« January 2009 | Main | March 2009 »
February 24, 2009
به استقبال بهار ميروم و گلهايش..
امروز خانهتکانی داشتم. دومین سالیست که در این بیستسال تهرانبودنم، برای نوروز مشهد نمیروم و درعوض بعد از سالها مادر و پدرم نوروز بهخانهام میآیند.
برایشان برنامههایی چیدهام، چون بهاصرار قبول کردند که مشهد نمانند.. تهران با خاک مردهای که روی آدمهایش پاشیدهاند، برای آنها هم دلتنگکننده و سوت و کور است و در عوض مشهد که هستیم، از فرط شلوغی عید دیدنیها، روزی چند شیفت باید مهمانی برویم و مهمان بپذیریم..
یک روز میبرمشان باغ گل حکمت. میخواهم خاک گلدانها را نو کنم و دارد دیر میشود. ریشههای بیرون زدهشان را که میبینم، دلم میسوزد و بهشان میگویم یک کم دیگر صبر کنید تا دسته جمعی برویم . :) و میخواهم گلدان آویز برای بالکن بخرم.. دو سالی هست که دلم میخواهد .. سال اول قراربود بهترین آدم زندگیام فروردین بیاید و این کار را با هم بکنیم و نیامد.. سال دوم هم لابد بهانهای داشتم اما امسال حتمیست.
شاید یک گلدان یاس هم بخرم برای خاطره انگیزبودنش. اما حیف میشود. یاس را باید توی بالکن بگذارم و فقط صبحها چنددقیقهای بهش سربزنم و گلهایش را بچینم و بیاندازم توی قندانی که هیچوقت قند نمیخورم:) وگرنه حتی عطرش مال خیابان است و فایدهای بهحال من که پنجرهها را میبندم، ندارد.
مادرم دوست دارد باهم برویم تواضع. شاید از بس که هروقت خواستهاند برایم آجیل بفرستند، گفته ام بهترین آجیل همینجا هست و از تواضع میخرم. اگر بیایند و ببینند قیمتهایش دو برابر مشهد است، دیگر دروغم بیفایده میشود..
با پدرم میخواهم بروم تعمیرگاه. طفلک پدرم که استفاده ابزاری ازش خواهمکرد .:)
میخواهم چند کاخ با هم برویم. و پارک جمشیدیه.
دیگر نمیدانم برایشان چکار کنم؟ شاید صبر کنم و جاکفشی خوشگل چوبکده را فعلا نخرم تا بعد با آنها بروم.. ولی پلههای چوبکده چه میشوند؟
فضای چوبکده و آن صاحب خوشقول و خوشتیپش را خیلی دوست دارم.. اولین سالی که آمدم این خانه، پدرم از آنجا برایم تخت و کمد خرید.. قرار بود فردای آن روز، ساعت یک برای نصب بیایند و من برای ساعت پنج بلیط کیش گرفته بودم تا بابا را سورپرایز کنم .. همهاش دلم شور میزد که نکند دیر برسند که اتفاقا سر ساعت یک آمدند و با سرعت و منظم کار کردند و بعد ما رفتیم کیش.. یادش بخیر که خیلی خوش گذشت..بعد از همان سفر بود که برای اولین بار در زندگی عاشق شدم. قدم پدرم برای من همیشه خوشیمن است.
خلاصه باید کاری کنم تا این سفر برای مادر و پدرم دلچسب شود..
شما ایدهای دارید؟ رستوران خوبی، محل دیدنی جالبی، کار سرگرمکنندهای؟ که بهدرد دو آدم مسن بخورد و خاطرهاش بازهم وادارشان کند سراغم بیایند؟
گفتم مسن .. یادم باشد ببرمشان مفتار ..
Posted by froogh at 8:33 PM | Comments (38)
February 23, 2009
همه كرديت ها را به شما ميدهم تا فقط شبانهروز بگذرد..
رفته بودم باشگاه.. ساعت پنج رسیدم و پول یک جلسه را دادم تا از دستگاه استفاده کنم. همه دستگاههای هوازی رزرو بود. باید چهل دقیقه برای گرمکردن صبر میکردم.. از تمام زوایای سالن آدم تراوش میکرد. حالم بد شدهبود.. بوی عرق و همهمه عصبانیام کرد. مربی اصلی سالن که خیلی دوستش دارم، بهجای مربی اسپينينگ آن ساعت که رئیس باشگاه هم هست، کار میکرد. کمک مربیها همه شاگرد خصوصی داشتند. از یکی سوال کردم واقعا باید چهل دقیقه منتظر باشم؟ گفت: متاسفانه بله. رفتم پولم را پس گرفتم و خواستم رئیس باشگاه را ببینم. نبود. همان موقع یکی دیگر از بچهها که ساعت بعد با همان خانم رئیس برنامه ایروبیک داشت، شکایت میکرد که من پول داده ام و وقت میگذارم تا کلاسم با این خانم باشد. چرا هیچ وقت نیست؟ من قدرت این را ندارم تا با مربی جانشینش برنامه سنگین داشتهباشم.
از کلاس زدم بیرون.. شرکت یک کوچه فاصله دارد. ماشین را برداشتم تا فکر کنم چکار باید کرد. موتورسوارها مثل بازی آتاری از هرطرفم میگذشتند.. تاکسیها رنگارنگ راهم را سد میکردند و جوانان عشق لایی، مثل برق ازم سبقت میگرفتند..
اینها درحالی بود که روز سختی را گذرانده بودم. در یک شمارش اشتباه انبار، چهارصد بسته کالایمان ناپدید شده بود و من که فکر میکردم تحصیلدارمان( که تخممرغ دزدی میکند) در این موضوع دخالت دارد، از ناراحتی سردرد شده بودم. یک ساعتی گذشت تا فهمیدیم شمارش اشتباه بوده..غیر از این با یک نفر تلفنی حرف زده بودم تا به خیال خودم لطفی در حقش کرده باشم و خبر مثبتی را بدهم.حرفم را مسخره کردهبود و خیال خوشم را شهید..
از کوچهپسکوچههای خیابان البرز بهسمت ظفر رفتم.. کمی خرید کردم و سعی کردم راهم بهخیابان اصلی نیافتد.. مجالی شد تا فکر کنم..
فکر کردم تا برسم خانه، جدولی درست خواهمکرد و تویش مینویسم بهخاطر چه چیزهایی قرص خشم میخورم و چکار کنم که نخورم.فکر کردم مینویسم خودم مقصرم. که اگر ساعت چهار از شرکت بزنم بیرون، بهشلوغی باشگاه نمیخورم.مهم نیست که مدیر پولپرست باشگاه بهظرفیت سالن بیتوجه است. و اگر روزهای دیگر زود بیایم خانه، لااقل هفتهای سهروز کمترافیک بهمنزل میرسم. فکر کردم برای شمارش انبار بههیچکس نباید اعتماد میکردم. باید خودم هربار حضور داشته باشم. در مورد آن تلفن، خودم مقصرم که میدانستم به آن آدم لازم نیست خبر مثبت بدهم، از همان اول باید دلم راضی میشد در جهل مرکب نگهش دارم..
فکر کردم بهتر است هفتهای یک روز بروم باشگاه، فقط پنج شنبهها و هفتهای یک روز هم یوگا کار کنم...بهجهنم که ورزش را بیشتر از یوگا دوست دارم..
نزدیک خانه رسیده بودم که دیدم برای نخوردن روزانه یک قرص خشم ناقابل باید دور خودم یک حصار بکشم. بهخاطرش از همین حالا دستهایم را بالا گرفتهام و به همه آدمها میگویم نزنیدم، نکشید مرا، از من ندزدید، مرا خیط نکنید، تا میتوانید بوی عرق بدهید، لایی بکشید، مثل دیوانهها برانید، من قبول دارم که مقصرم. قبول دارم که نباید وارد حریمتان شوم. هیچ درخواستی بهعنوان آدمبودن، از شما ندارم.. من میروم توی حصار خودم تا از دنیای عجیب و خشمآورتان دور شوم..
حس بدی دارم. حس دیوانهبودن . حس تکافتادن در جزیره سرگردانی.
Posted by froogh at 8:30 PM | Comments (12)
February 22, 2009
Tonight will be a memory too
Midnight
Not a sound from the pavement
Has the moon lost her memory
She is smiling alone
In the lamplight
The withered leaves collect at my feet
And the wind begins to moan
Memory
All alone in the moonlight
I can smile happy your days ( I can dream of the old days)
Life was beautiful then
I remember the time I knew what happiness was
Let the memory live again
Every street lamp seems to beat
A fatalistic warning
Someone mutters and the street lamp gutters
And soon it will be morning
Daylight
I must wait for the sunrise
I must think of a new life
And I mustnt give in
When the dawn comes
Tonight will be a memory too
And a new day will begin
Burnt out ends of smoky days
The still cold smell of morning
A street lamp dies ,another night is over
Another day is dawning
Touch me,
It is so easy to leave me
All alone with the memory
Of my days in the sun
If you touch me,
Youll understand what happiness is
Look, a new day has begun...
Posted by froogh at 6:03 PM | Comments (4)
February 21, 2009
حاضر هميشه غايب
معلم موسیقی از دستم شاکیست که چرا بلد نیستم از او بدزدم؟ چرا حرکت دست او را نمی بینم و ملودی صدایش راگوش نمیکنم تا تکرار کنم؟ و با عصبانیت میگوید: گوش نمیکنی چرا؟؟؟؟؟؟
عادت بدیست. که وقتی کسی حرف مهمی میزند فقط چند دقیقه اول را متوجه میشوم و بعد حواسم بهکل از باغ خارج میشود. حتی توی جلسات مهم برای تمرکزکردن باید یادداشت کنم..
این را نوشتم که اگر بچه دارید ، بهاو یاد بدهید که درستدیدن و درست شنیدن هنر است. محض رضای خدا بهاین تشویقش نکنید که به حرف خصوصی مردم گوش نکند و وقتی مهمانی میرود همه زوایای خانه مردم را نکاود و بهیاد نسپارد. مردم اگر حرف خصوصی دارند، جلوی او نباید پچپچ کنند و اگر جای نادیدنی دارند در معرض نمایش نباید بگذارند.
بهاو یاد بدهید که چیزی بهنام حافظه برای بهخاطر سپردن است نه دکور.
یادش به خیر کودکی که مادرم بهتعریف از من میگفت: دختر خیلی خوبی هستی.. بلدی دید را نادید کنی و شنیده را ناشنید.
آنقدر تشویق شدم تا خوب یاد گرفتم نه ببینم و نه بشنوم.
و همانطور معلمهای مدرسه که مدام مرا توی سر بقیه میزدند که از فلانی یاد بگیرید که این قدر توی کلاس حضور فعال دارد و مرتب یادداشت برمیدارد. معلمهای عزیز من نمیدانستند من اگر حضور فعال داشتم که مجبور نبودم مثنوی هفتاد من بنویسم ..اگر کمی درست توجه میکردند میفهمیدند دهدرصد من توی کلاس است و گوش میکند و یادداشت برمیدارد، آن نود درصد بقیه هزارجای دیگر حضور فعال دارد.
Posted by froogh at 9:25 PM | Comments (9)
بیچارگی
فکرم آشفتهاست. قرص خشم تاحالا اثر نکرده، گرچه دکتر گفتهبود یکماهی باید صبر کنم..
اول صبح شنبه، دیررسیدن یکی از بهترین کارمندهایم خلقم را بهگند کشید. دختر بسیارخوبیست و کار خوبی هم دارد، با این اشکال که هر روز بیش از نیم ساعت تاخیرمی کند.
ساعت کار ما هفت و نیم است و او از همان اول بهخاطر دور بودن خانهاش هشت میرسید. بعد ساعت او را هشت کردم. حالا هشتو نیم بهبعد میآید. تازه هفتهقبل بهش تذکر دادهبودم. اما امروز دیگر شاهکار زد و بیستدقیقه به نه آمد.
راه چارهای ندارم. باید تحملش کنم. تهدید و توبیخ هم بی فایده است. درواقع ضمانت اجرایی ندارم. مثلا توبیخش کنم و بگویم بعد از سهبار تذکر کتبی بیرونش میکنم؟ خوب بعدش چه کنم؟ در این بیآدمی مملکت با این همه هزینهای که در این سهسال برای درستکردنش دادهایم، بهدست خودم ردش کنم؟
بگویم پاداشش را قطع میکنم؟ میگوید اول حقوقم را بدهید، پاداش مال خودتان.
نمیدانم چکار کنم. بدترین وقت زمانیست که کارمندان بدانند که راهی جز تحملشان ندارید.
از طرفی لیست وامهای شرکت را دیدم. میدانستم که وضعمان خیلی بد است اما دوست نداشتم برخورد مستند داشتهباشم. دیدم مجبورم مواجه شوم قبل از اینکه لیست با من مواجه شود.
از وقتی لیست را دیدهام نصف نفسم درنمیآید.
Posted by froogh at 1:02 PM | Comments (6)
February 19, 2009
تا شقايق هست..
۱-این هفته جزو هفتههای معدودی بود که در این ماه گذراندم و نسبتن از خودم راضی بودم. خوب کار کردم. گرچه نتیجهاش امروز معلوم شد که هیچ است. تلاش زیادی کردیم تا شاید دخل و خرج را روی کاغذ یکی کنیم و بشود کارخانه را باز کنیم. امروز دیدیم که هرقدر اعداد را بکشیم باز منفی میشویم. همین حالا هم از جیب میخوریم. اما لااقل دردسر کارگر و ادارهجات عزیز را نداریم. انصاف نیست در این شرایط هایریسک بازار هم از جیب بخوریم و هم روزی یکفصل کتک بزنندمان.
اما خوب .. کارهای تحقیقاتی را کماکان پیش میبریم و آن یکی شرکت که بهقول علیمان پشگل میسازد و پشگلسازی هم اینهمه حرف و بحث ندارد، کار میکند. علیمان البته از همه بهتر میداند که فروش، حتی فروش پشگل، کار سختیست. :)
۲-فردا مهمان دارم. باید بروم بیرون و کمی خرید کنم. کفگیر پولم بهته دیگ خورده. سهماه است که حقوقی بهخودم ندادهام. هربار خواستم چک خودم را بکشم، پرداخت های واجبتر نگذاشت. برای همین مثل کتایون نشستهام و حساب میکنم واجبترین خریدها کدامند تا همانها را بخرم. هفته دیگر ته دیگ سوراخ میشود چون باید پول معلم موسیقی را بدهم و فیش تلفن و قسط خانه را. اما خدا بزرگ است. بهقول مادرم تا بهحال بارها به مویی رسیده و پاره نشده.
۳-کتاب میخوانم اما بهنظرم نمیآید نوشتن از آنچه این روزها باید بخوانم جذابیتی برای کسی داشته باشد یا اصلن بهفرم کتابخانه ملکوت بخورد که ازشان بنویسم. خواندنیهای اینروزها درباره کشاورزی و فروش و از این حرفهاست. البته مجموعه بهترین داستانهای کوتاه چخوف را هم، همزمان میخوانم. خوب است آدم یا داستان کوتاه نخواند یا از چخوف بخواند. بعضی از نوشتههایش شاهکارند. بقیه را هم لابد من درست درک نکردم.
۴-بقیه زندگی عادیست. خیلی عادی. رفتم دکتر تا برای خشمم چارهای پیدا کند. بهخاطر نوع شغلم مجبورم یکجوری رفتارهایم را کنترل کنم. هرچه کردم نشد که خودم درستش کنم و بهناچار رفتم سراغ دکتر افتخار. دلم برای بچههای شرکت سوخت. اینها تنها کسانی هستند که در این دوران عادی زندگی میبینم.
دکتر از افسردگی سوال کرد. گفتم نه، افسرده نیستم. ناامید چرا. اما ربطی به افسردهبودنم ندارد. این مدل زندگی را بهعنوان یک واقعیت ناامیدکننده پذیرفتهام و فعلا چون راهی برای درستکردنش ندارم، باهش کنار آمدهام و از دستش غمگین نیستم.
۵-میروم بیبی شیرینی بخرم برای فردا. احیانا مریم گلی کیک شکلاتی هوس نکردهاست؟ یا حتی کیک کشمشی؟
Posted by froogh at 5:17 PM | Comments (12)
February 13, 2009
ورطه تكرار
این جمعه هم گذشت. سرد و ساکت. کار خاصی نکردم. کمی سردرد را بهانه کردم تا بنشینم و کاری نکنم. اصلا نفهمیدم چطور گذشت تا الان که شب شده و فردا باید ساعت ۵ صبح بروم ماموریت و بهخاطرش بخواهم زود بخوابم..
گاهی شبها، با خودم فکر میکنم تا کی قرار است زندگی با همین روند ساده و سرد طی شود؟ فکر کردن به این سوال مرا میترساند.. به آدمهایی که از دور و برم هی دورتر و دورتر میشوند.. بهتهرانی که انگار روی آدمهایش خاک فراموشی پاشیدهاند..
فکر میکنم به اینکه چطور آدم میتواند، قادر است، یک عمر را با همین یکنواختی بگذراند؟
مشهد هم نباید دستکمی داشته باشد.. مسئله جای دیگریست.. اینکه همه به زار و زندگیشان میرسند و من به فیسبوک و ایمیل و بقیه چیزهای این دنیای مجازی.. فصل مشترکم با واقعیت کم و کمتر میشود..
کاری نمیتوانم بکنم.. در ید من نیست..وا دادهام.. فقط فکر میکنم تا کی قرار است؟
Posted by froogh at 9:28 PM | Comments (30)
February 12, 2009
من باز دل تنگ سفر شده ام...
اکنون که حتی قلم را که روح دارد و حس برای بیان برنگزیده ام..
Posted by froogh at 10:48 PM
February 11, 2009
بيگذشت
مناعت طبع ندارم. این هم جزو آرزوهاییست که همیشه از خدا خواستهام.. ولی ندارم. هرچه سنم بالاتر میرود، بهتر نمیشوم که بدتر میشوم. کسی را نمیتوانم ببخشم. وقتی کسی میرنجاندم و مقصر نیستم، یا لااقل آنقدر که او فکر میکند، مقصر نیستم.. هیچکدام از آدمهایی که خراشی بر روحم و بر زندگیام گذاشتهاند، از ذهنم نمیروند..
مناعت طبع ندارم وقتی عصبانی میشوم.. وقتی کسی مقصر باشد و گناه را گردن من بیاندازد، نمیتوانم با مناعتم شرمندهاش کنم.. درعوض خودم شرمنده خودم میشوم که چرا فریادزدم.. چرا خشمم را مهار نکردم..
مناعتطبع ندارم تا بتوانم از آنها که روزی، شاید هنوز، دوستشان داشتم و دست رد دوستیشان بر سینه ام سنگینی کرد، فراموششان کنم و دیگر دوستشان نداشتهباشم.. دلم میخواهد برگردند.. یا اگر محال است، دلم میخواهد از شدت دوستداشتنشان بمیرم یا بمیرند..
من نمیتوانم با بزرگواری از کسی بگذرم.. چه متنفر باشم.. چه عاشق..
من حتی درباره خودم بیگذشتم.
Posted by froogh at 5:09 PM | Comments (6)
February 8, 2009
افسانه آه من
شرکتم. باران ملایمی می بارد و من باید بنشینم و کتاب اصول بازار یابی را بخوانم. فردا می روم مشهد برای ویزیت سه خریدار مهم. اولین بار است که خودم کسی را ویزیت می کنم. همیشه این کار برعهده مدیر فروشمان بوده و من خیلی کم، تلفنی با افرادی که باید، حرف می زدم.سه روز است مثل شب امتحان دارم کتاب می خوانم.
خواستم بنویسم هرقدر وجود یک آدمهایی حتی هزاران کیلومتر آن سر دنیا می تواند آرام بخش و روح نواز باشد، بعضی ها قادرند روی اعصابت تیک بزنند. یک تک جمله این بعضی ها می تواند حالت را بهم بزند. و فقط اطمینان از حضور آن بعضی ها به تو لبخندی همراه با یک دل باز گنده می دهد.
لینک موسیقی یاد من کن را درست کردم. گوش کنید. چون یکی از زیباترین اجراهای این موسیقی ست که کم از اجرای دلکش ندارد. مخصوصا اگر یک زمانی خیلی عاشق بوده اید و حالا با خاطره آن عشق حال می کنید و آرزو دارید که ای کاش ... ای کاش... آه... و یک غصه ای با عمق یک دنیا که تلخ نیست ولی شما را به آه می رساند، در دلتان هست... گوش کنید و به قول منصور نصیری فوتوز حالش را ببرید..
راستی .. از این هفته قرار است همین آهنگ را با همین اجرا تمرین کنم.
آه ...
Posted by froogh at 10:53 AM | Comments (7)
February 7, 2009
دارم فکر میکنم که سهم ام از خیلی از آدمهای دوستداشتنیام، شده نوشته.
گاهی مینشینم به شخم زدن اینجا، مرداد هشتاد و هفت، اسفند هشتاد و پنج، مهر هشتاد و شش...
نوشتهها هستند، همین جور ردیف زیر هم، با تاریخ و ساعت، و کامنتها.
مثل سنگ قبرها، همان جور به نظم، همان جور با تاریخ تولد و وفات، همان جور با یک عالمه حرف و باز در سکوت، با همان گلهای پرپر، سینیهای حلوا و خرما، شمعهای نیمسوخته.
نوشتهها، بیوفایند. به تو که میخوانیشان نمیگویند که نویسنده برای نوشتنشان چه کشیده. نمیگویند که فلان نوشته که ده جا لینک خورده و یک عالمه کامنت گرفته، حاصل کدام شبگریه بوده، کدام شبی مردن و صبح، باز زنده شدن. نمیگویند نوشتههای بیرمق، نوشتههای قدر نادیده، تکافتاده، متروک، از کدام لحظههای شوق آفرینش آمدهاند، لحظههایی که سرد شدند در خوانده نشدن، نافهمیدن.
نمیگویند فاصلهی بین دو نوشته اگر از یک روز رسیده به یک ماه، از سی شب و سی روز ناگوار بوده، از آن وقتهایی که آنقدر همهمه هست توی سرت که صدای خودت را هم نمیشنوی، یا از آن وقتهای نفسگیر که سترون میشوی، بیزایش، بیکلمه، بیاثر. یا اصلا رفتهای سفر، دلات خوش بوده و سرت گرم، نیاز نداشتی به نوشتن هیچ.
نوشتهها بیوفایند، پردهای آهنی که کنار نمیرود، سنگی خوشنقش و نگار، که به تو نمیگوید آنکه آن زیر خوابیده، که بوده، چه کرده، و چهقدر از اندوه و لبخند دنیا سهم بردهست.
...
دارم فکر میکنم که سهم ام از خیلی از آدمهای دوستداشتنیام، شده نوشته.
دارم فکر میکنم که چه دست سخاوتمندترین نوشتهها هم از تو، دانستن تو خالیست.
Posted by froogh at 10:03 PM | Comments (1)
February 6, 2009
ياد من كن...
چون شدي گرم شنيدن ..
وقت آه از دل كشيدن...
Posted by froogh at 9:14 PM
February 5, 2009
خنده های ریز ما
مریم گلی، خودت بگو راست راستی من اومدم توی فیس بوک حالت خوب نشد؟ این همه وقت این همه بچه ها بودن و هیچ کاری نکردن. ببین من با یک اندلی چه کردم !!!!!
Posted by froogh at 8:34 AM | Comments (2)
February 2, 2009
اي صميميترين ...
فقط در کنار توست که آرامش دارم.
وقتی هستی میدانم هیچ اتفاق بدی نمیافتد..وقتی هستی میدانم کمک دارم.. وقتی هستی میدانم که خیلی بزرگ و قدرتمندی و من بهاتکای شانه هایت از همه دنیا و امروزهای سختش میگذرم..
با تو چقدر احساس بینیازی دارم..
دلم برای همه آدمهای تنها که بودن و همراهی چون تویی برایشان بس نیست، میسوزد..
پیشم بمان.. که قدر بودنت را میدانم..
Posted by froogh at 6:11 PM | Comments (14)
February 1, 2009
آسان میتوان دلسرد شد
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد.
سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود میگوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمیتوان مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»،
تو گفتی «من میترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهايی میكنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،
اين پيام را به ديگران نيز بگوييد، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس میكند كه كلبه اش در حال سوختن است.
Posted by froogh at 8:47 AM
