« March 2009 | Main | May 2009 »

April 22, 2009

؟


پدر: عاشقش بودي؟
دختر:عاشق؟ نمي‌دونم... شخصيت خودم رو وقتي با اون بودم دوست داشتم.. هيچ وقت اون‌جوري زندگي نكرده بودم.

Posted by froogh at 11:05 PM

April 19, 2009

سوال

ببینم کسی می دونه که آیا پارس آن لاین صفحه لاگین بلاگر رو فیلتر کرده؟ چرا باز نمی شه بدون فیلتر شکن و پیغامی هم برای فیلتر نمی ده؟

Posted by froogh at 8:45 AM | Comments (7)

April 14, 2009

آقا شیره کجایی که شوم من چاکرت؟

دیگه دلم نمی‌خواد مدیر باشم. دلم نمی‌خواد به‌کار هیچ‌کسی رسیدگی کنم و به‌هیچ کسی دستور بدم و از هیچ‌کسی چیزی بخوام. دلم می‌خواد فقط یک کارمند باشم مثل سالها قبل. با یک اتاق کوچک و یک میز تحریر کوچک و یک کتابخونه و یک کامپیوتر. تلفنی که روزی دو بار زنگ بخوره. از در اتاقم فقط آبدارچی روزی دو سه بار بیاد و چایی بیاره. یا اصلن اونم نیاد . حاضرم بقیه عمر کاری‌م رو کارمند آقا شیره باشم. روزی سی بار غرش کنه و گازم بگیره.
همه اینها را با این اتاق و میز بزرگ و لب‌تاپ و آدمهایی که هی می‌یان توی اتاق نمی‌زارن یه نامه رو مثل آدم بخونم و حجم کارهای مسخره‌ای که هیچ ربطی به‌هم ندارن و از هیچ‌کدومشون بلد نیستم هیچ پولی در بیارم، تاخت می‌زنم. با حقوق و عنوان و مقام و همه عوارض و بیمه مدیر بودن.

Posted by froogh at 10:40 AM | Comments (11)

April 11, 2009

به یاد سفرخوشی که رفتی و من ماندم و گذاشتی به بدترین احتمالات فکر کنم.

یک وقتهایی به‌روزهای بسیارخوب گذشته نگاه می‌کنم... نباید خیلی دقیق شوم... باید فقط یادم بیاید و بگذارم از یاد برود... و باز به همین ترتیب..
اگر توی این خاطرات رسوب کنم، کم‌کم ابهام همه‌چیز برایم از بین می‌رود.. و درست متوجه می‌شوم آنچه آن روزها عاشقش بودم خود آن روزها بود و اتفاقاتی که هیچ‌وقت دیگر تجربه نکرده‌بودم.. هیچ ربطی به آن آدم روبرو نداشت.
اگر بیشتر رسوب کنم، خاطراتم کاملا ته می‌گیرد و یادم می‌آید که ... و من مجبور می‌شوم با یک سیم طرفشویی سخت‌ بیافتم به‌جان دلم و این سیاهی‌های ته گرفته را پاک کنم.

Posted by froogh at 9:15 AM

April 10, 2009

ديگر-شاد-سازي

از خستگی رو به موتم! نمایشگاه به‌شدت شلوغ بود و دو نفری غرفه را اداره‌کردن، کار سختی‌ست. ما تجربه نمایشگاه در تهران را نداشتیم و من فکر می‌کردم مثل اراک و کیش فرصت حسابی برای مرور کردن کارهای عقب‌افتاده خواهم‌داشت. اما اینجا واقعا شلوغ است، مخصوصا امروز که جمعه بود و همه رنگ آدمی آمده بود.. بیشتر افرادی که سراغمان می‌آمدند سوالاتی درباره یک گلدان خانگی و دو تا درخت باغچه‌شان داشتند. درست مثل اینکه بروی مهمانی و با یک دکتر برخورد کنی و همه دردهایت یادت بیاید. خوب .. ما وظیفه داریم به روی همگی لبخند بزنیم و جواب بدهیم.
معاون وزیر دوبار بازدید کرد. بار اول که به‌کل متوجه‌ش نشدیم! من اصلن خود وزیر را هم نمی‌شناسم چه‌برسد به معاونش. بار دوم هم یک دقیقه بود که نشسته بودم روی صندلی و اتفاقی بازدید‌کننده نداشتیم و همکارم رفته بود سیگار بکشد. فلاش عکاسها می‌گفت این آدمی که دارد آرام قدم می‌زند و مدیر نمایشگاه همراهی‌اش می‌کند باید مهم باشد.. ولی من فقط جواب سلامش را دادم! وبعد متوجه شدم بازهم معاون وزیر بوده. البته ما به وزیر و معاونش کاری نداریم. آنها هم با ما. طرفداران ما کشاورزانند و مغازه‌دارن.. که ما هم به‌شدت بهشان علاقه‌مندیم و تنها علامت مشخصه‌شان دستهای بزرگ و کت-شلوارهای معمولی‌ست. البته کشاورزان نمونه و صنعتی هم هستند.. اما تعدادشان کم است.
خلاصه استقبال خیلی خوبی از نمایشگاه می‌شود. کار ما تازه از دوشنبه شروع خواهد‌شد که باید پیگیر این آدمها باشیم..
..
چندوقت است به این فکر می‌کنم که چه‌خوب است آدمهایی که دهان گرم دارند( به‌قول مشهدی‌ها!).. تعارف بلدند.. و خیلی رک نیستند. اصلن گاهی زندگی نیازی به‌رک بودن زیادی ندارد. آدمهایی که مثلن می‌دانی بار قبل که به‌خانه‌ات دعوت شدند، حضور یک آدم غریبه زیاد برایشان دلچسب نبود ولی امروز بهت می‌گویند اتفاقن بهشان با او خوش گذشته..یا بهت می‌گویند خیلی جوانی.. با اینکه خودت می‌دانی داری وارد بخش سراشیب زندگی می‌شوی.. یا حتی خودت که به‌ خیلی‌ها درباره‌شان تعارف می‌کنی..
بسیاری از اینها اغراق است، در اين حد كه از نكات منفي كوچك گذشت كني..يا يك نكته مثبت كوچك را با زيبابين ببيني و درباره‌اش بگويي..اما اين گفتن، دل را شاد می‌کند و آرامش می‌دهد.. چه اشکالی دارد اگر بتوان با این زبانی که یک تکه گوشت بیشتر نیست، به‌کسی آرامش داد؟

Posted by froogh at 8:49 PM | Comments (4)

April 8, 2009

خود-شاد-سازی

نشسته ام توی شرکت. بازهم مثل آدم کار کردم. آخر هفته نمایشگاه داریم. امروز باید غرفه را می‌چیدیم. رفتیم نمایشگاه و دیدیم که هنوز دارند دنبال پیمانکار موکت می‌گردند! برگشتیم. ساعت دو باید دوباره بروم.
اگر آدم قبل از عید بودم، خودم نمی‌رفتم. مسئول فروش را می‌فرستادم با تحصیلدارمان. اما در این مدت که خیلی باخودم فکر کردم، دیدم یکی از نقاط ضعف من در کار این است که حضور فیزیکی کمی در محل دارم. برای همین خیلی وقتها دوباره کاری می‌شود. و در ضمن به‌نظرم وقتی مدیر خودش قاطی کار می‌شود، مخصوصا کارهایی از این مدل، بچه‌ها با ذوق بهتری کار می‌کنند.
برای همین امروز سه‌تایی می‌رویم و سه‌روز آینده را هم خودم همراه مسئول فروش توی غرفه می‌ایستم.

عصر می‌روم یوگا. بعد از یک سال؟! دیروز کسی توی رادیو می‌گفت که مدیتیشن باعث آرامش، تمرکز، زیادشدن صبر و تحمل آدم می‌شود. این آقای مدیر کارخانه‌مان که گفتم آدم شاهکاری‌ست، هر روز صبح و عصر نیم ساعت مراقبه می‌کند. شاید برای همین خیلی آدم خوبی‌ست؟ ها ؟ ولی من مطمئنم که در تمامی روزهای باقیمانده عمرم قادر نخواهم‌بود ساعت پنج صبح برای نیم ساعت مراقبه، خودم را از خواب بیدار کنم. :-)

بقیه اوضاع خوب است. از دیروز عصر این ترانه توی ذهنم وول می‌زند: گر نکوبی شیشه غم را به‌سنگ ، هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ..
اگر درست یادم باشد شعر فریدون مشیری‌ست. صبح که باز خودم را با التماس بیدار کرده‌بودم، جلوی آینه ایستاده بودم و این شعر همین‌طوری می‌آمد و می‌رفت.. فکر کردم کاملا درست است! اصلن چرا با این فکر بروم سر کار که : ای کاش می‌شد یک ساعت دیگر بخوابم؟
به‌جایش می‌شود فکر کنم: چه خوب! دارم می‌روم شرکت.. یک عالمه روز جدید و برنامه جدید پیش رو دارم!
و بعد متوجه شدم همین‌طور الکی الکی آدم شیشه غم را می‌تواند به سنگ بکوبد...و شاد شود...

Posted by froogh at 12:55 PM | Comments (10)

April 7, 2009

ماجراهای من با من

شرکت هستم. از صبح مثل بچه‌آدم مرتب کار کرده‌ام و سعی کردم همه قورباغه‌ها را تا ظهر خورده‌باشم!
بااینکه مرتب خدا را شکر می‌کنم که لااقل شرکت دوم کوچکمان کار دارد و سرمان گرم است، اما یک حس ریز عجیب مدام گوشه ذهنم وول می‌زند که کاش الان توی خانه زیر آفتاب دراز کشیده‌بودی و کتاب می‌خواندی و کمی چرت هم لابلایش می‌زدی :) و من بهش می‌گویم : باشه اگه الان قول بدی بشینی سرکارت، هفته دیگه برات یه روز مرخصی می‌گیرم..
شبیه همان حسی که وقتی صبح‌های زود، خودم را با التماس بیدار می‌کنم، با محبت توی گوشش می‌گویم: بیدارشو قربونت برم.. درعوض قول می‌دم عصری که برگشتیم خونه حتمن یه‌ساعت بخوابیم ...

Posted by froogh at 1:59 PM | Comments (5)

April 5, 2009

با تشكر از خانواده اداره برق

من خوبم. از سفر برگشته‌ام و كار را با سرعت زياد شروع كرده‌ام. سعي هم مي‌كنم حداقل در همين ابتداي سال نو يادم بماند كه آدم باشم.
فقط مشكلي كه هست اين است كه كامپيوترم در آستانه انفجار است! اول ويروسي كه انگار از دامين ملكوت وارد دستگاه شد.. و بعد در جريان قطع برق ايامي كه نبودم، پاورش سوخت و كابل هم به‌هم‌چنين.. امشب بعد از دو روز كه كامپيوتر را راه انداختم بي‌خودي ريست مي‌شود.. شايد ويروس هنوز توي سيستم مانده.. يك عالم فايل عجيب را حذف كردم و اميدوارم بعد از اين كار كند. حالا كه وقت ندارم بيشتر چك كنم .. فردا و پس‌فردا هم مهمان دارم.. اميدوارم اين محافظ جديد درست عمل كند و باز با قطع برق، دستگاه خاموشم نسوزد..
دست اداره برق درد نكند.. فعلا يك ريسيور و يك پاور كامپيوتر و مقادير زيادي وقت هدر رفته، خرج روي دستم گذاشته..

Posted by froogh at 11:03 PM | Comments (6)