« September 2007 | Main | November 2007 »
October 30, 2007
برو کار می کن مگو چیست کار
آنقدر کار و پروژه توی ذهنم وول میزند که نماز کار میخوانم، خواب پروژه میبینم و همه لحظاتم با متن بروشور و پوستر نمایشگاه و قرارداد فروش و خرید پرشده.
وقت برای اینجا بودن ندارم. حالا می فهمم که یکی از دلایل زیادهنویسی من بیکاری هم هست.
ورزش را فعلا کنار گذاشتهام. مچ دستم را هالترهای سنگین از کار انداخته و فکر کنم بهتر است همان یوگا را بروم که دو ساعت در هفته ریلکسیشن اجباری دارد.
کارمان زیاد است.. باید برنامهریزی دقیق داشتهباشیم وگرنه بعضی چیزها از قلم میافتد و یا خیلی از کارهای قابل واگذاری را خودم انجام خواهمداد درحالیکه از مهمترها یادم میرود.
همین حالا باید یک برنامه کلان و یک برنامه خرد بنویسم. برنامه کلان را برای مشخص کردن فعالیتهای شرکت تا پایان سال لازم دارم و برنامه خرد ، شرح امور، زمانبندی آنها، مشخص کردن مسئول هر کار و تعیین هزینه خواهد بود. البته دومی را درآغاز هر پروژه تهیه کردهام و فقط باید آپ دیت شود.
شبها طبق روال همیشه رمان میخوانم اما گاهی نیم ساعت میگذرد و متوجه میشوم اصلا خطوط را ندیدهام و فقط ورق زدهام.. در عوض دفترچه یادداشت کوچکم را برمیدارم و چیزهایی که ناگهان در مورد شرکت یادم میآید یادداشت میکنم.
من که صبحها زودتر از هفت نمیتوانستم بیدارشوم و هشت ساعت خواب جزو اصول زیستمحیطیام بود، حالا هفت ساعت میخوابم و صبح ساعت شش بیدار میشوم. خوب .. توفیقی هم شده که برای اولینبار در عمرم نماز صبح را بخوانم. :)
هفته دیگر اولین نمایشگاه عمرم را برگذار خواهیمکرد و نیمهآذر یک نمایشگاه بینالمللی داریم که بهشدت برایش دلشوره دارم.
مدیرعامل مهربان و آقای ووپی در کمال آسودگی در فرنگستان کافیشاپ میروند و با تلفن ارشادم میکنند. ولی شنیدن کیبود مانند دیدن ؟؟!!
آقای ووپی !! حواستان هست که ؟!
درضمن .. از مضرات دولت گرامی بسیار گفتیم و گفتید.. استثنائا یک حسنش را هم بگویم که اگر این دولت نبود و با تصمیمگیری قبل از موعد و غافلگیرانهاش، قراردادهای دولتی ما را با آن بازار فروش مطمئن کنسل نمیکرد، حالا حالاها مغزمان بهفکر اختراع و ابتکار نمیافتاد !
Posted by froogh at 9:48 PM | Comments (10)
October 28, 2007
پراکنده ها
چند مطلب برای نوشتن دارم و وقت کم. خیلی دوست دارم در رابطه با پست های حامد چیزی بنویسم اما زمان کافی می خواهد. این برای بعد باشد.
دوم این که در مورد پست چه کسی اشتباه کرد؟ :
خودم واقعا از نوشتنش و پابلیشش پشیمانم. از آن افکاری بود که باید ته ذهن آدم بمانند و اجازه صعود به لایه های بالاتر را نیابند. وقتی خواستم پاکش کنم که دیر شده بود و چند کامنت داشت.فقط کامنتش را بستم یعنی ختم کلام. خودم فهمیدم که افکار حقیرانه ای بود..و زیادی در وجودم کش پیدا کرده.. دلیل صعودش به سطح ، رفتنم به فرودگاه و زنده شدن خاطره بد شب عید بود.. که گذشت..فعلا کارهای بسیار مهم تری دارم تا این غصه خوردن های احمقانه.و این را هم بگویم که بعد از نوشتن آن ، خودم را باز جوریدم ولی غصه ای که از ته دل باشد در خودم پیدا نکردم.. آن نوشته و نوشته نفرت و یک پست قبلش از سر عصبانیت و احساسات زنانه بود وبس.
من تمامش کردم.. شما هم لطفا دیگر به رویم نیاورید.. خوب ؟
سوم این که من بعد در مورد کتاب هایی که می خوانم در همین وبلاگ می نویسم چون خواننده بیشتری دارد و شاید افراد بیشتری استفاده کنند. دو کتاب آخری که خواندم سیدارتها بود که بسیار زیبا بود و سایر کارهای هرمان هسه را به خاطرش خواهم خواند و اگر عمری باشد واقعا دلم می خواهد سفری به هند داشته باشم..و نیز کتاب آبروی از دست رفته کاترینا بلوم از هانریش بل که خوشبختانه در این ایام قحطی کتاب، از دستم در رفته و ناخوانده مانده بود..در مورد هر دوی اینها بعد مفصل خواهم نوشت.
Posted by froogh at 11:09 PM | Comments (12)
October 27, 2007
زندگی و زمانه تکاورها
حامد قدوسی قسمتهای دو و سه زندگی و زمانه تکاورها را نوشته و وعده داده که قسمت چهارم را نیز به زودی پابلیش خواهد کرد. ضمن اینکه از او برای این زحمتش تشکر میکنم و واقعا خوشحالم که آدمهایی مثل حامد دانسته های خود را اینطور بیواسطه و بیدریغ در اختیار علاقهمندان قرار میدهند، لینک این دو قسمت را برای کسانی که احیانا تا بهحال در وبلاگ خود او مطالب را پیگیری نکرده اند،می گذارم.
زندگی و زمانه تکاورها - قسمت دوم
زندگی و زمانه تکاورها - قسمت سوم
پی نوشت:
زندگی و زمانه تکاورها - قسمت آخر
Posted by froogh at 11:17 PM | Comments (7)
October 26, 2007
چه کسی اشتباه کرد؟
بهسادگی از دسترفتهام فکر میکنم..و بهصداقتی که جزو اصول اولیه آدمیت فرضش میکردم..
بهاینکه نمیدانستم زندگیام را برای که در طبق اخلاص میگذارم و میگذاشتم..و با آن خلوص، خودم بیش از هرکسی کیف میکردم..
بهاینکه امروز چقدر از همه اینها پشیمانم..و برای راضی کردن خودم میگویم تو هرچه کردی برای دل خودت بود..کسی در آن عشق، در آن شعف ، در آن یکرنگی شریکت نشد..او یک وسیله بود تا تو به اوج برسی..
میدانم که سرخودم را هنوز هم کلاه میگذارم..میدانم که عمیقتر از هر زمانی در زندگی رنجیدهام..و عمیقتر از هر وقتی نفرت در تنم لانه کردهاست..
هنوز نمیفهمم که آن صداقت درست بود یا نبود؟ بلاهت بود یا صداقت؟ نمیفهمم چطور آدمی مثل من با اینهمه ادعا، توانست دچار این بلاهت شود؟
و باز نمیفهمم چطور آدمها میتوانند تا این حد سادگی را به لجن بکشند؟
من هیچکدام از اینها را نمیفهمم..
واقعا نمیفهمم..
نه میتوانم هضم کنم و نه نمیتونم بههیچ روشی بلاهت خودم و دورویی دیگری را توجیه کنم..
امروز که فرودگاه بودم، صحنهای از غمانگیزترین روزهای عمرم در ذهنم زندهشد..من بهطرزی عمیق و فجیع غصه میخورم..
نمیتوانم باور کنم..
و نمیفهمم از خودم عصبانیام یا از او؟
فقط آنقدر زخمخورده ام که دیگر راضی بهشنیدن حرف هیچ آدمی نمیشوم..تا کلمهای گفتهمیشود، کلیدی در مغزم کلیک میکند : دروغگوست..باور نکن.و این در اختیارم نیست..
از این هم رنج میبرم..دلم برای خودم تنگ میشود..دلم برای آن آدمهایی که در مقابلشان ابله بودم و هرگز از دهاتی بودنم سوء استفاده نکردند، تنگ میشود..
همه میگویند خوش شانس بودی با این خریت بیانتهایت بلایی سرت نیامد..
و من فکر میکنم اتفاقا بدشانس بودم..
مهره شانس روزهایی با من بود که خر بودم و همراه با آدمهایی مثل خودم ،ساده و بیریا و بیآلایش روزگار میگذراندم..
حالا مهرهام نیست.. وقتی که او رفت، مهره از دستم رها شد .. گمش کردم..
عمیقا رنج میکشم..و نمیتوانم بفهمم چطور کسی دلش آمد تنها دارایی یک زن دهاتی را از او بدزدد؟
Posted by froogh at 10:39 PM | Comments (9)
October 23, 2007
زندگی و زمانه تکاورها
به جای ، خواندن نوشته های منفی من این پست بسیار مفید حامد را بخوانید . من که برای خودم پرینت گرفتم.
مرسی حامد جان.
باید قدر نوشته هایی از این دست را که حاصل تجربه فردی در جامعه خودی ست بدانیم. کتابهای زیادی در زمینه موفقیت و مدیریت هست.. اما تا این حد کاربردی نیستند.
Posted by froogh at 10:13 AM | Comments (11)
نفرت
چرا تعجب کردید؟ خوب .. عصبانی بودم. آن یک خط را بعد از چند نامه که توی ورد نوشتم و دست آخر پاک کردم و چند پست که هیچ کدام را پابلیش نکردم، نوشتم. خیلی هم آرامتر از آنچیزهایی بود که توی دلم وول میزد.
توضیح زیادی نمیتوانم بدهم. کسی که نوشته خطاب بهاو بود، لابد فهمیده. این را هم بگویم در تمام زندگی آرزوی مردن سهنفر را داشتهام که از خیر دو نفر اول گذشتم .. و لابد از این هم خواهمگذشت.
همیشه دروغ خط قرمز زندگیام بوده. آدمها را در دو سوی این خط میگذارم. کسانی که دروغمیگویند، بیزارم نمیکنند .. فقط حس حقارت نسبت بهشان پیدا میکنم...
اما این سهنفر .. فقط دروغشان نبود که متنفر و مشمئزم کرد...زندگیام را زیر و زبر کردند..هریک بهنوعی.. یکی کارم را.. یکی آبروی چند سالهام را .. و یکی همه احساسات و اندیشههای مثبتی در دلم بود ...
بههرحال با تمام وجود از این آدم بیزارم.. از همه زندگی و از همه گوشههای فکر و خاطراتم پاکش کردم..
بگذریم.
....
پدر و مادرم آمدهاند..خوشحالم و سعی دارم با تمام امکانات محدودم ، کاری کنم که حسابی بهشان خوش بگذرد..
....
سیدارتها از هرمان هسه را میخوانم.. جزو بهترین کتابهاییست که خواندهام. بعد مفصل درموردش مینویسم..
خواندنش در این ایام که نشانهها را فراموش کرده بودم، هدیهای از سوی خدا بود..
Posted by froogh at 9:56 AM | Comments (3)
October 22, 2007
.
دلم می خواد برم توی وبلاگش و یه فحش اساسی بهش بدم و هر چی توی دلمه بگم و بیام بیرون. بعد هم آرزو کنم بمیره.
Posted by froogh at 2:44 PM | Comments (21)
October 20, 2007
بالغ بیاندیشید تا پیشرفت کنید.
چند روز قبل محمود چیزی درباره کارش نوشته بود. دوست دارم درموردش حرف بزنیم.
محمود نوشته که مدتهاست میخواهد از کار فعلیاش کنارهگیری کند و هربار که تصمیم میگیرد و موقعیت خوبی برایش پیش میآید، بهدلیل نیاز شرکت ،دچار معذوریت اخلاقی میشود.
بهنظر من خوب است بهدومسئله در اینباره دقت کنیم:
۱- گاهی خود آدم نمیتواند تصمیم قطعی بگیرد. بنا بهعلل مختلف که ساده ترین و رایجترین آنها، ترس از جابجاییست. کاملا هم قابل درک است.
کار بهتر پیدا میشود اما بهشرایطی که سالها بهش عادت کردهایم، وابستهایم. برای امتحان کار و وضعیت جدید به حد کافی ریسک پذیر نیستیم یا اصلا آدمهای قدیم را دوست داریم و مواجهه با افراد نو برایمان سخت است.
بنابراین کار را با این بهانه که به من نیاز دارند، عوض نمیکنیم و کمکم امر بهخودمان هم مشتبه میشود.
باید توجه داشت که این یک بازیست. بازی همهاش تقصیر تو بود. اگر میمانیم، نباید دچار حس قربانی باشیم، چه امروز و چه آینده. و باید بدانیم که با رفتن هیچ کسی حتی بهترین مدیرعامل شرکت، سیستم بیش از چند روز دچار افت نخواهدشد.
۲ - گاهی میمانیم و واقعا برای رفتن وجداندرد داریم و مطمئنیم که بازی هم نمیکنیم.
در این صورت باید بسیار بالغانه با مدیر گفتگو کنیم. بهاو بگوییم فلان جا کاری با شرایط بهتر برایم هست. دوست دارم با شما بمانم اما آن شرایط خوب، با توجه بهآینده من ،اقتضا میکند بروم.شما چه پیشنهادی دارید؟
در این حالت دقت کنید :
- مدیر را سر دوراهی نگذارید. نگویید که آن شرایط را بهمن میدهید یا بروم؟ اکثر مدیران در این حال باید تصمیم مدیریتی بگیرند و خواهند گفت: برو.
از موضع قدرت برخورد کنید. ولی بالغ نه والد. والد دستور میدهد اما بالغ راه پیشنهاد میکند.
- شرکت امامزاده نیست. هیچ علتی وجود ندارد که کسی از شما خدمات اضافی بخواهد بیآنکه پاداشی برایش منظور کند. اگر واقعا فکر میکنید لیاقت دارید، دربارهاش با مدیر فعلیتان گفتگو کنید.
همه به دلیل نیاز مالی کار میکنیم، همه آینده بهتر را دوست داریم، همه انتظار داریم از خوشخدمتیمان تجلیل شود.
- هر فرصتی همیشه فرصت نیست. وقتی شرکت در مرحله نیاز بهشماست و شما موقعیت محکمی هم در داخل و هم در خارج از شرکت دارید، شرایط را مطرح کنید. این یک تفاوت مهم بین آدمهاییست که بالا میروند و آدمهایی که همیشه کارمند میمانند .فرصتها را با تعلل و عدم قدرت تصمیمگیری شهید نکنید.
- این مثل ، درکار کاملا مصداق دارد که میگویند تا نگرید طفل ، کی نوشد لبن؟
معمولا اکثر مدیران حتی اگر کاملا بهلیاقت شما برای دریافت اضافه حقوق یا پاداش آگاه باشند، تا وقتی خودتان حرفی نزنید، سکوت میکنند.
- قدر خودتان را بشناسید. نه زیادتر از آنچه هستید خودتان را بزرگ بدانید و نه حقیرانه فکر کنید.
- اگر با تمام این اوصاف ،جواب منفی شنیدید حتما مدیر فعلی شما تشخیص داده که برای میزان کار شما، و نه خود شما، همین حقوق و مزایا یا شاید کمتر از آن کفایت میکند. بنابراین شما یا با خیال راحت کار جدید را انتخاب میکنید و یا اگر هنوز میترسید ، هیچ اتفاق بدی نیافتاده ، بر میگردید بهنقطه اول . بدون اینکه بهروی خودتان بیاورید،میمانید، و بالغانه فکر میکنید: من بهخاطر خودم ماندم.
Posted by froogh at 11:29 PM | Comments (16)
October 19, 2007
من از اون آسمون آبی می خوام...
شب از نیمه گذشته است..فردا صبح زود عازم ماموریتم..فکر کردم کسر خوابم را بین راه جبران کنم.. برنامه بازهم زندگی را از شبکه چهار دیدم..درباره بازیها و فکر کنم مشاور همراه بیژن بیرنگ ،دکتر صنعتی بود.تکرار آن جمعه عصر ساعت چهارخواهد بود.
توصیه میکنم ، اگر به روان شناسی علاقهمندید ،ببینید.
بعد از آن دکتر الهی قمشهای درباره عشق سخنرانی داشت. حرفهایش را بسیار دوست دارم..میگفت در ادبیات ما تناقض بسیار است.از طرفی میگویند عاقل باش و از طرفی میگویند تا علم و عقل بینی، بیخبر نشینی..از طرفی میگویند عاشقی اصلش مردن است و از طرفی حقیقت هستی را عشق مینامند..از طرفی میگویند: حاشا که من به موسم گل ترک می کنم، من لاف عقل میزنم این کار کی کنم.. و از طرفی میگویند کدام عاقلی می نوشد آن زمان که اگر عربده بکشد به او نسبت میدهند و اگر بخشش کند به می..
و میگفت که عشق کور است و عاشق نابینا... و هم اینکه عاشق بهکل ذرات عالم بیناست..باید عاشق باشی تا به دیگران بیاندیشی و دنیا برایت معنا پیدا کند.
عاشق که باشی غم رفتگر میخوری و به اسقاطیفروش کوچهات فکر میکنی که آیا امروز چیزی فروختهاست یا نه؟ عاشق که هستی حساس میشوی..
راست میگوید..
داییام میگفت : وقتی عاشقی، آسمان رنگ دیگری دارد، دروغ است که میگویند آسمان همه جا یکرنگ است..با عشق حتی ساده ترین فرآیند زندگی، برایت رنگی میشود..
معلم موسیقیام میگوید:عاشق باش..که برای عاشق دنیا لطیف است..و خشنترین کلمات ، دارای ملودی..
من اینها را باور دارم.. و لمس کردهام..و خوشحالم که لااقل یک بار در عمرم عاشق بودهام .. گرچه بهخطا..
سعی میکنم فقط به آن عاشقی و به آن صیقلی که بهروحم بخشید، بیاندیشم..
حالا که آرامم و خشمی ندارم.. نمیخواهم بهترین طعم دنیا را فراموش کنم.. و از صمیم قلب آرزو میکنم اگر شده یکبار، حتی برای چند روز کوتاه، آنقدر خوشبخت باشید که عشق خلص و ناب را تجربه کنید.. همان عشقی که زیر باران آدم را می رقصاند..چشم را تر میکند..و آنقدر روحت را بزرگ میکند که احساس کنی تن خاکیات طاقت نمیآورد و فکر کنی اگر همان لحظه بمیری، خوشبختترین انسان زمین بودهای ، بی هیچ آرزوی دیگری..
شاید روزی آنقدر قوی باشم که خودم سرچشمه این لذت شوم..اما بهنظرم در نهایت قدرت هم که باشی باید خلل و فرجی در وجود دیگری باشد تا بتوانی دراو جاری شوی...
و فکر میکنم نه تنها من خوشبخت بودم که آن عشق دردانه نصیبم شد ، که طرف مقابل نیز بههمان اندازه بخت یارش بود ..
شاید او هم دیگرظرفی بهاندازه مظروفش نیابد..
Posted by froogh at 2:24 AM | Comments (16)
سهم من
"بر آن شدم که جنگ هفتاد دو دو ملت را عذر بنهم و ببینم سهم خود من در این آشفتگی و گناه عمومی چیست... زیرا اگر انسان بهگناه خود معترف و به رنج خود آگاه باشد و به عوض نهادن تقصیر بر دوش دیگران ، بار گناه خود را تا بهآخر بر دوش بکشد دامن خود را از پلیدی گناه میپالاید...من در خود فرو رفتهبودم و به سرنوشت خود میاندیشیدم و گاهی احساس میکردم سرنوشت من سرنوشت همه مردم است. ستیزهجویی و امیال جنایتکارانه جهان را در خود باز مییافتم، با تمام سبکی و جبونی نهفته در آن . میبایست اول دریابم که سزاوار حرمت نیستم تا بعد عزت نفس خود را بازیابم. میبایست همچنان در این آشفتگی چشم دوخت، با این امید گاه شعلهور و گاه خاموش ، تا در ورای آن بهکنه معصومیت پی برد. هر انسان وجدان بیدار باید دست کم یکبار این کورهراه را میان بیایان طی کند، اما سخن گفتن از آن با دیگران کاری بیحاصل است."
هرمان هسه - مقدمه سیدارتها
Posted by froogh at 12:36 AM | Comments (3)
October 16, 2007
شبهای تنهایی 6
مدتیست نمینویسم..آنچه که نوشتهام، آن نیست که بهدل خودم بنشیند..حداقل در این یکی دوهفته آخر..
هیچچیز برایم هیجانی ندارد..نه کار.. نه آدمها..
همه خوبند..اما بیرنگ و بیمزهاند..حتی کتابهایی که میخوانم، حسی ایجاد نمیکنند..تنها چیزی که حس واقعی برایم ایجاد کرد همین سریال حاج یونس بود و بس..
اشکال در من است..در این ترمومتری که همچنان یخزده ..نه.. من اشکال ندارم.چیزی هم اشکال ندارد.فقط کسی قادر نیست ترمومترم را بهکار بیاندازد. و من تا وقتی در این حال بمانم، همه چیز زندگیام سرد و بیروح است..
شاید علت علاقهام به آن سریالی که خیلیها عقیده داشتند بیخود و تکراری و سطحیست، همین باشد..که برای من سطحی نبود.بعد از مدتها بوی عشق در ذهنم پیچید..بوی خلص عشق..
اصلا سریال بهانه بود.. میفهمید چه میگویم؟ بهانه.
من بهدنبال آن عطر میگردم..
بهدنبال کسی که هوای پاییز را باز برایم دونفره کند..که باز با باران برقصاندم..که باز از ته دل بهخاطرش قهقهه بزنم.. که وقتی نگاهش میکنم، از شدت دوست داشتن، اشک به چشمانم بنشاند ..که با او شعر بخوانم .. و بیدل شوم و کتاب را پرت کنم و در آغوشش از شدت عشق گریهکنم..
دلم برای اینها تنگ شده است..و هیچکس قادر نیست مرا از دلتنگی درآورد.
چقدر ناتوانند...
Posted by froogh at 10:10 PM | Comments (28)
October 15, 2007
دم حسن فتحی گرم
امشب تکرار حاج یونس را دیدم. و خوشحالم که دیشب با آن وضع خوابآلود فیلم را شهید نکردم..
بهنظرم بهترین کار صدا و سیمای پس از انقلاب بود شاید به این خاطر که زیباترین دلایل هستی آدم را با کمترین سانسور در تقابل با هم قرار داد.
علی نصیریان با آن بازی بینظیر و نمایش عمیق احساسات درونی.. و امیرجعفری ..
نویسنده هم که جای حرفی باقی نگذاشت با دیالوگهای فراموشنشدنیاش..
متاسفم که برداشت اولم از فیلم سطحی بود و تازه بعد از اعترافش در مسجد بزرگیاش را بهرخم کشید.
شاید امثال حاج فتوحی در جامعه ما کم نباشند.. با آن روح پاک و با آن خلوص ..
اما آن عشق دردانه و آنکه هستی شوی و نصیبت دیدن آن بزرگ مرد باشد، حسرتبرانگیز است.
Posted by froogh at 11:44 PM | Comments (10)
October 14, 2007
حاج یونس آخرش الماس می شی یا خاکستر؟
خیلی دلم می خواهد سرانجام حاج یونس را بدانم..حتی به خاطرش یک قرار بسیار مهم امشب را با بهانه یک کار پیش بینی نشده، به هم زدم..اما دیگر طاقت ندارم.:( خیلی خوابم می آید.. گندشان بزنند که این قدر وقت نشناسند و سریال ساعت نه و چهل و پنج دقیقه را یازده و نیم شب نشان می دهند. گندشان بزنند. من دارم از شدت خستگی از حال می روم.:((
خیلی سریال خوبی بود.خیلی..
Posted by froogh at 11:52 PM | Comments (15)
روزانه
دیشب معلم موسیقیام آمد و بسیار راحت قبول کرد که ماهی دو جلسه بیاید.
آن همه فکر و دلهره بیخود بود. :)
...
امیلی و پنی لوپه را اصلا دوست نداشتم. همان اول قضیه برایم لو رفت و به نیمه کتاب که رسیدم، از بس حوصلهام سر رفت آخر کتاب را خواندم.
وقتی یک معما رازش گشوده شود، دیگر حاشیهرفتن درموردش فقط موجب خستگی مفرط ست و بس.
Posted by froogh at 7:56 PM | Comments (2)
October 12, 2007
بیایید گپ بزنیم. :)
کامنتهای مطلب صبح را که خواندم، مخصوصا کامنتی که نویسنده آن، برای بار دوم نوشتهاست، فکر کردم شاید بهتر باشد بهجای اینکه روی نقاط ضعفم زوم کنم، و بهقولی مدام نق بزنم، از وقایع مثبتی که درنتیجه نقاط قوتم رخ میدهند بنویسم.
مثلا بنویسم که با سعی فراوان میخواهم یاس رازقیام را نجات بدهم. از وقتی که برگهایش بهدلیل نامعلومی سوخت، شایداز آفتاب زیاد، هنوز قهر کرده است و تازگی نیز با اینکه پراز غنچه میشود اما غنچهها هنوز گل نشده، میسوزند.
ولی من از رو نمیروم. دیروز خاکش را خیش زدم. و متوجه شدم ریشهها دارند به سطح میرسند. حالا وقت عوض کردن گلدان نیست. باید یک ماه دیگر این کار را بکنم. بنابراین مواد غذایی بهقدر کافی بهریشه ها نمیرسد. یکشنبه برایش کود مناسب میآورم.
دوم اینکه بگویم کارهای شرکت را خوب جلو میبرم. تقریبا هیچکار نیمهتمامی در باکس روزانه ام ندارم. برنامه زمانبندی پروژه مرتب پیش میرود. آبان قرار است محصول را وارد بازار کنیم.
دیگر چه؟
کتاب میخوانم. بخشی از کتاب تازه تمامشدهام را در پست قبل گذاشتهبودم.حالا امیلی و پنی لوپه را شروع کردهام.
بهخودم میرسم! خوب میخورم. نه زیاد ولی سرشار از ویتامین. دکتر تنها راه نجات موهایم را ویتامین تراپی میداند.خوب میخوابم. و خوشحال هم هستم.
و آخر از همه ، چیزی که باید بهخاطرش به خودم کاپ بدهم :
با اینکه داروی افسردگی را قطع کردهام حالم بسیار خوب است! هیچ اثری ازش نیست. بهخودم یاد دادم که افسردگی ندارم وفقط تلقین میکنم. افکار منفی، غصهها و کابوسها جایشان را به آرامش دلنشینی دادهاند. آرامشی که قدرش را بسیار خوب میدانم.
حالا شما از مثبتهایتان برایم بنویسید.
Posted by froogh at 9:43 PM | Comments (24)
من و موزقون
فردا بعد از دو هفته معلم موسیقیام میآید. البته اگر تا حالا قهر نکردهباشد.
ته دلم دوست دارم قهر کند و نیاید..این راحتتر است تا اینکه بهش بگویم پول ندارم و باید دو جلسه در ماه کلاس بگذارد.اصلا واکنشش را نمیدانم.
بیش از پول، مشکل من تمرین است.
هروقت مجبور باشم کاری را سرموقع تحویل بدهم، همین بلا سرم میآید. باید آزاد باشم. مثل زبان خواندن.. مثل کتابخواندن.. مثل ورزش ..وگرنه همینمیشود که سرموسیقی و پیاده رویام آمد.
پشتکار ندارم. و هرکار میکنم در این سن بلد نیستم این خاصیت را در خودم رشد بدهم.
گفتن از این عیبم بیفایدهاست. که بارها برنامهریزی کردهام.. ساعتها را چیدهام..روی کاغذ جدول کشیدهام..زمان بندی کامپیوتری درست کردهام..اما بیهیچفایده ای..
حداکثر یک روز عمل کرده ام و بعد خلاص..
با این خاصیتم، انگار قبولی دانشگاه باید برایم معجزهای باشد! برای دانشگاه از سال سوم دبیرستان مطالعه جدی را شروع کرده بودم.. بیهیچ فشاری که پشتسرم باشد. وقتی بچه کنکوری بودم، تازه بادم آمدهبود الواتی کنم. همه کلاس کنکور میرفتند و من خوشگذرانی میکردم..و بعد بسیار راحت قبول شدم.با اینکه شش ماه مانده بهکنکور، از تجربی به ریاضی تغییر رشتهدادم.
تنها دلیل موفقیت آنزمانم، اینبود که بهمیل خودم و در زمان آزاد درس میخواندم.
ولی حالا چکار کنم؟
موسیقی را که نمیشود از روی کتاب یاد گرفت. یا ساز را گذاشت توی بغل و توی تختخواب در نهایت آرامش نواخت..
خیلی ناراحتم. اگر اینبار رهایش کنم، دیگر بهدستش نخواهم آورد و یکی از حسرتهای بزرگ زندگیام خواهدشد.
فقط روزی یکساعت تمرین مرا از این حسرت ابدی رها میکند.. فقط یکساعت.. فقط یک ساعت.. :(
.......
هیچ کدام از ما واقعا پوست کلفت نیست، اما ما با هم یک نوع مهربانی محتاطانه و درویشانه داریم که به میزان مساوی از محبت و بی اعتنایی تشکیل شده است، به اضافه مقداری بدجنسی که روابط میان افراد را تحمل پذیر می سازد. از هم می پرسیم "چطوری؟" و بی آنکه به این مطلب تکیه کنیم جواب می دهیم " بدنیستم ". نیکولا یک روز تعریف می کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین که پرنده روی دریا نشست ، چون بال و پرش چربی نداشت، یک هو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می گفت که بی اعتنایی چربی روح است، مانع می شود که آدم غرق بشود. وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم. و هم چنین به خودمان
Posted by froogh at 11:55 AM | Comments (10)
October 10, 2007
وقت وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی ام را به اغما داده ام !
سرصبح است و من خستهام. خیلی خسته. کارم زیاد شده و فعالیتهای جانبی هم کماکان دارم.
دیروز برای رهایی از یکی، در نهایت شرمندگی پیادهروی با خانم همسایه را کنسل کردم. قوز بالای قوز بود. در کنار باشگاه، ساعت شش صبح بیدار شدن و سرماخوردن و کمخوابی کشیدن اصلا بهمزاقم سازگار نیامد.
میخواهم گیتار را بهدو روز در ماه کاهش بدهم. با اینکه همیشه از معلم موسیقیام تعریف کردهام و دوستش دارم، حس میکنم یکجور بدی دارم تحمیق میشوم. حتی وقتی مریضم، میگوید برای بودن در فضای گیتار باید کلاس داشتهباشم و اگر توان کار ندارم، فقط حرف بزنیم! جلسهای سیهزار تومان برای من زیاد است. اگر پیشرفت زیادی داشتم و آدم بودم، میشد مثبت فکر کرد، اما بهنظرم بعد از یک سال بهقدر دو ماه پیشرفت کردهام . تمام تقصیر را هم خودم بهگردن میگیرم چون بهجز من شاگردانی دارد که بعد از هشت ماه نوازندگان ماهری شدهاند.
شنبه باید رک و راست بگویم آقا پول ندارم !! کار بسیار سختیست.اما فکر نکنم سختتر از این باشد که یک سال دیگر فکر کنم خیلی خر بودم که خریتم را هی ادامه دادم.
باید بار را بهاندازه توانم بردارم. همیشه یا از اینور دیوار میافتم یا از آنور. خدا رحم کرد فرانسه را ثبتنام نکردم. آخر یک زن کارمند، چند ساعت وقت اضافی دارد؟
ساعاتی را که قبلا در خانه بهکمی تمرین موسیقی و کتاب و استراحت میگذراندم حالا با مزخرفترین چیزها، سریالهای تلوزیون و تلفن، پر میکنم. اولی تقصیر خودم است و دومی هم ! ولی برای دومی باید مثل سابق تلفن را جواب ندهم که بهدلیل موقعیت خاص دوستم و نیازی که دارد، دلم نمیآید.
نتیجه اینکه روها تا ساعت پنج کار میکنم.. روز در میان دو ساعت ورزش..سریال اغما را با علاقه و سریال میوهممنوعه را با کنجکاوی پی میگیرم..لابلای اینها تلفن میزنم.. شام میپزم .. ایمیل ها را چک میکنم و نهایتا از خستگی روی کتاب خوابم میبرد...
Posted by froogh at 9:46 AM | Comments (14)
October 6, 2007
افسار خشم
یکی از نقاط ضعف من ایناست که مقهور عصبانیتم میشوم. بسیاری از اوقات نمیتوانم شرایط را در حال عصبانی کنترل کنم و ناگهان حرفهایی میزنم که مدتها خودم را بهخاطرشان شماتت میکنم.
امروز به عنوان یک راه حل، درحالیکه بنفش بودم، سعی کردم اول کمی قربان صدقهخودم بروم. این کلک خیلی خوبیست که بهخودم میزنم. مخصوصا صبحهای زود که اصلا دلم نمیخواهد تخت گرم و نرمم را بهمقصد شرکت ترک کنم..
بعد از آن کلی از خودم خواهش کردم که بهخاطر سلامتی، تمام سلولهای وجودم را درگیر خشم نکنم و فقط در همان لایههای بالایی عصبانی باشم. مثل وقتهایی که یکنفر جوک بیمزه میگوید و مجبورید لااقل با صورتتان بخندید..
نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بهحرف خودم گوش کنم.
خوب .. موفق هم شدم. البته نمیدانم درآینده هم این روش جواب میدهد یا نه؟
نکته اساسی اینجاست که در عین عصبانیشدن، کل مغزم نباید غیر فعال شود. وگرنه دستورالعمل بالا یادم نمیماند.
میدانید.. واقعا بهآدمهایی که همیشه آرامش دارند و البته تعدادشان بسیار کم است، غبطه میخورم. نهاینکه عصبانی نشوند.. نه.. فقط بلدند احساسات مثبت و منفی خود را در دست بگیرند.
Posted by froogh at 8:04 PM | Comments (25)
October 5, 2007
میوه ممنوعه
اوه !!
این فیلم میوه ممنوعه شاهکاره.
کاش می شد به تعداد همه مردان ایرانی ازش کپی گرفت و بهشون داد.
آهای آقای عزیز .. نگاه می کنی که ؟!
Posted by froogh at 11:22 PM | Comments (19)
پاییز .. فصل آدمهای تنهاست.
خسته از شرکت برمیگردم..کلید را در قفل میچرخانم..سرشار از حرفم..سرشار از خشم..گرسنهام..سکوت خانه را گرفته است..
شب جایی دعوتم ..
مدتهاست برایم رفتن به اینمهمانیهای فامیلی سخت است.. همه بچههای کوچک که یکروز برایشان قصه میگفتم، جفت شدهاند..
مجبورم بروم..
و بازهمان داستان همیشگی..همان حرفهای زندگیهای دونفره.. عروس..داماد..
از من درباره مادر و پدرم میپرسند.. و کارم و شرکت..
حالم بهم میخورد..از شرکت که مثل یک دم بهمن چسبیدهاست..هرجا که میروم..
میخواهم بروم.. فضا سنگین شده..
دو نفرها سر رساندنم بهخانه بحث میکنند..
همه را قسم میدهم که دلم میخواهد خودم بروم..
حالم بهم میخورد .. که عقب ماشین دونفرها بنشینم..
تحقیر میشوم..کسی نمیفهمد.
سر راه آژانس را نگه میدارم..یک کوزه سفالی میخرم..و بهخانه برمیگردم..
همچنان سکوت است..
پیغامگیر تلفن چشمک میزند..چند وقت پیش سفارش تلفنی خریدی را بهمردک غریبهای داده بودم. وقتی که آورد، فهمید تنهایم.
پیغام را گوش میکنم..مردک غریبه است.میگوید اگر چیزی نیاز دارم، تلفن بزنم.
کثافت.
گلدان سفالی را پایه گلدان دراسینا میکنم..خوشگل شد.
یاد معلم موسیقیام میافتم..
گفت مواظب باشم خودم جزو دکوراسیون خانه نشوم.
سکوت موج میزند.
گوشی را برمیدارم. مثل هرشب بهمادرم زنگ میزنم. و بهدوستم.و میخندم. و چرند میگویم.
احساس میکنم فرقی با آن گلدان سفالی ندارم.
Posted by froogh at 12:10 AM | Comments (25)
October 2, 2007
یاد شب قدر
امشب یکی از شبهای قدر است.
نمیدانم تا چه حد اعتقاد دارید..ولی اگر دوست دارید، نماز شبقدر این است:
دو رکعت، هر رکعت یکحمد و هفت قل هو الله. بعد از سلام هفتاد مرتبه بگویید : استغفرالله ربی و اتوب علیه.
صدایش بزنید..و مطمئن باشید که هست.. میشنود و مهربانترین مهربانان است..
وقتی بودنش را حس کنید، آرامشی خواهیدیافت که بینظیر است.. بینظیر..
Posted by froogh at 10:49 PM | Comments (15)
Friendship Quote Of The Day
A friend is someone who is there for you when he'd rather be anywhere else.
- Len Wein
Posted by froogh at 7:27 PM | Comments (2)
October 1, 2007
روزهای خوب
دوران راهاندازی پروژه بهنظرم پرکارترین و بهترین ایامی ست که یک شرکت طی میکند.همهچیز سرشار از امید و همه حرکتها روبهجلوست.
کاتالوگ و طرح جعبه محصولمان بسیار خوشگل شده. شیک و اغوا کننده :) . مدیرعامل مهربان میگوید طبق سلیقه بازار درست کن نه سلیقه خودت. ولی فکر کنم حتی بازار سنتی ما هم با نوآوری موافق خواهدبود.
دو پروژه خوبمان جواب داده. یکی درآستانه تولید است و دیگری را برای شرکتی که سیستر کمپانی ماست، در فاز تحقیقات بهانجام رساندهایم و فقط بهسازی مصارف مواد و قیمت تمامشده باقی مانده است..
انگار خدا یکباره یاد ما افتادهاست.
قراردادی که سالها برای دولت انجامش میدادیم و درگیر و دار اصل خصوصیسازی هوا شدهبود، با مصوبه مجلس دوباره درحال انعقاد است.
با همان شدت چهارسال قبل که در دو شرکت کار میکردم، کار میکنم و خسته میشوم.. یک خستگی خوب.
راستی.. امروز لپتاپ خریدم. دفترخاطراتم را که نگاه میکردم، جزو خواستههای سهسال قبلم یادداشت کرده بودم. خوشگلست. برای شرکت خریدم با این فرض که من و شرکت نداریم :).
...
این سریال اغما چرا یکمرتبه کمآورد؟ چرا شبیه همه سریالهای ایرانی دیگر شده؟
ولی درعوض حکایت این حاجاقای میوه ممنوعه دیدنیست.
بهش بخندیم یا گریه کنیم؟
...
پنج روز در هفته ورزش میکنم. روزهای زوج پیاده روی، روزهای فرد باشگاه . لهشدم بابا !! هیچجوری هم از دست خانم همسایه خلاصی نیست.خیلی پشتکار دارد !!
...
امروز یکی از دوستان ده سال قبلم را دیدم. باهم یک پانسیون بودیم. با دوستان قدیمی دوره دارند. همه مجرد و همه هم سن و سال خودم. فکر کنم بساط یک دوره خوب جور شد.
وقتی نیت کاری را میکنی، شرایط هم از آسمان میرسد.
...
این را هم بنویسم و بروم.
دیشب نصف تهران را برای خرید یک جفت کفش درست درمان که رویش بند بخورد و اسپرت باشد، گشتم. پیدا نشد.
درعوض طبق معمول سر از کتابفروشی درآوردم. و از بس این خانم تعریف این دو کتاب را کرده بود، خریدمشان :
امیلی و پنهلوپه.
بیست و یک شاهکار ادبیات فرانسه. ( یا اسمی با همین مضمون )
بهم خوش بگذرد . :)
Posted by froogh at 8:59 PM | Comments (14)
