برو کار می کن مگو چیست کار
آنقدر کار و پروژه توی ذهنم وول میزند که نماز کار میخوانم، خواب پروژه میبینم و همه لحظاتم با متن بروشور و پوستر نمایشگاه و قرارداد فروش و خرید پرشده.
وقت برای اینجا بودن ندارم. حالا می فهمم که یکی از دلایل زیادهنویسی من بیکاری هم هست.
ورزش را فعلا کنار گذاشتهام. مچ دستم را هالترهای سنگین از کار انداخته و فکر کنم بهتر است همان یوگا را بروم که دو ساعت در هفته ریلکسیشن اجباری دارد.
کارمان زیاد است.. باید برنامهریزی دقیق داشتهباشیم وگرنه بعضی چیزها از قلم میافتد و یا خیلی از کارهای قابل واگذاری را خودم انجام خواهمداد درحالیکه از مهمترها یادم میرود.
همین حالا باید یک برنامه کلان و یک برنامه خرد بنویسم. برنامه کلان را برای مشخص کردن فعالیتهای شرکت تا پایان سال لازم دارم و برنامه خرد ، شرح امور، زمانبندی آنها، مشخص کردن مسئول هر کار و تعیین هزینه خواهد بود. البته دومی را درآغاز هر پروژه تهیه کردهام و فقط باید آپ دیت شود.
شبها طبق روال همیشه رمان میخوانم اما گاهی نیم ساعت میگذرد و متوجه میشوم اصلا خطوط را ندیدهام و فقط ورق زدهام.. در عوض دفترچه یادداشت کوچکم را برمیدارم و چیزهایی که ناگهان در مورد شرکت یادم میآید یادداشت میکنم.
من که صبحها زودتر از هفت نمیتوانستم بیدارشوم و هشت ساعت خواب جزو اصول زیستمحیطیام بود، حالا هفت ساعت میخوابم و صبح ساعت شش بیدار میشوم. خوب .. توفیقی هم شده که برای اولینبار در عمرم نماز صبح را بخوانم. :)
هفته دیگر اولین نمایشگاه عمرم را برگذار خواهیمکرد و نیمهآذر یک نمایشگاه بینالمللی داریم که بهشدت برایش دلشوره دارم.
مدیرعامل مهربان و آقای ووپی در کمال آسودگی در فرنگستان کافیشاپ میروند و با تلفن ارشادم میکنند. ولی شنیدن کیبود مانند دیدن ؟؟!!
آقای ووپی !! حواستان هست که ؟!
درضمن .. از مضرات دولت گرامی بسیار گفتیم و گفتید.. استثنائا یک حسنش را هم بگویم که اگر این دولت نبود و با تصمیمگیری قبل از موعد و غافلگیرانهاش، قراردادهای دولتی ما را با آن بازار فروش مطمئن کنسل نمیکرد، حالا حالاها مغزمان بهفکر اختراع و ابتکار نمیافتاد !

نظرها
سيکديرززززززززززززززز
فروغ: ؟
Posted by: حسين شفقي | December 1, 2007 11:39 AM
سلام فروغ جان
خوبي؟
كار خوبه ها خيلي خوبه اما يكي دو ماه بعد بر كه ميگردي حس نميكني كار اون قدر ها هم مهم نبود؟
كمي اين حوالي هم باش
جايي كه خودت خودت هستي نه يك ماشين كار
خوش باش
Posted by: نسرين | November 4, 2007 8:48 AM
با شما کاملا موافقم..فروغ عزیزم..برای همین گفتم قبلش خودم باید این قابلیت و داشته باشم...اما شما نمی تونی آبدارچی خوب باشی و به اندازه یک مدیر توانا تاثیر گذار
فروغ: درسته. هر نقشی تاثیر خودش رو داره.
Posted by: کفشدوزک | November 3, 2007 11:02 AM
سلام فروغ بانو
شما خوبين؟ مشغول كارين؟ كم پيدا شدين؟
Posted by: چهار ستاره مانده به صبح | November 2, 2007 11:25 PM
کارت رو دوست داری فروغ؟
فروغ:
بله.
Posted by: ترانه | November 2, 2007 1:41 AM
من عاشق اینم که کارم این قابلیت و داشته باشه که توش غرق شم...البته قبل از اون خودم این قابلیت و داشته باشم..یه جورایی این حس تاثیر گذاری و خیلی دوست دارم.این که آخر کار به خودت بگی ای ول! چند تا کارت تبریک هم برای خودت بفرستی:).....
فروغ:
ببین یه چیزی بهت بگم؟
کار به خودی خود ارزشی نداره. می شه مدیرعامل باشی و نقشت رو به اندازه آبدارچی کم رنگ کنی و می تونی یک کارمند بسیار ساده باشی ولی به میزت ارزش بدی. تو باید عامل باشی. همه این حس هایی که گفتی برای هر کاری و با هر تجربه ای که داشته باشی امکان پذیره. مطمئن باش. این تجربه شخصی منه که بارها بهش رسیده ام.
Posted by: کفشدوزک | October 31, 2007 10:48 AM
ببین کار زیاد که آدم بتونه توش غرق شه فقط گذشت زمان رو از یاد آدم میبره گاهی اوقات توی یه جای خلوت و آروم مثل زیر دوش حموم به گذشته فکر میکنم و میگم اون 14 سال سابقه کار رو من چی ازش برام مونده. هیچی.حتی نمیتونم به یادش هم بیارم .این وضع همین طور میمونه تا 16 سال دیگه بگذره و برم جزو بازنشسته ها و توی صف انتظار برای اون دنیا. زندگی واقعا اینه؟ از تو بعد 10 سال چی میمونه؟همه میگن کارهایی که کردی وظیفه ات بوده و راحت فراموش میشی این چه زندگی ای هست که ما داریم هویت ما شده کار .اگه کار رو از ما بگیرن هیچی از ما نمیمونه.این فروغی که الان هستی بدون کارش چند میارزه؟همه مون برده شدیم و به این شغل شریف مینازیم .فقط ظاهر کارامون فرق داره .خلاصه اینکه توی کار غرق نشو .که این خودش بدترین مخدره.
فروغ:
اگر از این دید به کار نگاه کنی که بعد از رفتنت همه چیز فراموش می شه که اصلا کل زندگی همینه. تو ببین.. نزدیک ترین کسانت را اگر برن خارج کم کم از برنامه زندگی ات حذف می کنی.. یا اگر کسی فوت کنه حتی تا چهلمش کم کسی یادشه. همه چی همینه. و درواقع همین هم نیست. به نظر من چیزی در دنیا نه گم می شه و نه فراموش می شه. چیزی که ردی و رنگی داره از بین نمی ره. ما با کسانی کارکرده ایم که مثلا چهارده سال قبل در شرکتمان بوده اند و رفته اند و هنوز اسمشان هست و آثارشان به هم چنین. خوب این خیلی مهمه.
و در ضمن باهت موافقم که نباید در کار غرق شد. کار وسیله ای ست برای زندگی نه خود زندگی. اما گاهی شرایط استثناست. همیشگی بودنش خوب نیست .
Posted by: مونپارناس | October 31, 2007 2:33 AM
ا(حالا می فهمم که یکی از دلایل زیادهنویسی من بیکاری هم هست) ، دست شما درد نكنه ! يعني ما هم كه هر روز ميايم اينجا زياده نويسي هاي جنابعالي را ميخونيم و نظر ميديم هم مثل شما بيكاريم ديگه ! يعني يه مشت بيكار دور هم جمع شديم آره ؟ فروغ جان زود باش اين حرفت رو پس بگير و گرنه براي اينكه ثابت كنيم بيكار نيستيم وبلاگت رو تحريم ميكنيم !ا اصلن هم شوخي باهات نداريم !ا
فروغ :
ای بابا !
پیوست 2- از فروغ:
در ضمن قهر نکن. من خودم رو گفتم که وقتی بیکارم پر حرف می شم وگرنه شماها که لطف دارین همیشه می یاین. من شرمنده ام. :)
Posted by: مهدي | October 31, 2007 12:30 AM
بهر حال تکاوران زیاد هم کار می کنن دیگه! به فول ادیسون نبوغ یعنی کار کار کار کار کار کار کار...شاید شما هم نابغه باشی!
فروغ:
احتمالا آقای ادیسون از این جمله منظورشون پشتکار بوده نه کار !
من اتفاقا پشتکار ندارم. یعنی همیشه دونده دوی صد مترم نه ماراتن. باید در زمان کوتاه با فشار زیاد به نتیجه برسم و اگر زمان بگذره پشتم باد می خوره و از هیجان می افتم. :)
Posted by: ماکان | October 31, 2007 12:23 AM
بزرگترين نفريح ، كار است. علي عليه السلام
.
نياز ، مادر اختراعه. حواست هست كه؟ ;)
فروغ:
بله حواسم هست. ولی در مورد همه چی جواب نمی ده .
Posted by: منفرد | October 30, 2007 10:25 PM