« این روزها خندانم ولی هزینه‌ش برایم خیلی بالاست.. | صفحه‌ی اصلی | مهندسی روان پزشکی »

خدایا یه جوک بگو لطفا

در نهایت بیهودگی تلوزیون روشن است.فیلم مرد دویست‌ساله را نشان می‌دهد.. من که عادت فیلم‌دیدن ندارم هیچ‌وقت.. اما گاهی تلوزیون، آدم خوبی می شود که حرف بزند و تو گوش نکنی.. فقط همین‌که کسی حرف بزند و سکوت را بشکند کافی‌ست..
امروز منتظر باز باران بودم.. نشسته‌بودم توی آناناس.. جایی که آخرین بار با ایرج بودیم.. و پای سیب و چای سفارش دادم.. سرشار از خاطره‌اند برایم.. نشستم و دفترچه خاطراتم را نوشتم.. نوشتن روی کاغذ.. چه لطفی دارد.. چهار صفحه‌ای شد.. همه احساسات و افکاری که گاه از داشتن و بودنشان خجالت می‌کشی، سرخوردند بر صفحه دفترچه‌ام.. قبلا حتی آنجا هم با ملاحضه می‌نوشتم.. می‌خواستم آبرودار باشم.. برای کی؟ امشب تمام احساسات شرم‌آورم را نوشتم..
کاش استعداد نویسندگی داشتم.. نوشتن برای من در همین حد خلاصه می‌شود.. بیش از این قادر نیستم.. تازه چه بنویسم؟ نتیجه‌اش خواهد‌شد یک قصه دانیل استیل اگر خیلی تلاش کنم و مغزم بدرخشد.. یا داستانی از ر. اعتمادی اگر خوب همه فضاهایی را که در آن زندگی‌کرده ام کش بدهم..
وقتی فکر می‌کنم با این‌همه تلاش در زندگی برای نوع دیگری بودن، باز ختم می‌شوم به داستان رقت‌آوری از ر.‌اعتمادی، تعجب می‌کنم..
شاید دلیل اینکه مملکت ما کوندرا ندارد نبودن آدمهای داستان کوندراست..شاید هم داریم .. حتما همین است.. اما من جزوشان نیستم..
کتاب شوخی کوندرا را شروع کرده ام..خوشحالم که کوندرا هنوز کتاب‌هایی دارد که نخوانده ام.. و خوشحالم که سلینجر زنده‌است برای نوشتن .. یکی از انتظارات محبوب زندگی‌ام این‌است که سلینجر کتاب دیگری بنویسد..یک چیزی با عمق بالابلندتر از هر بلندبالایی..
امشب ویر نوشتن گرفته ام.. دوست دارم بنویسم که با تمام سعی کردنم در خندیدن، خنده بر لبانم نمی‌نشیند.. مثل دو سه سال قبل که نمی‌توانستم گریه کنم.. به‌نظرم ناتوانی در گریستن باید حس بهتری باشد از این‌که من این روزها دچارش شده ام..
دلم قهقهه می‌خواهد.. دلم پرواز روحم را می‌خواهد.. دلم می‌خواهد آوازهای شاد یادم بیاید .. بس که دلکش و مرضیه و پوران را زمزمه کردم، از صدایم بدم می‌آید..
امروز کار کردم.. زیاد .. نمی‌دانم چرا یک مرتبه فکر کردم مثل مادری که فرزندانش را به‌خاطر دغدغه‌های شخصی رها می‌کند، از اوضاع شرکت عقب‌افتاده ام. هر روز کار می‌کنم اما فکر؟ امروز اما فکر کردم.. جدی بودم.. با کسی شوخی نداشتم..بچه‌هایم را به‌صف کردم و مشق هایشان را به‌دقت نگاه کردم و اول داد زدم و بعد یادم آمد این من بودم که فراموششان کرده بودم.. به‌بچه هایم سرمشق دادم..
امروز در نهایت دلتنگی قرارداد دو کارگر باقیمانده کارخانه را تمدید نکردم. متاسفم.. اما واقعا نمی‌دانم تا کی قرار است تولید نداشته‌باشیم..هیچ چیزی تکلیفش معلوم نیست..
مانده‌ایم من و آبدارچی لیسانسه‌مان که حالا پاره‌وقت حسابداری می‌کند، دو تا بچه‌های تحقیقات و سرپرست کارخانه.. بقیه کارها هم پیمانی به شرکت پدرژپتو سپرده شده..
من خنده می‌خواهم. دلم آدم شاد می‌خواهد. کابوس‌های شبانه رهایم نمی‌کنند. نمی‌توانم آرامش‌بخش بخورم چون سرکار نیمه خوابم.. حتی با یک‌چهارم قرص کلونوزوپام. میان خواب با همه دعوا دارم.. گریه می‌کنم.. آدمهای خوابهایم می‌میرند..
شاید باید به‌دکتر پیپی سر بزنم.. دارم مقاومت می‌کنم.. می‌خواهم شاد باشم.. می‌خواهم بهار را حس کنم.. می‌خواهم باز با برگ درختان حرف بزنم..
شاید بد نباشد دوباره یوگا بروم.. ورزش می‌کنم.. بی‌فایده‌است.. نمی‌خندم. موسیقی اشکم را در می‌آورد.. خدایا .. خنده‌ را برایم هدیه بفرست.. یک هدیه ماندگار.. خدایا هدایای تقلبی نمی‌خواهم.. من سی و هفت سالم است.. می‌فهمم وقتی سرم را کلاه می‌گذاری.. خدایا هدیه‌ای بفرست که خاص من باشد.. زیبا و شادی‌آور.. هدیه‌ای که خیلی خیلی دوستش داشته باشم .. خدایا می‌شود سورپرایزم کنی؟

مطالب مرتبط



legend of the fall

به‌قول آیدا و برعکس‌آقا !! و برعکس :)

شب

...

فقط من مانده‌ام . و بس.

براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بي‌پايان

من هيچ .. من نگاه

مي‌خواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .

زمستان است...

شاهزاده قصه‌هاي كودكي‌ام

ياد

خشم فروخورده من

من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟

بنويسم يا ننويسم؟

من هنوز دوستشان دارم

شبی از همین شبهای من

زرورق را دور می اندازم.

خط های تو مرا خسته کرد

مرا ببر به دیار فراموشی

نظرها

سلام... خوشحالم که با سایتتون و نوشته هاتون آشنا شدم... با اجازتون چند خط اخر نوشته تون که حرف دل خودم هست رو هم میگذارم تو وبلاگ...البته میگم که مال شما بوده...امیدوارم که شادی و شادکامی مهمون همیشگی دلتون باشه....آمین

ببینم شما همون فروغ نیستین که هر چند وقت یه بار این منصور تو سریال چارخونه صداش میکنه
فروغ:
چرا همونم . :)

شوخی را چند سال پیش خواندم. محشره. اما بالا بلندتر از هر بلند بالایی چیز دیگریه.
جنگل واژگون را هم اگر نخواندی بخوان. از سلینجره.

فروغ:
جنگل واژگون رو خوندم. ولی سلینجری باهش کیف نکردم. شاید اشکال از گیرنده بود.

خدايا : شهرت مني را که " مي خواهم باشم " قرباني مني که : "مي خواهند باشم " نکند.

خدايا : به من زيستني عطا کن که در لحظه مرگ ، بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است ، حسرت نخورم ، و مردني عطا کن که بر بيهودگيش سوگوار نباشم. بگذار تا آنرا من خود انتخاب کنم آما آنچنان که تو دوست ميداري ،. خدايا : چگونه زيستن را تو به من بياموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت


خدايامرا از چهار زندان بزرگ انسان " طبيعت ، تاريخ ، جامعه ، خويشتن " رها کن ، تا آنچنان که تو اي آفريدگار من ، مرا آفريده اي ،خود آفريدگار خود باشم نه که همچون حيوان خود را با محيط ، که محيط را با خود تطبيق دهم

دکتر علی شریعتی

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز نخواهد ماند
.........

تنها جوكی كه می‌تونم برات بفرستم اينه كه من هستم.

سلام،
برايتان آرزو مي كنم كه شادي شناور در زندگي را ببينيد و از آن لذت ببريد.
حال اين روزهاي شما را من يك ماه پيش داشتم. شش ماه بود كه داروهاي اعصاب را قطع كرده بودم ولي چون با مشكلاتي مواجه شدم بهبودي در كار نبود. مدتي مقاومت كردم ولي نهايتاً تسليم شدم و به سراغ روانپزشكم رفتم چرا كه همه روابطم كه به سختي ايجادشان كرده بودم داشت از بين مي رفت. روانپزشك راه دلپذيري نيست ولي گاه بهترين راه است.

چند خطی با عنوان منشور حقوقی زنان نوشته شده است مایلم نظر شما را در مورد این نوشته بدانم با تشکر

رفیق جان خودت می دانی که موقتی است. همه گاهی نمی توانند بخندند. اصلا شاید یک سال نتوانند. ولی شک ندارم که دوباره می خندی. اصلا با هم می خندیم.

من هر روز هدیه های زیبا و شاد به سوی شما می فرستم
اما متاسفانه شما آدمها عادت به دیدن نیمه خالی لیوان دارید
خب وقتی شما اینطوری هستید چه کاری از دست من ساخته است ؟
به قول آن بنده باحال ما که الان دارد اینجا چشمهایش را میشوید : چشمها را باید شست

Dear Froogh:
Please don't give up. You have some friends.

چقدر صادقانه ..... :)

فروغ بعد از يک روز پر کار درسی در دانشگاه مثل هميشه بی اختيار به خانه ی اینترنتیت سرک کشيدم ، با جادوی قلمت زندگی می کنم
فروغ عزيز اميدوارم هرچه خيرتون هست براتون مقدر بشه ، اميدوارم اين دوره ی گذار لعنتی زودتر تموم بشه و اون چيزی که مثل خوره به جون و روحت افتاده از بين بره...دلم روشنه از اين دوره دست پر بيرون ميايين

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

لينک‌ها