« October 2008 | Main | December 2008 »
November 28, 2008
داستان كتابي كه زمان يك فصل آن را ميميراند.
خندهدار است.. زمان درحال محو خاطرات گذشته است. نقشی که برای اولین بار در زندگی خودم بهعهده نگرفتمش.
اوایل داغدیدگی، بخش اعظم خاطرات را از هر نوع حافظهای بهسرعت پاک کردم. اما تکمیلش نکردم.
قسمت کوچکی را سپردم به آدم درونم و او خیلی آرام خواست که نادیدهاش بگیرد.
وقتی ازش سوال کردم، گفت هیچچیزی برای یادآوری وجود ندارد.
آن آدم درونم همانوقتها یک گوشهای از دلم خودش را جا داده بود و چون بیآزار بود، کاری به کارش نداشتم. نه عادت داشت و نه میخواست که زخم دلم را هی خونچکان کند.
حالا دو سال گذشتهاست. شاید هم یک سال. یک سال است که دیگر حتی صدایت را نشنیدهام. و دوسال است و شاید n سال که تو را نداشتهام، نبودهای و قراربود هرگز نباشی.
آن آدمی که درونم قایم شده بود، میبیند من - که صاحبش باشم - دیگر گریه نمیکنم و قادرم این گذشته را نیز مثل همه گذشته های زندگیام ورق بزنم.و بنابراین وقت را برای سرکشی به دفینه کوچک قایمکرده اش مناسب دیده است.
نمیدانم چرا.
شاید چون من - که صاحبش باشم- عادت دارم وقت هر کتابخوانی، برای اینکه آدمهای اول کتاب را یادم نرود، هی برگردم و صفحات خوانده را نگاهکی بیاندازم و خیالم راحت شود که آن آدمها همانها بودند که اول کتاب درکشان کردم و نقششان هنوز پررنگتر از بقیه آدمهای کتاب است.
اما.
غافل است.
از حضور زمان که مثل یک خدمتکار وفادار کر و کور بهنظرش میرسد هرچه خاکگرفته و قدیمیست باید سوزانده شود.
آن آدم درونم این روزها بین خودش و زمان، جنگی یک طرفه را میبیند.و من این جنگ ساکت را نگاه میکنم.
نگاه میکنم که آن آدم بعد از دو سال لفاف شیشه آبلیوی دستافشان را باز میکند و با توده عظیم کپک روبرو میشود.
در کتابخانه را باز میکند اما عطر شمعها و گلهای خشکش را هر روز بیرمقتر از روز قبل مییابد.
مانتوی سفیدی را که از فرمانیه خریده بودیم یادت هست؟
زمان آنچنان فرسوده اش کرده که بیتردید آن ادم درونم باید از خیرش بگذرد و بهکسی ببخشدش.
من هم انگار دست کمی از زمان - یا تقدیر - هرچه میخواهد باشد - ندارم. مثل همیشه فنگشویی کردم. اینبار کمی احمقانه بود. خودم میدانم. کدام خری با این حجم وسیع جیمیل، برای فنگشویی سراغ inbox و sent mail اش میرود که من رفتم؟ فکر میکردم ایمیلهای lable دار پاک نمیشوند.
امشب که آن ادم سراغ ایمیلهای تو رفت، من با شرمندگی نگاهش می کردم که دید هیچ چیزی نمانده. باور کن نمیدانستم که همه را دارم پاک میکنم. حتی ایمیلهای مهمم از بینرفته بود..سعی کردم بهش توضیح بدهم.. اما نشد. بغضش دردآور بود.
آن آدم هرشب وبلاگت را نگاه میکند. باور نمیکنی؟ کنتورت را ببین. آن خری که از پارس آنلاین سراغت را میگیرد، وقتی تو سراغ ايكس و ايگرگ رفتهای، خود اوست.
امشب خواستم بهتلافی بلایی که سر دفینهاش آوردیم- من و زمان که هر دو بیگناه بودیم- بهش بگویم که اجازه دارد ایمیل خصوصیتان را چک کند و شاید توی وبلاگت چیزی بنویسد. میدانستم که یوزر و پسوردت توی همان ایمیلهای بدبختی بوده اند که حالا نیستند. همه کتابچهها و کاغذهای روی میز را برایش گشتم. مطمئن بودم که جایی یادداشت کردهام. اما نبود. هیچ چیزی نبود.
به روی خودم نیاوردم. بلاگر را فقط در فایرفاکس میشود باز کرد. و آن ستارههای پسوردsave شده ات فقط در اکسپلورر وجود دارند. نشد - قسمت نبود- زمان برندهشد که من این قدر بیحافظه آفریده شدهام- که وبلاگت را بنویسد.
کاری نمیشود کرد.من از حالا میدانم که در این جنگ بلاشک زمان برنده است. روزی که کامپیوترم را برای فرمت بدهم، آن ستارهها مثل خاکستر آخرین ذرات دفینه آن آدم بهآسمان خواهندرفت .. و زمانی که دوباره خودم عاشق بشوم ...
بر سر او چهخواهدآمد؟ هان؟
Posted by froogh at 10:34 PM | Comments (14)
November 23, 2008
آقا فروغ
بهشدت خوابم میآید. بین لحافم و اینجا و کتابخوانی باید یکی را انتخاب کنم. صد البته کتاب درخت زیبای من پیروز خواهدشد. بعد برایتان دربارهاش خواهمنوشت.
اینجا باید کم بمانم.. اما اگر این را ننویسم مدت زیادی طول خواهدکشید تا نوبت نوشتنش برسد..
باید بنویسم که دیشب معلم موسیقیام آمد. لابلای هزارتا حرفی که زدیم، یک جمله مهم بهم گفت که خودم همیشه بهش فکر میکردم ولی لای فکرهای دیگرم گمش میکردم و هی ازش عبور میکردم. اتفاقا همین دیروز صبح خیلی زیاد فکرش را کردهبودم.
معلمم گفت میدانی ..به نظر میآید تو برای مردان دور و برت دوست خوبی هستی، اما دوست دختر نیستی. شده تا بهحال کسی بیاید و از زن و دوستدخترش برایت تعریف کند، درحالیکه انتظار دیگری داشته ای؟
راست میگوید.. و این همیشه متعجبم میکرد.. از آخرین پسری که فکر میکردم شاید بتوانم رابطهای با او بسازم، برای همین جدا شدم. بهشدت عصبانیم میکرد وقتی از زن سابقش یا از دوستدخترش و آخرین بار از مراسم خصوصیاش با او برایم تعریف میکرد. بهجز او هم، همه مردان دور و برم بدون استثنا فکر میکنند من عمه یا خاله خوبی برایشان هستم و تا به هم میرسیم ،عین دو تا مرد مینشینیم و گفتگو میکنیم.
این بد نیست. در ۹۹ درصد موارد دوست دارم که دوست باشم. اما در همان یک درصد باقیمانده دلم میخواهد فک مردی که بهجای حرف زدن در مورد خودم، در مورد زنش یا دوستدخترش ( سابق و حال) حرف میزند را خورد کنم.
یک بار دیگر هم نوشته بودم که نمیفهمم چه حس خربودنی از خودم را به این قشنگی بلدم منتقل کنم که کسی که با من دیت دارد، مینشیند و روابطش با دیگران را برایم تعریف میکند.
معلمم گفت دلیلش خاصیت استقلال مردانهایست که از خودم نشان میدهم.. میگوید تو بیشتر از اینکه تکیه کنی، بلدی تکیهگاه باشی.. و این یعنی مرد.. تو دوست مرد خوبی برای مردان هستی، دوستی که بلد است حرفهای خصوصیی را گوش کند که دیگر مردان بلد نیستند.
گفت اگر سعی نکنم زن باشم، همیشه عمر، عمهخانم همه مردها خواهمماند.
Posted by froogh at 10:50 PM | Comments (35)
November 21, 2008
سرخوشه
امروز جمعه بود. خاطره زیادی برای نوشتن ندارم. دیشب خواب خیلی خوبی کردم.و صبح بعد از مدتها بیسرو صدای کوچه و همسایهها تا دیروقت خوابیدم. بیدار که شدم خانه را تمیز کردم. داییام زنگ زد و گفت شاید نهار برویم بیرون. برای همین کار زيادي نداشتم.. کمی با دوستم درباره شركت حرف زدیم . و بعد نهار با دایی رفتیم فشم.
دو سه سالی هست که بهیاد خوشترین روزهای زندگیام، اگر قرار نهار فشم بگذارم، میروم رستوران سرخوشه.
ظهر یک روز آفتابی پاییز با هوایی مثل بهشت.. تا توانستم نفس کشیدم.. غذا عالی بود..
برای داییام داستانهای شرکت را گفتم.. صدبار گفت چرا در این شش سال بهش چیزی نگفتهام. گفتم ترسیدم قضاوت بدی بکنید. خیلی راهنمایی کرد و خیلی بهم اعتمادبهنفس و قدرت داد..این دایی را اگر میشد، زنش میشدم.. حیف که دایی است..
بهخانه که برگشتم، با توجه بهراهنماييهاي دايي، برنامه هاي فردا را با دوستم هماهنگ کردم. . و بعد بهمادرم زنگ زدم. عروسی برادرم نزدیک است. و حرف و حدیث هم دارد..
مادرم را آرام كردم. خوب است.. هنوز میتوانم انرژی مثبت ببخشم.
در خانه ما پدرم فرمانده است اما در واقع مادرم خط را تعیین میکند. اگر او بخواهد اتفاقی میافتد، اگر نخواهد نمیافتد. قدرتش برایم ستایشبرانگیز است.زني كه بهشدت زن است و در کنار زنبودنش قدرت هم دارد. فکر میکنم چون درست در جهت طبیعت زنانه اش زندگی میکند. برعکس من و دو خواهرم. خیلی وقتها به شوخی ازش سوال میکنیم ما را چطور بهدنیا آوردید که اينمه با شما فرق داريم؟
به هرحال ...داشتم میگفتم که وقتی به مادرم اطمینان میدهم که مدیر خوبیست، نوازش خونش حسابي فوران میکند ..
با دوستم حرف زدم. یک کاندید برای ازدواج دارد که از نظر آدم بودن، هتل پنج ستاره است. اصولا هتلهای پنج ستاره که عالیاند.. با این اشکال که اگر یکبار بهشان دعوت بشوی و دیگر وسعت نرسد بروی، گاهی حاضر میشوی قید سفر را بزنی و در هیچ هتلی با ستاره کمتر اقامت نکنی.
من- شاید - فکر میکنم بلاخره یکبار دیدن هتل پنج ستاره بهتر از هرگز ندیدن آن در زندگیست. حداقل تفاوتها را تشخیص خواهمداد.
اینکه میگویم شاید، دلیلش این است که هنوز دارم پول جمع میکنم تا شاید روز آخر عمرم هم که شده باشد، یک هتل پنجستاره دیگر پیدا کنم.. این یعنی هدردادن زندگی؟
پي نوشت:
يادم رفت بگويم.. ديشب خدا صدايم را شنيد و جواب داد. ديشب بعد از ماه ها دوباره باورش كردهبودم.. دمش گرم ..
Posted by froogh at 9:25 PM | Comments (16)
November 20, 2008
جاي پارك خالي نيست.
خيلي خستهام. اما دلم ميخواهد بنويسم. شبيه وبلاگ ناداني ميخواهم خاطرهنويسي كنم..
امروز صبح در حالي بهقصد شركت از خانه زدم بيرون كه فكر ميكردم بايد روز خوبي باشد. نصف بچه ها مرخصي بودند و دفتر عملا شهر زنان بود. فكر كردم آرامش خواهمداشت.
وارد شركت شدم.. ساكت بود. دوستم و خانم حسابدار فقط بودند. تحصيلدارمان بيرون بود و يكي ديگر از بچه ها هم زنگ زده بود كه نميتواند بيايد. با ليوان چاي توي آشپزخانه ايستاده بودم كه دوستم، منشي شركت، آمد سراغم و گفت آماده شنيدن يك خبر بد هستي؟ با چهره سوالي نگاهش كردم. گفت آقاي فلاني استعفا دادهاست.
بگذريم كه استعفا نداده بود. يك نامه نوشته بود و درخواستهايش بهمعناي استعفا با صد تا مشت و لگد بود كه حواله همه جاي من كرده بود. خيلي مودبانه. و در باطن همين كه گفتم.
تا ظهر درگير مسئله بودم. مرخصي بود و من رفتم سراغ فايلهايش. پست مهمي دارد. ديدم همه مدارك مهم را با خودش برده.
به مديرعامل مهربان زنگ زدم. نامه را برايش ايميل كرده بوديم. تقصير گردن من افتاد. عصبي و غمگين و آزرده بودم. تا ظهر با دوستم فكر كرديم به واكنشي كه بايد شنبه نشان بدهم.
ظهر خودم را كشان كشان بردم باشگاه. و سهساعت تن بيچارهام را كوبيدم. ساعت سه برگشتم خانه. از باشگاه ساندويچ خريده بودم. بي رغبت گاز ميزدم. و نشستم به تماشاي فيلم. تمركزي براي فيلم زبان اصلي نداشتم. خاموشش كردم و روي مبل خودم را بهخواب زدم. يك ربع چرت. و يك خواب ديدن عصبي همراهش. البته توي خواب يك جانشين عالي براي آقاي فلاني پيدا كردم. بيدار شدم و با خودم گفتم بهتر است خانه نمانم. ساعت سه و نيم بود. رفتم خريد.
بهترين عمليات ضد افسردگي بعد از فيلم ديدن همانا خريد كردن است.
خيابان نسبتا خلوت بود و من براي اولين بار صداي ضبط را ديوانهوار براي خودم بلند كردم و با سياوش قميشي حالي كردم اساسي.
كفش خريدم. خريدي بود كه مدتها بهتعويقش انداختهبودم. گشتي توي خيابان ونك زدم و بعد ديدم هنوز آماده برگشت بهخانه نيستم. بهاميد كتابفروشي آرين رفتم ميرداماد. دريغ از يك جاي پارك كه من بلد باشم تويش پارك كنم.
رفتم شريعتي براي خريد وسايل حمام. پرده حمام و يك سري تزيينات براي حمام اتاق خواب. يك ماه آينده بايد يك عالمه مهمانداري كنم. براي همين حمام كوچك اتاقخواب را بايد اپريشنال شود.سهدور از ميرداماد رفتم پاسداران و برگشتم. اما قضيه نبودن فضاي پارك مكفي طوري كه با سر بشود ماشين را تويش چپاند تكرار شد. بنابراين درحاليكه توي تمام كوچههاي تنگ بنبست شريعتي اشتباهي رفته بودم بهاميد جاي پارك و با بدبختي فراوان آمدهبودم بيرون، درحاليكه كاملا از وقتگذراني خودم راضي بودم، برگشتم سمت خانه.
حواسم پرت بود. ظفر را رد كردم و مجبور شدم با اين رانندگي شاهكارم وسط جمعيت رانندگان حرفهاي شريعتي يك دور خلاف بزنم. از تصادفي بيخ گوشم گذشتم و برگشتم خانه.
يك ساعت از خانهبودنم نگذشته بود. آمادهبودم از مهماني رفتم همسايه استفادهكنم و موسيقي تمرين كنم. بايد با صداي بسيار بلند آواز بخوانم. براي همين خجالت ميكشم وقتي هستند تمرين كنم. داشتم بساط عيش و طرب را آماده ميكردم كه زنگ در را زدند.
همه ميدانند كه بيخبر اگر بيايند پشت در ميمانند. براي همين بيخيال زنگ شدم. اما طرف بيخيال نميشد. صورتش را از پشت آيفون تشخيص نميدادم. ولي بههر حال از رو رفتم. در را باز كردم. خانم همسايه بيكليد مانده بود.
قراربود ساعت ده شب با مديرعامل مهربان در آن سوي آبها صحبت كنم و ماجراي جانشيني كه در خواب عصبي يك ربعه عصر پيدايش كرده بودم، بهش بگويم. ساعت هنوز هفت بود.خانواده همسايه نيامدند كه نيامدند. من و خانم همسايه از فرط بيحرفي، مجبور شديم گوشت همه ساكنين خانه را بجويم و كار بهاهل كوچه رسيد. بيخيال تلفن شدم.
ساعت يك ربع به يازدهشب بود كه آقاي همسايه سراغ زنش را گرفت.
باخودم گفتم لابد حكمتي بود. خانم همسايه هم هي عذرخواهي ميكرد. گفتم خودتان را ناراحت نكنيد. آمدنتان آنقدر اتفاقي بود كه حتما حكمت خيري داشت...
عصر توي راه كه ميرفتم بعد از مدتها خدا را صدا زدم. بهش گفتم كمكم كند و گفتم به كمكش نيازمندم.
حالا نميدانم شنيد يا نشنيد. به قول يكي از دوستان با شقايق يا بيشقايق زندگي بايد كرد.
Posted by froogh at 11:45 PM | Comments (2)
November 17, 2008
خشمي به عمق مرگ
دیشب، شب نسبتن سختی بود.
شش سال است که مزاحمی در زندگی دارم. سالهای اولش را آنها خبر دارند که از قدیم فروغ را میخواندند. اسمش را تا همین اواخر نمیدانستم. توی فروغ بهش میگفتم دیوانه ساز. دیوانهام میکرد. با آن نامههای وحشتناک پر توهین بدون نام و نشان. و تلفنهایی که نمیدانستم از کی و از کجاست.
آن سالها هنوز توی شرکت قدیم کار میکردم. آدمهای بد زیاد داشت. و من نمیدانستم این رذالت در توان کدامیک از آنهاست..
کمکم بههمه شک کردم.. افسردگی گرفتم و روز و شبم یکی شد. هر چند ماه یک نامه سیاه که تهدیدم میکرد به بیآبرویی..
در ابتدای نردبان موفقیت بودم در میان مردانی سخت تشنه شکستخوردنم..
چهار سال بههمین منوال گذشت.. بهشرکت جدید آمدهبودم .. نامهها میرسید و مرا جادوگر فاحشه خطاب میکرد.. و بههمه کارمندان پیر و جوان و مدیران قدیم و جدید نسبتم میداد.
چیزی در زندگی بهجز آبرو نداشتم.. میترسیدم..به قدر مرگ میترسیدم..تهمتهایی که توان اثبات نادرستیشان را نداشتم..
توی نامه ها، لابلای تهدیدها، میگفت برای بیآبرو نشدن باید استعفا بدهم و برگردم مشهد.
دو سال قبل ،شبی مادرم زنگ زد و گفت بهتوصیه پدرم میخواهد چیزی را بگوید. عرق سردی کرده بودم.. تعریف کرد که زنی دو بار بهخانهمان تلفن زده و تهمتهایی زده است..
میخواهند مطلع باشم...
گفتم چهارسال است که با این داستان زندگی میکنم..
مدتی گذشت تا یک روز که زنی،مدیر یکی از شرکت های همکار، با دفتر تماس گرفتهبود و با من کار داشت. نبودم. وقتی خواستم شماره اش را مستقیم بگیرم، بهطور اتفاقی با شمارهای که مادرم از آن زن نوشتّه بود مقایسه کردم..
بعد ازسه سال و نيم در کمال ناباوری دیوانه ساز زندگیام را شناختم..
بگذریم از جریاناتی که در این امتداد رخ داد و دست سرنوشت دو سالی مرا از شر او محفوظ کرد..و من بهخاطر همان جریانات بهاو نگفتم که میشناسمش..
دیشب دوباره مزاحمتها شروع شد.. اساماسهای پر از توهین.. و همان تهدیدها..
نشسته بودم شیندلر لیست را نگاه میکردم.. قدرت فیلم کمی حواسم را پرت کرد..اما شب نتوانستم از فکر بخوابم..
نمیترسم.. در همین یک سال ترسم را از دستدادم..نمیدانم چطور..ديگر برایم مهم نیست که بهکسی زنگ بزند و نسبتهای ناروایش را تکرار کند..
ولی.. از دیشب نمیتوانم این فکر را از خودم دور کنم که در زندگی فقط آرزوی مرگ یکنفر رادارم و او همین زن است.. دلم میخواهد ببینم که سرش له شده.. نمیدانم چطور تا این حد میتوانم با خشونت خیال پردازی کنم.. اما دلم میخواهد ببینم که سرش لهشده و با زجر مرده است.. من که حتی قدرت دیدن مرگ حیوانی را ندارم..
از دیشب با خودم فکر میکنم چکار کنم..جالب است که اتفاقا داستان زندگی خودش را میدانم که اگر قرار به نسبت ناروا باشد، من میتوانم با مدرک نسبت روا بدهم.. اما برایم به شدت خفتآور است که زندگی خصوصی آدمها را دستاویز مبارزه قرار بدهم..
خواستم بهش زنگ بزنم و بگویم که میشناسمش ..دیدم برای حیوانی مثل او، عملی بیمعناست..
فکر کردم وکیل بگیرم و شکایت کنم.. اما در این مملکت بیقانون، خر من بهچند؟
بهمادرم دیشب گفتم که داستان باز تازه شده، گفت موبایلت را خاموش کن و اهمیت نده..
اهمیت نمیدهم.. اما آن حس خواستن.. تماشای سر له شده کثافتش، مرا ول نمیکند..
امروز آقای ووپی از زیبا شیرازی تعریف می کرد که فمینیست است و لابد من دوستش دارم..
گفتم من فمنیست نیستم.. به برابری زن و مرد هم بیاعتقادم.. اما در زندگی بعدی اگر مرد بهدنیا نیایم خدا را نمیبخشم..
همینقدر نمیبخشم که امروز نمی بخشمش بهخاطر زنبودنم در این مملکت گه.
Posted by froogh at 11:08 PM | Comments (28)
November 12, 2008
آدمهاي خوب
يك وقتهايي - وقتهايي كه در نقطه بلندي از زندگي نايستادهام ، دوستاني هستند كه به من ميگويند تو بهترين كاري را كه بايد، انجام دادهاي، از اين بهتر نميتوانستي باشي، تو خوبي، تو آدم شايستهاي هستي.
در اين زمانها حرفشان را گوش ميكنم و ميفهمم كه دارند با بالغ ترين روش، كودك درونم را آرام ميكنند و دستش را ميگيرند تا بلند شود.
جالب است كه موفق ميشوند - حتي اگر من در همان حال بهشدت كودك بفهمم كه چه ميكنند.
بالغان مهربان قابل ستايش .
از اين بالغان مهربان در زندگي كم نيست. و نيز والدان نامهرباني كه كمترين سرزنش آنها ترحم كردن است..
Posted by froogh at 10:12 PM | Comments (10)
November 10, 2008
wow
این هوا - خاکستری - نیمه سرد - مرطوب - و با نم باران، برای من عالی ترین حال زندگی ست. می توانم حتی توی صورت مالی بگردم و خیال بافی کنم..
Posted by froogh at 1:33 PM
November 9, 2008
زندگي سر پيچ يك منحني درجه سه
چند روزي كامپيوتر نداشتم. حقيقتا وقت اضافه ميآمد. تا به حال درست متوجه نشدهبودم بياينترنت، شبها چقدر كشدار ميشوند. محمود كه دستگاه را آورد و يك فايرفاكس اساسي هم رويش گذاشت، سه روز بعد را به كامراني از اينترنت و فايرفاكس و سرعت بالاي كامپيوترم گذراندم. عاليست.
اصولا تنوع عاليست.
خوب .. فردا در كارخانه بسته ميشود. از آن بار آخري كه درموردش نوشتم، بچهها مشغول تخليه خط بودند و بازكردن شيرها و لولهها و تابلوهاي برق.
اوضاع نسبت در آرامش گذشت. توقع داشتم كارگرها شلوغي راه بياندازند. دو سه نفري هم البته يككارهايي كردند. در اين حد كه با كفش گلي وارد سالن غذاخوري شوند يا بقيه را دعوت كنند تا بهاداره كار شكايت ببرند.
از لحاظ قانوني مشكلي نداريم. اين جزو قانون كار است كه اگر بهدليل شرايط فورسماژور كارفرما مجبور به تعطيلي كارخانه شود، ميتواند قراردادها را ملغي كند. بازرس اداره كار ميآيد و قضايا را صورتجلسه ميكند.
امروز عصر رسمن اعلام تعطيلي كرديم.
هنوز نميدانم ادامه ماجرا بهكجا ميرسد. اما خيلي زود متوجه شدم اگر خودم را ببازم و غصه بخورم، مركز تشنج خودم خواهمشد. براي همين چيزي بهرويم نميآورم. پروژههاي تحقيقاتي را كماكان ادامه ميدهيم و آن يكي شركت لكو لك كنان راه ميرود.
بچههاي دفتر مستقيم و غير مستقيم درباره عاقبت خودشان سوال ميكنند. به نفرات اصلي پيغام آقاي ووپي و مديرعامل مهربان را دادهام. كه قرار است بمانيم و براي يك كار جديد فكر كنيم. خودم اما دقيقن نميدانم دو يا سه ماه بعد چه اتفاقي قرار است بيافتد.
گروه ما و در اصل مايملك مديرعامل مهربان، پتانسيلهاي ديگري هم دارد. شركتهاي كوچكي كه شايد فعالشان كنيم. ولي باز هم نميدانم. اينها وقتي مشخص ميشود كه خودش بيايد و من خواستن را در چشمانش باور كنم. فعلا تنها باورم اين است كه ميخواهد از اين مرحله آرام عبور كنيم.
همچنان در جاده سرنوشت قدم ميزنم. اين اتفاق احتمالا يكي از همان نقاط عطفيست كه در زندگي گذراندهام. از پيچي ميگذرم كه فقط قادرم لحظه حالش را زندگي كنم.
بقيه اوضاع خوب است.
گاه اتفاقات كمرنگي ميافتد و ذهنم كمي تكان ميخورد. اتفاقاتي مثل برخوردهاي غيرمنتظره با حسادتهاي غيرمنتظره. يا حرفهاي خندهداري كه بعضيها برايم تعريف ميكنند و من فكر ميكنم نقطه حماقت آدم گاهي چه اوجي ميتواند بگيرد تا قادر باشد اين حرفها را براي من- مخصوصا براي من - تعريف كند. و بعد فكر ميكنم نكند متوجه يك حماقت عظيم در چشمانم ميشوند و يكجوري يك حس همدلي- همفكري-رفاقت خرانه- را بهشان ميدهم؟
ماه بعد دايمالسفر و دايم المسافر خواهمبود. ماه شلوغيست. با اين اوضاع بلبشوي كارمان، هيچ دوست ندارم بهآنهمه شلوغي، هرچند خوشايند- عروسي برادرم است- فكر كنم. ذهنم هنگ ميكند.
اگر كلمات را ميشد جمعو جور كنم، خيلي دلم ميخواست درباره آن اتفاقات كمرنگ بازهم بنويسم.
Posted by froogh at 8:07 PM | Comments (3)
November 4, 2008
آرزوهای لولیانی
چقدر زیاد دلم میخواست همین لحظه کسی بود - کسی که میفهمید ـ بهش زنگ میزدم بیا برویم سنگفرشهای پراگ را ببینیم و بعد آنقدر مرا میفهمید تا بماند و بهیک سینی نیلوفرانه دعوتم کند.
Posted by froogh at 11:55 AM | Comments (0)
November 3, 2008
گاهي خيلي زود دير ميشود.
خوب ..شرکت را داریم تعطیل میکنیم.
هفته آینده، کارخانه برای مدتی نامعلوم بستهخواهدشد. مشکلات عدیده و مهمتر از همه کاهش نرخ جهانی فلزات وادارمان کرد تا سرمان را دربرابر ضرر روزافزون خم کنیم و تمامش کنیم برود.. دفتر هم بهاحتمال زیاد بسته خواهدشد. گرچه مدیرعامل مهربان از آن سر دنیا دلداری میدهد که هنوز تصمیمی درموردش نگرفته، اما اجتنابناپذیر است و راستش من دیگر نمیتوانم مدیر جایی باشم که تولید ندارد و قرار است از جیب صاحبش پول خرج کنیم، برای فردایی که هیچ چیزش معلوم نیست.
کتمان نمیکنم که غمگینم. درد اصلی را دیروز تحمل کردم که تصمیم را گرفتیم. بغضم را نگهداشتم تا ساعت چهار که بچهها رفتند و بعد یک دل سیر با صدای بلند گریه کردم. خانم مدیرعاملی که های های گریه میکرد- دیدنی بودم. یاد همه زحمتها افتادم. تمام تلاشهای بیوقفه و امیدهای بربادرفتهمان. دلم که خالی شد، در را بستم و رفتم باشگاه و سه ساعت ورزش کردم و برگشتم خانه.
دیگر به رحمت موجودی بهنام خدا عقیده ندارم. یا نیست یا اگر هست سرش شلوغ تر از اين است كه ياد ما باشد..
اما هنوز به این اعتقاد دارم که گذر از مسیر تقدیر، جبر است. و در این عمری که کردهام، از این جبر راضی بودهام- راضی نبودم به کجای کی برمیخورد؟
اما خدایی میگویم که راضی بودهام و با این مسیر پر پیچ و تاب این چند ماه گذشته، میدانستم که میخواهم جبر را عوض کنم که نشد. یک نشانه اینکه پروژه تحقیقاتی ما درست همین امروز در خط تولید جواب داد. وقتی که دیگر بههیچ قیمتی حاضر بهادامه نیستیم. حتی اگر یک هفته قبل بود، جبر را عوض کرده بودم.. اما باید امروز میبود که صورتجلسه تعطیلی را نوشتیم و امضا کردیم.
به هر حال کمی تا قسمتی خودم را وا دادهام به دست تقدیر.
فکر رفتن از این شرکت، حتی فکر بازگشت به مشهد مدتهاست ذهنم را مشغول کرده.. شاید دو ماهی میشود. اما مثل رفتن عزيزي ميماند كه ميداني سرانجام بايد برود، اما وقت رفتنش که میرسد ناباورانه گریه میکنی.
این چند ماه خیلی دلم میخواست میشد که یک ماه سرکار نروم و بنشینم توی خانه، موسیقی کار کنم، خیاطی کنم - چهل تکهام را بدوزم بلاخره؟ - کمی کاردستی درست کنم و عصرها را در تئاتر و سینما و موزهها بگذرانم. همه اینها را دلم میخواست. باورنکردنیست.
یعنی همه امیدهای آن آزمایشگاه کوچکمان را باید چال کنم؟
Posted by froogh at 7:35 PM | Comments (15)
