« April 2009 | Main | June 2009 »
May 30, 2009
Posted by froogh at 12:36 PM | Comments (1)
May 29, 2009
كتابخانه ملكوت و آواز عاشقانه
Posted by froogh at 9:55 PM
May 27, 2009
Posted by froogh at 8:58 PM
قلم موی مرا مگیر.
می دانی .. زندگی در شک و راز زیباتر است ..
وقتی که شک داری، دنیا دست توست...چون رویا و خیال مال توست با دامنهای نامحدود ..
وقتی یقین داشته باشی، دنیا دست واقعیت است. واقعیت به همان عریانی که میبخشد، از تو بازمیستاند.. بیآنکه توان انتخاب بهت بدهد.
Posted by froogh at 3:39 PM | Comments (8)
تقصیر مکن.
صد ملک دل به نیم نطر می توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می کنند ..
دوباره در دلم زنده شد که برای زندگی کردن، برای زنده ماندن، گاه شنیدن یک تک جمله دلیل می شود ..
Posted by froogh at 11:49 AM | Comments (1)
May 25, 2009
legend of the fall
توی شرکت تنهایم. منشیمان مرخصیست. مسئول مالی رفته دارایی. تحصیلدار ترمینال است..آقای مهندس رفته اداره کار..مسئول فروش ماموریت است و بچههای آزمایشگاه، توی آزمایشگاه پایین مشغول کارند..
من بیحوصله، با سر درد کمی که رو به زیادشدن است، موسیقی ملایمی گوش میکنم و هیچ میلی بهکار ندارم..
کارمان پیشرفت ندارد.. درست عین گیرکردن در گل است..میلیمتری جلو میرویم و من هی بیحوصلهتر و دلسردتر از قبل میشوم..سالها بود که تنها انگیزه کار کردنم، نیاز مالی نبود و حالا هست..بیامید به هر بهبودی ..حتی دیگر نگران هم نمیشوم..
برای شروع هر تولید جدیدی باید تا بعد از انتخابات صبر کنیم..بحث یارانهها و ادامه سیاست واردات در تصمیمگیری ما دخالت زیادی دارند..
هوای گرم .. بیکاری فزاینده.. آزروهای دستنیافتنی.. تصور چهار سال دوم تماشای احمدینژاد.. فکر فردا و فرداهای بیامید.. از اینها خستهام.
Posted by froogh at 10:39 AM | Comments (7)
May 24, 2009
كتابخانه ملكوت
Posted by froogh at 9:59 PM
May 23, 2009
مردي بهرنگ سورمه اي
امروز بعد از سه سال و اندی که ساکن این خانهام، تصمیم گرفتم توری نصب کنم. آقای نصاب آدم بداخلاقی بود. اولین بار که برای اندازه گیری آمده بود، از قیافهاش خوشم نیامد. بههمین راحتی. و بهانه گرفتم که گران است. یک هفته بعد رضایت دادم با ده هزارتومان تخفیف بیاید..
امشب باز دیدم از قیافهاش بهشدت ناراحت میشوم. یک آلرژی نابههنگام.
توریها را آورد.. همان قدم اول، پنجره را که باز کرد، با شدت لیندای خوشگلم را از کتار پنجره با فشار هل داد تا از سرراهش دور شود.. من با دهان باز نگاهش میکردم. پایه گلدان یک کوزه است. سرانجام وقتی لیندا و کوزه درحال پرت شدن روی میز شیشهای عزیزم بودند، با ناله گفتم : وای گلم.. نصاب گفت: این مگر پایه نیست؟
منظورش چه بود؟
پنجره را سوراخهای متعدد کرد ..کف هال سرشار از براده فلز شدهبود.. حتی یک دستمال کوچک هم نخواست تا زیر مته نگه دارد..
رفت سراغ در بالکن اتاقخواب. من کنار اتاق ایستاده بودم چون دلم گواهی میداد یک خرابی بهبار خواهدآمد. قاب را کف اتاق خواب با هم فضاحت پنجره سوراخ سوراخ کرد و برادهها و پیچ و میخ بود که عین زباله پرت میکرد کف اتاق خواب..
آمدم بیرون..
یکهو صدای جرینگ جرینگ پیچید.. محل ندادم. و دقیقه ای بعد خودش گفت :حباب بالکن را شکستم..
ابزار دیوار را هم با سنگ فرز له کرده بود.. عصبانیت بیفایده بود..
گفتم: بیزحمت حباب نیمهشکسته را از دیوار جدا کنید. جواب داد: لازم نیست..چیزی روی دیوار نمانده! وقتی نگاه کردم، انگار کسی با پتک بهجان حباب بدبخت افتاده بود..له بود.. بیچاره.:(.
دم رفتنش یک لیوان آب طالبی بهش دادم.. بهنظرم از سکوت من و آب طالبی سوءهاضمه گرفته باشد. الهی.
همه اینها را گفتم تا گفته باشم که از این هفته یک خانم محبوبهشب بهخانواده من اضافهمیشود..محل سکونتش بالکن خواهدبود.. با این قول که من تا صبح با عطرش زندگی کنم.
جای حباب شکسته هم یک فانوس رنگی آویزان میکنم..
بلاخره کسی باید پیدا میشد تا انگیزه لازم برای همخانهشدن با محبوبهشب و این فانوس را بهدلم ببخشد.
Posted by froogh at 10:57 PM | Comments (10)
May 22, 2009
...
Posted by froogh at 8:45 PM | Comments (2)
May 20, 2009
جوكهاي زندگي مجردي
زندگی من، زندگی مجردیست.
بهواسطه این لقب خیلی وقتها مفتخر میشوم بارهایی را جابجا کنم.. دوستداشتنی و گاه به طور غیرقانونی دوستنداشتنی.
مادر که قبل از عید بیمار شد، قاعدتا کسی جز من نمیتوانست بهش رسیدگی کند.. گرچه پدرم همه کار میکرد اما وقتی رسیدم خانه، آنقدر دلتنگ و خسته بود که متوجه شدم باید چند روزی زودتر میآمدم..
خواهر و برادرم بهترتیب برای عید برنامه سفر داشتند. کسی، حتی من، توقعی جز این نداشت که باید بروند چون اختیارشان دست دیگریست.
بعد از عید که برگشتم برادر و خانمش یک هفتهای مهمانم بودند..قدمشان روی چشم. ورزش و موسیقی و کار اضافی را از برنامه مجردی حذف کردم و عصرها برمیگشتم خانه تا زود شام شب و نهار فردا را آماده کنم و بعد مهمانان را ببرم گردش. یک شب هم مهمانی دادم.
مجردان ميدانند پذیرایی و مهمانداری همزمان، يعنيچه.
هفته قبل واجب بود برای یک فامیل مجرد دو وعده غذا درست کنم . صد البته کسی بهتر از یک مجرد نمیتواند درد سایر مجردان را بداند.
معلم موسیقیام بیمار شد. دو وعده هم برای او غذا دادم. مریضی و تنهایی، نوازش خونش را بهمنهای بیست رسانده بود و فکر کردم خوب .. چه کسی بهتر از من، معناي نوازش خون منهاي بيست را درست ميداند؟
دخترخالهام نصفه ایران و نصفه خارج زندگی میکند.حالا وقت نصفه ایران بودن اوست. تنهاست. شوهرش مدام سفر کاریست. زنگ میزند و میگوید وسط هفته یک سری بهش بزنم.
این جملات ناگفته را توی کلامش، لای گیومه، پیدا میکنم: آقا بالاسر که نداری، خوب بیا دیگه !! میگویم سرم خیلی شلوغ است.. و برایش میشمارم که یکشنبه وقت دکتر دارم، دوشنبه ماموریتم، سهشنبه جلسه دارم، چهارشنبه کلاس دارم، و پنجشنبه و جمعه هم هنوز نرسیده تا بدانم ..سریع میگوید: خوب پنجشنبه و جمعه با هم باشیم؟ و من جواب میدهم: جمعه یادم آمد معلم دارم. میگوید: خوب پنجشنبه؟..
سکوت میکنم..و فکر میکنم اصولن آدم مجرد نیاز به استراحت آخر هفته دارد؟
شاید هم ندارد.
پنجشنبه را بهدخترخاله ندادم اما مادرم کار دیگری محول کرد و خوب.. خیلی هم تشکر و معذرتخواهی کرد که چون تو مجردی آدم رویش میشود ازت خواهش کند..
البته اين را اضافه كنم كه تكتك موارد بالا جز آخري، در نهايت عشق و علاقه و با خواست قلبي خودم انجام شدهاند و ميشوند اما خوب :
وقت مهمانی فامیل که میشود، من چون مجردم، مرتب از یاد می روم.. مگر اینکه برادرم یا خواهرم یا مادر و پدرم تهران باشند و مهمانی برای آنها باشد..
وقت مریضی.. من هم مثل معلم موسیقی، نوازش خونم را از اعماق زمین با همین دستان مهربان خودم حفاری میکنم..
وقت بيكسي..
هنوز نرسیده زمانی که بهوقت بیکسیام فکر کنم..
و اميدوارم هرگز نرسد..وقتی که سایه مادر و پدر نباشد..و همه اختیارشان دست دیگران باشد و ذهن بقیه آنقدر فراموشم کردهباشد که دیگر بهکل محو شوم.
Posted by froogh at 8:55 PM | Comments (9)
از ماست که برماست
مسخره است! چرا هیچ لیریکسی قابل سرچ نیست؟ موسیقی چهربطی به فیلتر دارد؟
همه لینکهای صفحه اول و دوم گوگل مربوط بهجستجوی lili+u turn+lyrics بستهاست!
Posted by froogh at 12:59 PM | Comments (1)
May 16, 2009
تماشاخانه
هوا بهشدت عالیست..نیمهگرم و نیمه مرطوب و نیمه تاریک.. توی شرکت هستم.. این روزها معمولا تا پنج یا شش میمانم .. پنجره اتاقم باز است و گاهگاه باد ملایمی شبیه باد ملایم عصرهای شمال روی صورتم میزند.. دیوار روبرو پر از پیچکهای سبزیست که تا بهحال ندیدهبودم..پسر همسایه کوچه بالایی درحال کبوتربازیست..
همهچیز وهمآلود است.. حتی روحیه خودم..و اتفاقات پیرامونم..
وهمآلود.. این ترکیب مناسب حال را دوست دارم..
معلق..
مرز بین مجاز و واقعیت در ذهنم شبیه خط کدر محویست.. در برشهایی از زمان، نمیتوانم مختصاتم را درست تشخیص بدهم..فقط بخشهایی از زندگی، ساعتهایی از آن مال زمینند..
نمیفهمم .. و دقیق نمیتوانم بگویم.. که باز قادرم در رویا، بهقدر زندگی زمینی، حقیقی نفس بکشم، اتفاق خلق کنم و انتظار داشتهباشم..
این رابطه وهمآلود رویا و زمین حس رخوت دلچسبی دارد..
در این رخوت خاص تمام ذرات وجودم حساس میشوند.. با لذتی سرشار.
Posted by froogh at 5:18 PM | Comments (9)
May 10, 2009
بهقول آیدا و برعکسآقا !! و برعکس :)
دکتر حیدری توی کلاس فنون مذاکره ازمان تمنا میکرد که کف مذاکره را همان اول لو ندهیم:
دانشجو حیدری با تجربه سیساله خود بهشما میگوید که بیشک ادامه آن مذاکره برای شما، شکست خواهدبود.
درست میگفت.
موفقترین مذاکرات زندگی من همانها بودند که کف را رو نکردم.. البته نه به دلیل زرنگی و دانش زیادم، که بهخاطر عدم جذابیت ادامه راه.
Posted by froogh at 5:34 PM | Comments (5)
May 8, 2009
گيتار چيني
تمام تنم خسته است. خسته کار خانه و سفر و مهمانداریهای نسبتن پیوسته و شرکت و همه چیز. امروز معلم موسیقی دارم و دعا میکنم لحظات آخر پشیمان شود و زنگ بزند که نمیآید. اما مطمئنن خواهدآمد. امروز باید شهریه هم بدهم.
وقتم فشرده است ولی مثل همه آدمهای دقیقه نود، راندمان زندگیکردنم در این مواقع بهتر میشود.کلاسهایی که میروم فقط مال همان یک جلسهاندو فرصتی برای تمرین ندارم.. یوگا یک روز، موسیقی یک روز و مدیریت صنعتی هم یک روز.. اما در همان یک جلسه سراپا گوش و چشم میشوم چون میدانم تا هفته دیگر خبری از هیچکدام نیست..
کارمان.. ای شکر خدا.. بد نیست.. خوب هم نیست.. دزد چکها را پیدا کردهایم و شاید موفق شویم پولمان را زنده کنیم.. شرکت بزرگ را تقریبا رها کردهام و شاید خرداد استعفای قطعی بدهم. همان شرکت کوچک قدیم را اداره میکنم و خودم هم با همه نیرویی که دارم به كارفروش میرسم..شاید حد و اندازه من همینقدر باشد.. شاید هم اگر عوامل بیرونی تا این حد تحت فشارم نگذاشته بود، آن یکی را هم میتوانستم درست اداره کنم..ولی نتیجهای که گرفتم این بود که خودم، خودم را از همه بهتر میشناسم و تواناییهایم را.. باید بهاین دانستنم اعتماد کنم و ریسکهای احمقانه را کنار بگذارم..
میان اینهمه فعالیت این روزها، سعی میکنم گوشه چشمی بهروحم داشتهباشم.. برایش در همین زمانهای کوچک کارهایی میکنم.. و تقریبا با هم بهصلح مجدد رسیدهایم.
در کل زندگی با دور تند درحال عبور از روی من و وجود من و فیزیک من است.. با این دور تند، حس آدم کمتر میشود.. شاید بهتر.. شاید هم نه.
بروم.. یکی دو تمرین یوگا کمی حالم را بهتر مي كند..ترجیح میدادم به جای آموزش گیتار امروز، یک جلسه ماساژ چینی داشتم. :)
Posted by froogh at 5:30 PM | Comments (6)
May 1, 2009
شب
چه دانستم که این سودا مرا زینسان کند مجنون….
Posted by froogh at 10:44 PM | Comments (5)
