راه بيبازگشت
این چند وقت همهچیز باید قوز روی قوز بشوند.
امروز بهترین کارمندم استعفا داد. خیلی ساده آمد و گفت که بهشدت خسته شده و از شیمی حالش بهم میخورد و نیاز بهکاری سبک دارد. گفت برنامه ادامه تحصیل خارج دارد و این کار سنگین و یکنواخت، روحیه و تمرکز و انرژیاش را میگیرد.
طبق معمول دچار شوک شدم. همه خبرهای این چندوقت ناگهانی و بیملاحظه بودند.
جالب اينجا بود كه اين آدم را بسيار دوست دارم و فكر ميكردم دوستداشتنمان دوطرفه باشد.حالا بعد، از این بابت توضیح میدهم.
خلاصه که .. جا خوردم. قضیه را معلق نگهداشتم تا شنبه. امید بسیار کمی دارم که بماند چون فرد خاصیست. اصولن یک آدم کاملن بالغ است و برای همین میدانم که ناز نکرده و میخواهد برود که برود.
سهماه اخیر مسئولیت این خانم و خانم دیگر آزمایشگاه را سپرده بودم به آقای فلانی. آقای فلانی شیمیاش از من بهتر است. رفتار نرمتری هم دارد. فکر کرده بودم او بهتر از من با اینها که کارشان تحقیقات است، کنار خواهدآمد. من گرفتار خودم و حماقتهایم بود. دورانی بود که دچار خشم شدید بودم از بابت همه چیز .. برای همین فکر کردم کار مستقیم با من اذیتشان میکند.. فکر کردم با او راحتترند.
اما اشتباه کرده بودم. باید بهشان سر میزدم. باید حواسم میبود که ما سهتا زن، بلاخره بهتر از یک مرد و دو زن حالهای هم را میفهمیم. باید حواسم میبود بهاینکه لازم است بروم پیششان، باهشان شوخی کنم.. درباره روزمرههای زنانه حرف بزنم..بهشان مرخصی تشویقی مثل بارهای قبل بدهم. و حقوقشان خیلی کم است.
ولی من در گیر خودم بودم و رهایشان کرده بودم.
گفتم که این دختر را بسیار دوست دارم. فکر میکردم این دوستداشتن برای ماندنش کافیست. نمیدانم چرا این قدر ابلهانه اینطور فکر کرده بودم. یادم رفته بود باید به گلدان دوستی آب داد و مراقبش بود. سهماه تمام گلدان را ول کردم و خشکشد و رفت.
خیلی ناراحتم. یعنی باورتان نمیشود چقدر. تنها کارمندیست که از بابت رفتنش بهخاطر ذات خودش ناراحتم و بهخاطر کمتوجهی خودم.
این اشتباه را بهطور مشابه وقتهای دیگر هم تکرار کردهام. وقتهای زیادی که کار را بهدیگران سپردهام درحالیکه ته دلم میدانستم باید خودم حضور داشته باشم، حتی شده حضور نامحسوس، و بعد رها کردهام.. بیخودی.. بیدلیل موجه.. از روی بیفکری .. و در تمام موارد هم بیاستثنا نتیجه همین شده. پشیمانی مطلق.

نظرها
سلام فروغ جان! فكر كنم وقتشه مداد رنگيهاتو بياري از تو جعبه بيرون و كمي رنگ افشاني كني.
Posted by: آوآ | August 8, 2009 6:30 PM
قدر این حس زیبا را بدان و اجازه نده چرت بزند.
خیلی سخته...زنده موندن...و زندگی کردن. راحت نیست.
Posted by: ماهگون | August 8, 2009 7:00 AM
اي بابا !!
يك استعفا كه ديگه اينهمه غصه خوردن نداره !!
بيا ديگه!
Posted by: شوكين | August 6, 2009 2:23 PM
سلام مهربان،
شما چرا نیستید؟!
یک پست کوچک بگذارید، یک جمله یا حتی یک خط از شعری که دوستش دارید.
فقط بگویید که هستید. سلامت و خارج از هرنوع بند و گرفتاری. هرروز سرمیزنم و هرروز با دست خالی و دل تنگ و نگران بازمی گردم.
(بازهم خصوصی بود. لطفاً پاکش کنید. ببخشید اگر بااین آمدورفت هایم مخل آسایش می شوم اگرآزارتان می دهد،یک کامنت کوچک دروبلاگم بگذارید،ازاین به بعد بی سروصدا می آیم و می روم.)
فروغ:
مرسي از احوال پرسي. من خوبم عزيزم. به زودي مي نويسم.
Posted by: الدوز | August 5, 2009 4:21 PM
مثل طلوع هر روزه
در تکراری بی پایان
و این نیز بگذرد !!!
Posted by: نلسون | August 5, 2009 2:04 PM
سلام.
30 ساله هستم.
ميگن اگهآدم از يك شكست درس نگيرهبارها وبارها براش اتفاق ميوفته.از 20 سالگي تا پارسال دفتر داشتمبا 10 تا كارمند. مشكل شما رو داشتم. ريشه همه عيب ها رو خودم ميدونستم.البته اين از خوبي من و شماست كه ديگران رو متهم نمي كنيم. اما فهميدم كه غرورم باعث اين مشكلاته. خودم سهل انگاري ميكردم و خودمم مسوليتش رو قبول ميكردم. اما 1 ساله ياد گرفتم خودمو دوست داشته باشم.موضوع حل شد.
براي امتحان كتاب سعادت تاليف رندي گيج رو بخون.be lucky
Posted by: حسين | August 3, 2009 10:50 PM
كاش اينا رو به خودش هم بگب . قبل از اينكه بره
Posted by: آورا | August 3, 2009 9:18 AM
چرا اینقدر تمام شده؟ اگر علاقه تا این حد عمیق و با عقبه هست ، خوب می شود بعد از رفتن دوستی جدیدی را آغاز کرد.
Posted by: خانم ثابتی | August 2, 2009 1:16 PM
خوبيد بانو؟
دلتنگتانيم و بي خبر از شما
انشاء اله اين بي خبري ختم به خوش خبري شود.
Posted by: مريم | August 2, 2009 10:29 AM
کجایی؟
Posted by: سازشکسته(شایدها) | July 29, 2009 12:17 PM
سلام.داشتم تو گوگل دنبال راهنمای سفر به هند میگشتم که رسیدم اینجا!جالب و مفید نوشته بودی.و در مورد اون همکار!شاید بش کاری کرد!با گفتن خودت بهش!ضرری که نداره!
Posted by: روانپزشک نیمه دیوانه | July 28, 2009 8:02 PM
بگذار دنيا
در هوسهای تند نفرت و کام
بميرد
Posted by: امیرحسین | July 27, 2009 5:30 PM
سلام
اینطوری که تقصیر همه اتفاقات عالم میوفته گردن آدم، بعدش آدم از بس که هی هرروز صبح تو آینه به خودش بابت اینا فحش میده ، یه روز سکته می کنه ، چارچنگولی میوفته یه گوشه ای !!!
هر کارمندی می تونه بره ، چه با تشویق و اینا و چه بدونش
Posted by: Noori | July 27, 2009 1:30 AM
نوشتم خودم را ممنون که گفتی بنویس
Posted by: سازشکسته(شایدها) | July 26, 2009 4:59 PM
سلام فروغ بانو
و سلام فروغ خانم به قهر رفته
خوبيد؟
شايد تعبير نادرستي باشه ولي هر وقت مالك چيزي به صورت دائمي مي شيم ، وقتي احساس مي كنيم چيزي يا كسي رو براي هميشه داريم ، اون وقت اون شخص يا شي برامون عادي مي شن و عادت ،
ولي از دست دادن واقعيتي است كه واقع مي شه تا اين خرق عادت رو ايجاد كنه و صد البته كه هميشه بد نيست .
فروغ جان ، فروغك دلشكسته مون رو به دعوت بگير به جايي كه دوست داره ، به غذايي كه محبوبشه و بعد دوتايي بشينين و به دور از هر نامحرمي حقايق دلخوري ها رو كشف كنيم .
فروغ عزيز مي دونه و به خودش يادآوري مي كنه رضايت فروغ از زندگي اش ، ناشي از رضايت او از ابعاد مختلف شخصيتيش (عاطفي ، اجتماعي ، خانوادگي ، سياسي ، كاري و ...) است. فروغ هاي ما دوتايي بايد بشينن و فكر كنن تو هر يك از اين زمينه ها نكات مثبت (انرژي دهنده) و نكات منفي(بازدارنده) چه چيزهايي هستند ، بعد ببينن براي تقويت نكات مثبت و رفع نكات منفي چه بايد كرد. فروغ جان تو بهترين باورهاي سازنده ات رو مدتهاست تو گنجه گذاشتي ، تو دير زماني كه از عبور فرصتها از كنارت غافلي ، بلند شو كمي آب به صورت بپاش ، فروغ بانو مهربون و مقتدر ما تو آيينه به تو لبخند مي زنه
هزار بوسه به راه روي ماهت است
Posted by: مريم | July 26, 2009 10:17 AM
هدفهاي بزرگ زند
يي هدفهاي كوچكترراكمرنگ ميكنه .چرا فكرنميكني كه اون هدف بزرگتري براي زندگيش داره با توجه به خصوصيتي ك ازش ميگي .سخت نگير.
Posted by: حورا | July 24, 2009 7:01 PM
فروغ عزیز می دونم خوب اینو می دونی که هر انسانی می تونه تا جایی که در توانش هست خودش انتخاب کنه پس سرزنش کردن خودت فایده ای نداره.
ایشالا یه کارمند خوب دیگه می یاد شرکتتون ...
مراقب خودت باش
Posted by: ماه مون | July 24, 2009 11:45 AM
عزیز من، فروغ جان
چرا منتظری که یه اتفاقی بیفته، فوری ریشه های اون اتفاق رو به خودت وصل کنی؟
گناه داری بخدا!!
این تصمیم رو اون خانم به 1001 دلیل گرفته که شاید یه دلیلش اونی باشه که تو فکر میکنی چرا دوست داری فکر کنی مسبب اون 1000دلیل هم تویی؟
من خودم شیمی خوندم و به کار دیگری مشغولم بازار کار برای بچه های شیمیست اینقدر بده که به بدتر از اینا هم قانعن،چه برسه که مسوول محترمی داشته باشن که بتونن حدس بزنن که حرف دلشون رو میفهمه!
کاش من جای اونا بودم!!
Posted by: فلورا | July 24, 2009 8:35 AM
عنوان پست راه بي بازگشته
خوب اگه خود شما اينطور فكر ميكنيد كه هيچ اما اگر واقعا بخواهيد حتما ميشود نگهش داشت
گاهي دوست داريم آنچه ديگري ميخواهد بشود مثلا ماه قبل بهترين كارمند من هم رفت اما من هم خواستم ، اگر بخواهيد ميشود نگهش داشت
Posted by: جنون | July 24, 2009 7:58 AM
به احتمال کمی شاید اگر بهش سر می زدی تصمیم امروزش را نمی گرفت، ولی شاید هم می گرفت. دلایلش برای رفتن کم نیست. روزگار هم این روز ها آنقدر سختگیر شده که جای چانه زدن نمی گذارد...
Posted by: کتایون | July 23, 2009 11:23 PM