناخت کامل روحیات من ،بهم نزدیک شدهاند و با استفاده از نقاط ضعف لابلای نوشتههایم، تسخیرم کردهاند .و من شناخت کامل متقابل را بهروش معمول زندگی، در مرور زمان از ایشان کسب کردهام.
میدانم که نوشتههایم میتواند و توانسته وسیله خطرناکی باشد ، برای سوء استفاده از صداقت کاملی که با آن مینویسم.
....
بهنظر خودم ،اشکال از نوشتن من نیست.
اشکال از عدم سلامت جامعهایست که فرهنگش تابو زیاد دارد. تابوهایی که توسط اکثریت رد میشود اما همان اکثریت در وقت لزوم برای شکست دیگری ،ازش بهره میگیرد.و بهدلیل بیقانونی یا شاید وجود قوانینی که با همه دنیا متفاوت است، این خاصیت جزو خواص وجودی پنهان همه ماست . یکی مرتب استفاده میکند و یکی میگذارد برای وقت نیاز . بههرحال یک خاصیت بالقوه ایرانیست.
فرق درد دل وبلاگی با حضوری فقط در تعداد آدمهاییست که در حضورشان ریسک میکنی و حرف می زنی وگرنه، در اصل هیچ تفاوتی ندارد.
براي مقابله با غم ناشي از جدايي يا شايد براي جنگيدن با آن ، يك واكنش معمول زنان اين است كه موهاي بلندشان را كوتاه كنند. مثل خود من. يا مثل اين كه لوليان نوشته است.
درست علتش را نميدانم.انگار موهايت باري بر دوش دلت ميشوند. يا انگار با از دست دادن چيزي كه نمايش زن بودن توست، يكجوري عصيان ميكني..البته عصيان بر عليه خودت و زيبايي زن بودنت..وگرنه كه آن مرد بههيچ جايش حساب نميكند.
در عوض معمولترين واكنش مردانهاي كه براي مبارزه با درد جدايي ديده ام، انتخاب سريعالسير يك دوست دختر يا معشوقه جديد است و ....
گند بزنند به اين رفتار احساسي زنانه. براي همين اين بار جلوي خودم را گرفتم تا موهايم را به باد ندهم. اما هر چه ميكنم نميتوانم آن رفتار مردانه را هضم كنم. فقط ميتوانم خنثي باشم.
گلهای دم در را آب دادم. چه حس خوبی دارد. باید به آقای مدیر ساختمان بگویم بعد از این مرا هم در این فرآیند آرامش بخش شریک کند.. دو روز فقط رفته سفر..
گیتار هم تمرین کردم. کمی. فقط برای خالی نبودن عریضه..
به دوستم سر کوتاهی زدم..
برای شام یک چیز خلاصه ای درست کردم..تکه ای کوکو لای نان تست با پنیر و گوجه ..
وبلاگ کتاب خانه را هم نوشتم..شاید بعضی از پست های کتاب خوانی این وبلاگ را به آنجا منتقل کنم..
ویگن می خواند: جان من.. جان او..
حسی ندارم..هیچ حسی..
فقط دلم می خواست کسی کنارم بود که دوستش می داشتم و عشقش مال من بود.. فقط مال خودم ..و به این اطمینان داشتم..
تا با همه وجودم از این شعر کیف کنم..
او قرار جان من بود.. یار هم پیمان من بود..
ولی کسی نیست..
فرقی هم نمی کند..
بودن آدمها گاهی با نبودنشان یکی ست..
وقتی احساس کنی قسمتی از وجودت خالی ست .. همان قسمتی که دلت می خواهد پرش کند..
و نمی کند..
رهایش می کند..
رهایت می کند..
حتی این وقتها بهتر است تنها بمانی با خودت تا با دیگری احساس تنهایی کنی..
خوب بود امشب دفتر خاطراتم را می نوشتم..
عجب ویگنی ست..
مدتهاست این آلبوم را دارم و تازه دارم گوش می دهم..
و به این شاه بیت فروغ فکر می کنم.. در اظطراب دستان پر ، آرامش دستان خالی نیست..
هست؟
از دیروز تا حالا بهاین فکر میکنم که چرا مثل یک آدم بالغ با مشکلات مواجه نمیشوم. مشکلات؟
اصلا مشکلی هم مگر دارم؟
بزرگنمایی نمیکنم؟
چرا. میکنم. مورچه های ریز را میگذارم زیر میکروسکوپ و هزار برابرشان می کنم و آن قدر بهشان فکر میکنم که فکرم زیر بار مورچهها له میشود.
فکر میکنم شاید بچه ننهام.
دوستم این را گفت. گفت آب میخوری زنگ میزنی مشهد.
خودم میدانم که مسائلم را اصلا به خانواده منتقل نمیکنم. این را میدانم.
اما بارها پیش آمده که چیزی ناراحتم کرده و زنگ زدهام به مدیرعامل مهربان.
فکر میکنم درست است من وابستهام.
مخصوصا وابسته به داروهای ضد افسردگی.
بهشدت از افسردهشدن میترسم.برای همین جرات نمیکنم دارو را قطع کنم.
با کوچکترین حادثهای سر از مطب دکتر بیرشک در میآورم و بهخودم تلقین میکنم که افسردگیام برگشته.
از دیوانهشدن میترسم. در تنهایی. خیلی ترسناک است. وقتی پانسیون بودم بهچشم خودم دیدم که یک خانم استاد دانشگاه که شب قبلش با هم حرف میزدیم، فردا روانه چهرازی شد.
از واقعیات زندگی فرار میکنم.از صفحه حوادث روزنامه، موسیقیهای دلتنگ، سریالهای تلوزیون ایران، فیلمهای اکشن که خون و مرگ دارند. و از کتابهای ایرانی که موضوعشان طلاق و مرگ و خیانت است.
از تنش فرار میکنم.وضعیت تنشزا ،آدم های تنشزا یا خط دار .
من با یک دست لباس سفید وارد خیابانی میشوم که دود و کثافت دارد و از ترس آلودهشدن، خودم را میپیچم لای زرورق و یا اصلا بیخیال خیابان میشوم.
همه اینها را باید درست کنم.
باید قدرت پیدا کنم بدون دارو و دکتر، افسرده نباشم.
مسائلم را درحد واقعی ببینم.
مشورت را تا حد وسواس نداشتهباشم. و بهخودم بگویم خودم بلدم درست فکر کنم.
باید با زندگی روزمره مواجه شوم. همهجور موسیقی و فیلم را ببینم. نترسم.
باید لباس سفیدم را با یک دست لباس قابل شستشو یا چیزی که لکها را نشان ندهد، عوض کنم.
خیلی کار دارم.
و اینکه فهمیدم ایرادم کجاست، حالم را خیلی بهتر کرده.
گاهی سادگی میکنم، به این ابراز سادگی نیاز دارم. از دقت کردن خسته میشوم.. از مراقبت و پاییدن مدام حوصلهام سر میرود... گاهی دلم میخواهد خر باشم..و خودم را بهنفهمی بزنم شاید روزگار ساده تر بگذرد..
از این گذشته ،آدمهای معدودی را میشناسم .
شاید ده نفر حداکثر.
زمان بودن با آنها لازم نیست در نگاهشان خیره شوم و همه حواس پنج گانه ام را بکار بگیرم.
مثل همین سهچهار نفر دوست وبلاگی مانده در ایران.
وقتی ازشان جدا میشوم ،حس سبکی دارم.. مثل اینکه روحم را حمام کردهباشم.
و فکر میکنم خدایا ...چقدر خوب است که هنوز آدمهای بدون خط در دنیا تمام نشدهاند..
بزرگترین دردی که یک مرد به یک زن میتواند هدیهکند تا برای همیشه یادش بماند ،خیانت است....
چطور میتوان فراموش کرد؟
کاش سرم گرمتر شود.. و همین امشب را با تنهاییام کیف کنم..
گوگوش میخواند...غایب همیشه حاضر.. تو رو باید از کی پرسید؟
خیلی بهترم. خیلی خیلی. روحیهام و جسمم. روزها سه ساعت سرکار میروم و راندمان بسیار خوبی دارم.کارهای عقبافتاده را با سرعت جلو می برم و اصولا وقتی زمان کمی برای انجام دارم، بهتر کار میکنم.
کباب و ماهیچه را از لیست غذاییام حذف کردم ، درعوض چیزهایی که دوست دارم میپزم تا بتوانم غذا بخورم. اما بلاخره وزنی که خیلی برایش سعی کردهبودم باز کم شد. :(
تا مهر ،ورزش و پیادهروی برایم ممنوع ست ولی از ابتدای مهر میروم یوگا چون بازهم میترسم با ورزش بخیهها باز شوند.
تفریح اصلی این روزهایم صحبتهای تلفنی دو سه ساعته است با دوست قدیمم. و ماهواره تماشا کردن. و کمی موسیقی. کتاب هم ندارم که بخوانم. یعنی هست ولی حوصلهشان را ندارم. دنیای سوفی و مرشد و مارگاریتا و خیامنامه . هرسه برای وقتی خوبند که حسابی پر از انرژی باشی. برای همین روزنامه میخوانم.
همه فعالیتهایی که یک زمانی بهنظرم احمقانه میآمد، و بهخاطر حذف بودنشان از زندگیم ، به خودم پز میدادم، حالا مثل یک آدم بسیار معمولی انجام میدهم و ریلکس میشوم.
باخودم فکر کردم دلیلی ندارد خودم را اذیت کنم. هرکاری که بهم لذت بدهد، ازش لذت میبرم.
این مدت فکر هم نمیکنم. همچنان آن لاک سخت را دور خودم پیچیدهام. نمیخواهم فکر کنم چه بود و که بود و چه شد و چه کرد و چه میکند ؟ حدسیات بد و حالبههم زن را رها کردهام. فقط یکوقتهایی بهگذشته میروم... یکوقتهایی که دراز کشیده ام و درحال روزنامهخواندنم.. و یکمرتبه زندگی مثل فیلم با دور تند روی سقف راه میرود. و من فکر میکنم بهخاطر محبتی که حق و نیاز یک انسان در طول زنده بودن اوست، چه حماقتهایی کردم..
چطور روحم را بابت خورد ترین چیزها کرایه دادم .. و چه گرفتم در ازایش؟
روحی که وقتی مال خودم بود و با باد و باران و ماه ، پروازش میدادم..
حالا روح گرو گذاشتهام را پس گرفته ام.. و فکر نکنم نزد هیچکس دیگری در زندگی، برای هیچچیز دیگری، به هیچ بهایی، گرو بگذارمش.
دیر به ایننتیجه رسیدم که هیچ کس در دنیا لیاقت عشق مرا ندارد.. هیچ کس.
روزیست برای خودش.سکوت..سکوت..سکوت...
زیر این لاک سخت، چقدر همهچیز آرام و سرد و مرطوب است..و چقدر خوب که نه صدایی میشنوم و نه اجباری برای حرف زدن دارم.
....
دوست قدیمیام مرا برد بیرون. رفتیم سینما و شام. فیلم مزخرف قاعدهبازی را دیدیم. تنها خوبیاش اینبود که شاید چند دقیقه بین آن همه مزخرفی که میدیدی، میخندیدی. انگار همه هنرپیشههای معروف کنار هم جمع شده بودند و با هم یک قرار دسته جمعی گذاشتهبودند که گند بزنند به همه سابقه شان.
شام خوبی خوردیم. یکسال بود با هم قراری نگذاشته بودیم.. خاطرات این یک سال را برای هم گفتیم و از گندی که به زندگیمان زده بودیم و رقتهبود پیکارش. هرکسی داستان خودش را میگفت و حرف دیگری را نمیشنید..شاید خوشبختانه...
بهش گفتم بروم پیش دکتر مجد مشاوره؟ و او سوال کرد بهنظرت بروم دارو درمانی شوم؟
یکیمان دکتر است .. یکی مان مهندس..یکی مطب دارد و منشی و دم و دستگاه.. یکیمان خیرسرش مدیر چند نفر آدم است..و وجه مشترک هردویمان سادگیست و قلبهایی باور ناپذیر به بدی دنیا..
کسی نمیتواند سرزنشمان کند..هیچکس. دیگر حتی خودم هم خودم را سرزنش نمیکنم..بار اول است که حق را بهخودم میدهم..هم برای انتخابی که کردم و هم برای ادامه راهی که زود فهمیدم بهترکستان ختم میشود و هم برای برگشتی که میدانستم احمقانه تر از انتخاب و ادامه راهم است..
با اینهمه از این بازگشت کوتاه مدت دردآلود پشیمان نیستم.. برگشتم..تا بهخودم ثابت کنم اشتباه ندیدهام... اشتباه نفهمیدهام.. اشتباه نشنیدهام..
و سرانجام خط بطلان بر تمام این یک سال کشیدم...
وقتی فکرش را میکنم ، کلماتی که جلوی چشمانم رژهای پایان ناپذیر دارند، .. آه خدایا .. فکر میکنم چه صبری داشتم..
چطور توانستم زیر آنهمه درد، نقش خوشبختترین زن دنیا را بازی کنم؟
بههر حال گذشت..
حالا دیگر خاطره ای آزارم نمیدهد..انتظاری از هیچکس ندارم.. سکوت در درونم حکمفرماست..زیر لاک سرد خودم نشسته ام.. و فقط فکر میکنم به این سالهای بیبازگشتی که به تکتکشان فاتحه خوانده ام ...
امروز با گلیاس حرف زدم.. درباره چاکراها .. آخر حرفهایش گفت : مراقب باش بعد از جراحی، افسردگی میآید.. خودت را از تنشهای روحی حفظ کن.. گفتم: کسی در زندگیام نیست که مرا دچار تنش کند.. آرامم..و او برایم این را خواند :
در اضطراب دستهای پر
آرامش دستان خالی نیست
خاموشی ویرانهها زیباست
این را زنی در آبها میخواند
در آبهای سبز تابستان
گویی که در ویرانهها میزیست.. *
...
*این تکهای از شعر فروغ است..در آبهای سبز تابستان..از دفتر تولدی دیگر..
...
کتاب فروغ را که باز کردم، دستنوشته یادگاری را دیدم.. یکسال گذشت.. یک سال از آن تلخ ترین شب زندگیام..
و امروز فهمیده ام در اضطراب دستهای پر، آرامش دستان خالی نیست.
منم و سکوت و این خانه.. شمع روشن کرده ام.لیوانی چای..و غذا هم پختهام..باید تقویت شوم. رفتم آمپول بزنم. دکتر نبود.
دکتر محله ما سی سال است اینجاست..اما بهگمانم فقط آمپول میزند..یک خانه قدیمی دارد با یک باغچه پر از گلهای سجافی زرد و دراز مثل موهای پیرزنی که روزهاست شانه نخورده .. پریروز که رفته بودم پیشش، دلم خواست بگویم دکتر بگذار باغچهات را برایت مرتب کنم.. رویم نشد. بعد باغچهاش را مجسم کردم با یکعالمه بنفشه و رز و نسترن ..و یکی دوتا درخت..
دکتر پیریست..خیلی پیر..و از آدم تعریف میکند. مانتوی سفیدی پوشیده بودم و یک دامن سفید بلند. پرسیدم روی کدام تخت بخوابم؟ گفت: خانم خوشگل، تخت دوم.این تخت اختصاصیست برای آدم های شیکپوشی که به من افتخار میدهند. تمیزتر از بقیه جاهاست.
مطبش همان زیرزمین خانهاش است. از آن زیرزمینهای قدیمی که دیگر ازشان خبری نیست. روی دیوارهایش عکسهای بریده مجلات است. یک مادر و یک نوزاد. مزمت سیگار و ایدز.
فکر کردم چه خوب بود بهجای آن عکسهای بریده شده بیسلیقه، یک قاب بزرگ بود از آنها که دختری بالبخند و یک کلاه سفید، هیس میگوید.. و یک گلدان بزرگ پر از گلهای رنگی و دوسهتا ملافه سفید پاک و پرده های خوشگل..
دکتر را نگاه کردم و او طبق معمول همیشه گفت : نرخ همه چیز بالا رفته خانم، اما من سالهاست همان دویستتومان را میگیرم..پول را دادم و بیرون آمدم..
نگاهم بهگربه پیری افتاد که لابلای گلهای سجافی زرد دراز کشیده بود.. و پیرزنی با موهای سفید که از پنجره نگاهم میکرد ...
و بعد فکر کردم که ...
دلم یک باغچه میخواهد.. یک گربه.. و نگاهی منتظر.
امروز با گل یاس حرف میزدم. چاکراها را برایم گفت و گفت که چاکرای او آبیست. و گفت که میدانی خواهر.. مشکل ما این است که زیاد فکر میکنیم و برای همین گاهی سربه جنون میزنیم. گفتم افکار چهار من نه شاهی.. گفت نه .. مطمئنم که فکرهایمان بیارزش نیست اما زیاد است.. برای یک نفر زیاد است..
زندگی من بیش از آنکه بخواهد سخن باشد یا عمل، فکر است..و این آزارم میدهد.. بر روی جزییات دقیق میشوم. و موشکافی میکنم.. استنتاج میکنم. خودم را، مردم را.. زندگیام را.. که چه شد.. چه کردم..چه کرد..
برای من گذشته دیر میگذرد..بسیار دیر..و فراموش نمیکنم..کلمات در ذهنم حک میشوند.و سالها باید طی شود تا کلمات را از یاد ببرم. و حرکات آدمها همه برایم معنا دارند..از کنار هیچچیز بهآسانی عبور نمیکنم..و همه اینها زندگی را برایم سخت میکند.
انگار هر اتفاقی که پیرامونم میافتد، ذره ذره با روحم واکنش میدهد..هرقدر بخواهم فکرم را متوقف کنم، نمیشود. اگر هم بشود، روزی مثل آتشفشان، زبانه میکشم..و میسوزانم..
برخلاف ظاهرم، نگاهم در همان لحظه اول برخورد با اتفاقات دقیق است..معمولا اشتباه نمیکنم. نامش را حس ششم بگذارم یا هرچیز دیگر، تفاوتی ندارد. بهنظرم بس که در تمام زندگی به جزییات دقیق شده ام، شناساییام بیاشتباه است. اما بهخودم اعتماد ندارم. میترسم به آن برخورد اول با قضایا اتکا کنم. همیشه میخواهم فرصتی دوباره به آدمها و به زندگی بدهم..گرچه میدانم بیهوده است. پیش نیامده که فرصت دادن کسی یا چیزی را عوض کردهباشد..
بعد از این میخواهم فقط و فقط بهخودم اعتماد کنم. مشورتکردن را کم کنم.. و اگر در نگاه اول پی به اشتباه بودن اتفاقی بردم، بیآنکه پی نشانه بزرگتری بگردم، رها کنم. هرکه میخواهد باشد.. هرچه میخواهد باشد.
تنها زمانی که بیهیچ فرصت دوبارهای بر سر قضاوتم ایستادم، هنگام طلاقم بود. خیلی وقتها بهخودم میگویم زود تصمیم گرفتی..باید زمان میدادی.. و این وقتهاییست که دلتنگ تنهاییهایم میشوم..اما در نهایت میدانم بزرگترین تصمیم درست زندگیام همان بود.
آن کیف کوچک قرمز مال من نبود..
از آن تو هم نیست.
یک مرد ، روزی آمد..
روزی که مثل همه روزهای خدا نبود..
و گفت که او هم مثل همه آدمهای خدا نیست..
گفت استثناست..
مرد کیف کوچک قرمزی به زن هدیه داد ..
او را بوسه زد و گفت : تو بهترینی.. بالاترینی.. معشوقترینی..
تو عزیزترینی..
و نگفت که حد و اندازه چیست..
مرد میان غبار زندگی گم شد..
و آن زن مرد.
کیف را ببر..
و هدیه کن بهآنکه مقدسترین است.
وتنها کسیست که بهاو گفتهای عاشقش هستی.
دوستم دکتر است. دوستپسر سابقش از او اخاذی میکند.
از من میپرسد: یعنی واقعا این همه مدت دوستم نداشت؟
من میگویم : چرا داشت.
یعنی دلم نمیتواند راضی شود بهاینکه باور کنم آنچه میبینم واقعیت دارد..
میگوید: هنوز با اینهمه مصیبتی که از دستش دارم ، بعضی شبها مثل قدیمها جلوی تلوزیون دراز میکشم، سرم را روی بالش میگذارم و خیره میشوم بهسقف.. فکر میکنم او روی مبل کنار دستی من نشستهاست.. و هرچند دقیقه خم میشود روی سرم..مرا بوس میکند و میگوید خدایا من با عشق این زن چه کنم؟ دارم دیوانه میشوم..
دوستم میگوید هنوز ته دلم میخواهد باور نکند که آنهمه دروغ بود..
..
من با خودم فکر میکنم..که چرا همیشه درباره آدمهای دور و برم یک اشتباه یکسان را تکرار میکنم؟
اگر بارها و بارها از کسی حرکتی را ببینم که دلیل روشنی بر ضدیت گفتارش با نیتش باشد، باز میگویم نه.. تو اشتباه میکنی زن..امکان ندارد..
و بعد رفتار او را توجیه میکنم و خودم را به محکمه میکشم.با این افکار حماقت بارم تا آنجا جلو میروم که سرم به سنگ کوبیده شود .. له شوم و خونین و مالین بهحد مرگ برسم. بعد باورم میشود که همهچیز امکان دارد.
تازه..وقتی کمی جای زخمهایم خوب شود، دوباره سیکل معیوب را تکرار میکنم..هربار با درد بیشتری سرم کوبیدهمیشود..نقطه پایان زمانیست که دیگر حسی برای انکار واقعیت در من نماند.
امروز بعد از پانزده روز رفتم سرکار. همهچیز سرجایش بود. بهجز کولری که سوختهبود ، مدیر مالی که با پدرژپتو دعوای افتضاحی کرده بود و انبوهی از برگههای مرخصی که دو نفر و نصفی آدمی که با من کار میکنند، گذاشتهبودند روی میز.
کولر را دادند تعمیر.
پدر ژپتو هم سعی میکرد با کنایههای مختلف مرا در جریان دعوایی که میدانست خبردار هستم، بگذارد. محل ندادم. فکر کردم باید با آقای ووپی و مدیرعامل مهربان صحبت کنم و واکنشم حسابشدهباشد.
مرخصیها را امضا کردم. کارها را دیدم و چند تلفن زدم. و بعد آژانس گرفتم و برگشتم منزل.
حالم خوب نیست. بهنظرم دچار افسردگی بعد از جراحی شده ام. نمیدانم آیا همچین چیزی هم وجود دارد یا نه؟ فقط میدانم اصلا خوب نیستم.
افکارم را با کمک کلرودایزوپوکساید در فاز فریز ، حفظ میکنم. زیر لاکم قایم میشوم و ساکتم. فقط مینویسم.
راستی .. قلمموی بزرگی که آرزویش را کرده بودم، امروز رسید.
خدا را صدا زدم و ازش خواستم .
یک قلممو فرستاد با این فرمان: پاک کن.. بوم غمافزای زندگیات را پاک کن.
دستانم را نگاه میکنم..
چقدر خالیاند..
روزگاری میانشان بنفشه میکاشتم..
امروز بیحاصلم..
بی فردا..
و حتی بیدیروز.
گل یاس را یادتان هست؟ خواهرم که سالهاست نقاشی می کند؟
بهگمانم حالا دیگر نقاش شده باشد.
طرحهای کوچک کپیشدهاش با آن رنگهای تند، تبدیل شدهاند به نقشهایی از دل روی بومهای وسیع. وسیع بهاندازه زندگی. با رنگهایی شبیه آسمان..دشت..افق..کویر....
گلیاس ساکت و آرام است. علاقههای زندگیاش نقاشیست و یوگا و مجسمه سنگی بودا ..موسیقی سنتی و فنجانی قهوه.. بیدارخوابی ممتد شبها و نقش زدن بر آن بومهای چند متری و جلسات حافظخوانی که یواشکی و دور از چشم مرد باغبان بررود.. و فندق و پسته ...
ساده میپوشد.اگر لطف کند سرتاپا سپید.. رنگهای قرمز و نارنجی در زندگیاش جایی ندارند..
بهش میگویم بلند حرف بزن.. بخند.. شاد باش...
میگوید شادم.
میگویم زندگی را زندگی کن..
میگوید من زندگی میکنم.
با فروغ و سهراب و مولوی و حافظ رفاقتی بیش از زندهها دارد.گرچه در عالم زندهها به رفیقبازی شهره است..
میگویم تم رنگهای زندگیات را عوض کن. قرمز.. زرد.. نارنجی..
میگوید: چاکراها ؟...
نمی فهمم.
اصلا معنی کلماتش را نمیفهمم.
مدتهاست فهمیدهام زنان دور وبرم، آنها که آدمند، از من یک فاز جلوترند. همیشه بعد از آنها به زندگی میرسم.
حالا هم فکر میکنم لابد چاکرا چیز مهمیست.. باید از رنگهای شاد مهم تر باشد.
گل یاس را نگاه میکنم..خود خود گل یاس است. با من تفاوت زیادی دارد..او خودش است..
من خودم نیستم.
من هم دوست دارم سپیدپوش باشم. ساکت بمانم و دیگران را نگاه کنم..هنوز از موسیقی راک خوشم نمی آید...دلم میخواهد بهجای الویس، سراج گوش کنم و بهجای گیتار، تار بزنم..
بعضی روزها فندق و پسته تلفن میکنند و میگویند خالخانم!! گلیاس نصفهشب تابلوی سهمتریاش را پاک کرده..
من هم دلم میخواهد..
دلم میخواهد شهامت داشته باشم.. و مثل او با یک قلمموی بزرگ، از آنها که دیوار را باهش سفید میکنند، همه زندگیام را پاک کنم..و از فردا یک تابلوی جدید بکشم..با فنجانی قهوه و موسیقی سراج و یک دست لباس سپید و روزه سکوت.دلم خودم را میخواهد. خود یک سال قبلم.
آن قدر افکارم را فریز کردم تا سرانجام موفق شدم آن پوسته سخت را دور وجودم بسازم.
حالا یک لاک پشتم. یک لاک پشت صبور که در میان آدم ها به خونسردی معروف است..
فقط خودش می داند زیر آن لاک سخت و امن چه می گذرد..
میخواهم زندگیام را داشتهباشم.
تو در کنار جاده زندگی باشی.. جزو این جاده نه..
نمیتوانی باشی. دلم نمیخواهد باشی.
میخواهم کل زندگی مال خودم باشد.
خارج بودنت ، مرا بهفکر نمیاندازد..
این عادلانهتر است.
هر دو خارج از مسیر اصلی همیم.
به نظر مي آيد توانسته ام سنسورهاي مغزم را از كار بياندازم. تمرين لازم دارد. ولي شدني ست. افكاري كه نه دوستشان دارم و نه قدرتي براي حل كردن مسائل پيرامونشان ، فوتشان مي كنم .
فقط كافي ست سريش نشوم و به خودم سخت نگيرم.
اینجا زمان زیاد است..
لااقل سه روز بي هيچ كاري..
بايد دراز بكشم ...
و لجام گسیخته افکارم را در دست بگیرم..
مدتهاست برده افکار شده ام..میبرندم بههر جا .. و یک وقتهایی بهخودم میآیم و میبینم مثل پیله ابریشم ، در میانشان دستو پا میزنم..
میخواهم این مدت یاد بگیرم که چطور میشود گاهی حواس را از کار انداخت تافقط زندگی را زندگی کرد..
باید دست از فکر کردن بردارم..بس است..قربانی افکار بودن ، بس است..
پست قبلم را دوست ندارم.
یکجوری دلم ریش میشود وقتی چشمم بهش میافتد. اما خوب دیگر... موضوع را شروع کردم و بعد مجبور شدم ادامه بدهم.
در کل ،اصول فکری من بههیچ عنوان قادر نیست بپذیرد که مردی در آن واحد ادعای عاشقی زن خود و در عینحال نیاز به داشتن معشوقه را مطرح کند. این دو برایم دو خط متنافرند.
مردان دور و برم می گویند: زنان بهدلیل فطرت خود قادر به دوستداشتن همزمان دو نفر نیستند.در حالیکه قلب مردها دریاست .( یا بهقول یکی دیگر: مردها مثل خدا همه را دوست دارند . )
وفاداری ذاتی زن حتی اگر قابل اثبات باشد، آیا دلیلیست برای اینکه مردها در عوض خدایگونه عاشق دو زن شوند؟
درباره رد یا قبول موضوع دوست دختر یا دوست پسر گرفتن بعد از ازدواج، خودم هیچ نظر خاصی ندارم. بستگی به دو طرف دارد، بهعنوان دو انسان.
مسائل اخلاقی کلا اموری نسبیاند و خارج از گود نمیشود دربارهشان حکمی صادر کرد.
اما اگر کسی، به هر دلیل ، این کار را میکند باید صداقت داشتهباشد و تکلیف خودش و بقیه را روشن کند. یا از زندگی اول خارج شود ، یا قبول کند که جرات طلاق گرفتن و پذیرفتن عواقبش را ندارد. یا بگویدکه آن قدر عاشق نیست که این جرات را خرج کند و یا خیلی ساده بیان کند : تو هابی زندگی من هستی تا قضیه روشن باشد.
من داستان وانهاده و یا خنده در تاریکی را کاملا قبول دارم و با داستان ایرانی ودیگران صد درصد مخالفم.
در آن دو داستان اول ، مرد با کمال صداقت می پذیرد که زندگی زناشویی کاملی نداشته .از یک زندگی سی ساله خارج می شود و بهدنبال زن دیگری میرود.اما در داستان ودیگران ، که اتفاقا در جامعه ایرانی بسیار نمود دارد، مرد زن خود را دارد و بسیار به او احترام میگذارد و حاضر بهجدایی نیست و معشوقه ابلهانه سرخود را کلاه میگذارد که مرد عاشق اوست با اینکه نشانههایی خارج از این را میبیند.هیچ صداقتی در دو طرف بهچشم نمیخورد. حتی بهنظرم همسر مرد عامدانه بهخودش و شرایط جاری دروغ میگوید.
داستان و دیگران یک قصه عامی ایرانی ست.
...
ضمنن درباره شام: برای این موضوع چیپی که انتخاب کردم واقعا معذرت می خواهم ولی غیر از آن با کمال میل در خدمت هرکسی که دوست داشته باشد، برای شام هستم.
سوال ۱ - او خرده نیاز مرد ثروتمندی بود که از سر ........... دزدی میکرد. (بهترين گزينه براي جاي خالي كدام است؟)
۱)عشق
۲)عادت
۳)تفریح
۴)نیاز به یک مکمل
۵)گزینه بهتری دارم :......
سوال ۲ - اگر زندگی مرد ثروتمند فوق الذكر را بهبازی فوتبال شبیه کنیم، و معشوقه هافبک بازیباشد، بهنظر شما نقش همسر در این بازی چیست؟
۱) دروازهبان
۲)مربی
۳)گلزن
۴)جام طلایی که بهخاطرش بازی میکنی.
۵)گزینه بهتری دارم :......
به بهترین جواب منطقی،بهقید قرعه شام عالی داده میشود. :)
پيوست:( يك روز بعد)
الف- منظور از ثروت مرد، پول نيست. فكر كردم واضح باشد كه ثروت مرد خوشبختي زياد او با فرزندان و همسر و عاشق بودن اوست.
ب-براي سوال دوم نوشته بودم كه زندگي مرد يك بازي فوتبال باشد. طبعا همسر مرد هم جزو همان تيم است. تيم مقابلي دركار نيست. جنگ نيست. فرض كنيد قرار است همه افراد اعضاي سازنده زندگي مرد باشند.همان مرد خوشبخت سوال يك.
ج-لطفا سوالات مرا شخصي نكنيد. منظور من از اين سوالات پيدا كردن جواب براي دليل برخوردها و موارد مشابهي ست كه از مردان جامعه مي بينم.مرداني كه بعضا بسيار موفق و بنا به گفته خودشان بسيار بسيار خوشبخت و عاشقند.درباره نقش معشوقه بعدا حرف خواهيم زد. فعلا مي خواهم ببينم تصورات يا واقعيات (مخصوصا مردها) درباره طرف اول قضيه چيست؟
د-جوابهاي خودم را هم مي نويسم:
سوال اول:
پر كردن زمان با يك واقعه كه مي تواند هيجان داشته باشد
سوال دوم:تا حدي با عطا موافقم.ولي جواب خودم اين است كه همسر جام طلاييست كه به خاطرش بازي زندگي انجام ميشود و اگر قرار باشد از مرد گرفته شود، هدفش را از دست خواهد داد. به خاطر اين جام حاضر است هافبك را به نيمكت ذخيره بفرستد يا حتي از تيم بيرونش كند. براي همين است كه بيش از نود درصد مرداني كه معشوقه دارند حتي اگر ادعا كنند از زنشان بيزارند حاضر به طلاق نميشوند.چه به رسد به مرد بسيار بسيار خوشبخت داستان ما كه ادعا مي كند عاشقانه زنش را مي پرستد.
دیگر توی شرکت پای اینترنت نمینشینم. یک توفیق اجباری باعثشد. خانه هم حوصلهاش را ندارم. راست میگوید دوستم..زمانش انگار سپری شده..
زمان بسیاری از چیزها برای آدم سپری می شود..اما گاهی مجبوری هی با همان دوران اکسپایرشدهات قر بدهی..
تازه باید خوشحال باشی. امروز فقط هشتسال یا نه سال یا ده سال از زمان انقضا گذشته..فکر کن..وقتی قرار باشد بیست سال یا سیسال گذشتهباشد...
بايد فكرم را نوسازي كنم.
سخت ترين كار دنيا همين است.
واقعا ميگويم. سخت ترين كار دنياست.
باید مثل پرنده بود، با بالهایی همیشه آماده پرواز.. بی قید .. بی شرط .. رها
باید در انتظار هیچ بود..
و در انتظار همه چیز..
وقتی بچه بودم، پدرم برایم جوجههای زرد کوچکی میخرید که باهشان رفیق میشدم. بس که دوستشان داشتم، دلم میخواست بهتر و استثناییتر از همه پرندگان بارشان آورم. فکر میکردم همهچیز با آموزش درست میشود.
میبردمشان لب بالکنی ، یک طبقه بالاتر از کف حیاطمان ، و از آن بالا پرتشان میکردم زمین، بهامید اینکه سرانجام یاد بگیرند شبیه گنجشک بپرند.
خیلی سعی کردم، نشد. حتی به بالشان چتر نجات کوچکی میبستم یا کاغذ بادبادک... جوجه را پرت میکردم و جوجه بدبخت نفسنفس زنان بهزمین میخورد..
بعد بغلش میکردم.. سرش را روی سینهام میگذاشتم و میگفتم ببخشید عشق من..ولی من مطمئنم تو بلاخره پرواز یاد میگیری..نازش میکردم و قلب کوچکش را که با شدت میتپید، بهخودم میفشردم..
جوجه بلد نبود گریه کند.. اگر بلد بود حتما هنوز رد اشکهایش بر شانههای کودک ماندهبود..
میگویم تمرین نوشتن میکنم.
این جمله را از آیدای پیادهرو یادگرفتهام.
میگویم شاید در وبلاگ سبک خاصی ندارم اما نوشتههایم در دفتر خاطراتم سبک دارد.
میگویم مینویسم تا تمرین کنم. مطمئنم روزی سرانجام چیزی خواهمنوشت.
میگویم البته که خاطراتم بهدرد میخورد. من بچه ندارم. پس اثری ازم نمیماند. مینویسم تا اثری از خودم بگذارم. در دفتر خاطراتم هم احساساتم را میگویم، هم همه اتفاقات را و هم تاریخ را.
میگویم روزی زن بزرگی خواهمشد و خواندن تاریخ از زبان زنی که من باشم، جالب خواهدبود.
من.. اما می دانم که تمرین نوشتن نمیکنم. بهجز وقتهایی خاص،آنقدر خاص که بهشمار نمیآیند..
و میدانم به خودم هیچ اعتقادی ندارم.
و میدانم خواندن حسهای زنی که اثری بهتر از چندجلد دفترچه کهنه از او نمیماند، کار جالبی نیست.
دوست داشتم ویرجیانا ولف بودم که بهخاطر ویرجیانا ولف بودنش، خواندن آن دفترچهها بهنظر کار بیهوده ای نمیآید.
یکی آرام .. منطقی.. تکیهگاه.. صبور..
جاری در مسیر زندگی..
ديگري سرکش.. لجوج.. مبارز.. خودمدار..احساسی..
شناگري با همه توان خلاف جهت جریان ..
سومي..
خسته یا شگفتزده از اینهمه تفاوت ..
و خود، بی تفاوت نسبت بههرچه رخ میدهد..
راکد.
روز جمعه یکی از دوستانم خواست برای تبریک تولدم بیاید . خیلی گرفتار بودم. از آن روزهای شلوغ که باید ساعتهایش را مرتب میچیدم و کار دیگری جز آنچه در برنامهام بود، نمیشد انجام شود.
دوستم دیر خبر داد که میآید. بنابراین خیلی رک و ساده گفتم : ببین! من خانه نیستم. کار دارم. و او بهشدت رنجید و سریع خداحافظی کرد و رفت.
با این دوست، بهخاطر توقع زیادی که از هم داریم، مرتب در حال رنجش و نوازشیم.
واکنش او هم مرا رنجاند و باخودم گفتم: بهدرک. شعور ندارد که بفهمد.
چند روز بعد تلفن زدم تا حالش را بپرسم و هم طوری بهش بفهمانم که قصد بدی نداشتم.اما کماکان سرد بود و دوباره پشیمانم کرد.
این اتفاق را برای دو نفر در موقعیت نسبتا یکسان تعریف کردم.
اولی گفت:چه بی ملاحضه!! چرا این توقع بیخود را داشت؟
دومی گفت: تو اشتباه کردی. تو وظیفه داشتی به هر نحوی که میشد، برنامه ات را نیم ساعت برای دوستت جابجا کنی. یا لااقل بعدش تلفن میزدی و با محبت بهش میگفتی که کادویش برایت ارزش دارد و ازش خواهش میکردی که وقت دیگری را با هم باشید.
گفتم: آخر او فقط میخواست نیم ساعت بیاید و کادو بدهد. من که کادو نمیخواهم.
گفت: باید برای کادویش ارزش میگذاشتی ..
کمی که فکر کردم، بهاین نتیجه رسیدم که درست میگوید. بهدوستم زنگ زدم. معذرتخواهی صمیمانهای کردم و احساس کردم یک شادی بزرگ بهش دادهام. اصلا توقع این عذرخواهی را نداشت.
آرزو دارم برای زندگی مشترک چنین آدمی ( مثل نفر دوم ) ،نصیبم شود.آدمی که فراتر از یک تفکر معمولی بیاندیشد. و کنش و واکنشش مثل همه نباشد.
کسی با ظرائف روحی و خلقی.
ارزش زندگی بهاین ظرافتهاست وگرنه همه آدمند و همه بلدند یک زندگی معمولی را از سر بگذرانند..
نمیدانم دارم فکر میکنم که چکار میکنم یا نه؟ نمی دانم خوب است فکر کنم یا خوب است شرایط را بهحال خود بگذارم و همراه جریان رودخانه زندگی جاری شوم؟
از طرفی میترسم ..
از طرفی اصلا کنترل شرایط دست من نیست.. یا شاید هم هست و دارم خودم را توجیه میکنم ..در قبالش زیاد احساس مسئولیت نمیکنم.
همیشه باخودم گفتهام خاک بر سر آدمهایی که بدون فکر و بدون حس مسئولیت زندگی خود را بهگند میکشند. حالا میترسم. میترسم که خودم هم شامل همین خاکبرسرها شوم یا اصلا باشم و خبر نداشتهباشم.
زندگیام پیچیده شده. در عین سادگی. مجموعهای از تناقضات. باید رهبریاش کنم. این باید را میفهمم. و میفهمم که زمان را دارم از دست میدهم.
تصور آینده.. خوشی حال..
اگر بخواهم فردایی روشن را بچسبم که تقریبا میدانم روشن است، از خوشی حال باید بگذرم. میدانم که باید بگذرم.
نه..نمیدانم..
شاید اصلا زندگی همین است . همین مجموعه بالا و پایین شدنهای و دلهرهآور و لذتبخش.
فعلا که مهمان ویژه رئیس شهربازی زندگی شدهام..مرا در بالاترین نقطه کشتی آنجلیکایش نشانده..بالا که میروم، از هیجان فریاد میزنم.. و نوبت فرودم که میرسد زهرهترک میشوم..
صاحب مجلس سرش شلوغ است.. با اینکه نیمنگاهی بهم دارد، امابه مهمانان واجبترش میرسد.
شاید هم دعوت شده ام تا چیزی را بفهمم و ببینم. باید چشمانم را بازتر کنم ... احتمالا در این فراز و فرود چیزی نهفته است.
وقتی قطب نمای زندگی را گم کرده باشی، چاره چیست؟
راهی به نظرم نمی رسد.مجبورم ادامه بدهم. بلاخره سر از یک جایی در خواهم آورد.
خسته و خوابآلود و کلافهام.
بخشی از وجودم بغض دارد.. بخشی دیگر سکوت..
بین خودخواهی و خواستن و فرار و پشت پا زدن به تمام دنیا گیر افتادهام.
اصلا نمیدانم میخواهم؟
نمیخواهم؟
قطبنمای زندگی را باز گم کردهام.
در نهایت عشق..
در نهایت خوشبختی..
در نهایت تنهایی..
در نهایت غم..
در نهایت شادی..
او زن بدبختی بود.
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم..
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم..
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم..
شدم آن عاشق دیوانه که بودم..
در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید..
باغ صد خاطره خندید..
عطر صد خاطره پیچید..
..
بی تو اما .. به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..
آيه
فکر کردی
من از راه میرسم
دل میسپارم
و تا تو هوس کنی
در هیاهوی کوچهها
گم میشوم؟
فکر کردی
خدایت به مهر و به خشم
مرا حاضر و غایب میکند؟
...
سعی کرده ام نشانه های غمگین گذشته را جمع کنم.. اما چیزهایی را فراموش کردهام..
مثل آدرس ایران ایر و ایرفرانس از روی فیوریت کامپیوترم..
و یک شمع که قرار بود کادو بدهم.
و یک تابلو.
و یک شیشه مربا.
آدرس را پاک کردم.
شمع و تابلو را هم گذاشتم تا فردا برای تولد دوستی ببرم.
بهبقیه فکر نمیکنم.
یا بهتر است بگویم فکر میکنم لزومی ندارد همهچیز را پاک کنم.
باید قبول کنم همین است که هست.
چیزی بوده..
امیدی..
انتظاری طاقتفرسا..
برای بیهودگی.
حالا نیست.
من هستم ..
و هوای دونفرهای که دیگر دلم نمیخواهد با بیهودگی شریکش شوم.
صدای موسیقیام در خانه پیچیده..
و من با خودم فکر میکنم به صدای موسیقی لطیف خانه همسایه مجردم..
و فکر میکنم آیا خوشبخت است؟
آیا میخندد؟
هیچوقت در انتظار بیهودگی، زمان را کشتهاست؟
حفرهای عمیق در دلم هست..
پر از سکوت.
بی قضاوت.
زمان را جایی متوقف کردهام.
در نقطه انفصال.
و فقط به آن نقطه میاندیشم.
که هیچ بعدی ندارد.
و هیچ فضایی را در دنیا اشغال نمیکند.
عصر جمعه است.با صدای آواز نیلوفرانه که در انسرینگ تلفن پیچید، از خواب بیدار شدم. هنگام بیدار شدن، متوجهشدم با نهایت آرامشی که یک آدم میتواند، خواب بوده ام. طاق باز..با دستانی که صلیب وار دو طرفم دراز کرده بودم ... خواب در تمام سلولهایم با رخوت شاهکاری پیچیده بود..
لذت این حسها را کسی میفهمد که مثل من، هفتهها از فرط بیخوابی همه گوشههای خانه را با پتویش چرخیده باشد.. و دست آخرمثل جنین روی تختش گلولهشود و از درد پرشهای عصبی پایش، هر نیمساعت از خواب بپرد..
یک هفته ای هست که خوبم. از خوب بودنم ننوشتم چون مطمئن نبودم دوام داشتهباشد. اما دوام پیدا کرد و من روزبه روز آرامتر و بهتر میشوم. کتاب میخوانم.. ورزش میکنم.. غذا میخورم.. سرکار میخندم و خوشاخلاقم.. برنامههایم را پیش میبرم.. مهمان دعوت میکنم و زندگی میکنم.
سرانجام آن گره کور ذهنم باز شد.. آن علامت سوال بزرگ..
ولی چیزی که از همه بیشتر آزارم داد، انتظار بود. هفتهها.. خدای من.. هر هفته به قدر ماه ادامه داشت و من گذر کند زمان را که مثل سوهان، روحم را میخراشید با درد تحمل میکردم. بس که خود فرآیند سخت بود، نمیتوانستم مجسم کنم وقتی تمام شود، چه خواهم کرد.
ولی گذشت. مثل همه رخدادهای بد زندگی که فکر میکنی زمان را متوقف میسازند. حرف دکتر بیرشک درست بود. و من از وقتی سعی کردم بهخودم کردیت بدهم، گذشت این تلخیها برایم ممکن شد.
برای جنگ با تلخی به خیلی چیزها فکر کردم.. اما سرانجام یکروز همه را رها کردم و خودم را سپردم بدست جریان زیبای زندگی..گذشتم. نیازی به بخشش یا انتقام نبود.. آدم ثانوی اهمیتی نداشت. من مهم بودم. فقط باید می گذشتم.. باید ترسم را پنهان میکردم و عبور میکردم.. تمام شد.
حالا باز به دنبال زمان میدوم تا بهچنگش بیاورم. ساعتها بهسرعت سپری میشوند و من قادرم برای تک تکشان از خدا ممنون باشم.
ده کیلو وزن ازدست داده ام درحال برگشت است. دیروز دیدم که یک کیلو اضافه شده است.
آرایش مویم را عوض کرده ام و از این بابت حس خوبی دارم.
دوران انتظار، باعث شد که وقت زیادی داشتهباشم برای بازبینی مجموعه افکارم و ویرایش بخشی از آنها.. حالا فکر میکنم خط اصلی و صحیح زندگی را تازه تشخیص دادهام و میخواهم بهسمتش حرکت کنم. حتما فراز و نشیب خواهد داشت اما همینکه سردرگم نیستم ، برای من یک معجزه است.
خلاصه خوبم.
خواستم بدانید و در شادی سلامتی بازیافتهام شریکتان کنم و از اینکه مدت سختی را با من گذراندید و رهایم نکردید، تشکر کنم.
بیخواب شده ام.
سرد ..
آرام ..
و بی حس..
مثل یک تخته سنگ..
سابق براین، نوشته های لیلا را که میخواندم، فکر میکردم چه درد تلخی ممکن است این طور سالها آدم را در خود بپیچاند و رها نسازد؟ فکر می کردم دردها همیشه در نقطهای متوقف میشوند و نوع دیگری شاید شروع بشود.. شاید نشود..ولی آن درد.. آن درد خاص یک روزی باید سرانجام بهپایان برسد.. پس چرا درد لیلا همیشه هست؟
حالا درکش میکنم..
این روزها که خودم از همهچیز فرار میکنم.. از همه دردها و انگار دردها مرا تا آخر دنیا قراراست دنبال کنند و یقه ام را بگیرند و بگویند خلاص نمی شوی..
با تمام قوایم میجنگم.. بهخاطر خودم.. برای سلامتیام.. اما رها نمیشوم..نوعی درد خاص.. یک دردی از جنسی دیگر.. علامت سوالی که در ذهنم بیجواب مانده.. جوابی که میدانم یا نمیدانم.. یا نمیخواهم بدانم.. میخواهم یکچیز دیگری باشد.. میخواهم کسی بیاید و داستان را جور دیگری برایم تعریف کند.. تحمل هیچ نوعش را ندارم.. هیچ تعریفی.. حالا تلخی سنگین نوشته های لیلا را میفهمم.
یک روز لیلا برایم نوشت..تفاوت ما در این است که من سرنوشت را پذیرفته ام و تو نه..
راست میگوید من نپذیرفته ام..نمی توانم آنچه را اتفاق میافتد قبول کنم.. اما او هم نمی تواند.. توانستی لیلا؟
فکر میکنم ..
باید بتوانم.. باید راهی بیایم..
بسیار سخت است..
اینجنگ بیپایان میان من و من..
دلم نمیخواهد آدمهای قصه زندگی من داستانی شبیه همه داستانهای عادی دنیا داشته باشند.. فکر میکنم اگر من انتخابشان کرده ام حتما متفاوتند.. حتما همانند که دیدم.. نباید جز این باشد.. نمیتوانم آنها را آنگونه که اتفاق میافتند بپذیرم.. و سرگیجه میگیرم..دلم میخواهد خود خدا از آسمان بیاید و بگوید .. حرفی بزند.. تاییدم کند..
درماندهام..
هرجا میروم..
هرچه میکنم..
موجی از سوال ذهنم را درو میکند..
چرا؟
چرا؟
چرا همه باید یکسان باشند؟
براستی کسی با کسی تفاوتی ندارد؟
من چی؟
من هم مثل همهام؟
من هم جز اینم که میشناسم؟
استیصال..
در این روزها تنها چاره این درد که مثل خوره بهجانم افتاده، فکر نکردن است..
ذهنم را آزاد میکنم و فرار میکنم..
افکارم را جا میگذارم مابین خاطرات..
و فرار میکنم..
اما آنها رهایم نمیکنند.
شاید برای اولین بار است در زندگی که اعتقادم را به همه از دست دادهام و ناباورم.. ناباور به همه حرفها..به همه چیز. به همه چیز.
خدایا باید بلند شوم.
دکتر پیپی گفت: میگذرد. باید بهخودت کردیت بدهی. همه کردیتها را دادهای به آدمهای دیگر.
باید کردیت بدهم.
باید به خودم بگویم آفرین دختر خوب.
باید برای خودم باز گل بخرم.
دوباره عود روشن کنم.
معاشرت کنم.
سخت است .
آدم شدن کار بسیار سختیست.
این را هم به دکتر پیپی گفتم و هم به نسرین که برایم کامنت گذاشته و یادآوری میکند قرار بود آدم بشوم.
دکتر پیپی میگوید : سخت است. ولی باید سعی کنی.
خانه را تمیز کردم.
این یک کردیت.
توالت شبیه توالتهای بین راه شده بود.
میوه خریدم.
فقط برای خودم. و بهخاطر چینهای دور چشمم.
این هم یک کردیت.
موسیقی تمرین میکنم.
فردا می روم کتاب های تازه بخرم.
و فکر میکنم که راستش این بود : بازی ناجوانمردانه آغاز شد.
و من آگاهانه پایان دادم.
این هم دو کردیت.
و فکر میکنم خوب شد که فکر کردم آدم بزرگ ها راست میگویند که این جور کوچهها بنبستند و نباید رفت و من ترسیدم و تا آخر نرفتم.
خوب شد با اینکه مطمئن نبودم، اما حماقت نکردم که فکر کنم خیلی خوش شانسم و کوچه های استثنایی نصیب راه زندگیام میشوند.
این هم یک کردیت.
و بعد فکر میکنم قادرم یک کردیت بزرگ شفابخش بهخودم بدهم. ولی در آن صورت باید یک درد بزرگ را متحمل شوم.
اگر فقط و فقط باور کنم که کوچه من نه استثنا بود.. نه هیچ چیز دیگر.
کاملا شبیه همه کوچههای بنبست بود که گاه خل میشوی و واردشان میشوی و مثل یک احمق به دیوارهایش چنگ میاندازی تا بالا بروی و سر از آن طرفش دربیاوری فقط برای اینکه به خودت و دیگران ثابت کنی کوچه تو یک کوچه استثناییست.
این باور که تمام مشکل این روزهای من است.
این باور که خود خود حقیقت است.
و من باید یا کردیتش را پس بدهم و در گذشته زندگی کنم و رنج بکشم و یا رنج داشتن کردیتش را بهجان بخرم و به فردا فکر کنم و خوب شوم.
دکتر پیپی منظورش همین بود.
نمیخواستم بنویسم.
از سر شب.. از دم غروب.. که آمدم خانه و هرم تنهایی در همه روحم پیچید.. بوی گلهای خشک و شمعهایی که هراز گاه که کتابی از کتابخانه برمیدارم .... نشانههای تلخیست. نشانه هایی که شاید در آینده دور بشود به خاطرشان لبخندی زد.. اما این روزها و این شبها نه.
نمیخواستم بنویسم.
چون فکر میکردم آدمی که نمیتواند نمره یک خود را یکشبه به قهقرا نبرد، همان بهتر که سکوت کند.
نشستم و دوباره وانهاده را خواندم.
یک سال قبل خوانده بودمش.
ان وقت نمیدانستم چه میخوانم و یادم هست که با خودم گفتم اگر میدانستم ،هرگز بازش نمیکردم.. یادم هست که آن شب، روحم را مچاله کرد.
امشب اما .. میدانستم و دوباره خواندم.
چرا؟
نمیدانم.
میخواستم چهرا از لابلای نوشته هایش کشف کنم؟
با همان حس بار اول خواندم.
یک نفس.
و یک تفاوت.
این بار ازهمان ابتدا روحم مچاله بود.
به آخر کتاب که رسیدم، تلفن زدم به دکتر پیپی.
مقاومت بیخود است.
فردا میروم.
میخواستم اینبار بروم پیش دکتر مجد. اما حوصله بازخوانی سرگذشتم را برای یک آدم جدید ندارم.
نمیخواستم بنویسم.
کلی کار کردم..لباسهای یک فصل را اتو زدم..
دو ساعت تلفنی حرف زدم.
مهمان داشتم.
شام پختم.
ولی سرانجام بازهم نوشتم.
لباسهای فصل تابستان..
آن لباس درویشها.
و ان مانتوی سفید.
خاطرات تلخ؟
یا شیرین؟
تلخ.
مانتوی سفید. دامن سفید. سعد آباد. نیمه مست. یک استکان چای و یک برش هندوانه شش هزار تومان.
یک دل شکسته بیقیمت.
باید لباسهای تابستانی را ببخشم.
و چند دست لباس نو بخرم.
و شاید اگر در گذرگاهی خاطره میفروشند، یک دست خاطره نو.
مادرم.
مادرم همیشه یک شعر میخواند. مضمونش یادم هست.
که میگفت: خدایا من دعا میکنم نباشد، تو کاری کن دعایم بیاثر باشد.
من همه این روزها دعا کردم.
و در انتظار معجزهای نشسته بودم تا دعایم بی اثر شود.
خدا فقط دعایم را شنید.
نمیخواستم برگردم.
راه رفته ای را که آدم بزرگهای عاقل بهم گفته بودند بنبست است.
نمیخواستم .
فقط میخواستم معجزهای بشود و به آدم بزرگ ها بگویم:
من نیمه راه برگشتم. اما بنبست نبود.
نمره پنج.
.
نيمي از وجودم سوال مي کند:
چرا دروغ گفتی؟
نيم دیگر میگوید: بی اعتنا باش مثل کوه..
بگذر مثل باد..
و فراموش کن همچنان که آدمها مرگ یکدیگر را از یاد میبرند..
وبلاگ نوشتن زیادی، برای من علامت خوبی نیست. این یعنی یک حرفهایی توی دلم قلمبه شده و با نگفتن شان و نوشتن از چیزهای دیگر می خواهم فراموششان کنم.
همیشه هر وقت کسی وبلاگش را مدتها آپ دیت نمی کند، در کمال مثبت اندیشی فکر می کنم اوضاع زندگی غیر مجازی اش خوب است. به هرحال مشغله بهتری جز اینترنت دارد. این چیزی ست که در مورد خودم مصداق دارد و من ربطش می دهم به همه.
به هر حال .. آمدم اینجا به این لیست آرزوهای آقای ویکتور هوگو لینک بدهم. کاش این آقا مستجاب الدعا بود.
راستی.. من پنجشنبه و جمعه بازهم به خودم امتیاز دو دادم. و در حسرت یک کماکان روزشماری می کنم. برای یک گرفتن نیاز به معجزه دارم. نیاز به اینکه خدا یادش بیاید من تا وقتی دو می گیرم، خنده هایم، جایی نیست شده اند.. جایی که خودش می داند کجاست و وظیفه دارد بهم برشان گرداند. تقصیر خودش بود که هدیه تقلبی فرستاد و من خنده را گم کردم. حالا باید جبران کند.
چرا خشمگینم؟
مسلمن از انتخابات نیست. شاید از شدت استرسی باشد که دچارش شدم. نه.. این هم نیست. خشمگینم. احساس بسیار بدی نسبت به یک نفر دارم. احساس اینکه فکر می کند سرم را کلاه گذاشته و من هم دلم می خواهد با یک حرف بسیار تند و گزنده حالیش کنم که خر نیستم و هم دلم نمی خواهد. کودکم می گوید فریاد بزن و خشمت را سرازیر کن. بالغم می گوید آرام باش.. بگذار فکر کند نمی فهمی یا نفهمیدی و در این ندانستن خودش تا ابد بماند. رها کن و برو.
مطمئنم که بالغم در این مورد قوی تر عمل می کند. اما خشمم.. خشمم را چه کنم؟ همیشه یکی از بدترین حس ها برایم این بوده که کسی فکر کند نفهمم.
تا شب نمره ای که می خواستم به خودم بدهم دو بود، الان با ارفاق سه باید بدهم :( و اگر عادلانه بخواهم بگویم، آن قدر خشمناکم که پنج هم به زور می گیرم. برای امید دادن به بالغم ، سه را در تقویم یادداشت می کنم.
یک لیوان شیر ولرم می خورم. یک کلرو دایزوپوکساید ده میلی. و تبلیغات پیک برتر را به عنوان مطالعه شبانه جایگزین کتاب کوندرا می کنم..
باشد که فردا یک بگیرم.
در نهایت بیهودگی تلوزیون روشن است.فیلم مرد دویستساله را نشان میدهد.. من که عادت فیلمدیدن ندارم هیچوقت.. اما گاهی تلوزیون، آدم خوبی می شود که حرف بزند و تو گوش نکنی.. فقط همینکه کسی حرف بزند و سکوت را بشکند کافیست..
امروز منتظر باز باران بودم.. نشستهبودم توی آناناس.. جایی که آخرین بار با ایرج بودیم.. و پای سیب و چای سفارش دادم.. سرشار از خاطرهاند برایم.. نشستم و دفترچه خاطراتم را نوشتم.. نوشتن روی کاغذ.. چه لطفی دارد.. چهار صفحهای شد.. همه احساسات و افکاری که گاه از داشتن و بودنشان خجالت میکشی، سرخوردند بر صفحه دفترچهام.. قبلا حتی آنجا هم با ملاحضه مینوشتم.. میخواستم آبرودار باشم.. برای کی؟ امشب تمام احساسات شرمآورم را نوشتم..
کاش استعداد نویسندگی داشتم.. نوشتن برای من در همین حد خلاصه میشود.. بیش از این قادر نیستم.. تازه چه بنویسم؟ نتیجهاش خواهدشد یک قصه دانیل استیل اگر خیلی تلاش کنم و مغزم بدرخشد.. یا داستانی از ر. اعتمادی اگر خوب همه فضاهایی را که در آن زندگیکرده ام کش بدهم..
وقتی فکر میکنم با اینهمه تلاش در زندگی برای نوع دیگری بودن، باز ختم میشوم به داستان رقتآوری از ر.اعتمادی، تعجب میکنم..
شاید دلیل اینکه مملکت ما کوندرا ندارد نبودن آدمهای داستان کوندراست..شاید هم داریم .. حتما همین است.. اما من جزوشان نیستم..
کتاب شوخی کوندرا را شروع کرده ام..خوشحالم که کوندرا هنوز کتابهایی دارد که نخوانده ام.. و خوشحالم که سلینجر زندهاست برای نوشتن .. یکی از انتظارات محبوب زندگیام ایناست که سلینجر کتاب دیگری بنویسد..یک چیزی با عمق بالابلندتر از هر بلندبالایی..
امشب ویر نوشتن گرفته ام.. دوست دارم بنویسم که با تمام سعی کردنم در خندیدن، خنده بر لبانم نمینشیند.. مثل دو سه سال قبل که نمیتوانستم گریه کنم.. بهنظرم ناتوانی در گریستن باید حس بهتری باشد از اینکه من این روزها دچارش شده ام..
دلم قهقهه میخواهد.. دلم پرواز روحم را میخواهد.. دلم میخواهد آوازهای شاد یادم بیاید .. بس که دلکش و مرضیه و پوران را زمزمه کردم، از صدایم بدم میآید..
امروز کار کردم.. زیاد .. نمیدانم چرا یک مرتبه فکر کردم مثل مادری که فرزندانش را بهخاطر دغدغههای شخصی رها میکند، از اوضاع شرکت عقبافتاده ام. هر روز کار میکنم اما فکر؟ امروز اما فکر کردم.. جدی بودم.. با کسی شوخی نداشتم..بچههایم را بهصف کردم و مشق هایشان را بهدقت نگاه کردم و اول داد زدم و بعد یادم آمد این من بودم که فراموششان کرده بودم.. بهبچه هایم سرمشق دادم..
امروز در نهایت دلتنگی قرارداد دو کارگر باقیمانده کارخانه را تمدید نکردم. متاسفم.. اما واقعا نمیدانم تا کی قرار است تولید نداشتهباشیم..هیچ چیزی تکلیفش معلوم نیست..
ماندهایم من و آبدارچی لیسانسهمان که حالا پارهوقت حسابداری میکند، دو تا بچههای تحقیقات و سرپرست کارخانه.. بقیه کارها هم پیمانی به شرکت پدرژپتو سپرده شده..
من خنده میخواهم. دلم آدم شاد میخواهد. کابوسهای شبانه رهایم نمیکنند. نمیتوانم آرامشبخش بخورم چون سرکار نیمه خوابم.. حتی با یکچهارم قرص کلونوزوپام. میان خواب با همه دعوا دارم.. گریه میکنم.. آدمهای خوابهایم میمیرند..
شاید باید بهدکتر پیپی سر بزنم.. دارم مقاومت میکنم.. میخواهم شاد باشم.. میخواهم بهار را حس کنم.. میخواهم باز با برگ درختان حرف بزنم..
شاید بد نباشد دوباره یوگا بروم.. ورزش میکنم.. بیفایدهاست.. نمیخندم. موسیقی اشکم را در میآورد.. خدایا .. خنده را برایم هدیه بفرست.. یک هدیه ماندگار.. خدایا هدایای تقلبی نمیخواهم.. من سی و هفت سالم است.. میفهمم وقتی سرم را کلاه میگذاری.. خدایا هدیهای بفرست که خاص من باشد.. زیبا و شادیآور.. هدیهای که خیلی خیلی دوستش داشته باشم .. خدایا میشود سورپرایزم کنی؟
امشب بعد از مدتها مشق گیتارم عوض شد..
میزنم:
شب مییای.. سر شب مییای.. دم صبح می یای..مییای بهخوابم..
دمبهدم افشون کنی صد باغ گل تو رختخوابم..
الهی سربر ندارم امشب از رو سینه تو..
قربون اون سینه روشنتر از آیینه تو..
بازی؟
اولی به دومی گفت : یا تمام یا هیچ.
دومی به اولی گفت: تمام؟
هیچیک، دیگری را باور نکرد.
اولی به خود گفت: تمامش را از آن خود خواهم کرد.
دومی بهخود گفت: عادتش میدهم به نداشتن تمام و ماندن.
بازی آغاز شد.
در نهایت قدرت..با اعتماد به نفس..
بادست باز.
دومی از آن اولی نشد.
اولی نماند.
هردو راست گفته بودند.
تقلبی در کار نبود.
هر دو بهخود باختند.
بازنده - بازنده.
هر دو سرسختانه به اصول خود وفادار ماندند.
برنده - برنده.
در این میان..
بیچاره عشق که بهسخره گرفته شد.
گاهی اوقات آن قدر ابله می شوم که از شدت عصبانیت از دست خودم به خنده می افتم.
همین لحظه یکی از آن وقت هاست.
دمم گرم که توانمندی هرچه که نداشته باشم، توانایی احمق بودن را بلافطره دارا هستم.
نشسته ام و دلکش گوش میکنم. و اینجا هم مینویسم. آرایش خانه را عوض کردم. نیازی به مرد نبود. من و نیلوفرانه باهم بهقدر سه مرد باغیرت هستیم. :)
تابلوهایم را گرفتم. لورل و هاردی و آن بیلاخ گندهشان بهزندگی.. و چارلیچاپلین با نگاهی که بین صد و بیست عکسی که ازش دیدم، تننها نگاهی بود که کمی خنده داشت.
قاب شرکت هم آمادهشده. گرچه آن چیزی نیست که واقعا فکرش را میکردم. اما برای آن اتاق بیروح که شبیه مرده شویخانهاست، مثل یکدسته گل اقاقیاست. حتما از نبودنش بهتر خواهدبود.
خاطرهها را جمع کردم. خودم را هم کمی جمع و جور کردم.
یک تلفن چند شب قبل، کاری کرد که امروز واقعا فکر کردم سر از چهرازی درخواهم آورد.دوران اسفباری را تجربه میکنم. امروز با خودم میگفتم این سوگواری نیز خواهدگذشت. اما تا کی قرار است هی سوگوار شوم و هی فراموش کنم؟ تا چند سالگی میخواهم دور خودم بچرخم؟
امروز یکی از روزهای سیاه زندگیام بود. صبح فکر میکردم که نروم سرکار بهتراست. دلم میخواست بخوابم تا آخر دنیا.
اما رفتم.
خودم را کشانکشان بردم. سرکوچه دیدم که یکدرختچه کوچک بسیار زیبا کاشتهاند.. در اینروزها ندیده بودمش. خوب دیدش زدم. سبز بود و جوان. مثل بیست سالگی من. مثل سیسالگی من. مثل همه روزهای قشنگ زندگیام که با تصمیمهای احمقانه ام حالا رفته اند بهباد. و شده ام مثل آن چنارهای سرسخت ظفر. چنارند؟ چه فرقی میکند؟ من دیگر آن درختچه سبز ظریف نیستم که بلد بود شکوفه بزند و در باد برقصد. یک درخت تنومند شدهام که بادهای زندگی بهسختی تکانش میدهند.. و اگر تکانی هم میخورد باز قد راست میکند..خوشحالم از این بابت؟ نه.. بهگمانم ..
شرکت جلسه داشتیم. من این روزها بدخلق و گرفته ام. سعی میکنم قاطی حرفزدنهایم با اینوآن شوخی کنم و از آن کلمات سردی که در ذهنم میچرخند فرار کنم. با لغات بازی میکنم. اما امروز میتوانستم همه را از یکدم یک فصل بزنم.
جلسه نسبتا مهمی داشتیم. با مدیر کارخانه مان و پدرژپتو که این روزها بدبخت است. چه از لحاظ وضع شرکتش چه از لحاظ من که یارغارش بودهام و حالا مدام بحثمان میشود. یک آرام بخش خوردم و رفتم سرجلسه. سعی کردم حرفها را گوش نکنم. بهتر بود. و متوجه میشدم پدرژپتو بسیار تلاش میکند عصبانیام نکند. موفق بود.جلسه هم تمام شد و من نهار نماندم.
آمدم و قابها را گرفتم و بعد بیآنکه مغزم را فعال کنم استیک خوردم و یکسره خزیدم توی تختم. باصدای باران بیدار شدم. و باز بیآنکه مغزم فعال شود، خانه را بهم ریختم و نیلوفرانه آمد و کمک کرد و حالا میبینم چه آرامشیست وقتی خاطره ها دور وبرت نباشند.
از سیاهی صبح کم شده. حالا موسیقی ست و باران و خانهای که مال من است.
بین سیاهی و سپیدی و خاکستری هی جابجا میشوم. نمی خواهم به مرز سیاهی بروم. اگر بروم یا کسی یا چیزی وادارم کند که آن مرز را رد کنم، مطمئنم درخت هم که باشم، شکسته خواهم شد.
میخواهم این روزهای سرد را باخودم یکجوری طی کنم. نمیخواهم هیچ چیزی یادآور چیز دیگری شود. میخواهم دوباره خودم را بزایم.
تمام زندگی من زایش بوده.. هربار سخت و سختتر..
حتی دکترها هم میگویند از یک سنی نباید زایید.. نمیدانند که زندگی چه مرد بیفکر کثافتی میشود گاهی..
من و خودم ..
ما دو نفریم.
دو آدم مجزا.
گاهی با هم مهربان.
و همیشه در پی آزار هم.
ما دو نفریم.
دو نفر آدمی که هیچ وقت هم را نخواهند شناخت.
و همیشه ادعای شناخت هم را دارند.
من و خودم ... دو دوست.
دو دشمن بیزار از هم.
خدایا .. راضی نشو به هیچ بهایی حقیر شوم, حقیر بمانم یا حقیر بمیرم.
به بهانه یک نوشته:
بعضی از رابطهها مارکدارند.. بهقول همین دوستم که یک وقتی گفت:قلههای رفیع دارند با درههای عمیق. چیزی شاید از جنسی دیگر. حسرتبرانگیز و رویایی..
نوع رابطه مطلوب هر آدمی فقط توسط خود آن آدم و برای خود او باید تعریف شود...با توجه به کارکترش.. بزرگ شدنش.. خانوادهاش .. دیدهها و شنیده هایش از دنیا.. تحصیلاتش.. عقایدش و اصولی که برای خودش ساخته..
من ، رابطه مورد پسندم را سونی تعریف میکنم. درست، قابل اعتماد، با کمترین دردسر.. رابطه ای که بهقدر هزینهای که پایش میدهی، بتوانی رویش حساب باز کنی. سونی شاید زیاد زیبا نباشد .. خیلی هم شیک نیست. اما با آن راحتم. چون میتوانم فکر کنم نوع برخورد مشخصی دارد. میتوانم ازش انتظار داشتهباشم که اگر بلای غیر منتظره ای سرش نیاورم، رفیق خوبیست.
اصولا طرز برخوردم با کل زندگی همین است.
چهارچوب فکری من مهندسیست. من نمیتوانم وقتی کل ذهنیاتم با این اصل ساختهشده که باید دو در دو چهار شود، مثل یک فیلسوف فکر کنم یا مثل یک هنرمند و بگویم می شود بهجای چهار ، سه هم باشد یا پنج.
خیلی سعی کردم ادای این قضیه را در بیاورم. رفتم داخل جریان. خواستم دگم نباشم و عوض شوم.اما نشد. بنابراین فهمیدم برای اینکه زندگی در نهایت اذیتم نکند، داخل فضای فکری خودم حرکت کنم.
مارک فوجیتسو دلرباست. مثل موتورلا. مثل سامسونگ. نوکیا و سونی زمختند. اما من با گوشی نوکیا آرامش دارم.
دراصل درست نیست رابطه را مارکدار تعریف کنی. چون طرف مقابلت یک آدم است نه ماشین. یک سونی همیشه سونیست. اما یک آدم قابلیت تغییر دارد. از آنجا که خودم با نهایت تلاشی که کردم، نتوانستم عوض شوم. فرض را میگذارم روی اینکه طرف مقابلم هم قابل تغییر نباشد. برای همین همان نوکیای ساده را ترجیح میدهم که حتی دهبار هم که از دستت بیافتد ، شاید گوشه اش خراش بردارد اما همچنان خوب آنتن میدهد و قابل اعتماد است.
...
یک روز دوستی بهمن گفت نوشتههایت باعث میشود بعضی از خوانندگانت فکر کنند زندگیی داری که با آن خیلی حال میکنی و یا حداقل باید حال کننده باشد. گفتم : نوشتهها را زیاد جدی نگیر. گاهی آدم دوست دارد درونش را برای خودش نگاه دارد و برونش را برای سایرین رنگ و لعابی بزند..
گفت : این کار را نکن. چون بعضی از کسانی که وبلاگت را میخوانند بهعنوان زنی که سنی دارد و تجربهای، الگو برداری میکنند.
فکر میکنم درست میگوید.بعد از این از واقعیتها خواهم نوشت. شاید خواندن نوشتههای یک سیندرلا، قشنگ تر از خواندن خاطرات واقعی زنی در میان جمع باشد.. اما دلم میخواهد لااقل یک خط از این وبلاگ ،یک تاثیر واقعی بگذارد، اگر قرار است تاثیری بگذارد.
همانطور که گفتم، من یک مهندس ساده ام.. نه یک فیلسوفم.. نه یک شاعر.. نه یک بازیگر. بهتر است اینجا هم خودم باشم.
گاهی اوقات برای دلخوش شدن، بند میکنی به بهانههای ساده زندگی.. بهانه هایی مثل عکس فندق و پسته و گل یاس که بک گراند کامپیوتر است و نگاه شادشان که یکهو بهصورتت خیره میشوند.. انگار که بگویند: بخند زن.. بخند خاله.. بخند خواهر.. بهخاطر ما.. و یا عکس پدر و مادرت که کنار سفره هفت سین عید باهشان گرفتهای..
یاد خاطره آن روز .. صدای بابا میپیچد: بیا باهم عکس بگیریم دختر.. و مادرم که میگوید : من هم میآیم. بابا شوخی میکند: نخیر.. میخواهیم عکس دوتایی بگیریم.. مادر جدی میگیرد و بغض میکند و میگوید: اگر مرا بکشی هم با تو عکس نمیگیرم پیرمرد.. و من میخندم. میگویم خوب.. دعوا نکنید. با دوییتان دو تا عکس میگیرم. اول با مامان. دوربین را تنظیم میکنم.. مادرم با من. و دوربین تیک تیک می شمارد. و درست قبل از دهمین تیک پدرم میدود و می نشیند روی زمین و مادرم را بغل میکند.. مادرم اخم کرده. مثلا قهر است. اما دست پدرم را در دستش فشار میدهد .. و من چهرهام سرشار از قهقهه است.پدرم سرشار از عشق.. مادرم سرشار از بخشش..
این روزها که دلم تنگ میشود بارها و بارها موبایلم را روشن میکنم و این بک گراند را نگاه میکنم و بیاختیار میخندم.
دیروقت است.. باید بخوابم. فردا کلی کار دارم. کار آرامشم می دهد.. و این صدای باران که روحم را پاک می کند..باران دیوانه وار می بارد.. همه پنجره ها را باز گذاشته ام.. باز دوباره باد می آید و من روحم را به باد سپرده ام.. هشت ماه می گذرد از آخرین باری که پرواز کردم..
بهترم.. سبک تر شده ام.. نمی دانم تا کی خوب خواهم بود.. اما مهم این است که همین لحظه خوبم.
امشب معلم موسیقی ام آمد.. چیزی در من دید که ترجیح داد جز نیم ساعتی تمرین، بقیه را به حرف بگذرانیم.. و من گیتار را زمین گذاشتم و با هم حرف زدیم.. از همه چیز جز دل آزردگی من..
وقتی رفت برایم دو اس ام اس فرستاد .. در این باد و باران، انگار خدا صدا زد مرا:
زندگی قصه مرد یخ فروشی ست که از او پرسیدند: فروختی؟ گفت: نخریدند.. تمام شد..
زندگی مثل یه دیکته است..هی غلط می نویسیم و هی پاک می کنیم...دوباره می نویسیم و باز پاک می کنیم..غافل از اینکه یه روز داد می زنن: ورقه ها بالا.
نیروانا!
من هم ودیگران را دوست نداشتم. اگر در شرایط معمولی بودم، حتی لایش را باز نمیکردم. اما فکر کردم باید زالو بیاندازم روی روحم.. تا این دردی که مثل دمل هی بزرگ و بزرگتر میشود، سرباز کند و تبدیل به خونابه شود..
دراوج دلسوزی و نفرت و ترحم خواندمش. شاید اولین کتابی بود که تحمل کردم و آرامبخش خوردم و تا صبح یکنفس خواندم.
چرا.. یک بار دیگر هم این کار را با خودم کردهبودم. بامداد خمار را هم شبی خواندم که تصمیم گرفتم از خانه همسرم بروم.همین طور یک نفس..با درد.. با نفرت و با عق زدن.
خونبازی را هم دیدم.
تاول دلم سر باز نکرد.
دلم میخواهد فریاد بزنم.
بروم سرکوه.. یا در دل یک کویر.. که کسی نباشد و با صدای بلند فریاد بزنم. و روحم را استفراغ کنم.
کاش میشد عق بزنی و بعد ضعف کنی از شدت عق زدنت.. خون بالا بیاوری.. و با دو تا کیسه خون تازه، که مال یک آدم حسابی باشد به تو دوباره زندگی بدهند.
یک زندگی بدون گذشته.
یک زندگی بدون فردا.
یک زندگی بدون امروزی که گذشت.
دیشب رفتم بیرون. زیر باران نم نم بهار قدم زدم. سه ساعتی شد. رفتم دارینوش. شاهکاریست برای خودش با آن پوسترهای معرکه و موسیقیی که با صدای بلند توی خیابان پخش میکند.
کتاب و سیدی خریدم.
کتاب ودیگران محبوبه قدیری را خریدم. میدانستم موضوعش درباره چیست. اما خریدم چون دلم میخواست تاول چرکین دلم زودتر برسد و سرباز کند. امشب هم خون بازی را بههمین دلیل میبینم.
کتاب مادام بوواری گوستاو فلوبر را هم خریدم. سیدی نهان مکن عصار را به تقلید از همه مردم خریدم که بازهم به این نتیجه رسیدم تقلید کار احمقانهای ست. و سیدی بهتماشای آبهای سپید را بهیاد ایرج خریدم که چقدر دلم میخواست اینجا بود.انتخاب خوبی بود. کمی موسیقی شهر قصه و مرا ببوس ویگن را گوش کردم. دیدی به پوسترها زدم و خریدش را گذاشتم برای یک شب دیگر که خالی باشم و یک چیزی از این دست پرم کند.
بلیط سینما خریدم برای خودم و علیمان و دوستش و نیلوفرانه. امشب میروم. میروم تاول را نیشتر بزنم.
و بعد شریعتی را زیر باران قدم زدم و آواز خواندم با صدای بلند. به هیچجایم هم نبود که مردم بهخل و چلی نگاه میکنند با دو عکس چارلیچاپلین و لورل هاردی در دستش که با ترانه دلکش، بهدنبال قابسازی میگردد. سفارش قاب ها را دادم. یادم بود که منتظر هیچ خری نباشم که بیاید و در این کار همراهیام کند.
کارت تبریکهای عید زیادی هدیه گرفتهام. هرسال بعد از نگاهی که بهنام شرکتها میانداختم، پاره میکردم و میانداختم توی سطل. امسال از بینشان چندتایی را انتخاب کردم. یک شومیز آبی بسیار خوشرنگ خریدم تا بچینمشان رویش و سفارش قاب این یکی را هم دادم .برای دفترکارم که بسیار بیروح است.خوشگل خواهد شد.
یک رنگ موی روشن خریدم برای تنوع. و قدم زدم زیر باران. دانههای باران را شمردم و برای تکتکشان و برای تنهایی عظیم دلم آواز خواندم و برگشتم خانه.
شب خوبی نبود.
اما بهتر از سوگواری بود.
من به دنبال ازدواج نبودم. ازدواج اول آنچنان هراسی در دلم کاشته که بسیار سخت است اگر بار دیگر بخواهم این خبط را بکنم.
چیزی که دنبالش هستم .. چیزی که شب سال نو خواستم برایم دعا کنید.. چیزی که خواستم مادرم برایش دعا کند.. یکچیز دیگر است.
یک روز دیگر دربارهاش خواهم نوشت.
کتاب ودیگران را بههمه زنان تنهایی که تنهاییشان را ارزان میفروشند توصیه میکنم.. و به همه مردانی که عقیده دارند معشوقه نمک زندگیست.
شاید یکی از بهترین و واقعیترین کتابهای ایرانیست که خواندهام. کاملا متفاوت که موضوعی کلیشهای را از دید دیگری بررسی میکند. چیزی توی مایههای فیلم شوکران.
(دیشب تا صبح ودیگران را خواندم)
....
میخواهم بروم بیرون. من و خودم.
مدتهاست زندگی نکردهام. چند روز قبل از عید آخرین باری بود که خندیدم و بعد از آن خندههایم در میان ابرها، وقتی نشسته بودم توی هواپیما و بهسوی مشهد میرفتم، گم شد.
شاید یکبار دیگر بارقهای از خنده بر لبانم نشست. شبی که با فندق و پسته شروع کردیم به آواز خواندن. سیدی عشقیام را برای گلیاس فرستادهبودم و زودتر از او ، آن دو آوازها را حفظ کرده بودند. یکساعتی آواز سهتایی خواندیم. از من بهتر میخواندند و من جایی خندهام گرفت که فندق کوچولو ابتدای یک شعر را از یاد برده بود. همانکه میگوید: شب مییای، سر شب می یای.. می يای بهخوابم.. و از بس کلافه شد گوشی تلفن را برداشت و بهمامانش زنگ زد و بیمقدمه گفت: مامان! اونی که میگه مثل نیلوفر بشم من، اولش چیبود؟ و یکهو تلفن را قطع کرد و آمد رهبر اکستر سهنفرهمان شد. آنشب خندیدم. بهشور و شوق و سادگی این دو کودک.. به فندق که سوسول و عزیزکرده من است و میگوید میشه بهمن دیگه نگی فندق؟ میپرسم چه بگویم؟ میگوید بادوم! آخه بادوم بزرگتره! منم بزرگ شدهام..
یک کتاب شناخت افسردگی روی تختم بود. پسته خانم که حالا هشت ساله است، کتاب را دیدی زد و گفت : تو هم از اینها میخوانی؟ گفتم: چطور؟ گفت: مگه نمیدونی باید اول خودتو درست کنی؟کی تا به حال باکتاب حالش خوب شده که تو دومیش باشی؟؟
من حیرتزده به این دو فرشته آسمانی نگاه میکردم و دلم مثل باغ بهار باز میشد. حیف که دو روزی بیش باهم نبودیم..
آنها زندگی را از من بهتر بلدند. میدانند که باید آواز شاد خواند. آنشب میگفتند حالا که آوازهای غمگین تو را خواندیم بیا یک آواز شاد هم بخوانیم!! گفتم خوب. فندق شروع کرد : شاه صنم.. زیبا صنم.. بوسه زنم بر پای تو..
راست میگویند.. باید آواز شاد خواند. یابد دانست که اول خود آدم باید عوض شود.. کسی تا به حال با کتاب عوض نشده است...
من خندههایم را میان ابرهای بهار گم کرده ام. هر بار باران میآید، چشم میدوزم به پشت پنجره اتاقم تا شاید جایی ببینم که خندهام را خدا برگردانده است.
امشب میروم دوباره به زندگی یک سال قبل برگردم.
میروم بلیط سینما بگیرم و با بچهها برویم خونبازی را ببینیم. یک کتاب بخرم . علیرغم توصیه همه که میگویند خندههایت لابلای کتابها گم میشوند. عکسهای سیاه و سفید خوشگلی دارم که میخواهم قابشان کنم. یک رنگ مو بخرم تا از این قیافه پیرزن شوهرمرده در بیایم. چند تا سیدی ویژوال موسیقی بخرم. توی خیابان نفس بکشم. راه بروم. مردم شاد را نگاه کنم. به یاد روزهایی که خودم برگهای درختان بهار را میشمردم و برایشان آواز میخواندم.
از خدا جوابم را گرفتم.
و تصمیمم را.
حالا دیگر منتظر هیچ کس نیستم.
خودم با خودم تئاتر خواهیم رفت. سینما خواهیم رفت. کنسرت و نمایشگاه نقاشی خواهیم رفت. ورزش خواهیم کرد .
من منتظر هیچکسی نیستم.
این چند روز برای بعضیها درد دل کردم.
گفتم که از تنهایی میترسم و دوست دارم ازدواج کنم.
دروغ گفتم.
فقط یک نفرشان میداند دلیل این اندوه عمیق دلم چیست.
اندوه را امشب میبرم ، میاندازم زیر ماشین های خیابان شریعتی. میگذارم همه با بیرحمی تمام لهاش کنند.
اگر قرار است خندهای نداشتهباشم، اندوه را نیز خودم گم خواهم کرد.
دنبال یک نشانه می گردم.
میان کلماتی که می شنوم و می خوانم. میان قرآن و حافظ..میان کتابها..میان خوابهایم.
امروز به مادرم گفتم برایم یک ختم بگیرد. از آن ختم های اجابت شونده اش .. به این نیت که خدا راهم را روشن کند.
با من حرف بزنید..خواهش می کنم زیباترین جملاتی را بگویید که دوستشان دارید. شاید شهود من در میان کلمات شما باشد.
آب دریا را اگر نتوان کشید / هم به قدر تشنگی باید چشید
( نمی دانم. واقعا نمی توانم با این جمله کنار بیایم.)
گاهی شک که از بین می رود با خودش امید و قصه و دل را می برد.
یک سال گذشت. که آرزو کرده بودم هرچه می خواهد اتفاق بیافتد ولی آرامش داشته باشم.
کمابیش به آرزویی که کرده بودم رسیدم. شاید در آن روز ، بهترین ،برایم همین بود.
بهش رسیدم.
سال قبل تقریبا آرام بودم.هر اتفاقی که افتاد، در نهایت خوش گذراندم. انگار خدا کسی را در درونم خلق کرده بود که بلد بود در لحظه زندگی کند و لذت ببرد. آن قدر استرس و بدی دیده بودم که یاد بگیرم برای همان آن ،کیف کنم.
سیندرلا شدم.. با کالسکه ای با رانندگی موشها، با یک دست لباس عاریه، رفتم به مهمانی بزرگ پادشاه.. رقصیدم و آواز خواندم و فریاد شادی سر دادم..افسانه ها را زندگی کردم بی آنکه به روی خودم و بقیه بیاورم که ساعت دوازده، کالسکه ام کدو خواهد شد.
نیاز داشتم .کویر جانم تشنه زندگی کردن بود..
همه اینها را که نوشتم، فراموششان کرده بودم.
دیروز با خواندن دفترچه خاطرات کاغذی ام یادم آمد که درآغاز سال 85 هرچه خواستم، گرفتم.
امسال در نقطه ای دیگر ایستاده ام.
با درخواست هایی کاملا متفاوت از خودم، از زندگی و از خدا..
هم آنها درست بود.هم اینها که امروز می خواهم.
من خودم و نیازهایم را درست شناخته ام .
همیشه بعد از گذراندن طوفان، وقتی دست از سرزنش کردنم می کشم، به خاطر انتخاب هایم، به خاطر اعمالم و به خاطر از دست دادن بعضی فرصت ها، کم کم یادم می آید که برای همه شان، در زمان خودش، دلیل موجهی داشته ام.
من خوبم.
کودک خوبی در درونم هست که مهربان و دوست داشتنی ست.بالغ خوبی هم دارم.
شاید گفتنش احمقانه باشد. اما باید از هردوقسمت وجودم تمجید کنم.
چیزی که در من سرسخت و ترسناک است، والدی ست که دارم.
والد مقایسه گری که نمره بیست دخترک ریقوی همسایه را به رخ کودکم می کشد و با خاطرش او را می گریاند.
والد بی رحمی که ارزش همه بیست های کارنامه ام را منکر می شود و به آن بیست بی قابلیت نگرفته ام گیر می دهد.
والدی سخت گیر و عصبانی...
امشب بالغم نشست و با والدم حرف زد.در کمال آرامش، خوبی های کودکم را گفت و به او گفت که چاره بیست نگرفته زندگی، گریاندن کودک نیست..باید یادش داد. با دوستی و با محبت و بخشش.
امشب ما، بالغ و والد ، کودک را نوازش می کنیم و در حضور همه به خاطر همه زحماتی که بی کمک هیچ معلم سرخانه ای می کشد، او را تشویق می کنیم و می گوییم که وجودش باعث افتخار این خانواده سه نفره تنهاست.
....
من روحی آشوب زده دارم. خودم این را میدانم. یا از اینور دیوار میافتم و یا از آنور. شاید هم بهقول یکی از خوانندگانم دچار افسردگی دوقطبیام. فرقی نمیکند. نتیجهاش آشوبزدگیست. احساساتم پیکهای سینوسی دارد. در اوج و در حضیض. دست خودم نیست. گاه با خواندن یک نوشته، اشک از چشمانم جاری میشود و گاه با کلمه ای از زندگی بیزار میشوم.
برای تعادل سعی میکنم. سعیی بیفایده..
یک هفته پیش در اوج آشوبزدگی بودم. اوضاع زندگی مدتهاست بروفق مرادم نیست. بهخودم نقاط مثبت را میگویم. بارها و بارها. اما بار منفی آنقدر سنگین است که خم میشوم تا حد شکستن.
دلم میخواهد قوی باشم.دلم میخواهد حقیر نمانم. دلم میخواهد طاقت بیاورم.اما یک وقتهایی کودکم آن چنان ضعیف و شکننده میشود که تاب از من میبرد.
برای این شکنندگی یکدنیا اتفاق لازم نیست. گفتم که.. یک کلمه کفایت میکند.
چند روزی باید بگذرد. تا خودم را پیدا کنم. تا یادم بیاید که این زندگی من است و باید با آن کنار بیایم. که اگر کنار نیایم در این تنهایی، زیر بارش له میشوم.
دست کودکم را میگیرم. اشکهایش را پاک میکنم.. نوازشش میکنم و بهاو میگویم حق با اوست .. اما زندگیست دیگر.. میخواهی بمانی یا بمیری؟ کودکم سکوت میکند. و من به او فرمان میدهم نمیر.
هفتهای که گذشت، اینچنین گذشت. و حالا دیگر خوابگه آخری ندارم.
ممنونم که دوستم دارید.ممنونم که یادم بودید. ممنونم که ایمیل زدید. ممنونم که نوشتههایم را دوست دارید.ممنونم از سیبستان بهخاطر مهری که نثارم کرد.
من خوب میشوم.چارهای جز این نیست.همیشه خوب می شوم..کمی زمان میبرد.لابد در طی این سالها، این را با نوشتههایم فهمیدهاید..
فکر می کنم دیگر این بیهودگی و بی حسی کافی ست.باید بلند شوم.
خانه را تمیز کردم. همه مهمانهای عید خانه را در کثیف ترین حالت ممکن دیدند. مهم نبود. هیچ کدام متوجه نشدند.
هرکس می آید از دکوراسیون تعریف می کند .
باید بلند شوم. برنامه ای برای سال جدیدم بنویسم.
می خواهم دفترچه خاطراتم را باز کنم و چیزهایی در آن یادداشت کنم. آنجا همه چیز را می گویم و برای آینده حرف می زنم.
باید بنویسم که تصمیم گرفته ام کمی بی عار شوم. و بی غیرت.
کاش بتوانم.
باید بنویسم که خیلی کارهای دیگر دارم.
زبانم را دوباره بخوانم تا چیزهای فراموش شده را زنده کنم.
باید فیلم ببینم.
باید تمرین گیتار را جدی بگیرم.
باید چند تا پایه گلدان بخرم.
یک سرویس ظرف.
چند لیوان رنگی.
دلم یک دوربین خوب می خواهد.که عکس بگیرم. زیاد.
دلم می خواهد زندگی را در لحظات خوبش جاودانه کنم.
برای وقتهایی که مثل این مدت درب و داغان می شوم.
و بلند شوم.
باید بلند شوم.
و فکر نکنم.
فردا سیزده بدر است.میخواستم بروم اوشون.
حالا می روم خانه خاله ام.
باید بروم و بخندم و حرف بزنم و غیبت کنم.
و فاتحه بخوانم به حال دنیایی که مدام به حال من فاتحه می خواند.
دیشب خانواده آقای س آمدند بازدیدم را بدهند.
با خودم فکر کردم من قرار است تا آخر عمر بی مرد زندگی کنم و همه مردانی که با زنانشان به دیدنم می آیند، حوصله شان سر خواهد رفت.
به درک.
به درک.
به درک.