« May 2009 | Main | July 2009 »

June 27, 2009

مهم ترين احساس دنيا

-او يك مرد است، يك هنرمند. بايد بفهمد كه بزرگترين هدف بشر، درك عشق به‌صورت كامل است. بايد بفهمد كه عشق درون ديگران نيست، بلكه درون خود ماست. ما آن احساس را بيدار مي‌كنيم، ولي براي اين‌كه بيدار شود، به ديگران نياز داريم. دنيا تنها زماني براي ما معنا دارد كه بتوانيم كسي را براي شركت دادن در هيجاناتمان بيابيم.

كتاب‌خانه ملكوت- يازده دقيقه

Posted by froogh at 8:04 PM | Comments (9)

June 26, 2009

سنگيني تحمل ناپذير هستي..

خودم را گم کرده‌ام.. جایی میان این روزها گم شدم و این را می‌فهمم که هیچ‌چیز در زندگی‌ام سرجایش نیست.. حرفهایی می‌زنم.. کارهایی می‌کنم.. و فکرها.. فکر‌هایی که انگار آنها سوار برمنند و من نقشی در ایجادشان ندارم.. هنوز گیجم.. هنوز شبها نمی‌توانم بخوابم.. دیشب، چهارصبح بود که با کمک قرص توانستم چند ساعتی بخوابم.. هرشب کابوس می‌بینم.. همه عزیزانم.. همه دوستانی که شنبه به‌خاطرشان بسیار گریه‌کردم تا صدایشان را شنیدم، توی خوابهایم زیر شکنجه‌اند.. و من توی خواب التماس می‌کنم و انگار تمام بدنم زیر بارهای سنگین له می‌شود.. سعی می‌کنم از این بارها خلاص شوم.. دو روز است که با تمام قدرتم تلوزیون را خاموش نگه‌می‌دارم و همه خبرها را خوانده شده، رد می‌کنم.. می‌خواهم از این راه صعب عبور کنم.. آنچه مرا از هم پاشیده، یک‌جور یاس عمیق است..
نمی‌دانم چکار باید بکنم؟ راستش این‌که هیچ‌ امیدی به روزهای روشن از این پس ندارم.. هر اتفاقی که بیافتد، هر پرده ای که بالا برود و هر نمایشی که اجرا شود، توی فکر این روزهای من سرانجام زیبایی ندارد..
من برای خودم باید کاری بکنم.. بروم؟ آدم رفتن نبوده‌ام.. و نیستم؟ نمی‌دانم..
درس بخوانم؟ همه‌چیز آن‌قدر مبهم است که انگار توی مه دارم تصمیم‌ می‌گیرم.. کار دیگری به‌ذهنم نمی‌رسد.. معلم موسیقی می‌گوید خودت را میان موسیقی و ورزش و کتاب و دنیای خودت غرق کن.. آنچه بیرون می‌گذرد، در دست تو نیست.. و تو هیچ نقشی در به‌وجودآمدن و نیامدنش نمی‌توانی داشته باشی.. مدیرعامل مهربان هم همین را می‌گوید.. دایی هم همین را.. اینها کسانی هستند که حداقل بیست سال از من بزرگ ترند.. و بدی کار اینجاست که خودم هم همین فکر را می‌کنم..
امروز حتی در نقطه صفر آرزوهایم نیستم..

Posted by froogh at 8:14 PM | Comments (8)

June 24, 2009

:(

هنوز نمی‌توانم باور کنم که ناامیدی یک واقعیت است.

Posted by froogh at 10:07 PM | Comments (3)

June 21, 2009

مرد نقاش را از خانه اش بيرون آورديم تا كفن بپوشد؟

چیزی که می‌خواهم بنویسم اصلن نمی‌دانم درست است یا نه.فقط می‌خواهم بنویسم تا هم ذهنیاتم را از این روزها گفته باشم و هم‌اینکه دیگر نمی‌توانم دربرابر نوشتن مقاومت کنم..
امروز با خیلی‌ها که دیروز رفته بودند، حرف‌زدم.. کتک خورده بودند.. کتک زده بودند.. کسانی که حتی در هیچ کدام از راه پیمایی‌های این روزها شرکت‌نداشتند و دیروز رفته‌بودند تا حضورشان مانع ضرب و شتم اقلیت شود..
هیچ کدام از این افراد، آدم ضرب و شتم نیستند و خشونت، تا به‌دیروز، حتی برای دفاع از خود در فکرشان خطور نکرده بود..
آنچه پیش‌آمده بود، بذر خشونت و حتی نفرت را در دل خیلی‌هایشان نشانده بود..و با این‌همه اذعان داشتند از آنچه ناگزیر از انجامش بودند، راضی نیستند.

من ترسویم. این را اعتراف می‌کنم.. و به‌نظرم، تنها چیزی که دیروز مانع رفتنم شد، ترس از دستگیری بود.. آن قدر هیجان داشتم که کتک‌خوردن برایم آسان بود.. و مردن.. نمی‌دانم تاچه حد به این ادعا وفادارم .. اما فکر می‌کنم اگر اعتقاد داشته باشم مرگ من برای وطن، یا برای ارزشی در حد وطن، نتیجه ساز است، از مرگ نمی‌گریزم.. امروز نمی‌دانم که حتی اگر با مرگ من -ما- چیزی حاصل بشود،آن چیز، اتفاق درستی برای آینده خواهد‌بود؟
تمام این روزها مثل همه ،به‌هر طریق ممکن همه خبرها را دیده ام و خوانده‌ام.. مغز و روحم سرشار از تک‌تک لحظه‌هایی‌ست که می‌گذرد. اما در کسری از زمان - وقتی هیجان کمی کنار می‌کشد و اجازه فکر می‌دهد- با‌خودم فکر می‌کنم که نتیجه همه اینها چیست؟ دلیل پوشش خبری دوستانه و بسیار دوستانه بی‌بی‌سی و وی او ای چیست؟ چه‌کسی از خون دوستان من منتفع خواهد‌شد؟ از خون آدمهایی که هرکدام به قدر یک گنجینه بی‌بدیل می‌ارزند. روشن‌فکرانی که معدود بازماندگان نخبه مملکتند. این شرایط ما را به‌کجا می‌برد؟ آیا وادارمان نمی‌کنند هدف را گم کنیم؟
دیروز در نوشته کسی خواندم که حتی اگر موسوی کنار بکشد، از او خواهدگذشت و پیش خواهد‌رفت.. و امروز یکی از وبلاگ‌نویسان بسیار خوش‌فکرمان نوشته بود سراپا نفرت است و خشم و ..
ما کجا می‌رویم؟ مرادمان موسوی نبود؟ موسوی که دولت امید بود و هست؟ موسوی که بهمان نشان داد ذات ما، ذات انسانهای شریف و بااخلاقی‌ست که فقط تشنه صداقت و راستی هستیم؟ موسوی که نجیب است و آدم است و قانون‌مند؟
چه‌کسی این جریان را به‌سوی نفرت می‌برد؟
اینها که می‌نویسم فقط فکرهایی‌ست که باصدای بلند می‌گویم.. که فکر می‌کنم تنها عایدی این حرکتی که از سبز به سوی سیاهی می‌رود، برای بیگانگان است و بس. که نتیجه‌اش جنگ داخلی‌ست و لبنان شدن.. کشته شدن و در بهترین حالت مهاجرت همه کسانی که صاحب تفکرند.
من راه‌حلی ندارم. برای همین دیروز به‌هرکسی که خواست برود، نتوانستم بگویم نباید رفت-جز به کتا آن‌هم در شرایط اضطراب شدید اولیه- و امروز هم گرچه با شادی اولیه آنها که رفته بودند و از خودشان دفاع کرده‌ بودند همراه شدم، اما شادی‌ام ماندگار نبود.. چون صد در صد معتقدم آن کسی که روبروی ما قرارش داده اند هم‌وطن من، همسایه من، برادر من، فامیل من است. از طرفی می‌‌دانم عقب‌نشستن یعنی تسلیم مطلق تحجر شدن.و باز فکر می‌کنم آیا مرگ ما در این شرایط، تحجر را از بین می‌برد؟ این عقب‌ماندگی فکری جامعه را؟ که در بهترین حالت با اثبات تقلب، گریبان کسر بزرگی از جامعه را گرفته است؟
موسوی آمده است که افکار را عوض کند .. با اخلاق سپیدی که دارد.. با صداقتی که در گفتار و کلام و عملش شناخته‌ایم.. موسوی حیف است کفن بپوشد و غسل شهادت کند.. مملکت ما به مردانگی او و فكر بلند و بزرگوار او بیش از آن نیاز دارد تا به جسد بی‌جانش ..مملکت ما به فكر این ته‌مانده نخبگانش بیش از خون آنها نیاز دارد.. خونی که انگار دارد فدای اهداف تجزیه‌طلبان می‌شود..چه‌کسی از مبارزه تن به‌تن آدمهای این سرزمین بهره می‌برد؟
اما باز هم نمی‌دانم در این مملکتی که حتی اجازه اس ام‌اس را ازمان می‌گیرند، چطور می‌شود بدون این مبارزه تن‌به‌تن، هدف سبز موسوی را ادامه‌داد؟ چطور می‌شود به این دولت‌مردان گفت که عاقبت کشته شدن فرزند به‌دست فرزند، عافیت پدر نیست؟

Posted by froogh at 6:53 PM | Comments (13)

June 15, 2009

الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم

ایمان نیاوریم به آغاز فصل سرد .

Posted by froogh at 12:13 PM | Comments (6)

June 13, 2009

تنها نمان به درد ..

اميد و عشق و اعتمادبه‌نفس- كليد رمز همين سه‌تاست :(.

Posted by froogh at 8:46 AM | Comments (6)

June 11, 2009

انسانم آرزوست..

Posted by froogh at 4:11 PM

June 10, 2009

امروز


آزادي

Posted by froogh at 9:19 PM | Comments (3)

تا باد چنین بادا

عجب روزهای خوبی‌ست. باید از این همه اتفاق بی‌بدیل و تکرار نشدنی نوشت...

-من (ما) توانستیم یک همکار را از رای به‌آقای الف نون برسانیم به رای ندادن، بعد رای دادن به رضایی و حالا امیدواریم تا آخر وقت امروز سبزش کنیم.

-از آنجا که سروکار ما با یک واسطه خیلی ظریف با روستاییان است، من طی هر تماس تلفنی که برای کار با شهرستانها-مخصوصا شهرستانهای کوچک- می‌گیرم، اوضاع را پرس‌وجو می‌کنم. آن‌قدرها هم که فکر می‌کنیم روستاها الف-نونی نیستند.مخصوصا بعد از دو مناظره آخر.

- خانواده خاله مشهدی من که -در کمال شرمندگی- به‌شدت الف-نونی بودند، سبز شده‌اند!

-برخلاف انتخابات قبل که تحصیلدار‌های ما الف-نونی بودند و برق خوشنودی تیزی در نگاهشان و پوزخندشان، روز برنده‌شدن دیده‌می‌شد، امسال یک تحصیلدار فرهیخته سبز داریم. :) تا آنجا که خبر دارم یکی از آن دو نفرهم، امسال به موسوی رای می‌دهد.

-برای اولین بار است که مدیرساختمان ما شناسنامه سفیدش را مهردار خواهدکرد.

-برای اولین بار است که برادر من به‌هم‌چنین.

-خواهرم کارت ملی ندارد-مجددن با کمال شرمندگی. بدون کارت ملی نمی‌شود رای داد؟

-نتیجه نظرسنجی ها را دارید؟

Posted by froogh at 1:57 PM | Comments (3)

June 7, 2009

كمي موسيقي .. به افتخار آدم‌هاي خوب اين مملكت

Posted by froogh at 10:00 PM | Comments (9)

؟

کسی آماری از تعداد واجدین شرایط رای دادن دارد؟ اگر سی میلیون باشد، که با این مناظره دیشب باید آماده باشیم برای سکته هفته بعد در چنین روزی.


پیوست: انگار تعداد را حدود چهل و شش میلیون اعلام کرده اند. خوب .. ده میلیون تحریمی که داریم.. نداریم؟
تنها کورسوی امید همین تعدادند..

Posted by froogh at 10:30 AM | Comments (4)

June 6, 2009

پاگرد

خوب ..
یک‌وقتهایی زندگی سخت هم می‌شود. فهمیدنش برای من البته. این‌وقتهای سخت، دلم می‌خواهد موسیقی آرامی گوش کنم و از زندگی بیایم بیرون.
از همان‌جایی که نمی‌فهمم و گیجم می‌کند. از همان‌جایی که لهجه آدمها برایم غریبه می‌شود.

Posted by froogh at 9:17 PM

June 5, 2009

dream

خوب تعطيلات به‌سلامتي گذشت..من كه حقيقتن دو هفته به مغزم استراحت مطلق داده‌بودم! فكر مي‌كنم لازم بود.. بايد يك‌طوري از آن وادي سرگرداني خارج مي‌شدم و دوباره رجعت مي‌كردم. اما دیگر بازی بس‌است..
فردا می‌خواهم آگهی استخدام مدیر‌فروش بدهم. و یک کارمند فروش هم برای شیراز لازم دارم. آدم خوب سراغ ندارید؟
....
نمي‌توانم به‌اين فكر كنم كه فرداي انتخابات چه مي‌شود. به شدت، به‌شدت دلم مي‌خواهد آقاي موسوي برنده شود.. گرچه مثل سالهای اول انقلاب در و دیوار پر از شعارهای سیاه‌رنگی‌ست که با اسپری خشمناکی نوشته‌شده‌‌اند.. حتی بیل‌بوردهای شریعتی هم بی‌نصیب نمانده‌ :( .. ولي من سعی مي‌كنم به شبی فکر کنم که آقای موسوی برنده‌شده باشد.. همراه با مردم به‌خیابان خواهم‌آمد و جشن خواهم‌گرفت..تصوری جز این، تمام ذهنم را سیاه می‌کند.
....
زندگی ساده است.. نیست؟ یا من خیلی ساده‌ام؟ گرچه زیاد فرقی نمی‌کند.. من عادت دارم ساده نگاه‌کنم، ساده فکر کنم، ساده عمل کنم.. فقط نمی‌دانم چرا همیشه سراغ پیچیدگی و پیچیده‌ها می‌روم.
ببينم .. اگر اينجا برايتان موسيقي بگذارم، گوش مي‌كنيد يا صرفن دكور است؟

Posted by froogh at 10:21 PM | Comments (4)

June 3, 2009

...

تعطيلات

تا سپیده بیدار
مست
می‌افتی روی کتاب
میان اسطوره‌ها و موسیقی

حوالی ظهر
تلفن زنگ می‌زند
کسی پیام می‌گذارد
چای دم کنی
برای عصر

سارا محمدي اردهالي

Posted by froogh at 7:23 PM

June 2, 2009

چراغي بيافروز

mir_housin6.jpg


بسیار متاسفم که در انتخابات مرحله دوم چهارسال قبل رای ندادم.
این بار مثل همیشه رای خواهم‌داد و آنچه مسلم است رای من آقای موسوی خواهند بود.
کاملا اعتقاد دارم ایشان نه‌تنها انسان درستی‌ست بلکه مدیر خوبی هم هست.
ممکن بود اگر به‌جای ایشان آقای خاتمی کاندید می‌شد بگویم از سر اکراه، بین بد و بدتر، بد را انتخاب می‌کنم. اما حالا به‌عنوان یک نفر که می‌تواند نظر خودش را داشته‌باشد و شما هم سرش فریاد بزنید، اصلن این عقیده را ندارم. برای من آقای موسوی انتخاب خوب است و می‌دانم که اصلاحات مسیری‌ست که باید آرام طی‌شود. به‌هیچ‌عنوان فکر نمی‌کنم آقای کروبی آدمی باشد که با او بشود تا انتهای خط ادامه‌داد.
در ضمن از آقای رضایی بسیار ممنونم که حضورش باعث کمک به آقای موسوی‌ست. این را صمیمانه می‌گویم.
پي نوشت:
چهار سال قبل .. همين روزها ..

Posted by froogh at 7:50 PM | Comments (13)

June 1, 2009

no cash

دوست دارم بنویسم .. اما این صفحه تحت تعمیر حالم را می‌گیرد! از آن بدتر اینکه به‌خاطر پارس‌آن‌لاین مزخرف، همه‌چیز را بسیار قروقاطی‌تر از آنچه شما می‌بینید، می‌بینم.. چون به‌هيچ طريقي صفحه‌به روز نمي‌شود.
نمی‌دانم می‌شود از داتک یا شاتل خط بگیرم و مودم را عوض نکنم؟ و آیا با وجوداینکه مرکز باهنر جای خالی برای ای‌دی‌اس‌ال ندارد، می‌توانم همین شرایط موجود را به یکی از این دو تا منتقل کنم؟

...

به‌قول آیدا در مستی ملویی به‌سر می‌برم. :)

...

گودر و ایمیل‌ و فیس‌بوک و وبلاگ‌خراب، دست‌به‌دست هم داده‌اند تا مرا از بابت گردن خلاص کنند! عجب دردی دارد لعنتی..

Posted by froogh at 5:59 PM | Comments (6)

پوزش‌نامه

اين محل تحت درمان است.

Posted by froogh at 1:17 AM | Comments (4)