« اغما | صفحه‌ی اصلی | تغییر دکوراسیون فکری »

شبهای تنهایی 4 - شبهایی بی قصه

وقتی خانه نیستم، همه‌چیز روبراه است. می‌خندم، فکر می‌کنم، کار می‌کنم، زندگی می‌کنم..در خانه را که باز می‌کنم انگار تبدیل به‌آدم دیگری می‌شوم..
همه‌چیز کم‌کم شروع می‌شود..انگار آن روح روز از زیر پوستم شروع می‌کند به‌خزیدن..و جایش را به‌دیگری می‌دهد..کسی که با‌خودش حرف می‌زند و همه گذشته ها را زیرو رو می‌کند..خاطرات را نگاه می‌کند.. و آدم‌های گذشته‌ها را می‌نشاند در گوشه‌های خانه..در همه گوشه‌هایی که روزی بوده‌اند..و بعد حرفهای نگفته‌اش را به‌رخشان می‌کشد.. انگار می‌خواهد بهشان ثابت کند که همان زمان هم می‌فهمیده.. گرچه سکوت می‌کرده.. با آنها دعوا می‌کند، گریه می‌کند، قهر می‌کند.. و هی می‌پرسد چرا؟
چرایی که جوابش را می‌داند. اما می‌داند آن‌چیزی که توقع شنیدنش را دارد، نیست..
حتی همان زمان هم که در لفافه می‌شنید، خودش را به نفهمی می‌زد..یا برای خودش داستان‌های عجیب و غریب می‌ساخت تا معنای آن جواب را طور دیگر بسازد.
آن کسی که روزها می‌خندد، همان زن قصه‌گوست..و من که شبها روحش را می‌گیرم، همانم که همیشه می‌دانستم قصه‌ها دروغند..می‌دانستم و می‌فهمیدم ..
اما جرات رها کردن نداشتم..جرات روبرو شدن با دنیایی بی قصه..

مطالب مرتبط



legend of the fall

به‌قول آیدا و برعکس‌آقا !! و برعکس :)

شب

...

فقط من مانده‌ام . و بس.

براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بي‌پايان

من هيچ .. من نگاه

مي‌خواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .

زمستان است...

شاهزاده قصه‌هاي كودكي‌ام

ياد

خشم فروخورده من

من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟

بنويسم يا ننويسم؟

من هنوز دوستشان دارم

شبی از همین شبهای من

زرورق را دور می اندازم.

خط های تو مرا خسته کرد

مرا ببر به دیار فراموشی

نظرها

شايد اگر فضا (اين خانه‌ی بخصوص) رو عوض كنی، شرايط عوض بشه.

پس همچنان قصه بگو، زمستان در راهه

مطمئنم که همش مال تنهائیه... بنظر من تنها موندنت اشتباهه... کاش بتونی برگری پیش خونواده ت... نه اینکه با اونا زندگی کنی... فقط همین که بدونی هر لحظه فکرای آزار دهنده اومد سراغت بمحض اینکه اراده کنی میتونی بری پیششون... کاش حداقل بتونی کمتر تنها بمونی... کاش با خاطراتت زندگی نکنی

I have the same problem and totally understand you but you have to move forward AND not judge the past ,ITS ONLY ONE LIFE LIVE IT.

فروغکم... من که درست نمی دانم ولی شاید دلیلش این باشد که بیرون از خانه همیشه مشغول کاری و یا هم صحبتی با کسانی هستی ولی در خانه فقط خودت هستی و افکارت. شاید اگر برای اوقات بعد از کار مشغولیتی پیدا کنی که تک نفره نباشد این احساسات سراغت نیایند. (مثلا چیزی مغایر با تمرین گیتار و یا خواندن کتاب که هر دو شان فعالیتهای تک نفره هستند)
اصولا تنهایی یکی از دلایل اصلی فکر و خیال هست و راه حل سادهء جلوگیری از اینحالت ایجاد مشغله/سرگرمی است که بهتر هست تک نفره نباشد. مثلا شاید بد نباشد که در محله و همسایگی ات چند تا خانم اهل پیاده روی پیدا کنی و یک کلوپ (گروه) عصرانه پیاده روی تشکیل بدی و اینجوری هم اوقاتت با هم صحبتی یک سری از خانمهای محل پر میشود و هم اینکه همگی از فواید پیاده روی و سوزاندن چند کالری در روز استفاده می کنید... این فقط یک مثال بود و منظورم این بود که مفهوم (و نه محتوا) رو بهت منتقل کنم... دوست دارم بدونم نظرت چیه... گاهی اوقات احساس می کنم بعد تک نفرهء زندگیت بیش از حد تعادل پررنگ هست ولی روحیه ات روحیهء آدم تک نفره نیست. مثلا همین که در کنار خانواده ات خوشحال تری گواه است. شاید باید کمی سرگرمی ها و فعالیتهای چند نفره به زندگی روزانه ات اضافه کنی...
دوستت دارم و برایت احترام زیادی قائلم. چون بخش زیادی از خودم را در تو می بینم.
با عشق
--سوسکی

سلام
من مدتی است وبلاگ شما را می خوانم، خیلی خیلی باشما احساس همزبانی دارم ، بعضی از پست های شما انگار همان چیزیه که من شب ها توی دفترم می نویسم.من هم کاملا احساس تنهایی میکنم. خواستم بگم خیلی نوشته های شما را دوست دارم.
راستی شما آنقدرها هم تنها نیستی کلی دوست وبلاگی دارید.
امیدوارم روزهای خوبی در پیش داشته باشید

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

لينک‌ها