« كتابخانه ملكوتي مرا دريابيد. | صفحه‌ی اصلی | اوضاع كشتي نوح در دومين سالي كه بي‌عشق مي‌گذرد. »

تو کجایی تا شوم من چاکرت ، چارقت دوزم کنم شانه سرت؟

چقدر بی‌صداست همه چیز.. سکوت همه‌جا را آغشته کرده است..برای ایرج نوشتم که جعبه مدادرنگی‌ام را گم کرده‌ام.. این بهترین بهانه ‌ا‌ست برای این روزهای بی‌ر‌نگ و ماتی که دارم..
کار می‌کنم.. مثل ماشین.. به‌هیچ‌وجه دلم نمی‌خواهد مرخصی باشم .. وقتی توی خانه‌ام کار با هیبتش خودش را نمایان می‌کند.. توی شرکت نه.. منم که به‌آن محاط می‌شوم.. کارمان چیزی در‌مایه افتضاح است.. این قانون جدید مالیات هم که عین بلای آسمانی نازل شد.. هر روز بدتر از دیروز ..از برکتش خرید و فروش مختل شده .. کسی حاضر نمی شود سه‌درصد بهای اضافی را بپردازد..
دیگر فکرش را نمی‌کنم.. تا وقتی توی شرکتم همراه با موج‌های سهمگینی که سرمان خراب می‌شود بالا و پایین می‌شوم .. بعد می‌روم باشگاه.. سه‌ساعت ورزش کشنده مجالی برای فکر کردن به‌چیزی جز عضلاتی که زیر بار منقبض می‌شوند، نمی‌گذارد..
خانه که می‌رسم کمی موسیقی و بعد شروع مراسم کتاب‌خوانی .. طوری می‌خوانم انگار قرار است در کنکور کتاب‌خوانی شرکت کنم..
بین رمان‌هایی که می‌خوانم یک کتاب جا داده‌ام.. سیر حکمت در اروپا .. خیلی سال قبل یک‌بار تا یک‌جایی از فلسفه دکارتش را خواندم اما زمان خواندنش نبود.. فکرم هنوز آمادگی نداشت که فلسفه بخوانم.. این روزها که در میان همه روزمرگی‌هایم، بیشتر زمانم را به خدای گم‌کرده‌ام فکر می‌کنم، به‌سرم زد دوباره بخوانمش.. شاید فلاسفه به‌من بگویند خدایم کجاست..
خدایم هرجا که رفته‌باشد جعبه مداد‌رنگی زندگی‌ام همان‌جا با اوست..
سخت نیازمندم.. به او و به رنگ‌های درخشنده شادی‌آفرین .. می‌ترسم نکند حقیقتا خدا را کشته باشم؟ آن مدادهای نازنینم .. ؟
نمی‌دانم بی‌خدا و بی‌رنگ چطور باید زندگی کرد .. تجربه‌ای بی‌بدیل و وهم‌آور برای منی که همیشه با لبخندش دچار رنگین‌کمان می‌شدم.

مطالب مرتبط



legend of the fall

به‌قول آیدا و برعکس‌آقا !! و برعکس :)

شب

...

فقط من مانده‌ام . و بس.

براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بي‌پايان

من هيچ .. من نگاه

مي‌خواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .

زمستان است...

شاهزاده قصه‌هاي كودكي‌ام

ياد

خشم فروخورده من

من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟

بنويسم يا ننويسم؟

من هنوز دوستشان دارم

شبی از همین شبهای من

زرورق را دور می اندازم.

خط های تو مرا خسته کرد

مرا ببر به دیار فراموشی

نظرها

خوش بحالت

فروغ عزیز سلام
دوست خوب من فکر نمی کنی مائیم که گم شدیم نه اون. فکر نکنی چون چنین حرفی میزنم حتما نشونیش رو دارم .نه. اما اینو از این جهت میگم که سابقه گم شدن ما طولا نی تره. شاید اون خیلی نزدیکه خیلی یه جایی در قلبت.

سلام
امروز خیلی خوشحالم..چون وبلاگت رو پیدا کردم :-)
تا حالا ده تا پست اخیرت رو خوندم
حس خوبی بهم دست داد
راستش من یه سری وبلاگهای آنتیک و خوشکل رو یواشکی به فیدم اضافه میکنم و پاورچین پاورچن میخونم :-)
همین..
خواستم بگم که میخونمت از این به بعد..آرشیوتم احتمالا الان میخونم

فروغ جان من تو جی میل ایمیل دارم. میتونم با اون سایت کار کنم؟ کتابهای فارسی معرفی میکنه؟ چطور باید باش کار کرد؟ ممنون میشم راهنمایی کنی عزیزم. چون همیشه دربدر اینم که حالا چی بخونم. وقتی هم با بدبختی و از تو مجله و سایتها کتابی پیدا میکنم اینجا (اصفهان)گیرش نمیارم. البته اگه جدید باشه بهتر گیر میاد. ولی مثلا خوندن کتابی به اسم بانوی آبی پوش که از یه نویسنده فرانسویه برام آرزو شده.
از تو کلی کتاب گیرم اومده. همینجا ازت تشکر میکنم. دیروز و نیچه گریه کرد رو گرفتم که تو معرفی کردی. مرسی عزیزم.

این بستگی به شما داره همانطور که بی خدایی برای نیچه بقول خودش شادی می آورد و برای ره چیزی دیگر

سلام
یه پیشنهاد
کتاب تاریخ فلسفه از ویلدورانت رو بخون .
اوه اوه، قسمت نیچه اش دیوونه کنندس.
خوبیش اینه که به زبون ساده است.
راستی گناه باعث دوری انسان از خدا میشه.(یکی نیست به خودم بگه(: )

جعبه مدادرنگی‌ام را گم کرده‌ام.. این بهترین بهانه ‌ا‌ست برای این روزهای بی‌ر‌نگ و ماتی که دارم..
..
چقدر قشنگ نوشتی.
دارم فکر میکنم بعضیا هیچوقت خدا شونو گم نمی کنن. و اون ها آدم های خوشبختی هستند.بعضیا هم از اول ندارنش که یه روز گمش کنن و دنبالش بگردن. اونا هم آدمای بد بختی نیستن. ولی بعضیا که دارن و یه روز می بینن که نیست فکر می کنم همیشه دنبالش می گردن. از این بعضیای سوم ، بعضیا دوباره پیداش می کنن و بعضیا نه. بعضیا تا آخر عمرشون دنبالش می گردن و بعضیاهم از این جستجو خسته میشن... من خودم هنوز نمی دونم جزو کدوم دسته ام...

http://myneveshteha.blogfa.com
لطفا در نظر سنجي وبلاگ شرکت فرمائيد
با تشکر

فقط دعا میکنم زودتر جعبه مداد رنگیهایت را پیدا کنی. سایه و سفید بودن سخت است. راستی اینک کتابخانه ات را اضافه کردم

سرنوشت مرا بتی رقم زد که دیگرانش میپرستیدند
که دیگرانش میپرستیدند

راست میگویی من هم شاید خدایم رو گم کرده ام، شاید هم پیدا، ولی با روش خودم با طرحی که خودم دوست داشتم بدون واسطه و نه برای هیچکس یا هیچ چیز دیگری نه با تصورات دیگران.
خدایم زیباتر است از قبل، مهربان تراست از قبل و آرام تر
شکنجه نمی کند نه در این دنیا نه در آن یکی
رحمان است و رحیم
شدید العقاب نیست چرا باید باشد؟
ولی هنوز با ترسهایم که از والدین رسیده از او میترسم
از عقابش
از عتابش
ولی وقتی فکر میکنم در بدترین شرایط زندگی کاملا دیدمش. می پرستمش نه با نماز که با نیاز
زود فراموشش میکنم
همانطور زود به یادش میآورم. هر روز یادش میکنم نه با نماز که تشکر به زبان فارسی را بهتر میفهمم . میفهمد

خدایم بزرگ است و مهربان
ولی آیا....

چه خوبست!
زندگیتان را میگویم !
با اینکه خدا پرست هستم ولی گمان نمیکنم خدایی که شما توصیف کردی واقعا وجود داشته باشد! !
فروغ:
معلوم نیست.

بعد از 8 ساعت کار و سه ساعت ورزش جدی می تونی با این انگیزه کتاب بخونی؟ تو اصلن می خوابی؟؟؟

سلام
و چگونه مي توان بدون خدا زيست؟
.:: آخرين دوران رنج ::.
در نيوشاي خرد.
جستاري پيرامون نهليسم در ايران

خدایم هرجا که رفته‌باشد جعبه مداد‌رنگی زندگی‌ام همان‌جا با اوست..
__________

دقیقن همینه فروغ جان! این شابیت این پست‌ات بود! خدا در همین نزدیکی‌ست بی این‌که گاهی من و شما حس‌اش کنیم! آرام با ما قدم می‌زند و... آری صدای‌اش کن در دل

شاد زی
فروغ:
اگه این نزدیکی ها بود که خودم تا حالا پیداش کرده بودم !

in postet che be delam neshat khanoome Froogh

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

لينک‌ها