« July 2007 | Main | September 2007 »

August 30, 2007

مرا ببر به دیار فراموشی

بزرگترین دردی که یک مرد به یک زن می‌تواند هدیه‌کند تا برای همیشه یادش بماند ،خیانت است....
چطور می‌توان فراموش کرد؟

کاش سرم گرم‌تر شود.. و همین امشب را با تنهایی‌ام کیف کنم..

گوگوش می‌خواند...غایب همیشه حاضر.. تو رو باید از کی پرسید؟

Posted by froogh at 11:16 PM | Comments (13)

?

دلم می‌خواهد تنوع خوبی در زندگی ایجاد کنم. یک تنوع عالی.
گاهی فکر می‌کنم برگردم مشهد. زندگی‌ام را منتقل کنم و حداقل یک سالی آنجا باشم تا ببینم آیا قادرم بعد از بیست سال زندگی در تهران، دوباره در شهر خودم باشم؟
برگشت به مشهد برایم محاسن زیادی دارد. فکر می‌کنم من و خانواده‌ام به‌هم نیاز داریم. نه‌تنها پدر و مادرم که خواهر و برادرم. و بعد فکر می‌کنم چه خوب می‌شود عصرها آدم جایی را داشته‌باشد برود که همیشّه از دیدنش خوشحال خواهند‌شد. یا مثلا بعداز‌ظهرها بروم دنبال مادر و پدرم و با خودم ببرمشان بیرون. یا با خواهرم برویم یوگا . با برادرم بنشینم و حرف بزنم و به‌هم کمک کنیم. یا مهمانی‌های فامیلی بروم. همیشه جایی برای رفتن هست.
مادرم می‌گوید بیا و برای خودت خانه بگیر و مستقل باش.
اما می‌ترسم. اینجا بین بدیهیاتی زندگی می‌کنم که تا نباشند، حضورشان را حس نمی‌کنی. راستش خودم هم نمی‌دانم چه بدیهیاتی؟ جالب‌ترین چیزی که تهران را همیشه برای من هیجان‌انگیز کرده، تئاتر و کنسرت است. و فکر می‌کنم تنها فقری که در مشهد حس می‌شود همین باشد. اما برای این مورد هم فکر کردم. سالی یکبار می‌آیم جشنواره و همه را می‌بینم. تازه مگر سالی چند بار کنسرت و تئاتر می‌روم؟
کارم فکر نمی‌کنم مسئله‌ای داشته باشد. دوستانم در تهران روز‌به‌روز کمتر می‌شوند. صمیمی‌ترین رفیقم زمستان مهاجرت می‌کند. بچه‌های وبلاگی را سالی سه‌چهار بار می‌بینم که آن هم در سفرهای تهرانم مقدور خواهد‌بود..
به‌نظرم بزرگ‌ترین ترسی که تابه‌حال با آن مواجه نبوده ام، برخورد مردم با نوع زندگی من است. یک زن مطلقه تنها. در اینجا گم می‌شوم لای جمعیت. گرچه همین‌جا هم هروقت کسی بخواهد نیشترت بزند، پیدایت می‌کند..اما می‌توانم قاطی فامیل نشوم. دوستانم را انتخاب کنم..در محل کارم بی مشکل باشم... در آپارتمانم هم.
ولی مشهد نمی‌شود. می‌ترسم فامیل کنایه بزنند.. حرفهای ترحم‌آمیزشان که حالا نمی‌شنوم ، آنجا مرتب تکرار خواهد‌شد. می‌ترسم منزوی شوم. و فرار کنم برگردم تهران. می‌ترسم درگیر آن حرفها و آن زندگی‌های کسالت‌بار شوم و یادم برود خودم چه می‌خواهم . می‌ترسم عادت کنم به چیزهایی که مال من نیست. شاید هم تصوراتم با واقعیت خیلی متفاوت باشد..
هیچ شناختی از مشهد ندارم. بیست‌سال است آنجا نبوده‌ام و سفرهای کوتاهم محدود به دیدن خانواده‌ام بوده و شاید خاله‌ام.
یک انتخاب دیگر هم دارم. که تهران فوق‌لیسانس بخوانم. شاید این بهتر باشد. اما چیزی را عوض نخواهد کرد. فقط شاید زمان روزمره‌گی را کمی متوقف کند..شاید هم نه..
نمی دانم..
اگر خیلی پول داشتم، بهترین زمان برای یک سفر خوب بود تا آن تنوع عالی را بدون این‌زحمات بوجود بیاورم..

Posted by froogh at 9:04 PM | Comments (6)

August 29, 2007

چقدر به وبلاگ معتادید؟

این لینک را در وبلاگ یک پزشک دیدم. بد نیست شما هم امتحانی بکنید. :)) آخرین سوالش از همه جالب تر است.

نتیجه من : 82 %

Posted by froogh at 1:05 AM | Comments (8)

August 28, 2007

شما هم بدونین ، بد نیست

این را بنویسم که حیف است نگفته بماند. :)
معلم موسیقی‌ام آمد. لابلای حرفها پرسید از اون آقاهه چه خبر؟ خیلی خونسرد گفتم: دوباره مرد. خندید و گفت: عین بچه مدرسه‌ای‌ها هستین ها! گفتم : نه. اتفاقا تازه بزرگ شدم. باید برمی‌گشتم تا خوب خرفهم می‌شدم. وقتی خوب خر فهم شدم، به خودم گفتم فروغ جان باورت شد که خیلی خری؟حالا برگرد و یک فاتحه بخوان برای امواتت و تمام!
گفت: می‌دانی مشکل تو کجاست؟ نه مشکل تو، مشکل خیلی ها؟
گفتم: چی؟
گفت: تو باید یک لیست بنویسی از توقعاتی که از یک مرد داری.مثلا صداقت، ساپورت روحی، ساپورت مالی، رفاقت، سکس، ازدواج و هرچی توی ذهنت هست. بعد بنشین و فکر کن آخه احمق اینهمه صفات خوب مگه توی یه نفر جمع می‌شن؟ بعد دسته بندی کن و به‌جای یه نفر، چهار نفر رو بزار توی لیستت. و با هرکدوم در حد همون توقعت باش. مثلا اگه کسی رو بهش اعتماد داری برای درد دل، یک شب بشین باهش درد دل کن ولی اگه یه وقت فکر کرد می‌تونه با‌تو بیاد توی اتق خوابت، دستت رو بزن روی سینه اش و بگو نه اقاجان! شما فقط مال درددلی. واگه یکی جز سکس به درد دیگه ای نمی‌خوره ازش توقع نداشته‌باش که صادق هم باشه. اگه صادق بود، دمش گرم، اگه نه، فقط به‌عنوان همون ماشین سکس باهش باش. اگه از یکی پول می‌تونی قرض کنی، عاشقش نشو. اگه یکی وقتی مریضی بهت می‌رسه، دیگه توقع نداشته‌باش که اگه پول هم خواستی بهت قرض بده. مگه تو به آبدارچی شرکتتون می‌گی نقشه هم باید طراحی کنی؟ یا به مدیر مالی‌ات می‌گی چرا کار مهندسی بلد نیستی؟ فکر کردی مدیریت زندگی با مدیریت شرکتت فرق داره؟
پی نوشت:
با توجه به 6 کامنت اول این رو می نویسم: واقعا این قدر سخت حرف معلمم رو نوشتم که معلوم نیست اون می گه که عاشق کسی باش که ظرفیت عشق رو داره و اگر نداشت دوستی ات به صرف این که دارای ظرفیت عشق نیست قطع نکن. بزار اون آدم برای سایر دوستی هات. و همین طور اگر مردی با تو دوستی داره نباید فکر کنی که باید عاشقت هم بشه یا حق داره نوع فضای دوستی که تو براش قراردادی، رو عوض کنه.
شما فکر می کنین لزوما چون اون آدم مرد قراره باشه پس نمی شه چهاردوست برای چهار ظرفیت کاری مختلف داشت؟ پس چطور اگر زن بود من می تونستم با یکی برم خرید با یکی برم مهمونی و با یکی درد دل کنم و در عین حال هم جنس باز هم نباشم؟چون من عاشق یه زن که نمی تونم بشم !! یعنی برعکس قضیه رو می شه تصور کنین لطفا؟

Posted by froogh at 10:28 PM | Comments (12)

لاکی لوک

امروز پرکار بودیم. خیلی پرکار. با مدیرعامل مهربان یکی از آن تلفن‌های چند‌ساعته‌ را داشتیم با کلی طرح جدید.
مدت زیادی‌ست از خارج نیامده.. کم‌کم دارد به نه ماه می‌رسد.جایش بسیار خالی‌ست. گرچه سعی می‌کند با ایمیل و تلفن جبران کند ولی همه بچه های دفتر نیاز به حس حضورش دارند.. به لبخندش.. و به نگاهی که آرامش و امنیت به آدم می‌بخشد.. مردی استثنایی برای همه کسانی که او را می‌شناسند..
به‌هر حال امروز با سرعت برق و باد کار می‌کردم..با وجود دردی که از ظهر به‌بعد شروع می‌شود، باید بیشترین کارکردم را در همان ساعات اول صبح تنظیم کنم و این خودش نوعی تنوع‌ست.
یک پروژه خوب شروع کرده‌ایم. کار آزاد است. یعنی با دولت قرارداد نداریم. از طرفی خوب است و از طرفی باید بازاریابی کنیم. تیمی که باهم هستیم، تیم جالبی‌ست و با شانس خوبی که من در کار دارم، همه کسانی که بهمان ملحق می‌شوند، آدم های خوبی از کار در می‌آیند. از سازنده تجهیزات و طراح بروشور گرفته تا آدم های اداره صنایع و محیط زیست.
اصولا من خوش‌شانسم. همه‌جور شانسی دارم. این را همه درباره‌ام می‌گویند. درمورد درس خواندنم، خانه گرفتنم، دوست یابی‌ام و شغلم. همیشه فکر می‌کنم با شناختی که از خودم دارم و ظرفیت و توانایی که از خودم می‌شناسم، نیرویی کمکم می‌کند که این دست اتفاقات بیش از آنچه باید، برایم خوب باشد.
در عوض فقط در عشق شانس ندارم. روزی که شانس را تقسیم می‌کردند، انگار من از بس سر همه‌چیز با خدا چانه می‌زدم، وقتی به‌صف عشق رسیدم، کف‌گیر خدا خورده بود ته دیگ..و مسئله اینجاست که چون عادت کرده‌ام با اعتماد به شانسم همه جا جلو بروم و موفق باشم، در این یک مورد خیلی توی ذوقم خورده و می‌خورد. :)

Posted by froogh at 7:21 PM | Comments (2)

چند قدم مانده به صبح

شبکه چهار تلوزیون دختری را نشان می‌دهد که معلول مادرزاد است و فقط یک پا و یک دستش در اختیار خوداوست..
اسم برنامه چند قدم مانده به‌صبح است و آقای صالح‌علا مجری‌ست..
مهمان برنامه از زن دیگری حرف می‌زند که نابیناست و قالیبافی می‌کند.. رنگهای قالی را از بوی آنها تشخیص می‌دهد..
خدایا ..

...
نیمه‌شب است..
روحم آرامش دارد..بابت این آرامش و این باری که از دوشم برداشته شده، از خدا ممنونم..
آزادم..
دیگر چه می‌خواهم؟

Posted by froogh at 12:38 AM | Comments (6)

August 27, 2007

من گرو گذاشتم.. خودم پس گرفتم

خیلی بهترم. خیلی خیلی. روحیه‌ام و جسمم. روزها سه ساعت سرکار می‌روم و راندمان بسیار خوبی دارم.کارهای عقب‌افتاده را با سرعت جلو می برم و اصولا وقتی زمان کمی برای انجام دارم، بهتر کار می‌کنم.
کباب و ماهیچه را از لیست غذایی‌ام حذف کردم ، درعوض چیزهایی که دوست دارم می‌پزم تا بتوانم غذا بخورم. اما بلاخره وزنی که خیلی برایش سعی کرده‌بودم باز کم شد. :(
تا مهر ،ورزش و پیاده‌روی برایم ممنوع ‌ست ولی از ابتدای مهر می‌روم یوگا چون بازهم می‌ترسم با ورزش بخیه‌ها باز شوند.
تفریح اصلی این روزهایم صحبتهای تلفنی دو سه ساعته است با دوست قدیمم. و ماهواره تماشا کردن. و کمی موسیقی. کتاب هم ندارم که بخوانم. یعنی هست ولی حوصله‌شان را ندارم. دنیای سوفی و مرشد و مارگاریتا و خیام‌نامه . هرسه برای وقتی خوبند که حسابی پر از انرژی باشی. برای همین روزنامه می‌خوانم.
همه فعالیت‌هایی که یک زمانی به‌نظرم احمقانه می‌آمد، و به‌خاطر حذف بودن‌شان از زندگیم ، به خودم پز می‌دادم، حالا مثل یک آدم بسیار معمولی انجام می‌دهم و ریلکس می‌شوم.
با‌خودم فکر کردم دلیلی ندارد خودم را اذیت کنم. هرکاری که بهم لذت بدهد، ازش لذت می‌برم.
این مدت فکر هم نمی‌کنم. هم‌چنان آن لاک سخت را دور خودم پیچیده‌ام. نمی‌خواهم فکر کنم چه بود و که بود و چه شد و چه کرد و چه می‌کند ؟ حدسیات بد و حال‌به‌هم زن را رها کرده‌ام. فقط یک‌وقتهایی به‌گذشته می‌روم... یک‌وقتهایی که دراز کشیده ام و درحال روزنامه‌خواندنم.. و یک‌مرتبه زندگی مثل فیلم با دور تند روی سقف راه می‌رود. و من فکر می‌کنم به‌خاطر محبتی که حق و نیاز یک انسان در طول زنده بودن اوست، چه حماقت‌هایی کردم.. چطور روحم را بابت خورد ترین چیزها کرایه دادم .. و چه گرفتم در ازایش؟ روحی که وقتی مال خودم بود و با باد و باران و ماه ، پروازش میدادم.. حالا روح گرو گذاشته‌ام را پس گرفته ام.. و فکر نکنم نزد ‌هیچ‌کس دیگری در زندگی، برای هیچ‌چیز دیگری، به هیچ بهایی، گرو بگذارمش.
دیر به این‌نتیجه رسیدم که هیچ کس در دنیا لیاقت عشق مرا ندارد.. هیچ کس.

Posted by froogh at 3:40 PM | Comments (8)

August 24, 2007

معرفی

- کتاب خانه ملکوت

سیزده اشتباه مهلک مدیران

Posted by froogh at 11:07 PM | Comments (2)

سکوت یکم

روزی‌ست برای خودش.سکوت..سکوت..سکوت...

زیر این لاک سخت، چقدر همه‌چیز آرام و سرد و مرطوب است..و چقدر خوب که نه صدایی می‌شنوم و نه اجباری برای حرف زدن دارم.
....

Posted by froogh at 10:05 PM | Comments (2)

این نیز بگذرد

دوست قدیمی‌ام مرا برد بیرون. رفتیم سینما و شام. فیلم مزخرف قاعده‌بازی را دیدیم. تنها خوبی‌اش این‌بود که شاید چند دقیقه بین آن همه مزخرفی که می‌دیدی، می‌خندیدی. انگار همه هنرپیشه‌های معروف کنار هم جمع شده بودند و با هم یک قرار دسته جمعی گذاشته‌بودند که گند بزنند به همه سابقه شان.

شام خوبی خوردیم. یک‌سال بود با هم قراری نگذاشته بودیم.. خاطرات این یک سال را برای هم گفتیم و از گندی که به زندگی‌مان زده بودیم و رقته‌بود پی‌کارش. هرکسی داستان خودش را می‌گفت و حرف دیگری را نمی‌شنید..شاید خوشبختانه...
بهش گفتم بروم پیش دکتر مجد مشاوره؟ و او سوال کرد به‌نظرت بروم دارو درمانی شوم؟
یکی‌مان دکتر است .. یکی مان مهندس..یکی مطب دارد و منشی و دم و دستگاه.. یکی‌مان خیرسرش مدیر چند نفر آدم است..و وجه مشترک هردویمان سادگی‌ست و قلبهایی باور ناپذیر به بدی دنیا..
کسی نمی‌تواند سرزنشمان کند..هیچ‌کس. دیگر حتی خودم هم خودم را سرزنش نمی‌کنم..بار اول است که حق را به‌خودم می‌دهم..هم برای انتخابی که کردم و هم برای ادامه راهی که زود فهمیدم به‌ترکستان ختم می‌شود و هم برای برگشتی که می‌دانستم احمقانه تر از انتخاب و ادامه راهم است..
با این‌همه از این بازگشت کوتاه مدت دردآلود پشیمان نیستم.. برگشتم..تا به‌خودم ثابت کنم اشتباه ندیده‌ام... اشتباه نفهمیده‌ام.. اشتباه نشنیده‌ام..
و سرانجام خط بطلان بر تمام این یک سال کشیدم...
وقتی فکرش را می‌کنم ، کلماتی که جلوی چشمانم رژه‌ای پایان ناپذیر دارند، .. آه خدایا .. فکر می‌کنم چه صبری داشتم..
چطور توانستم زیر آن‌همه درد، نقش خوشبخت‌ترین زن دنیا را بازی کنم؟
به‌هر حال گذشت..
حالا دیگر خاطره ای آزارم نمی‌دهد..انتظاری از هیچ‌کس ندارم.. سکوت در درونم حکم‌فرماست..زیر لاک سرد خودم نشسته ام.. و فقط فکر می‌کنم به این سالهای بی‌بازگشتی که به تک‌تک‌شان فاتحه خوانده ام ...

Posted by froogh at 12:22 AM | Comments (4)

August 23, 2007

تولدی دیگر

امروز با گل‌یاس حرف زدم.. درباره چاکراها .. آخر حرفهایش گفت : مراقب باش بعد از جراحی، افسردگی می‌آید.. خودت را از تنش‌های روحی حفظ کن.. گفتم: کسی در زندگی‌ام نیست که مرا دچار تنش کند.. آرامم..و او برایم این را خواند :

در اضطراب دستهای پر
آرامش دستان خالی نیست
خاموشی ویرانه‌ها زیباست
این را زنی در آب‌ها می‌خواند
در آبهای سبز تابستان
گویی که در ویرانه‌ها می‌زیست.. *

...

*این تکه‌ای از شعر فروغ است..در آبهای سبز تابستان..از دفتر تولدی دیگر..

...

کتاب فروغ را که باز کردم، دست‌نوشته یادگاری را دیدم.. یک‌سال گذشت.. یک سال از آن تلخ ترین شب‌ زندگی‌ام..
و امروز فهمیده ام در اضطراب دستهای پر، آرامش دستان خالی نیست.

Posted by froogh at 11:46 AM | Comments (2)

August 22, 2007

یک نگاه، یک سخن

منم و سکوت و این خانه.. شمع روشن کرده ام.لیوانی چای..و غذا هم پخته‌ام..باید تقویت شوم. رفتم آمپول بزنم. دکتر نبود.
دکتر محله ما سی سال است اینجاست..اما به‌گمانم فقط آمپول می‌زند..یک خانه قدیمی دارد با یک باغچه پر از گلهای سجافی زرد و دراز مثل موهای پیرزنی که روزهاست شانه نخورده .. پریروز که رفته بودم پیشش، دلم خواست بگویم دکتر بگذار باغچه‌ات را برایت مرتب کنم.. رویم نشد. بعد باغچه‌اش را مجسم کردم با یک‌عالمه بنفشه و رز و نسترن ..و یکی دوتا درخت..
دکتر پیری‌ست..خیلی پیر..و از آدم تعریف می‌کند. مانتوی سفیدی پوشیده بودم و یک دامن سفید بلند. پرسیدم روی کدام تخت بخوابم؟ گفت: خانم خوشگل، تخت دوم.این تخت اختصاصی‌ست برای آدم های شیک‌پوشی که به من افتخار می‌دهند. تمیز‌تر از بقیه جاهاست.
مطبش همان زیرزمین خانه‌اش است. از آن زیرزمین‌های قدیمی که دیگر ازشان خبری نیست. روی دیوارهایش عکسهای بریده مجلات است.  یک مادر و یک نوزاد. مزمت سیگار و  ایدز.
فکر کردم چه خوب بود به‌جای آن عکسهای بریده شده بی‌سلیقه، یک قاب بزرگ بود از آنها که دختری بالبخند و یک کلاه سفید، هیس می‌گوید.. و یک گلدان بزرگ پر از گل‌های رنگی و دو‌سه‌تا ملافه سفید پاک و پرده های خوشگل..
دکتر را نگاه کردم و او طبق معمول همیشه گفت : نرخ همه چیز بالا رفته خانم، اما من سالهاست همان دویست‌تومان را می‌گیرم..پول را دادم و بیرون آمدم..
نگاهم به‌گربه پیری افتاد که لابلای گلهای سجافی زرد دراز کشیده بود.. و پیرزنی با موهای سفید که از پنجره نگاهم می‌کرد ...
و بعد فکر کردم که ...
دلم یک باغچه می‌خواهد.. یک گربه.. و نگاهی منتظر.

Posted by froogh at 9:30 PM | Comments (4)

August 21, 2007

ممنونم که هستید

دوست دارم برای کسانی بنویسم که این مدت یادم بودند:
برای بابک مهربان،علیمان ،لاله ،شهره ،سالی، برادرم ، آقای ووپی و همه شماها که اینجا را می خوانید و با بودنتان دلگرمم..
دلم می خواهد بدانید که قدر بودنتان را می دانم..
وقتی بیمار باشی و تنها باشی و تمام عمر روی پای خودت ایستاده باشی ، می‌فهمی وجود آدمهایی که وجود دارندو با نقش دیوار متفاوتند، ارزشی بیش از خود زندگی دارد.
...
و برای محمد دوست گذشته های زندگی ام..قدرشناس محبت هایت هستم..هرچند بسیار رنجدیده ام.. اما در یک قلب رنجور هم جایی برای قدرشناسی هست.

Posted by froogh at 10:14 PM | Comments (17)

نگاه اول

امروز با ‌گل یاس حرف می‌زدم. چاکراها را برایم گفت و گفت که چاکرای او آبی‌ست. و گفت که می‌دانی خواهر.. مشکل ما این است که زیاد فکر می‌کنیم و برای همین گاهی سر‌به جنون می‌زنیم. گفتم افکار چهار من نه شاهی.. گفت نه .. مطمئنم که فکرهایمان بی‌ارزش نیست اما زیاد است.. برای یک نفر زیاد است..
زندگی من بیش از آن‌که بخواهد سخن باشد یا عمل، فکر است..و این آزارم می‌دهد.. بر روی جزییات دقیق می‌شوم. و موشکافی می‌کنم.. استنتاج می‌کنم. خودم را، مردم را.. زندگی‌ام را.. که چه شد.. چه کردم..چه کرد..
برای من گذشته دیر می‌گذرد..بسیار دیر..و فراموش نمی‌کنم..کلمات در ذهنم حک می‌شوند.و سالها باید طی شود تا کلمات را از یاد ببرم. و حرکات آدمها همه برایم معنا دارند..از کنار هیچ‌چیز به‌آسانی عبور نمی‌کنم..و همه اینها زندگی را برایم سخت می‌کند.
انگار هر اتفاقی که پیرامونم می‌افتد، ذره ذره با روحم واکنش می‌دهد..هرقدر بخواهم فکرم را متوقف کنم، نمی‌شود. اگر هم بشود، روزی مثل آتشفشان، زبانه می‌کشم..و می‌سوزانم..
برخلاف ظاهرم، نگاهم در همان لحظه اول برخورد با اتفاقات دقیق است..معمولا اشتباه نمی‌کنم. نامش را حس ششم بگذارم یا هرچیز دیگر، تفاوتی ندارد. به‌نظرم بس که در تمام زندگی به جزییات دقیق شده ام، شناسایی‌ام بی‌اشتباه است. اما به‌خودم اعتماد ندارم. می‌ترسم به آن برخورد اول با قضایا اتکا کنم. همیشه می‌خواهم فرصتی دوباره به آدمها و به زندگی بدهم..گرچه می‌دانم بیهوده است. پیش نیامده که فرصت دادن کسی یا چیزی را عوض کرده‌باشد..
بعد از این می‌خواهم فقط و فقط به‌خودم اعتماد کنم. مشورت‌کردن را کم کنم.. و اگر در نگاه اول پی به اشتباه بودن اتفاقی بردم، بی‌آنکه پی نشانه بزرگتری بگردم، رها کنم. هرکه می‌خواهد باشد.. هرچه می‌خواهد باشد.
تنها زمانی که بی‌هیچ فرصت دوباره‌ای بر سر قضاوتم ایستادم، هنگام طلاقم بود. خیلی وقتها به‌خودم می‌گویم زود تصمیم گرفتی..باید زمان می‌دادی.. و این وقتهایی‌ست که دلتنگ تنهایی‌هایم می‌شوم..اما در نهایت می‌دانم بزرگترین تصمیم درست زندگی‌ام همان بود.

Posted by froogh at 6:47 PM | Comments (5)

طعم تلخ تقدس

آن کیف کوچک قرمز مال من نبود..
از آن تو هم نیست.

یک مرد ، روزی آمد..
روزی که مثل همه روزهای خدا نبود..
و گفت که او هم مثل همه آدمهای خدا نیست..
گفت استثنا‌ست..
مرد کیف کوچک قرمزی به زن هدیه داد ..
او را بوسه زد و گفت : تو بهترینی.. بالاترینی.. معشوق‌ترینی..
تو عزیزترینی..

و نگفت که حد و اندازه  چیست..

مرد میان غبار زندگی گم شد..
و آن زن مرد.

کیف را ببر..
و هدیه کن به‌آنکه مقدس‌ترین است.
وتنها کسی‌ست که به‌او گفته‌ای عاشقش هستی.

Posted by froogh at 12:24 AM | Comments (4)

August 20, 2007

این غر نیست ، یک طنز تلخ است

دوستم دکتر است. دوست‌پسر سابقش از او اخاذی می‌کند.
از من می‌پرسد: یعنی واقعا این همه مدت دوستم نداشت؟
من می‌گویم : چرا داشت.
یعنی دلم نمی‌تواند راضی شود به‌اینکه باور کنم آنچه می‌بینم واقعیت دارد..
می‌گوید: هنوز با این‌همه مصیبتی که از دستش دارم ، بعضی شبها مثل قدیمها جلوی تلوزیون دراز می‌کشم، سرم را روی بالش می‌گذارم و خیره می‌شوم به‌سقف.. فکر می‌کنم او روی مبل کنار دستی‌ من نشسته‌است.. و هر‌چند دقیقه خم می‌شود روی سرم..مرا بوس می‌کند و می‌گوید خدایا من با عشق این زن چه کنم؟ دارم دیوانه می‌شوم..

دوستم می‌گوید هنوز ته دلم می‌خواهد باور نکند که آن‌همه دروغ بود..

..

من با خودم فکر می‌کنم..که چرا همیشه درباره آدمهای دور و برم یک اشتباه یکسان را تکرار می‌کنم؟
اگر بارها و بارها از کسی حرکتی را ببینم که دلیل روشنی بر ضدیت گفتارش با نیتش باشد، باز می‌گویم نه.. تو اشتباه می‌کنی زن..امکان ندارد..
و بعد رفتار او را توجیه می‌کنم و خودم را به محکمه می‌کشم.با این افکار حماقت بارم تا آنجا جلو می‌روم که سرم  به سنگ کوبیده شود .. له شوم و خونین و مالین به‌حد مرگ برسم. بعد باورم می‌شود که همه‌چیز امکان دارد.
تازه..وقتی کمی جای زخم‌هایم خوب شود، دوباره سیکل معیوب را تکرار می‌کنم..هربار با درد بیشتری سرم کوبیده‌می‌شود..نقطه پایان زمانی‌ست که دیگر حسی برای انکار واقعیت در من نماند.

Posted by froogh at 12:16 AM | Comments (20)

August 19, 2007

ابرو به من کج نکن..کج کلاخان یارمه !

امروز را خانه خوابیدم و نقش یک بیمار درست و حسابی را بازی کردم. البته واقعا درد داشتم و از شدت درد به‌گریه افتاده‌‌بودم. کم پیش می‌آید که درد اشکم را در آورد و امروز یکی از آن وقت‌ها بود. نشستم و یک شکم سیر برای خودم دل سوزاندم که عجب زندگی گهی‌ست و از این حرفها. اوضاع ادامه‌داشت تا وقتی دکترم از مشهد ،در نهایت تعجبم ،زنگ زد. مادرم بهش گفته بود. کلی نازم را کشید و گفت خوب می‌شوی و همه چیز طبیعی‌ست و زمان لازم دارد. کمی حالم بهتر شده بود که یکی از بچه ها تلفن کرد. گفت : بابا فروغ !! تو که از اول سال هشتاد و شش یک‌سره نالیدی!!! گفتم خوب حالم بده. و شروع کردم دنباله ناله‌ها را آمدن. گفت: خوب یک کاری بکن. اصلا پاشو برو مشهد زندگی کن...همه اتفاقات زندگی به‌خودم آدم بستگی دارد. خودت باید قدمی برداری.
حرفهایش عین نیشگونی بود که از یک بچه بی‌ادب وسط مهمانی که دارد خراب‌کاری می‌کند، بگیری.
بلند شدم. اشکهایم را پاک کردم. سرو وضعم را مرتب کردم و نشستم خاطراتم را نوشتم و به‌فکر برنامه‌های جدید برای زندگی افتادم.
راست می‌گوید . بخش بزرگی از مایه‌های غرزدنم را خودم می‌سازم. فکر می‌کنم خیلی طفلکی هستم و کسی هم نباید این را بداند و خودم برای خودم نقش قربانی را بازی می‌کنم.
به‌خودم گفتم: خاک برسرت فروغ. پاشو مثل آدم زندگی کن. این که نشد کار که با هر مشکلی ،عزاداری راه می‌اندازی.
خلاصه . حالا فعلا که خوبم. عود روشن کرده ام و شمع . فیلمی هم برای دیدن گذاشته‌ام و می‌خواهم مثل یک خر واقعی دوباره که چه عرض کنم، صدباره لگد بزنم در کون زندگی و بروم جلو. تا ببینیم دنیا دست کیست.

Posted by froogh at 7:50 PM | Comments (3)

August 18, 2007

( )

امروز بعد از پانزده روز رفتم سرکار. همه‌چیز سرجایش بود. به‌جز کولری که سوخته‌بود ، مدیر مالی که با پدرژپتو دعوای افتضاحی کرده بود و انبوهی از برگه‌های مرخصی که دو نفر و نصفی آدمی که با من کار می‌کنند، گذاشته‌بودند روی میز.
کولر را دادند تعمیر.
پدر ژپتو هم سعی می‌کرد با کنایه‌های مختلف مرا در جریان دعوایی که می‌دانست خبردار هستم، بگذارد. محل ندادم. فکر کردم باید با آقای ووپی و مدیر‌عامل مهربان صحبت کنم و واکنشم حساب‌شده‌باشد.
مرخصی‌ها را امضا کردم. کارها را دیدم و چند تلفن زدم. و بعد آژانس گرفتم و برگشتم منزل.
حالم خوب نیست. به‌نظرم دچار افسردگی بعد از جراحی شده ام. نمی‌دانم آیا همچین چیزی هم وجود دارد یا نه؟ فقط می‌دانم اصلا خوب نیستم.
افکارم را با کمک کلرودایزو‌پوکساید در فاز فریز ، حفظ می‌کنم. زیر لاکم قایم می‌شوم و ساکتم. فقط می‌نویسم.
راستی .. قلم‌موی بزرگی که آرزویش را کرده بودم، امروز رسید.
خدا را صدا زدم و ازش خواستم .
یک قلم‌مو فرستاد با این فرمان: پاک کن.. بوم غم‌افزای زندگی‌ات را پاک کن.

Posted by froogh at 8:46 PM | Comments (7)

August 17, 2007

من هیچ ..من نگاه

دستانم را نگاه می‌کنم..
چقدر خالی‌اند..
روزگاری میان‌شان بنفشه می‌کاشتم..
امروز بی‌حاصلم..
بی فردا..
و حتی بی‌دیروز.

Posted by froogh at 11:47 PM

عطر گل یاس

گل یاس را یادتان هست؟ خواهرم که سالهاست نقاشی می کند؟
به‌گمانم حالا دیگر نقاش شده باشد.
طرح‌های کوچک کپی‌شده‌اش با آن رنگ‌های تند، تبدیل شده‌اند به نقش‌هایی از دل روی بومهای وسیع. وسیع به‌اندازه زندگی. با رنگهایی شبیه آسمان..دشت..افق..کویر....

گل‌یاس ساکت و آرام است. علاقه‌های زندگی‌اش نقاشی‌ست و  یوگا و مجسمه سنگی بودا ..موسیقی سنتی و فنجانی قهوه.. بیدار‌خوابی ممتد شبها و نقش زدن بر آن بومهای چند متری و جلسات حافظ‌خوانی که یواشکی و دور از چشم مرد باغبان بر‌رود..  و فندق و پسته ...
 ساده می‌پوشد.اگر لطف کند سرتاپا سپید.. رنگهای قرمز و نارنجی در زندگی‌اش جایی ندارند..
بهش می‌گویم بلند حرف بزن.. بخند.. شاد باش...
می‌گوید شادم.
می‌گویم زندگی را زندگی کن..
می‌گوید من زندگی می‌کنم.
با فروغ و سهراب و مولوی و حافظ رفاقتی بیش از زنده‌ها دارد.گرچه در عالم زنده‌ها به رفیق‌بازی شهره است..
می‌گویم تم رنگ‌های زندگی‌ات را عوض کن. قرمز.. زرد.. نارنجی..
می‌گوید:  چاکراها  ؟...
نمی فهمم.
اصلا معنی کلماتش را نمی‌فهمم.
مدتهاست فهمیده‌ام زنان دور وبرم، آنها که آدمند، از من یک فاز جلوترند. همیشه بعد از آنها به زندگی می‌رسم.
حالا هم فکر می‌کنم لابد چاکرا چیز مهمی‌ست.. باید از رنگهای شاد مهم تر باشد.
گل یاس را نگاه می‌کنم..خود خود گل یاس است. با من تفاوت زیادی دارد..او خودش است..
من خودم نیستم.
من هم دوست دارم سپید‌پوش باشم. ساکت بمانم و دیگران را نگاه کنم..هنوز از موسیقی راک خوشم نمی آید...دلم می‌خواهد به‌جای الویس، سراج گوش کنم و به‌جای گیتار، تار بزنم..
بعضی روزها فندق و پسته تلفن می‌کنند و می‌گویند خال‌خانم!! گل‌یاس نصفه‌شب تابلوی سه‌متری‌اش را پاک کرده..
من هم دلم می‌خواهد..
دلم می‌خواهد شهامت داشته باشم.. و مثل او با یک قلم‌موی بزرگ، از آنها که دیوار را باهش سفید می‌کنند، همه زندگی‌ام را پاک کنم..و از فردا یک تابلوی جدید بکشم..با فنجانی قهوه و موسیقی سراج و یک دست لباس سپید و روزه سکوت.دلم خودم را می‌خواهد. خود یک سال قبلم.

Posted by froogh at 7:07 PM | Comments (4)

سخت

آن قدر افکارم را فریز کردم تا سرانجام موفق شدم آن پوسته سخت را دور وجودم بسازم.
حالا یک لاک پشتم. یک لاک پشت صبور که در میان آدم ها به خونسردی معروف است..
فقط خودش می داند زیر آن لاک سخت و امن چه می گذرد..

Posted by froogh at 10:43 AM | Comments (2)

August 15, 2007

يادم بماند

من بلدم وقتی از کسی می‌رنجم یا عصبانی می‌شوم با یک تک جمله سخت، رنجشم را بهش منتقل کنم .
ولی بسیار آرام تر و خوشنودتر خواهم‌بود اگر در آن لحظه اساسی خودم را کنترل کنم و فقط نگاهش کنم.

در زندگی به اصولم وفادار بمانم.
رفتار من نباید واکنشی در برابر کنش دیگری باشد. باید محکم و ثابت باشم و رفتار دیگران مرا از آنچه باید بکنم، دور نکند.

اگر عکس‌العمل‌های کوتاه‌مدت خود را تحت کنترل داشته‌باشیم، در دراز‌مدت عملکرد دیگران تابع شخصیت ما خواهد‌بود

Posted by froogh at 10:26 AM | Comments (7)

August 14, 2007

زنده باش به عشق

می‌شود تنهای تنها  زندگی کرد و وجود داشت.
 تولد همه که  یادت باشد.. احوال فامیل را که بپرسی..زمان سفر که خداحافظی کنی ... کاسه‌ای آش که برای همسایه ببری .. و تکه‌ای سوغات کوچک برای دوست.. اینها مشخصات وجودت می‌شوند  و عطر و طعم بودنت..

غیر از این  نقش دیوار خواهی شد.. بی‌هیچ نشانه‌ای در یادها.

Posted by webmaster at 1:57 AM | Comments (9)

August 13, 2007

1

خوب است آدم وجود داشته باشد.

بودن و نبودنش با هم توفير كند.

Posted by froogh at 10:55 AM | Comments (4)

August 10, 2007

روزهايي كه مي گذرد

هنوز مشهدم. قرار بود سفرم یک هفته‌باشد اما نشد.
برای بیماری اینجا آمدم. در آن تنهایی تهران نمی‌شد معالجه کرد و شاید یکی از عاقلانه‌ترین کارهای عمرم بود که آنجا نماندم.
اینجا پزشکان آشنایند. راه نزدیک است.. برادر و پدر و مادر و خواهر نازم را می‌کشند. فندق و پسته سرم را گرم می‌کنند و به‌سرعت رو به‌بهبود می‌روم. 

در ایام بیداری به‌چیزهای دوست‌نداشتنی زندگی‌ام فکر نمی‌کنم..می‌توانم ذهنم را کنترل کنم.. اما به‌محض اینکه خوابم می‌برد، کابوسها سراغم را می‌گیرند..با شدتی بیش از بیداری و من عین کودکی بی‌سلاح ،گیر می‌افتم ..
حوصله‌زیادی برای کتاب‌خواندن ندارم..اما همان زمان‌های کوتاه را به مرور هفت عادت مردمان موثر اختصاص داده‌ام .. کتاب سوفی را آورده‌ام ولی بیش از پنج صفحه نخواندم. و کلی مقاله کاری که هنوز درون همان پوشه و چمدان سفري ست..
کمی گیتار تمرین می‌کنم..
بی‌حوصله‌ام.

کاش کابوس‌ها كمي رهایم کنند.

Posted by froogh at 10:32 AM | Comments (10)

August 8, 2007

بي انتظار از يكديگر

می‌خواهم زندگی‌ام را داشته‌باشم. 
 تو در کنار جاده زندگی‌ باشی.. جزو این جاده نه..
نمی‌توانی باشی. دلم نمی‌خواهد باشی.
می‌خواهم کل زندگی مال خودم باشد.

خارج بودنت ، مرا به‌فکر نمی‌اندازد..
 این عادلانه‌تر است.
هر دو خارج از مسیر اصلی همیم.

Posted by froogh at 10:11 PM | Comments (5)

^#^

به نظر مي آيد توانسته ام سنسورهاي مغزم را از كار بياندازم. تمرين لازم دارد. ولي شدني ست. افكاري كه نه دوستشان دارم و نه قدرتي براي حل كردن مسائل پيرامونشان ، فوتشان مي كنم .

فقط كافي ست سريش نشوم و به خودم سخت نگيرم.

Posted by froogh at 12:30 PM | Comments (2)

August 4, 2007

رهايم كن

اینجا زمان زیاد است..
لااقل سه روز بي هيچ كاري..
بايد دراز بكشم ...
و لجام گسیخته افکارم را در دست بگیرم..
مدتهاست برده افکار شده ام..می‌برندم به‌هر جا .. و یک وقتهایی به‌خودم می‌آیم و می‌بینم مثل پیله ابریشم ، در میان‌شان دست‌و پا می‌زنم..
می‌خواهم این مدت یاد بگیرم که چطور می‌شود گاهی حواس را از کار انداخت تافقط  زندگی را زندگی کرد..
باید دست از فکر کردن بردارم..بس است..قربانی افکار بودن ، بس است..

Posted by froogh at 10:44 AM | Comments (11)

August 2, 2007

فكر بي فكر

فردا به‌مدت ده روز مي‌روم مشهد. مطمئن نيستم كه بتوانم از آنجا چيزي بنويسم.

خيلي دلم مي‌خواهد درباره كتابهاي زيادي كه اين مدت خوانده‌ام، تئاترهاي قشنگ و موسيقي بنويسم. شايد عصر اگر زمان داشتم.

همين را بگويم كه تئاتر خانوداه تت را از دست ندهيد . يكي از كارهاي خوب مائده طهماسبي و همسرش فرهاد آييش است. گرچه بدون آنتراكت، طي زماني طولاني اجرا مي‌شود و كمي خسته‌خواهيد شد اما خستگي‌تان كه رفت، مزه خوب آن را روزها همراه خواهيد داشت. مخصوصا آييش كه شاهكار است.(وقتي زير ميز قايم شد ياد من بكنيد كه صحنه فوق‌العاده‌اي‌ست).

تئاتر عشقه هم كاري از آقاي رحمانيان است با بازيگران عالي و موضوعي خوب كه خيلي درباره‌اش خوانده ام و وقتي از مشهد برگردم خواهم‌ديد. فكر مي‌كنم در سالن چهارسو و ساعت 19.45 اجرا دارد و امروز اجراي دوم است.

لبخند باشكوه آقاي گيل را با اين‌كه لوليان نوشته مزخرف است و سليقه‌ كتاب و شعر و تئاترش شبيه من است، خواهم‌ديد. به‌خاطر فرزانه كابلي. مگر اينكه لوليان پايش را به‌زمين بكويد و بگويد : نه!! واقعا مزخرف بود!!

درباره كتابها عصري مي‌نويسم.

Posted by froogh at 9:35 AM | Comments (7)