« هجدهم تير هشتاد و هشت | صفحه‌ی اصلی | نسخه كاربردي سراغ نداريد؟ »

خري كه دلش مي‌خواست آدم باشد.

چیزهای زیادی باعث ننوشتن آدم می‌شود و همین طور باعث نوشتنش.. درمورد من، ننوشتن این روزها حاکی از عدم اعتماد ‌به نفس فوق‌العاده‌ای‌ست که از خودم کشف کرده‌ام.. در ضمن این‌جا نوشتن و آنجا نوشتن هم آدم را گیج می‌کند.. وقتی تایپ را شروع می‌کنی نمی‌دانی قرار است کجا پابلیشش کنی.. خوب اینجا با آنجا تفاوت زیادی دارد.. آنجا مثل خر می‌نویسی.. و اصولن نوشته هایی که سرشار از بدیهیات مربوط به‌خر بودن توست، باید به‌آنجا سرازیر شوند..تا کسی نفهمد که با چه خری طرف است..
سه‌سال است به‌طور مدام معلم موسیقی در گوشم، بیش از نواختن ساز، زمزمه می‌کند: خودت را بشکن.. و بفهم که نه تو و نه من هیچ خر مهمی نیستیم که بد باشد دیگران این را بدانند..
فکر می‌کردم شده که کمی خودم را شکسته‌باشم، اما این روزها وقتی توی آینه از خودم شرمسار می‌شوم، برای همه آن‌چیزهایی که ندارم و بیش از همه به‌خاطر این‌همه خر‌بودن، رویم نمی‌شود اعتراف کنم.. و بنابراین نوشته‌ها یکی پس از دیگری می‌روند توی ناکجاآباد دفن می‌شوند..

یک‌وقتی راحت بود از خود نوشتن.. دلیلش را امروز نمی‌دانم. اما آن موقع برای این نوشتن هیچ فکرخاصی نمی‌کردم.. کلمات را تق‌تق می‌زدم و من جاری می‌شدم روی مونتیور.. همین من واقعی.. حالا .. امروز حتی همان من را نمی‌توانم بازسازی کنم.. احتمالن برای این‌که فهمیده‌ام همان من کوچک هم نیستم..
خیلی سعی می‌کنم.. باید حرف بزنم.. باید بتوانم از این نوشتن که یک‌روزی تمام‌قد، مرا به خودم نشان می‌داد و کمک زیادی به‌‌آرایش و پیرایش وجودم بود، باز یاری بگیرم.. اما حرفها وقتی رویم را از آینه برمی‌گردانم، پشت جیوه مخدوش آن گم می‌شوند.
خیال می‌کنم با سکوت همه‌چیز رفع می‌شود و یک زمانی می‌رسد که جرات کنم آینه را ببینم، درحالیکه یک‌زن درست و درمان در آن لبخند می‌زند... فقط خیال می‌کنم.

مطالب مرتبط



legend of the fall

به‌قول آیدا و برعکس‌آقا !! و برعکس :)

شب

...

فقط من مانده‌ام . و بس.

براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بي‌پايان

من هيچ .. من نگاه

مي‌خواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .

زمستان است...

شاهزاده قصه‌هاي كودكي‌ام

ياد

خشم فروخورده من

من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟

بنويسم يا ننويسم؟

من هنوز دوستشان دارم

شبی از همین شبهای من

زرورق را دور می اندازم.

خط های تو مرا خسته کرد

مرا ببر به دیار فراموشی

نظرها

سلام
خيلي اتفاقي با وبلاگت آشنا شدم.
معمولا نوشته هاي كه بيشتر از 3 خط باشن رو نمي خونم. اما تو مجبورم كردي دو سه تا از پست هاتو كامل بخونم.
تبريك مي گم.

سلام
خیلی وقت بود نیامده بودم
و با اینکه هیچوقت نویسنده خوبی نبوده ام در بیان احساساتم در وبلاگ
اما باید بگویم می فهمم چه می گویی
بخصوص نوشتن در اینجا و البته آنجا
و تمایز بین آنها
و دلم می خواست چیز دیگری هم بگویم اما افسوس که نه دوستی با هم داریم و نه این نوشته ها خصوصی هستند
موفق باشی

سلام
دنبال نقدی از مرگ بازی بودم که به سایتتون رسیدم
نقد خوبی بود و باهاتون موافقم

همان موقع هم من تعجب ميكردم از اين شجاعتي كه يك نفر بتواند اينطور شفاف خودش را بنويسد !! شايد لذتي بود يا آرامشي يا بهره اي در آن كه مي ارزيده و من دركش نكرده ام !!!

شده مثل نیمسوزی که هر جه می دمی آتش و گرما و زیبایی نمیدهد هیج چیزی جز سردرد نصیب تو نیست. نه برد برنده ها در توست نه سبکی تمام باخته ها، نه امید نه ناامیدی محض، چیزی که هست حسرت زمانی ست که پیش چشمهات از لابلای انگشتهات سر می خورند. تنهایی ایی که به هزارها کلمه گفته می شود اما کامل نمیشود. هر باید امروزی به سرخوردگی فردا منتهی می شود، هر بودنی به بیهودگی. هر خشمی به دریوزگی هر گفتنی به تکرار
هر شوقی به خلاء هر شوری به دلزدگی. به گذشته نگاه میکنی با خشم، حسرت واندوه و حس میکنی دیگر چیزی نمانده نه؟
فروغ:
نه ادریس چیز زیادی نمانده .. شاید هم هیچ چیز نمانده .. و من اصلن این خود بی همه چیزم را دوست ندارم .. یک روزگاری فکر می کردم یک غنایی در روحم هست که می ارزد به همه نداشته هایم.. و امروز همان از کفم رفته.

سلام
بازهم من!
حتما بنویس
من هم مثل شما می نوشتم خودم را!مدتی است ننوشته ام ولی تو بنویس هرچند بی صدا و بی پاسخ
من هم خواهم نوشت
راستی 30 تیر یادت نرود

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

لينک‌ها