چراغ های رابطه را روشن کنید .
پست قبلم را دوست ندارم.
یکجوری دلم ریش میشود وقتی چشمم بهش میافتد. اما خوب دیگر... موضوع را شروع کردم و بعد مجبور شدم ادامه بدهم.
در کل ،اصول فکری من بههیچ عنوان قادر نیست بپذیرد که مردی در آن واحد ادعای عاشقی زن خود و در عینحال نیاز به داشتن معشوقه را مطرح کند. این دو برایم دو خط متنافرند.
مردان دور و برم می گویند: زنان بهدلیل فطرت خود قادر به دوستداشتن همزمان دو نفر نیستند.در حالیکه قلب مردها دریاست .( یا بهقول یکی دیگر: مردها مثل خدا همه را دوست دارند . )
وفاداری ذاتی زن حتی اگر قابل اثبات باشد، آیا دلیلیست برای اینکه مردها در عوض خدایگونه عاشق دو زن شوند؟
درباره رد یا قبول موضوع دوست دختر یا دوست پسر گرفتن بعد از ازدواج، خودم هیچ نظر خاصی ندارم. بستگی به دو طرف دارد، بهعنوان دو انسان.
مسائل اخلاقی کلا اموری نسبیاند و خارج از گود نمیشود دربارهشان حکمی صادر کرد.
اما اگر کسی، به هر دلیل ، این کار را میکند باید صداقت داشتهباشد و تکلیف خودش و بقیه را روشن کند. یا از زندگی اول خارج شود ، یا قبول کند که جرات طلاق گرفتن و پذیرفتن عواقبش را ندارد. یا بگویدکه آن قدر عاشق نیست که این جرات را خرج کند و یا خیلی ساده بیان کند : تو هابی زندگی من هستی تا قضیه روشن باشد.
من داستان وانهاده و یا خنده در تاریکی را کاملا قبول دارم و با داستان ایرانی ودیگران صد درصد مخالفم.
در آن دو داستان اول ، مرد با کمال صداقت می پذیرد که زندگی زناشویی کاملی نداشته .از یک زندگی سی ساله خارج می شود و بهدنبال زن دیگری میرود.اما در داستان ودیگران ، که اتفاقا در جامعه ایرانی بسیار نمود دارد، مرد زن خود را دارد و بسیار به او احترام میگذارد و حاضر بهجدایی نیست و معشوقه ابلهانه سرخود را کلاه میگذارد که مرد عاشق اوست با اینکه نشانههایی خارج از این را میبیند.هیچ صداقتی در دو طرف بهچشم نمیخورد. حتی بهنظرم همسر مرد عامدانه بهخودش و شرایط جاری دروغ میگوید.
داستان و دیگران یک قصه عامی ایرانی ست.
...
ضمنن درباره شام: برای این موضوع چیپی که انتخاب کردم واقعا معذرت می خواهم ولی غیر از آن با کمال میل در خدمت هرکسی که دوست داشته باشد، برای شام هستم.

نظرها
سلام . شوهر من به من خیانت کرده /. و همش منکر میشه من شماره موبایل معشوقه اش رو دارم اما دلیلی نمی بینم زنگ بزنم و حرفی بزنم بدون شک او از حضور من مطلع است ... به شوهرم گفتم شماره را دارم و سه شماره اول را برایش گفتم ... سکوت کرد و بعد قسم خورد و گفت هیچی نبوده ..
منی که یقین دارم ..احساس می کنم شوهرم یک بیمار روانی است ..
همش به او م یگویم رابطه ات را با من تمام کن بعد برو دنبال زن دیگر ...
من کسی رو ندارمو می دونم با طلاق بدبخت ترین فرد روی زمینم و دلم برای فرزندم تنگ میشه اما تحمل دیدن شوهرم با یک زن دیگر ندارم . بنابراین خلاف جهت اب شنا میکنم با توجه به دانستن اینکه برای من بی کس و کار طلاق بد ترین راه است باز طلاق را انتخاب میکنم و به امید روزی هستم که من رو طلاق بده ..درسته فرزند دارم اما خداراشکر فرزندم 11 سالش شده و فکر میکنم مادری من به اتمام رسیده حالا باید خودم را از این لجنزار نجات بدهم ... در نهایت من می مانم و این شوهر .. مرد هم که خیانت کرد دیگه اصلاح نمیشه
توبه گرگ مرگه
فروغ:
متاسفم. می خوای برای پیش یک مشاور؟
Posted by: نازنین | December 6, 2008 9:07 PM
نمی دونم چرا به نظرم اومد در مورد و دیگران یک کم بی انصافانه نوشتی. منم قبول دارم که وانهاده توی فیلد موضوعی خودش یک شاهکار بی نظیره... جز معدود کتابهای زجر آوری بود که بیشتر از یک بار خوندمش. اما و دیگران ، داستانیه که به نظر من بیشتر به یک آسیب شناسی ایرانی می مونه تا یک داستان عامه پسند،؛
داستانیه آزار دهنده که در عین حال با عادات و فرهنگ ایرانی گره خورده.
به شخصه منم قبول ندارم این نوع برخورد با زندگی رو(منظورم برخورد زن و مرد داستانه)؛. ولی به نظرم نویسنده و دیگران به عنوان یک کار ادبی خوب تونسته شخصیت خودش رو بپرورونه توی بستر داستان
Posted by: nazly | August 8, 2007 10:56 PM
شام دوست دارم! ایول!!!
Posted by: الهام! | August 4, 2007 4:09 PM
man ham sham mikham !
Posted by: mehdi | August 2, 2007 11:30 PM
با نظر BAHaar موافقم . من هم متاسفانه با موارد مشابه کم و بیش برخورد داشته ام و حالا مضحک بودن داستان زمانی هستش که طرف در لفافه و اون هایی که روی بیشتری دارند بطور اشکار از تو یکسری توقعات و منجمله تقاضاهای مالی دارند !! یعنی مردهای گنده (!) بعد از مدتی مثلا از اون جایی که می بینند تو از نظر مادی زن موفقی هستی ازت انتظار دارن ... بماند که بعد از مدتی ادم متوجه میشه بخش اعظم اون داستان های مربوط به عدم تفاهم با همسر گرامی و امثالهم دروغی بیشتر نبوده .
Posted by: لیلا | August 1, 2007 4:40 PM
بارها در زندگيم به مردان متاهلی برخوردم که بهم اظهار عشق کردند از همه نوع . از هر دو دسته هم اونهایی که عاشق همسر بوده اند (به اصطلاح ) يا ناراضی از همسر . در هيچ مورد مرد حاضر به خارج شدن از ازدواجش نبوده و کلا تمايلاتشون مجموعه ای از هيجان طلبی - تنوع طلبی - شهوت - داشتن يک داستان و يا داستان سازی و .. بوده .
باهات کاملا موافقم عاشق همسر بودن و عاشق ديگری بودن دو خط متنافر هستند. مگه اينکه اسمش رو عوض کرد و گذاشت نيازمند همسر بودن يا عادت به همسر داشتن يا پايبندی به همسر يا هر کوفت ديگه ای . مردی که ميگه عاشق همسرم هستم و عاشق تمام زنهای ديگه ای که بتونم فقط عاشق يکنفره ..اونهم خودش. نارسيست بودن شکلهای مختلف داره اينهمه نوعيشه . راستی اينو هم بگم که حالا من ميگم مرد ولی راحت ميشه کلمه مرد رو با زن در تمام جملات عوض کرد .
حالا یک چیز دیگه : اینبار اگه بیام ایران ( آبان )دوست دارم ببينمتون
فروغ:
كاملا باهت موافقم. به اميد ديدار
Posted by: BaHaar | August 1, 2007 11:14 AM
در كل صداقت در روابط نقش خيلي مهمي داره
و فوتباليش فكر كنم ميشه: بازي جوانمردانه
.............
.............
ا ا ا ببين چطوري شام دادن رو پيچوند !!!!
فروغ:
ما در خدمتيم قربان. :)
Posted by: شوكين | August 1, 2007 9:32 AM
در مورد هر دو تا پست با هم نظر بدیم که اشکال نداره. داره؟
من فکر می کنم که تو هیچ کدوم این رابطه ها عشق وجود نداره و آدمها یه جور ناامیدانه ای دنبال عشق می گردند. مرد دوره ی عاشقیش تموم شده و حالا سعی می کنه با ایجاد تنوع و یا گرفتن اعتماد به نفس و...برگرده به زمان عاشقی. همسر مرد احتمالا خیانت رو می بینه و می فهمه و می دونه که دیگه عشقی در کار نیست& ولی خودشو گول می زنه با هزار بهانه. معشوقه هم احتمالا از اول که وارد رابطه شده خبر از وجود همسر داشته، فقط نشسته به امید عشقی که از راه نمی رسه.
من فکر می کنم کل این قضیه همیشه با ناامیدی و یاس همراهه..
فروغ:
تا حدي حرفت رو قبول دارم اما بيشتر با حرف بهار كه چند نفر بعد ازتو كامنت داده موافقم.
راستي جات خاليه كه مريم گلي اومده و تو نيستي.
Posted by: sayeh | August 1, 2007 8:11 AM
راستی میخواستم بگم مطلبت جالب بود چون سر همه ما رو کلی گرم کردی! برا همینم دوست دارم افتخار بدی و یه شام مهمون من باشی! من ژانویه دارم میام ایران:-)
فروغ: خانم ! ديدن شما باعث مسرت ما خواهد بود. :)
Posted by: nasrin | August 1, 2007 3:33 AM
ببخش من فکر کردم تو هنوز داری راجع به اون مرد ثروتمند حرف میزنی!:-)
Posted by: nasrin | August 1, 2007 3:01 AM
زندگي با قصه و رمان فرق داره. از زندگى مىشه قصه ساخت ولى با رمان نمىشه زندگي كرد. شايد بهتر باشه به زندگى جور ديگرى نگاه كرد.
اين پست جا براى بحث زياد داره. متاسفانه در اينجا نمىشه به درستى بحث كرد و نتيجهى مطلوب گرفت.
فروغ:
به نظر من زندگي و داستانها با هم تفاوتي ندارند. داستان از روي وقايع اتفاقيه زندگي ها نوشته مي شه. من مشابه هر سه داستان رو زياد ديدم.
Posted by: يهدوست | August 1, 2007 1:42 AM
فروغ جون مرد داستان وانهاده که دیگه عاشق زنش نبود! اون داستان دو نفر بود که با گذشت زمان آدمهای دیگه شده بودند و یکیشون دیکه عاشق نبود! اون یکی هم به جای قبول واقعیت و کمک به خودش و دیگران ، تو غم و ماتم خودش رو گم و نابود میکرد. به هر حال دلیل و ریشه تمام این داستانهای غم انگیز و احمقانه ضعف و حماقت آدمهاست! زنی که به نقش یه معشوقه تن میده در جایی که مرد دروغ میگه ، یا زنی که با کلک و ترفند و به هر قیمتی دنبال هوس هست، مردی که دنبال بازی و هوسبازی هست و بخاطرش حاضره دروغ بگه، یا مردی که عرضه و شجاعت انتخاب مردانه رو نداره..................................................................................
البته زن ها و مردها یی که نا خواسته درگیر این آدم های قراضه میشند ، مئل زنها یا مردهایی که بخاطر بچه هاشون یا از روی ترحم گذشت میکنند این وسط قربانی و بی گناه و بی تقصیر متضرر میشند
فروغ:
درسته. منم نوشتم که مرد وانهاده با صداقت اعتراف کرد که عاشق زنش نیست و برای همین زندگی سی ساله رو ترک کرد.
Posted by: nasrin | August 1, 2007 1:18 AM
migooeed;zanan vafadare zaati hastand.lotfan payamgire gooshzad ra bekhanid ve bebinid aa dorost ghezavat kardeêed?
فروغ:
با تشکر از تذکرت. مطلب را بازخوانی و ادیت کردم.
Posted by: . | July 31, 2007 9:38 PM