« December 2008 | Main | February 2009 »

January 27, 2009

در میان رفقا

خوب شد دست از گودر کشیدم وگرنه با این حجم عکس دوستان در فیس بوک، از خواب و غذام باید می زدم و اول گودر می خوندم و بعدش آلبوم نگاه می کردم و بعد هم با غلامی و مکنون و نادعلی درباره مبل و اندلی به بحث می نشستم !!
ولی واقعا بگم که این چند شب به شدت بهم خوش گذشته با همین چند اتفاق بالا منهای گودر. مثل سالهای قدیم که پای چت با صدای بلند می خندیدیم، بدون اسپیکر و میکروفون، صرفن به خاطر شادی غریب نوشته های چت، این چند شب هم قهقهه زدم به برکت همون سه نفر فوق الذکر.
...
حال و روز زندگیم بهتره. به نظر خودم تاثیر دعاهای مثبتی باید باشه که چند وقته شروع کردم. جملات تاکیدی مثبت همیشه روی من اثربخش بودن. و خوشحالم که هنوز این بعد خرافاتی وجودم از کار نیافتاده و دستاویزی برای خوددرمانی دارم.
امید دارم که زندگی قراره درست بشه. کار و روح و آینده و همه چی خلاصه. چون دارم دعا می کنم!
خوب البته نه اینکه فقط بشینم و دعا کنم. وقتی جملات مثبت رو تکرار می کنم و روحم شاد می شه، وضعیت کار کردنم خود به خود بهتر می شه چون دیگه با نگاهی سیاه و ناامید زندگی نمی کنم. برای همین یک رابطه تعادلی خوشگل درست می شه. شایدم تعادلی نباشه. یه جوریه که همه چیز در امتداد هم می ره به سمت بالا.
همینم خوبه برای زندگی.
من خیلی زیاد از زندگی توقع ندارم.
...
رفتم مدیریت صنعتی. کتاب برای آدم شدن هم داشت و خریدم. دارم می خونم و به نظر میاد مفیده. وقتی تموم شد درباره شون می نویسم.

Posted by froogh at 10:30 AM | Comments (10)

January 24, 2009

بدين جست و خيز آهو نمي‌شوي، خر!

این فیس بوک هم عالمیه برای خودش!! اگه بخوام بشینم پاش می‌تونم همه زمستونمو باهش سر کنم!

....

امروز خیلی خودمو حفظ کردم که عصبانی نشم. یه بار هم از دستم در رفت. ولی درستش کردم. اما در مورد مدیرمالی داشتم می‌مردم دیگه. سه دفعه به‌خودم گفتم ریلکس دختر، ریلکس!! و یه‌مورد دیگه هم بود. در اون مورد هی به‌ خودم گفتم بالغت فعال باشه تو رو امام زمان. و هر دو بار موفق شدم.
اما عصر که اومدم خونه اون‌قدر غصه توی دلم بود که قلبم درد می‌کرد. :( طفلک من. هیچ کی چرا با من که حرف می‌زنه سعی نمی‌کنه اون بالغ لعنتی‌ش رو فعال نگه داره، آخه؟!!


...

آستانه تحملم کمه. اگه کم نبود همه این سه‌مورد عصبانیت رو باید به‌هیچ‌جا حساب نمی‌کردم. یعنی خود به‌خود. نشد که به‌جایی حسابشون نکنم. فقط توی خودم دفن کردم. الان اگه می‌خواستم انرژی‌درمانی کنم، اون ظرف آب نمک سیاه سیاه شده بود لابد. :)

...

فردا می رم مدیریت صنعتی. می‌خوام چندتا کتاب بخرم و ببینم کلاس به درد بخور برای آدم‌شدن هم داره؟
خودم بیش از هرکس دیگه‌ای گاهی از دست خودم مایوس می‌شم. به‌قول شبح اون سالها آدم به‌این خری نوبره والله!

...

الان معلم موسیقیم می‌یاد . باید آماده‌باشم تا مشت و لگدهای اونو هم تحمل کنم. واویلا از این من بیچاره. توی زندگی بعدیم لابد قراره کیسه بوکس آفریده‌ بشم.

Posted by froogh at 6:34 PM | Comments (10)

January 22, 2009

یک جاده خاکی با کمی دست انداز

نوشته‌ مریم‌گلی را می‌خوانم. مدتهاست می‌خواهم برایش چیزی بنویسم. یک ایمیل مفصل. درواقع از دو ماه قبل. اما هربار به خودم می‌گویم این چه عادتی‌ست در من که فکر میکنم می‌توانم به‌مردم کمک کنم؟ وقتی که خودم در خودم درمی‌مانم؟ این عادت هم‌فکری - نه همدردی - مشورت دوستانه - با افرادی که دوستشان دارم، خوب است یا بد است؟ هربار به‌خودم می‌گویم دخالت نکن. زندگی افراد مجموعه‌ای‌ست از قبل و حال و آینده. تو حتی زمان حال را کامل نمی‌بینی.حتی درباره کسانی که دوست بسیار نزدیکت هستند و ساعات زیادی را باهشان می‌گذرانی. پس دخالت نکن. دخالتت - اگر او قبولت کند - به‌احتمال زیاد به بیراهه می‌کشاندنش. به‌نظرم برای همین است که مشاورهای روان‌کاو خیلی کم حرف می‌زنند. لااقل آنهایی که من دیده‌ام. و آن یکی که سالها قبل دوبار پیشش رفتم و شروع کرد به‌تز دادن درباره رفتارهایم، کنارش گذاشتم چون فکر کردم به چه‌ حقی، با این حجم نادانسته‌هایش درباره من، قضاوتم می‌کند؟
به‌هرحال دوست دارم با مریم حرف بزنم. درحقیقت دوست دارم با هم بنشینیم و او حرف بزند و من گوش کنم.. یک‌جایی مثل خانه من .. یا کافه ۷۸ .. با آن دم‌نوش‌های مریمی‌اش..
گاهی فقط باید گوش کرد..
این حرف مریم را خیلی خوب می‌فهمم:
من آدم جاده های پهن و فست فود نیستم. یک جاده خاکی با کمی دست انداز که هر چند وقتی یکی از حوالی اش عبور می کند و از بودنش در انجا لذت می برد برایم مناسب تر است.

به‌همین نسبتی که او از جاده‌های پهن و فست‌فود می‌گوید، وقت گودرخوانی امروز، به این نتیجه رسیدم که من آدم گودر نیستم.. یک هفته‌ای سرگرمم کرد.. کنار بازیها نشستم و تماشا کردم.. سرگرم‌کننده است.. شاید هم باید داخل بازی شد تا بیشتر لذت برد. اما فکر‌کردم مدتهاست به‌این نتیجه رسیده‌ام که خودم را باید با همان ویژگی‌هایی که دارم بپذیرم تا راحت و آرام باشم. دوست دارم لینک همه کسانی را که کنار صفحه‌ام گذاشته‌ام، روزی دوبار باز کنم.. ببینم نوشته‌اند یا نه.. بعد با خیال راحت لم بدهم و آرام آرام بخوانشان..بهشان فکر کنم.. برایشان ایمیل بزنم و بگویم دوستشان دارم و گاهی غربزنم که پس کجایید؟
گودر برای من درست همان فست‌فود است، با آن رنگ آمیزی قرمز بی‌آرامشش.

* راستی مریم.. چرا لینک نوشته هایت از کار افتاده اند؟

Posted by froogh at 9:19 AM | Comments (6)

January 21, 2009

بوس و کنار


دست که می دهید محکم و گرم باشید.. اصولن با همه.


بقیه اش به درد نخور بود. :-)

Posted by froogh at 11:14 AM | Comments (7)

January 19, 2009

تو همانی که می اندیشی.

امروز خوش خلقم. دیروز هم نسبتن خوب بودم. البته تمام وقتش را هی به خودم می گفتم یادم باشد که باید تحملم را بالا ببرم. یادم باشد بخندم. یادم باشد غر نزنم. یادم باشد آدم باشم.
امروز به نظرم، خوب بودنم دلیل دیگری جز این یادآوری های تمام وقت دارد. دیشب به دوست خوش اخلاقی سرزدم. درحال ازدواج است و رفتم تا وسایل سفره عقدش را نگاه کنم و هدایای کوچک دست سازی را که برای مهمانها آماده کرده بود. فضای روحی خود و خانه اش کاملا متفاوت با این روزهای من بود. خبری از حرف کار و ناامیدی و بی پولی و اتفاقات بد نبود. همه اش درباره اتفاقات خوش آینده ای روشن حرف زدیم.. حرفهایی شیرین. روحم تازه شد و دیشب بعد از مدتها خوب خوابیدم. امروز هم سرحالم.

در ضمن امروز دوست صمیمی ام که منشی ماست، آمد سراغم. تشویقم کرد به دعای مثبت برای خودم. و داشتن تفکر مثبت برای همه ابعاد زندگی ام. گفت حالا که از بیرون وضعمان خوب نیست، چرا از درون خودمان شروع نکنیم؟ یک وقت خوب و مناسب برای نماز خواندنت کنار بگذار و در کنارش دعا کن، زمانی را هم برای مدیتیشن و ریلکسیش . اول خودت به خاطر خودت و برای خودت یک قدم کوچک بردار و بعد ببین که نتیجه می گیری.
دوستم به اثر دعا و جملات تاکیدی اعتقاد زیادی دارد.

جالب است که این روزها هرچه می شنوم در همین رابطه است. همه جا، همه یک طوری بهم پیغام می دهند که من نتیجه آنچه فکر می کنم هستم. باید قضیه را جدی بگیرم.

Posted by froogh at 12:32 PM | Comments (7)

January 17, 2009

غرغر ميرزا

دارم سعی می‌کنم بنویسم.. باید بنویسم تا بلاخره در یک جایی آن جریان سیال خودش راه خودش را پیدا کند..برای هرکار سختی که سخت نیست ولی شروعش نمی‌کنم، باید از یک جایی شروع کنم.. کارهای سختی که دوستشان دارم .. مثل مهمانی دادن ..جمع کردن دوستان.. آن‌قدر تعلل کرده‌ام که مثل همین نوشتن، فکر می‌کنم انرژی ندارم.. ولی تعلل.. دلیل رسوب‌کردنم همین تعلل است احتمالا..
از امروز بنویسم.. توی شرکت بداخلاقم. خیلی خیلی بداخلاق. یک دختری هست که کارمند واحد تحقیقات ماست. دختر بسیار زیبا و مهربانی‌ست و سن زیادی ندارد.. فوق لیسانس می‌خواند و همین روزها باید تزش را بدهد. وقتی باهش حرف می‌زنم و کار می‌کنم لجم را درمی‌آورد. سربه‌هواست و بی دقت.انگار خود آن پانزده‌سال پیشم می‌نشیند جلویم و مرا حرص می دهد. آن روزها من هم فکر می‌کردم باسوادم و با مسئولیت.. درحالیکه به قول معلم موسیقی‌ام هیچ خری نبودم.. به‌واقع هیچ خری.. این را امروز می‌فهمم . با مسئولیت شاید.. اما بی دقتی و بی‌حواسی شدیدم مدیرانم را باید حرص زیادی داده باشد. همین حالا هم مدیرعامل مهربان رابه‌راحتی از این راه می‌جزانم. دست خودم نیست. من آدم مشاهده نیستم. فقط می‌بینم. برای همین فقط زمان می‌تواند کمک کند تا چشمانم به‌دیدن ریزه کاری‌های واجب عادت کنند. این درست خصلت همین دختر خوشگلی‌ست که باهش کار می‌کنم. برای همین تمام وقت امروز سعی می‌کردم یادم بماند که وضع خودم بدتر از اوست.
هر روزی که می‌گذرد متوجه می‌شوم که بدخلق تر و عبوس‌تر از روزهای قبلم. غرغر می‌کنم، در مقادیر انبوه.
دلیل بدخلقی‌ام واقعی‌ نیست. اینکه همه‌اش فکر کنی بقیه‌ای که باهشان سروکار داری، به‌اندازه تو مسئول نیستند، یا به قدر تو نمی‌فهمند.. یا از این دست. آن‌هم وقتی که خودم می‌دانم واقعا خرم. خریت که درجه بندی ندارد. فوق فوقش می‌شوند کسانی مثل خودم. که آن‌هم نمی‌شود. نه که فکر کنید اعتمادبه‌نفس ندارم.افسرده هم نیستم. فقط فکر می‌کنم وقتی هر روز یک رفتار احمقانه را مثل دیروز و پریروز تکرار کنی و در عین حال یک آدم عاقلی هم درونت داشته باشی که مدام به‌تو تذکر بدهد و یادت بیاورد که حرف زیادی نزنی و حرکت نادرست نکنی، و تو هم حرف زیادی بزنی و هم اشتباهاتت تکرار مکررات باشد، این‌ یعنی ته بن‌بست خریت. در حقیقت بیشترین چیزی که آزارم می‌دهد خودم هستم نه رفتار دیگران.
به‌هرحال .. من بدترین روزهای خلقی‌ام را می‌گذرانم و بدترین روزهای تاریخ کاری‌ام را. این‌دو تا هم با هم یک رابطه تعادلی‌ دارند. یک‌چیزی باید این تعادل را به هم بزند. یک اتفاق بیرونی. شاید یک مهمانی بدهم. شاید هم دو تا. بستگی دارد به قدرت آن آدم بی‌فایده عاقل درونم. اوست که هی می‌گوید باید مهمانی بدهم. مطمئن است که حالم را بهتر می‌کند. دعوت کردن آدمهایی که دوستشان دارم...ولی کو انرژی؟ کاش یکی این رسوب را به‌هم می‌زد، تا عین گچ نگرفته..

Posted by froogh at 10:34 PM | Comments (12)

January 16, 2009

بهانه‌

به‌نوشته‌های این زن فکر می‌کردم.. این نوشته را بخوانید.. صمیمیت و صداقت و تمیزی نوشته ها بی‌نقص است.. نویسنده‌ای که تو را به‌دوست‌بودن فرامی‌خواند .. بی‌هیچ توقعی بابت دوست بودنت.. انگار که داری به‌کارهایت می‌رسی و او آرام آرام روزهایش را برایت تعریف می‌کند.. و حتی ازت نمی‌خواهد به‌خاطرش غمگین شوی..
گاه و بیگاه به‌خاطرات واقعی روزهای ناشادش رنگ روشن ملایمی می‌زند و برایت تعریف می‌کند ..گوش می‌کنی و آهت تمام شود و خیال می‌کنی خوب است.. او غمگین نیست.. از داشتن این خاطره غمگین نیست.. و فکر می‌کنی که اگر خاطره مال من بود، سخت بود..

...

این روزها از برکت یا از شر گودر است که زیاد وبلاگ می‌خوانم. احتمالا خاصیتی در این خواندن‌های پراکنده باید باشد که حس نوشتن را از من می‌گیرد.
نمی‌توانم بنویسم. برای نوشتن، خوب نوشتن، باید خوب ببینم و خوب بشنوم. و این دو خاصیت به دلیلی در وجودم رسوب کرده اند.
دلیلش شاید گودرخوانی باشد.. شاید اینکه کسانی وبلاگم را می‌خوانند که نباید این قسمت مرا بدانند.. شاید بی‌انگیزه شدن و یکنواختی همه‌چیز..
اما همه‌چیز واقعا یکنواخت نیست. ممکن است تکراری باشد و من از نوشتن مکررات نگران باشم. نمی‌دانم. دلم برای آن‌طور نوشتن، که تو را سر می‌دهد و می‌لغزاند و اختیار را ازت می‌گیرد، تنگ شده.. کلن دلم برای آن‌طور زندگی کردن جاری تنگ است.

Posted by froogh at 9:50 PM | Comments (7)

January 14, 2009

این من بی هنر پرآرزو...

وضع کارمان شلوغ است. نمی‌شود تصمیم درستی بگیریم. یک‌روز فکر می‌کنم به‌زودی تعطیل کامل خواهیم‌شد و دو روز بعدش کورسوی امیدی می‌بینیم و می‌نشینیم و هی حساب و کتاب می‌کنیم که دوباره کارخانه را باز کنیم. مثل باباهای بی‌پول. که وقتی شایعه‌ای می‌شوند که شاید اضافه‌حقوقی از راه برسد روی کاغذ برای خودشان و بچه‌ها لیست یک زندگی نو و ونوار می‌نویسند..
در همین هیر و ویر و شلوغی‌ست که من‌ هم خیلی وقتها به فکر رفتن از شرکت می‌افتم. از طرفی فکر می‌کنم شرط مروت نیست که مدیرعامل مهربان را در این وانفسا ول کنم و بروم. از طرف دیگر با‌خودم می‌گویم شاید در رودروایسی ما مانده باشد و هی دارد از جیبش خرجمان می‌کند؟ از یک ور دیگر فکر می‌کنم بهتر نیست حالا که لای منگنه نیستم، به‌فکر کار جدید بیافتم؟ و از آن ور با خودم می‌گویم خوب چرا کار جدید؟ چرا همین کارهایی که داریم را روبه‌راه نکنیم؟
مثل یک قایق سبک سوار امواج ذهنم، هی از این سو به آن سو پرتاب می‌شوم..
امروز داشتم به این فکر می‌کردم که بهتر نیست اگر خواستم کارم را عوض کنم، بی‌ملاحضه بیمه و بازنشستگی، بروم دنبال یک حرفه شخصی؟ یک کاری که کارمندی نباشد؟ کار غیر کارمندی با درآمد خوب داریم؟ مثلن چی؟
هومممممممممممم.. این‌جور وقتها خیلی دلم می‌خواهد رویابافی کنم. باورتان بشود یا نشود، یک فایلی هم توی کامپیوترم دارم با این نام: برای رویابافی‌هایم !!
جزو رویاهایی که در این لحظه درحال بافتنشان هستم، یکی این است که کار دستی درست کنم. چیزهایی مثل گردنبند و گوشواره و سرویس‌های روتختی تزیینی ...
یک قسمت دیگر از بافته‌های رویایی‌ام، زمان آزاد باحالی‌ست که می‌توانم برای خودم داشته باشم. مثل وقت رفتن به نمایشگاه‌های نقاشی ....

Posted by froogh at 3:38 PM | Comments (12)

January 13, 2009

وکیل اهواز

یکی از دوستان، وقتی درباره اهواز کمک خواستم، شماره تلفن وکیلی به نام آقای دکتر عطانشه را برایم ایمیل کرد. متاسفانه ایمیل را پیدا نمی کنم. ممکن است اگر اینجا را می خواند مجددا شماره را همین جا کامنت بگذارد یا ایمیل کند؟

Posted by froogh at 8:50 AM | Comments (3)

January 11, 2009

دست مريزاد منصور نصيري فوتوز

دلتان مي‌خواهد نتايج يك مسابقه زيبا را ببينيد؟
اينجا را كليك كنيد. يكي از زيباترين كارهايي‌ست كه بعد از مدتها، به‌نظر من، با كمك وبلاگ انجام شده‌است.

Posted by froogh at 12:13 AM | Comments (0)

January 4, 2009

اگه حرف نزني مي‌گن لالي؟

چطوریه که آدمهای نقاد نمی‌تونن سازنده خوبی باشن؟ مثل خواننده متبحری که نمی‌تونه یه‌خط بنویسه و در عوض کتاب‌های بزرگ رو نقد می‌کنه؟ مثل نقدکننده‌های فیلم که نمی‌تونن فیلم‌سازهای خوبی باشن؟ مثل مدیرهایی که همه عناصر شرکت رو به‌نقد می‌کشن و خودشون نمی‌تونن کار اجرایی بکنن؟ مثل من که بلدم از آسمون تا ریسمون همه اجزای دنیا رو نقد کنم ولی به‌خودم که می‌رسه اشتباهات اساسی‌تر و گنده‌تری می‌کنم؟
نقد مثبت یا منفی؟ فرقی نداره. منظور من از نقد اینه که بتونی ذرات مثبت و منفی رو در اتفاقات ببینی و درباره‌اش خوب لکچر بدی.
یه‌چیز دیگه.. منظور من یه‌چیز دیگه هم هست. این‌که اول نقاد بشی و بعد بخوای همون سابجکتی که نقد می‌کنی رو خودت خلق کنی.
شایدم خدا برای همین خدای جالبیه. هیچ‌وقت قضاوت نمی‌کنه. یعنی ما که ندیدیم. شما واقعا دیدین؟ انگار فقط بلده بسازه و از ساختنش کیف کنه. یا بشینه ساخته‌های ما رو نگاه کنه. نقدمون نمی‌کنه. راهنمایی شاید. ولی این‌که بزنه توی سرمون که خر‌فهم بشیم چقدر خریم نه.چرا ولی من نمی‌تونم توی ذهنم اینو ثابت نگه‌دارم که وقتی خودم خرتر از همه عالمم لزومی نداره به خریت کوچیک بقیه گیر بدم؟ پس اون قسمتی از روح خدا که توی منه و مربوط به این ذهنیته چرا فعال نیست؟

Posted by froogh at 11:50 PM | Comments (17)

January 1, 2009

به بهانه مكين خانم و شاه ميوه و دختري كه خواب مي‌ديد نويسنده است.

امروز وبلاگ‌گردی می‌کردم.. تقریبا همه وبلاگ‌هایی که خوندم افسرده‌تر از مال خودم بودن. این‌همه افسردگی و ناامیدی؟ واقعا چی‌شده؟ نکنه مال زمستون باشه با این هوای آلوده‌اش؟ دیشب خدا رو شکر کردم که بارون اومد.. امروز دوستم گفت می‌دونی هوای امروز از روزهای قبل آلوده تر بوده؟ باورنکردنی‌ست. ولی انگار به‌خاطر برودت زیاد گازهای آلاینده غلظتشون زیادتر شده.. یاد اون خانومه توی رادیو پیام افتادم که می‌گفت: تنها راه مبارزه با آلودگی هوا اینه که همه جاهایی رو که آلوده کننده‌ان تعطیل کنیم. البته منظورش کارخونه‌های صنعتی بود و نه لوله اگزوز ماشین‌ها. بدفکری هم نیست. اصلن ما رو چه به تولید؟ ما خوبه وارد‌کننده باشیم.. تولید مال از مابهترونه. همونهایی که می‌فهمن صنعت مهم‌تر است یا آلودگی. و می‌دونن سرب خون ما ساکنین تهرون عزیز بالاتر از سرب خون کارگرهاییه که توی کارخونه‌های سرب و روی کار می‌کنن. راستی اینو می‌دونستین؟
بگذریم. وبلاگ مکین رو خوندم. گاهی می‌خونم و یادم می‌ره لینکش رو اضافه کنم که مدام بخونم. نوشته امروزش جالبه. می‌خواستم بهش بگم اتفاقا من همیشه وقتی که چشمهام قادر نیستن اولین برف زمستون رو تنوع زندگی ببینن و صدای کلاغ ها برام هیجان‌انگیز نیست، می‌فهمم که دوره رکود و سطحی‌شدن مزخرفی رو دارم می‌گذرونم. شایدم درباره همه صادق نباشه. اما به‌نظر من قبل از اینکه اتفاقات بزرگ دنیا بخوان ما رو به حرکت و هیجان وادار کنن، باید بتونیم از روزمره‌های زندگی کیف کنیم و یا حتی غصه‌دار بشیم. بعدش هم خواستم بگم در مورد من هروقت مسايل عاطفی روحم یخ می‌زنن، نسبت به همه چیز دور و برم هم نابینایی می‌گیرم و لای روزهای زندگیم کاربن می‌زارن. نمی‌تونم با خودمم کنار بیام که اینا ربطی به‌هم ندارن. یعنی درباره من ربط دارن. با یک نسبت خطی مستقیم. یه وقتی این آقای قمشه‌ای توی تلوزیون می‌گفت وقتی آدم عاشق می‌شه صدای آب دوش حموم براش موسیقی می‌شه و حتی کاسه‌بشقابی توی خیابون براش عزیز می‌شه. خوب این مال منه. شاید بقیه بتونن حتی در حالت روحی خیلی پایین هم به مردم دنیا فکر کنن. اما من نمی‌تونم. این جور وقتها به هیچ‌کی نمی‌تونم فکر کنم جز خودم. و برعکسش هم صادقه. وقتهایی که عاشقم، مورچه رو هم می‌بینم و به‌حرکاتش توجه می‌کنم.
قبل از اینکه برم مشهد، تصمیم گرفته بودم وقتی برگشتم کمی رنگ به زندگیم بدم. دارم درموردش فکر می‌کنم. نمی‌تونم عشق خلق کنم. اما باید یک طوری خنده رو دوباره برگردونم توی این خونه. برای همین امشب با وجود تب، می‌رم مهمونی. می‌خوام به‌عنوان اولین قدم، پای آدمها رو دوباره به‌زندگیم باز کنم. آدمهای شاد و ساده‌ای که دوستشون دارم و مدتهاست ازشون دور شدم. می‌خوام دوباره انرژی‌م رو خرج اونها کنم.. مطمئنم سرمایه‌گذاری خوبیه.
آهای شماهایی که مثل من رفتین توی فاز یکنواختی و ملولیت زندگی.. یک نوشته رنگی بنویسین لطفا. که لااقل از خجالت نوشته های شما منم دیگه این قدر ناله نکنم.

Posted by froogh at 6:08 PM | Comments (19)