« February 2009 | Main | April 2009 »
March 28, 2009
مهرباني بيويرايش
خواستم بنویسم که این سیدی مهربانی خسرو شکیبایی را گوش کنید حتمن. یک چیزی به عمرتان اضافه میکند.. نهایت زیباییست. و مرسی منصور نصیری فوتوز که اولین بار زیبا را بهیاد شکیبایی توی وبلاگت گذاشتی و من رایتش کردم و هزاران بار گوش کردم و شب عید رفتم سیدی را خریدم..
بعضی سیدی ها را بهقول ایرج نمیشود کپی کرد.. خواستم برای خواهرم کپی کنم.. دلم نیامد.. دوست داشتم با همان قاب و جلد زیبا بهش هدیه کنم.. و در واقع دلم نیامد صدای خسرو شکیباییش اصل نباشد.
..
دوم اینکه خواستم بگویم یک دفتر و یک وبلاگکی هم دارم که گاهی در آنها برای دل خودم مینویسم. هر دو بدبختند. من فقط وقتهای دلتنگی شدید یادشان میکنم و هردورهای از عمرم که میگذرد، کنارشان میگذارم و یک جدیدشان را شروع میکنم بهنیت اینکه انشاءالله از روزگار بهتری درشان بنویسم.
برای همین یک دفتر جدید خریدم..
اما امسال برای این دفتر جدید یک تصمیم خوب گرفتم.. که فقط خوشیهای شدیدم را ثبت کنم.. تا به سرنوشت بد آن یکیها دچار نشود و سر از انباری در نیاورد.. که سالهای بعد هروقت خواندمش یادم بیافتد که روزهایی از زندگی بودهاند که من زندگی را کردهام..
اصلن چهمعنی داشت که هی یادم بیافتد یک وقتهایی چطور زندگی.. ؟
بله.. برای همین یک دفتر جدید خریدم و دفتر قدیم را باز میبرم توی انباری دفن میکنم.
..
دیگر اینکه تعطیلی کارخانه هرقدر اتفاق شری بود، یک خیر بزرگ با خودش داشت و آن آشنا شدن بی واسطه من با مدیر کارخانهمان بود.. خواستم اینجا بنویسم تا همیشه یادم بماند که این آدم آن قدر آدم است که من از خودم شرمنده میشوم... انسانی که هیچ راهی برای بدبودن تو نمیگذارد.. که مثل دریا زلال است و هیچ غشی ندارد.
خوش بهحال این جلای روح.. و خوش بهحال من که این روزها با او همنشینم.
Posted by froogh at 10:54 PM | Comments (7)
March 22, 2009
عطر زندگي در خانه مادري-پدري
مشهدم.. و خوش میگذرد. من و بابا و مامان. برادرم با خانواده همسر رفته مسافرت و روزی دوبار زنگ میزند که حتمن رفتنت به تهران را تاخیر بیانداز تا من برگردم. خواهرم همراه با خانواده کوچکش مشغول عید دیدنیاند. فندق و پسته گاه و بیگاه بهدیدنم میآیند و منچ و مار و پله بازی میکنیم. فندق یک تقلبچی حسابی توی بازیست. هر نوع بازی که باشد. از نقطه بازی و اسم و فامیل بگیر تا منچ! بلاییست که وقتی میگوییم آهای! تقلب کردی!! آن قدر داد و فریاد میکند تا کوتاه بیایی . :) برای من سرتاپا نمکند. پسته خانم در عوض متین و مهربان است. مادرم صدایش میزند: شازده خانم.
مادرم چند شب به عید دچار زونا شد و حالا کمی بهتر است. اما عجب درد ناجوری دارد این بیماری. با عمویم تلفنی حرف میزدم و میگفتم که مادرم درد دارد، قهقهه زد که : عمو، زونا هم شد مریضی؟ من قلبمو دادم سر هفتاد سالگی دست دکترا، نصفش رو انداختن یهور، نصفش رو یهور دیگه، بعدش هم دوباره جمع و جورش کردن و دوختنش و دست آخر خوب هم شدم!! تازه اینم مریضی نبود. مریضی یعنی بیماری لاعلاج.
راست میگوید. اتفاقا حرفهایش آنقدر بار مثبت داشت که روی همه ما تاثیر خوب گذاشت.
دارم چاق میشوم. خورد و خوراکم مرتب است و روزی ده ساعت میخوابم!! حرص و جوشی هم درکار نیست. هوا هم پاک و پاکیزه است. بابا همه باغچه را یک دست بنفشه کاشتهاند. بنفشههای رنگی خوشگل. درختان حیاطمان همه شکوفه زده اند و دو روز است که متوالی باران میبارد. رعد و برق و باد و بوی گل.. جای همه خالی. :)
جمعهشب برمیگردم تهران برای سه روز و دوشنبه دوباره مشهدم تا برادرم را ببینم و با هم باشیم.
تهران ایام خوشی نخواهمداشت. نمیدانم.. فعلن دوست ندارم بهش فکر کنم.. دلم میخواهد در همین لحظات بیبدیل بنفشه و شکوفه و باران و بابا و مامانم زندگی کنم ..
اگر عمر دوبارهای داشتم حتمن کارم را در مشهد انتخاب میکردم.. عمر دوبارهای با عقل امروز البته. :)
خوش باشید.
Posted by froogh at 11:44 PM | Comments (7)
March 19, 2009
...
فرصتی هست برای نوشتن..یک روز تا عید مانده و من در این روزها بهشدت حسرت میخورم. حسرت عمری که ناغافل هدر دادم و نفهمیدم و طاقش زدم با آنچه سزاوار نبود..
سالی که گذشت هیچ کس بیش از خودم مایه آزارم نبود و نشد.. و امروز از کسی بیش از خودم دلگیر نیستم.
در این روزهای آخر سال اتفاقی رخ داد که وادار شدم بیایستم و نگاهی بهپشت سر بیاندازم.. و حیرتزده متوجه شوم تمام روزهای سال را بهبطالت گذراندم، مثل اسب عصاری دویدم دور یک میدان و وقتی بهخودم آمدم دیدم در همان نقطه صفر هم که بودم، نیستم..بسیار چیزها را فدای آنچه نباید کردم.. و خیلی دیر متوجه شدم..
امروز که نوشته علیمان را خواندم، دیدم هیچ چیزی از خدا برای سال نو نمیخواهم، جز یک جو معرفت برای خودم .. که امسال زیر صفر منحنی معرفت زندگی کردم و متاسفم ..
دلم میخواهد آدم شوم.
تمام آنچه از دستدادم بهخاطر جهالت بیپایانم بود..بهخاطر گم شدن میان اعداد و ارقام و ضرب و تقسیمهای بیپایان..بهخاطر از دستدادن روحیه گذشت و اغماض از ضعف مردمان.. و ندیدن ضعفها و کمبودهای فاحش خودم که امروز تمام اینها مایه شرمندگی من از خودم هستند.
راستش .. اصلن نمیدانم چطور میشود جبران کرد؟
من .. همه دلتنگیها را گذاشتم برای همین آخرین روز.. و نمیدانم چرا مینویسم؟ فقط دلم خواست بگویم حق با علیمان است.. حقیقت گاه فاصله زیادی با واقعیت دارد.
Posted by froogh at 11:25 AM | Comments (9)
March 15, 2009
نوروز مبارك باشد.
خوب .. من فکر میکنم شاید دیگر فرصتی در این سال نباشد تا بتوانم نوروز را بهتان تبریک بگویم.
فرداشب می روم مشهد. و از الان تا فردا شب را بهدوندگی دنبال کارهای نیمه تمام خواهمگذراند.
برای همه سالی خوب را آرزو دارم. سالی که گذشت، خوب نبود.. دوست ندارم بنویسم چقدر سختی از سرم گذشت. گذشتهها گذشتهاند و امیدوارم تجربهاش بهیادم بماند و خطاهای بسیارش را دیگر تکرار نکنم.
بادا که سال جدید سال سلامتی، دل خوش، سازندگی و پویایی برای همهمان باشد.
اگر مشهد فرصتی پیش بیاید باز مینویسم.
Posted by froogh at 11:52 AM | Comments (15)
كاش آدمي دوبار متولد ميشد..
خوابم نمیبرد.. مثل همه شبهایی که زیاد فکر میکنم.. کمی قرآن خواندم.. گفتم شاید جمله آرام بخشی پیدا کنم و به خاطرش آرام بخوابم..اما فقط فهمیدم که خرمشاهی مترحم بینظیریست برای قرآن...
البته که یک جمله دلخواه هم پیدا شد .. توکل کن ..
سوره لقمان را هم برای اولین بار یا شاید دومین بار دیدم و خواندم.. سوره قشنگیست..
اما نشد که خواب را پیدا کنم..
ناآرام نیستم.. مثل همه وقتهایی که باید تصمیم بگیرم.. و یادم هست که کسی راهم را روشن میکند..
دارم فکر میکنم بهاینکه قادرم در برابر اتفاقات مهم - و شاید سخت - زندگی ناآرام نباشم..اما چه آسان در قبال ریزترین مسائل بیصبر میشوم و خشمم همه چیز را بهآتش میکشد.. و بیخود حرف میزنم..
خودم برای خودم عجبیم.. از دست اینهمه تناقضی که دارم..
دوست دارم بنویسم..
که ....
که دلم میخواست امشب چنین باشد و چنان.. و چنین نشد و چنان هم..
Posted by froogh at 2:18 AM
March 14, 2009
روزي از روزهاي زندگي چهارفصل من
نيمساعت است از سركار برگشتهام و بايد بروم بخوابم چون فردا روز بسيار پركاري در پيش دارم... روز آخر قبل از عيد كه تهرانم و هنوز امورات شخصيام ناتمامند..
ذهنم پر از فكر است. براي يك تصميم مهم بايد همان جدول سهستونه مديرعامل مهربان را تهيه كنم. ديروز كه حرفش را ميزد فكر نميكردم به اين سرعت لازم باشد بكارش بگيرم. اما درحال حاضر همه وجودم احساس است و احساسم خوشحال نيست.
بهتر است بخوابم.. فردا روز ديگريست.. لابد راه حلي پيدا ميشود.. گاهي بايد بهمسير زندگي تن داد.. نميخواهم بجنگم.. اما گفتم كه .. الان دو ستون منطق و مصلحت را اصلن نميبينم كه حتي بخواهم پرشان كنم..
با احساس ناخوشحال نميتوانم، لااقل الان كه تا ده شب سركار بودهام و جلسه پرتنشي را گذراندهام، منطقي باشم.
خودمانيم ها .. امسال خدا هرچه هنر داشت در اين جناب موش جمع كرد تا با يك اسهال تمام عيار زندگي و سر و سامان ما را خوش رنگ كند..
اميدوارم لااقل گاو خورد و خوراكش رنگيتر باشد.
Posted by froogh at 11:44 PM | Comments (1)
March 13, 2009
اين روزها
این چند روز بازهم تا دیروقت شرکت بودم. امروز را هم. اتفاقا خیلی خوب و مثبت گذشت. برنامهمان مشخص بود و مو به مو اجرا شد.خستهام. اما حس خوب مفیدبودن دارم.
....
مادر و پدرم فردا نمیآیند. کله صبح برادرم زنگ زد و تا من فرصت کنم نگران تلفن بیموقعش شوم، خبر داد مادرم دچار زونا شدهاند.
خوب .. من با این ساده لوحی ذاتی که یکجایی از فکرم بهطور دیفالت زندگی میکند، گفتم خیر است، حتمن صلاح بوده که نیایند.. و بنابراین بهسرعت بلیط گرفتم تا دوشنبه بروم مشهد.
حالا همه برنامههایم عوض شده. خانه را تمیز کردم و چمدانم را چیدم. و باید برای همه بهفکر عیدی باشم.
نمیدانم آیا یکشنبه هم شرکتیم؟
.....
دیشب رفتم دارینوش. بلاخره یکجای پارک مخصوص برای همیشه، بالای کوچه سیروس پیدا کردم. این را نوشتم برای اهالی منطقه!
کتابفروشی خوبیست. خانم فروشنده خوبی هم دارد که خیلی کمکم کرد. اما اطلاعات و زبان گرم آقا مهدی آرین را ندارد.. در عوض بخش موسیقی بهتری دارد. سیدی مهربانی خسرو شکیبایی را هم خریدم. بهعلاوه چند کتاب و یک قرآن خرمشاهی که مدتها در فکر خریدنش بودم.
....
مدیرعامل مهربان دوشنبه خواهد رفت. امروز بهم چند توصیه مفید کرد که دوتایش را برایتان مینویسم:
۱- مدیر فروش قوی بگیر و در عوض ببین برای مدیریت این آدم قوی چه رمز و رموزی لازم است؟ برو یاد بگیر. خودت را بالا ببر. نترس و مطمئن باش که حتما راهی هست.
۲- هروقت احساساتی میشوی فکر نکن حتمن دخالت دادن احساس در کار، بد است. یک جدول با سه ستون بکش. و به ترتیب بنویس احساسم چه میگوید؟ واقعیتهایی که مشاهده میکنم کدامند؟ مصلحت چیست؟ گاهی احساست درست میگوید. گاهی احساسی داری و شاید مصلحت هم تاییدش کند، اما واقعیت آن است که دلیل کافی برای احساست نداری. یکوقتی هم احساست و هم شواهد میگویند باید تصمیمی را بگیری، درحالیکه مصلحت شرایط نیست.
.....
خوشحالم که آقای موسوی کاندید شده. امیدوارم بعد از دوازده سال کسی بیاید و بهجای شعاردادن و کار سیاسی کردن، مملکت را هدایت کند و بسازد.
فقط خداکند یک گروه تبلیغاتی قوی پشتسرش باشد تا اهداف و طرز فکرش را به نسل جدید درست تفهیم کند.
Posted by froogh at 9:43 PM | Comments (9)
March 11, 2009
سكوت كن فروغك.. ميخواهم بدانم جعبه آبرنگم چند رنگ بايد باشد؟
یک وقتهایی باید از لاک فکرت بیایی بیرون، ساکت و بیقضاوت بنشینی به تماشای هرکس و هرچه تا آنوقت قضاوتش کردهای، دوستش داشتهای، بیزارش بودهای یا بیتوجه ازش گذر کردهای.
یکوقتهایی باید سکوت را رعایت کنی برای شنیدن واقعیت هر آنچه تا آن روز برایت خوشنوا یا ناکوک بوده..
یکوقتهایی دندان روی جگر بگذار و صبر کن و نتیجه بگیر.
بعد از آن روال زندگی قدیم را از سرخواهی گرفت. اما بدان. و این دانایی را ته دلت ،جایی فقط برای خودت نگاهدار..
که انسان نیاز دارد گاهو بیگاه واقعیتهای زندگی را با همان قلمموی رنگی، طبق سلیقه خودش رنگ بزند.
برای زندگیکردن.
واقعیت سیاه و سفید است.
اما با سیاهی و سپیدی زندگی سخت میشود.
بسیار سخت.
Posted by froogh at 10:57 PM
March 9, 2009
سربالايي
بينهايت خوابم ميآيد.. پريشب تا ساعت دو و نيم بيخوابي زده بود بهسرم از فرط انرژي مثبت و فكرهاي رنگي مختلف. اصلن همان حجم رنگ باعث شد كه پست قبل را بنويسم..راستي از همه شما براي اينهمه لطفتان ممنونم..
ديروز هم ميخواستم زود برگردم و كمي استراحت كنم اما نشد. مديرعامل مهربان بعد از يك سال فقط براي پانزدهروز آمده ايران و بايد همه كارها علاوه بر فشردگي مخصوص خود پايان سال، در همين پانزده روز با او هماهنگ شوند..براي همين ديشب تا نه و نيم شركت بودم و باز شب دير خوابيدم.. صبح هم كله سحر فتم شركت..حالا همينجا ميتوانم درحال نوشتن بخوابم.. كه نبايد، چون باز شب بيخواب ميشوم..
پدر و مادرم ميآيند. برنامههايم كمي بههم ريخته. مادرم بهخاطر درد شديد كمرش رفت دكتر و متوجه شديم بيمارياش پيشرفته است. نبايد زياد راه برود و شايد بهتر بود اصلن اين سفر را كنسل كند. ولي بهخاطر عمل قريبالوقوع بعد از عيدش گفتم بيايند، نكند بعدن نشود تا مدتها سفر كنند.
از طرفي آمدن مديرعامل مهربان و ماندنش تا سي اسفند، نميگذارد اين يك هفته را درست بهشان برسم. خيلي همت كنم ساعت پنج خانه خواهمبود و اين دو نفر تا آنوقت در خانه تنها ميمانند، چون پيادهروي آن هم با اين سربالايي محل ما ناممكن است.
خالهام كه براي اين ايام خيلي روي بودنش حساب ميكردم، بهناگاه رفت آمريكا! و كسي نيست تا روزها بهشان سربزند و كمي سرحالشان كند.
با وضع بيماري مادرم نميدانم آيا ميتوانند اين همه جاهايي كه قرار بود ببرمشان، با هم برويم؟ چوبكده را كه مطمئنن بايد تنها بروم. ولي جاهاي ديگر؟
براي اين پانزده روزي كه هستند بايد فكر كنم و برنامههايي مناسب احوالشان بچينم. خودم تنها. اصليترين فاميلمان، خالهجان بود كه نيست.
خداكند ذهنم فعال شود و بتوانم كاري بكنم. اين دو روز كه لابلاي كارها هي آمده توي ذهنم كه از صبح تا پنج عصر چه ميشود كرد؟ براي كساني كه بهماندن در آپارتمان و محبوس شدن بالاي يك سربالايي عادت ندارند؟
Posted by froogh at 6:33 PM | Comments (9)
March 7, 2009
دنبال يك عنوان شايسته براي اين زندگي ميگردم :)
خیلی جالب است. من توی ایران دو تا و نصفی دوست بیشتر ندارم. حالا نه دو و تا نصفی، بلکم بیشتر. ولی واقعا آدم رفیقبازی نیستم. یکدورهای از عمرم، وبلاگ دوستان بسیار عزیزی برایم ساخت که حالا تقریبا دو تا و نصفی در ایران مانده و بقیه رفتهاند.
یک خانه کوچک دارم با چهار تا گلدان کوچک.
یک کمی گیتار میزنم که تازگیها معلمم میگوید بلاخره بهجای صدای گ* شد که صدای دیگری ازش دربیاورم.
یک شغل نصفه-نیمه دارم. مدیر شرکتی تقریبا ورشکستهام.
خانوادهای دارم که سالی یکبار اگر بهدیدنم بیایند، خدا را هزاربار شکر میکنم و دست و پای تکتکشان را هم میبوسم.
یک کمی ترانه میشناسم که برای ماشینم ضبط کردهام و مدام گوش میکنم.
یک ماشین دست دوم دارم که در حال حاضر ماشین تاکسیهای تهران است.
یک عشق بسیار بزرگ داشتم که حالا نیست.
دوست پسری هم ندارم.
دیگر چه؟
خوب .. چیز دیگری یادم نمیآید.
اما نمیدانم چه حكمتيست که آدمهای دور و برم خیال میکنند من هرشب با دوستان بیشمارم مهمانی و دورهم نشینی دارم.
یک خانه دارم قد قصر که آنقدر گل و بوته دارد که نگو و نپرس.
بلدم مثل اریک کلپتون با گیتار حال کنم.(ولی برای کسی نمیزنم چون رویم نمیشود:)) )
مثل خر پول در میآورم و شغلم حسابی بهم اعتماد بهنفس داده.
حسابی اهل موسیقیام.
لابد یک ماشین خوب دارم.
عشقی دارم که تمام اوقاتی که بهرفیقبازی و گیتار و کار نمیگذرانم، بهعشقبازی میگذرد!
فقط شما میدانید که حقیقت زندگی من همان است که برایتان نوشتم و لاغیر.
من سالی دوبار دوستانم را شاید در خانهام دعوت کنم و سالی دوبار باهم کافیشاپ برویم.ماشین و خانه و گیتار هم که تکلیفش مشخص است. برای عشق هم که فیسبوکیها میدانند هی بهشانس میگویم جان مادرت یکبار دیگر درخانهام را بزن، مرگ من.
دوست پسر هم اگر داشتم وبلاگ نمینوشتم:)).
تنها دارایی من از مال دنیا، آن هم وقتی حالم خوب باشد، یک تخیل عالیست و یک دل شکرگذار و یک قلب که بلد است با خاطرات دوستان رفتهاش، عشق بزرگ قدیمش و چهارتا گلدان و ماشین دست دومش حال کند..علاوه بر اینها یک غرور بسیار بزرگ هم دارم. غروری که اجازه نمیدهد به سرنوشت بگویم تو برندهای، میگویم گه خوردی! من برندهام که اجازه میدهم سرنوشت من باشی.
باور کنید..
گرچه میدانم شما همه اینها را باور میکنید. بقیه فکر میکنند یا دروغ میگویم، یا خل و چلم.
پسنوشت:
ببينيد.. من با همان تخيل خوشگلم و با همان غروري كه از بابت دوستانم دارم، باور كردهام كه شما مرا باور ميكنيد.. جان مادرتان ضد حال نزنيد و كامنت بگذاريد كه خل و چلي !
Posted by froogh at 10:47 PM | Comments (48)
March 6, 2009
نردبانها را بالاتر بگذاريد نجاران ..
كسيكه مثل هیچکس نیست ..كسي كه نگاهت را به سمت دنيايي ميچرخاند متفاوت از آنچه تا امروز ديده بودي..كسي كه نهایت همه خواستههای توست .. بلد است زندگي را زندگي كند و آن را بهتو بياموزد..كه قادر است كاستي ها را ترميم كند و داشته هايت را بهرخ بكشد و وادارت كند با داشته هايت بلند شوي.. بالا بروي و بزرگ شوي..كسي كه خود در جایگاهی رفیع ایستادهاست و هيچگاه تو را كوچك نميكند ..
كسي كه زن را ارج مينهد..او را ستايش ميكند به خاطر هرآنچه هست..بهخاطر همهچيزي كه دارد..
كسي كه ظرف درونش كوچك نيست و تنها بازي زندگياش بازي برنده- برنده است..
تو آني .. اي بلندتر از هر بلندبالايي كه ديدم و شناختم..
تو آني كه من روزي صدهزاربار توانستم صدايش بزنم و به او بگويم عاشقش هستم بيآنكه اين كلمات نشانه ضعفم دانستهشوند...
تو .. كه هرقدر بيشتر ميگردم، از يافتن چون تويي نااميدتر ميشوم.
Posted by froogh at 10:44 AM | Comments (7)
March 4, 2009
dance me to the end of love ...
باد و بارانی که به شیشهها میزند، میرداماد خوشگل و نیمه خلوت، لئونارد کوهن و عطر مریمی که نمیدانم از کجا دل مرا سیراب کرده است، حیف نیست کسی نباشد در این میان ..تا عاشقش شوم، تا عاشقم کند .. تا با او اینهمه لطافت دنیا را بتوان تقسیم کرد؟
Posted by froogh at 7:14 PM | Comments (15)
