« February 2008 | Main | April 2008 »

March 30, 2008

نظرسنجی

فارغ از دوستی‌های فی‌مابین، لطفا به من بگویید :

۱) آیا خواندن وبلاگ فروغ در طول این همه سال تاثیر مثبتی بر شما داشته‌است یا خیر؟
چنانچه پاسخ شما مثبت است، توضیح دهید.

۲)به‌نظر شما کدام دسته از نوشته‌های این وبلاگ به‌درد بخور آمدند ؟
-نوشته‌های کاری
-درباره کتاب‌هایی که می‌خوانم
-شخصی
چرا؟؟

Posted by froogh at 3:17 PM | Comments (28)

March 17, 2008

عيدتان مبارك

سال سخت هشتاد و شش هم گذشت.
سال گندی بود. اما هر‌چه بود عاقبت به‌خیر شد ( چشم و گوش شیطان کور و کر ! ).
خدا را شکر که امروز همه زنده و سلامتیم.

نوروز را به همه تبریک می‌گویم و امیدوارم سالی آرام و شاد در انتظار همه‌مان باشد
.

Posted by froogh at 9:10 PM | Comments (20)

March 7, 2008

روزهای من ... من یک زن بی رویا

امروز رکورد تولید تاریخ شرکت جدید را شکستیم.ده در درصد مازاد بر سقف.
خوشحالم و راضی از همه زحمات این روزهای پرکار.
این هفته تقریبا تمام شبها را تا ساعت نه شرکت بودم. امروز هم .
درعوض بدهی‌ها را داده‌ایم. برنامه فروش و تولید را توانستیم طبق آنچه روی کاغذ آورده‌بودیم رعایت کنیم. گروه‌مان عالی کار می‌کند. همه به‌یک نسبت خوشحالیم. حقوق بهمن و عیدی را داده‌ام و مانده حقوق اسفند که به‌زودی خواهم‌داد. اینها حتی در مخیله پدر ژپتو هم نمی‌گنجید.
یک‌شنبه هم بهره‌وری تولید خواهم‌داد.
تولید شرکت قدیم هم با محصول جدید راه‌افتاده. اداره آنجا را هم کماکان خودم انجام می‌دهم. بلاخره مدیر فروش استخدام کردیم. یک آقای با تجربه و صد البته به‌شدت پرحرف. آدم خوبی‌ست و با دیدن این‌همه جنب و جوش دو شرکت ما، موتورش روشن شده و با همان سرعت کار می‌کند.
هرشب از خدا تشکر می‌کنم و آرزو می‌کنم کمافی‌السابق حمایتمان کند.
با‌اینکه همگی واقعا خوب کار می‌کنیم اما اوضاع ماورای تصور من و بقیه اعضای هیئت مدیره خوب پیش می‌رود! و من مطمئنم که یک‌جور خاصی خدا می‌خواهد چیزی را به‌من بفهماند. درست نمی‌دانم چه چیزی را؟ وسیله‌اش هستم. فقط این را می‌دانم ...اما نمی‌دانم دعای کی این وسط مستجاب شده تا شرکت از مرحله ورشکستگی به روز روشن برسد.
آقای ووپی و مدیرعامل مهربان مدام درحال رساندن امدادهای غیبی‌اند. هرجا مشکلی از لحاظ تصمیم‌گیری دارم، عین فرهنگ لغت سراغشان می‌روم و مسئله را بسیار ساده‌تر از آنچه فکر کنم، حل می‌کنند.
بگدریم...
زندگی‌ام ساعات مفصلش را با کار سپری می‌کند. تمرین موسیقی‌ام نزدیک به‌صفر است.. اما کتاب می‌خوانم. رگتایم را شروع کرده‌ام که عالی‌ست.. مخصوصا این قسمتهایی که مربوط به مورگان و فرود است. توصیه پنهان آقای ووپی بود و احتمالا خودش نمی‌داند!
فردا می‌روم شهر کتاب تا یک‌سری کتاب فلسفه بخرم. به‌پیشنهاد مدیرعامل مهربان که گفته یک مسیر درست را برای خواندن دنبال کنم و اول راه باید افلاطون و ارسطو باشد.
بقیه چیزهای زندگی همان‌طور که برای شما مسکوت مانده‌اند برای خودم نیز در انزوا به‌سر می‌برند.
نمی‌دانم از بابت پیدا کردن آدمی که دلخواهم باشد سرخورده شده‌ام یا چیز دیگری اتفاق افتاده...فکر کنم اسمش مایوس شدن باشد.
حتی سعی کردم با بسیاری از خواسته‌هایم کنار بیایم و فکر کنم بلندپروازی‌ست و کنارشان بگدارم.. اما بازهم نشد.
فقط یک چیز در این یک سال از بابت مسائل درونی‌ام برایم واضح شد.. دیگر اصلا حس عشق و عاشقی ندارم.. فقط دلم آرامش و امنیت و یک آغوش مهربان می‌خواهد ..همین .. نه می‌خواهم سیندرلای کسی باشم ، نه بزرگترین و بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین دوست و عشق کسی.. دنبال هیچ شاهزاده قصه‌ای هم نمی‌گردم ... فقط کسی را می‌خواهم که کنارش حس امن بودن به‌من دست بدهد..حس این‌‌که وقتی از همه دنیا خسته و نگرانی، کسی هست که بدانی آغوشش نگهبان توست ...کسی که بتوانم شادی های زندگی ام را قسمت کنم
.دلم یک واقعیت قابل لمس می‌خواهد...
همین.

Posted by froogh at 9:05 PM | Comments (27)