« March 2008 | Main | May 2008 »

April 27, 2008

من هستم

مرسی از همه شماها که حالم را می‌پرسید. چه با کامنت و چه با ایمیل. من خوبم.. یعنی شکر خدا..
کارم بسیار بسیار زیاد است. هنوز نتوانسته‌ام زندگی‌ام را با کار جدید و کار قدیم که کماکان ادامه دارد هماهنگ کنم. حالا بسیاری از اوقات خسته ام. خستگی نه به‌خاطر کار که اگر نتیجه مثبت بدهد جلای روح می‌شود.
از ابتدای سال جدید نرخ جهانی فلزات غیر آهنی با افت شدید روبرو شده.. ما با نرخ دلار ثابت، در ایران باید مطابق نرخ بازار جهانی بفروشیم و با یورو مواد اولیه تهیه کنیم.
تورم شدید مملکت و افزایش نرخ همه چیز به‌جز جان آدم، ادامه کار را واقعا مشکل کرده‌است... ما داریم ادامه می‌دهیم. سعی میکنیم زنده بمانیم اما دوباره به‌ضرر افتاده‌ایم. شاید ضررمان به‌قدر سال قبل نباشد اما آنچه مهم است این است که سود نمی‌دهیم.. همه پرسنل با توان بالا کار می‌کنند. اما به‌خاطر به‌هم خوردن وضع بازار خرید و فروش داخل متوقف شده و پرداخت‌هایمان با اشکال زیاد انجام می‌شود. داخل کارخانه دپوی شمش بیش از صد و بیست تن داریم اما بی‌پولیم. از طرفی اگر بازار جهانی با همین وضع کاهش نرخ را ادامه بدهد و دلار مملکت ما ثابت بماند، دیگر توجیهی برای ادامه کار نیست...
من خسته‌ام .. چون به‌شدت کار می‌کنم.. به‌شدت استرس دارم و نتیجه همه تلاشم چیزهایی‌ست که گفتم.
با همه این‌ها مدیرعامل مهربان و آقای ووپی مدام می‌گویند که نباید ناامید شوم.. باید به همه روحیه بدهم.. باید ادامه بدهیم تا وضع تکان بخورد..
ناامید نیستم.. اما شرایط بسیار سخت است. بی‌پولی و طلبکاران میلیونی و کارخانه‌ای که عین یک بچه، نیاز به تغذیه مداوم و بی‌قید و شرط دارد، دیگر فرصتی برای وبلاگ‌نویسی نمی گدارند.

Posted by froogh at 9:13 PM | Comments (12)

April 1, 2008

عالی زندگی کن

عید بسیار خوبی را گذراندم. تجدید قوای اساسی بود. از شنبه سرکار بودیم، گرچه من هر روز با کارخانه در تماس بودم. کارخانه ما به دلیل نوع فرآیندمان سیصد و شصت و پنج روزه است به‌جز سه یا چهار روز در سال که مخصوص overhaul سیستم است.

سال هشتاد و شش سخت بود. از هر لحاظی که فکرش را بکنید. بیماری و کاری و شخصی .. اما سرانجام به‌سلامت گذشت. نمی‌خواهم دیگر درموردش فکر کنم.
با تمام آن سختی‌ها حالا احساس می‌کنم از هر سال دیگری بهترم. درست است که در آستانه سی و نه سالگی باید به‌قدر کافی بزرگ شده‌باشم، اما این یک سال طور دیگری بزرگم کرد. از همه چیز بهتر اینکه افسردگی را رها کردم. به‌معنای واقعی من دست از سرش برداشتم! یک‌هو به‌خودم آمدم و گیر دادم که دیگر باید خوب باشم.دارودرمانی و مشاوره خوب است. مخصوصا برای ایام بحران زندگی آدم‌هایی که مثل من تنها زندگی می‌کنند. اما اشکال‌شان در این‌جاست که اگر ولشان نکنی نوعی اعتیاد می‌آورند.

طی سال هشتاد و شش موفقیت کاری بزرگی داشتم. بعد از هفت‌سال که مدیرعامل شرکت کوچکی بودم، مدیریت شرکت بزرگی را گرفتم. البته عزمم را برایش جزم کرده بودم و با تمام نیروی خودآگاه و ناخودآگاه به‌سمتش حرکت می‌کردم.و بلاخره رسیدم. :) سال قبل در چنین روزهایی پستی با نام اپراوینفری نوشتم که متنش را یادم نیست.اما یادم هست که در آن لحطه با تمام وجود می خواستم پیشرفت کنم.

طی سال هشتاد و شش برای اولین بار درعمرم به همه فامیل و دوست و آشنا اعلام کردم که می‌خواهم ازدواج کنم. اوایل کسی جدی نگرفت چون همیشه فکر می‌کردم خوب است یک دوست عالی برای همه عمرم پیدا کنم و به‌طور جدی با ازدواج مخالف بودم.اما بعد از مدتی حرفم را باور کردند و از اردیبهشت تا آخر سال خواستگاران را دیدم!! و بگویم که من حتی در دهه بیست عمرم خواستگاری نداشتم، شاید دو مورد یا یکی. :)
سال هشتاد و شش به‌آخر نرسید که نتیجه گرفتم ازدواج خوب است اما زندگی خودم را بسیار بیشتر از آن دوست دارم که بخواهم با یک ازدواج متوسط طاقش بزنم. در ضمن معاشرت با آدم‌های خواستگار نقاط ضعف و قوتم را بهم نشان داد. فهمیدم که برای ازدواج باید خیلی از خواص فعلی‌ام را عوض کنم و هم‌چنین فهمیدم که اگر آدمی را واقعا دوست داشته‌باشم به‌خاطرش می‌گذرم وگرنه خیلی شدیدتر از حالت معمول خاصیتم بروز می‌کند!

سال هشتاد وشش بدترین و سخت‌ترین سال همه عمرم بود..اما امروز که این نوشته را می‌نویسم از تمام روزهای عمرم بهترم. به‌شدت از درون احساس استقلال فکری و روحی می‌کنم..فهمیده‌ام که برای عالی زندگی‌کردن باید روی آخرین پله ممکن ایستاد و بر همه چیز محاط بود..باید مجموعه کاملی از بهترین خواص شد .. بایدحسابی کتاب خواند.. موسیقی یاد گرفت.. کار عالی پیدا کرد.. خوب غذا خورد.. خوب ورزش کرد.. معاشرت‌های خوب با آدم های عالی داشت..باید به خود مسلط بود..در هرحال باید خودآگاه فعال داشت...و تمام این‌ها باعث می‌شود که حساب سپرده مفصلی برای همه عمر داشته‌باشی..حسابی که حتی در پیرترین حال ممکن باز دیگران احساس کنند از بودن با تو بهشان خوش می‌گذرد و برای همراهی‌ات لحطه‌شماری کنند..در غیر این‌صورت با وجود بچه و همسر نیز تنها خواهی‌بود.
طی سال هشتاد و هفت می‌خواهم اینها را که نوشتم تمرین کنم.

Posted by froogh at 9:32 PM | Comments (39)