« March 2007 | Main | May 2007 »
April 29, 2007
خدایا یه جوک بگو لطفا
در نهایت بیهودگی تلوزیون روشن است.فیلم مرد دویستساله را نشان میدهد.. من که عادت فیلمدیدن ندارم هیچوقت.. اما گاهی تلوزیون، آدم خوبی می شود که حرف بزند و تو گوش نکنی.. فقط همینکه کسی حرف بزند و سکوت را بشکند کافیست..
امروز منتظر باز باران بودم.. نشستهبودم توی آناناس.. جایی که آخرین بار با ایرج بودیم.. و پای سیب و چای سفارش دادم.. سرشار از خاطرهاند برایم.. نشستم و دفترچه خاطراتم را نوشتم.. نوشتن روی کاغذ.. چه لطفی دارد.. چهار صفحهای شد.. همه احساسات و افکاری که گاه از داشتن و بودنشان خجالت میکشی، سرخوردند بر صفحه دفترچهام.. قبلا حتی آنجا هم با ملاحضه مینوشتم.. میخواستم آبرودار باشم.. برای کی؟ امشب تمام احساسات شرمآورم را نوشتم..
کاش استعداد نویسندگی داشتم.. نوشتن برای من در همین حد خلاصه میشود.. بیش از این قادر نیستم.. تازه چه بنویسم؟ نتیجهاش خواهدشد یک قصه دانیل استیل اگر خیلی تلاش کنم و مغزم بدرخشد.. یا داستانی از ر. اعتمادی اگر خوب همه فضاهایی را که در آن زندگیکرده ام کش بدهم..
وقتی فکر میکنم با اینهمه تلاش در زندگی برای نوع دیگری بودن، باز ختم میشوم به داستان رقتآوری از ر.اعتمادی، تعجب میکنم..
شاید دلیل اینکه مملکت ما کوندرا ندارد نبودن آدمهای داستان کوندراست..شاید هم داریم .. حتما همین است.. اما من جزوشان نیستم..
کتاب شوخی کوندرا را شروع کرده ام..خوشحالم که کوندرا هنوز کتابهایی دارد که نخوانده ام.. و خوشحالم که سلینجر زندهاست برای نوشتن .. یکی از انتظارات محبوب زندگیام ایناست که سلینجر کتاب دیگری بنویسد..یک چیزی با عمق بالابلندتر از هر بلندبالایی..
امشب ویر نوشتن گرفته ام.. دوست دارم بنویسم که با تمام سعی کردنم در خندیدن، خنده بر لبانم نمینشیند.. مثل دو سه سال قبل که نمیتوانستم گریه کنم.. بهنظرم ناتوانی در گریستن باید حس بهتری باشد از اینکه من این روزها دچارش شده ام..
دلم قهقهه میخواهد.. دلم پرواز روحم را میخواهد.. دلم میخواهد آوازهای شاد یادم بیاید .. بس که دلکش و مرضیه و پوران را زمزمه کردم، از صدایم بدم میآید..
امروز کار کردم.. زیاد .. نمیدانم چرا یک مرتبه فکر کردم مثل مادری که فرزندانش را بهخاطر دغدغههای شخصی رها میکند، از اوضاع شرکت عقبافتاده ام. هر روز کار میکنم اما فکر؟ امروز اما فکر کردم.. جدی بودم.. با کسی شوخی نداشتم..بچههایم را بهصف کردم و مشق هایشان را بهدقت نگاه کردم و اول داد زدم و بعد یادم آمد این من بودم که فراموششان کرده بودم.. بهبچه هایم سرمشق دادم..
امروز در نهایت دلتنگی قرارداد دو کارگر باقیمانده کارخانه را تمدید نکردم. متاسفم.. اما واقعا نمیدانم تا کی قرار است تولید نداشتهباشیم..هیچ چیزی تکلیفش معلوم نیست..
ماندهایم من و آبدارچی لیسانسهمان که حالا پارهوقت حسابداری میکند، دو تا بچههای تحقیقات و سرپرست کارخانه.. بقیه کارها هم پیمانی به شرکت پدرژپتو سپرده شده..
من خنده میخواهم. دلم آدم شاد میخواهد. کابوسهای شبانه رهایم نمیکنند. نمیتوانم آرامشبخش بخورم چون سرکار نیمه خوابم.. حتی با یکچهارم قرص کلونوزوپام. میان خواب با همه دعوا دارم.. گریه میکنم.. آدمهای خوابهایم میمیرند..
شاید باید بهدکتر پیپی سر بزنم.. دارم مقاومت میکنم.. میخواهم شاد باشم.. میخواهم بهار را حس کنم.. میخواهم باز با برگ درختان حرف بزنم..
شاید بد نباشد دوباره یوگا بروم.. ورزش میکنم.. بیفایدهاست.. نمیخندم. موسیقی اشکم را در میآورد.. خدایا .. خنده را برایم هدیه بفرست.. یک هدیه ماندگار.. خدایا هدایای تقلبی نمیخواهم.. من سی و هفت سالم است.. میفهمم وقتی سرم را کلاه میگذاری.. خدایا هدیهای بفرست که خاص من باشد.. زیبا و شادیآور.. هدیهای که خیلی خیلی دوستش داشته باشم .. خدایا میشود سورپرایزم کنی؟
Posted by froogh at 11:05 PM | Comments (13)
این روزها خندانم ولی هزینهش برایم خیلی بالاست..
از سادگی می توان نوشت و لذت برد.. به قول علیمان می شود سهراب بود..
بنویسم که امروز خوب بود. باران بود.. هوای عالی اردیبهشت..کار..بچه هایی که باهشان کار می کنم و هرکدام یک جوری هم بچه اند و هم ادم بزرگ..
امروز یک تست مدیریتی بهشان داده بودم که جواب دادند.. اسمش را گذاشته بودم تبادل نظر. فردا حتما می نویسم چه سوالاتی داشت.
عصر موسیقی بود با معلمی که دلش به قدر دریا پاک و مهربان و بی آلایش است..
سرعت یادگیری ام زیاد نیست.. اما بد هم نیست. لااقل می دانم اگر دیر می آموزم به خاطر تنبلی مفرط است نه خنگی.
با هم حرف زدیم.. تمرین کردیم.. گریه کردم..خندیدم..
امروز عین بهار بود. با ابرهایی که می آیند و می روند.. با خورشیدی که یک لحظه دلت را روشن می کند و رعدی که تکانت می دهد..
من مثل یک سبزه زار ، تنم را می دادم دست باد و باران و گرمای خورشید..
رها هستم. رها.
می توانم بوی بهار را استشمام کنم و ترانه بخوانم .. برای خوشبخت بودن کافی ست.
...
گاهی چقدر دلم می خواهد نام این وبلاگ چیز دیگری بود.. نام کسی که کمتر به سیاهی و تلخی زندگی می اندشید و بیشتر به سپیدی.. دلم می خواهد سهراب باشم نه فروغ.
Posted by froogh at 12:06 AM | Comments (5)
April 27, 2007
باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه
من یک پسر و یک دختر دارم. :) البته حس خودم بیش از حس مادری ، حس خواهر بزرگتر بودن است.
امشب با پسرم رفتیم کافیشاپ. برای اولین بار بود که میدیدمش. یککادوی شاهکار هدیه گرفتم! یعنی دو تا. یک عطر و لوسیون و یک خودکار که رویش حک شده :
B. foroogh
با هم کتاب خریدیم . سی دی و بعد زیر باران شدید جدا شدیم. شبی مهربان و آرام .
یک راننده تاکسی به خاطر باران شدید مرا رساند دم سینما فرهنگ و دو بلیط برای خودم و یک دوست دیگر رزرو کردم. و بعد خانواده مهربانی مرا به مقصد رساندند.
آدم های خوب هنوز هستند.. به نظر من ایران جدا از فشاری که بر مردم هست و ناچارشان می کند به بدخلقی، پر از مهربانی فطری آدم هاست..
گاهی اوقات مثل امشب خوشحال می شوم که در اینجا ماندگار شدم..
Posted by froogh at 11:55 PM | Comments (9)
خدایا .. دوستت دارم که هستی
امشب، شب غریبیست. بعد از مدتها خودم شدهام. انگار خودم را گم کرده بودم و دوباره در گوشهای از اتاق پیدایش کردم. بعد از مدتهاست که خودم را دوست دارم..بعد از مدتهاست که میتوانم آرام باشم.. نمیدانم این آرامی تا بهکی خواهد بود.. اما امشب خودم را دوست دارم و به خودم احترام میگذارم..
دیشب کابوسهای بدی دیدم.. توی خوابهایم همه دوستانم در حال رفتن بودند.. عزیزانم بیمار و غمگین و من میدیدم که بسیار تنهایم. همسر سابقم را خواب دیدم.. پدرم گفت اجازه بده که هم را ببینید.. سرطان دارد..و من او را دیدم.. بغلش کردم .. با همان عشق سال اول دوستیمان..و ازش سوال کردم در این همه سال یادم بودی؟ گفت: خیلی یادت بودم..خیلی .. همیشه فکر کردم درحقت بد کردم..
انگار میدانستم فقط یکروز دیگر زنده است.. سراغ مادرم رفتم و به او گفتم علی را دیدم.. گفت می دانم. سرطان دارد. گفتم بله..و بعد گفتم من علی را بخشیدم..و بهگریه افتادم.. با صدای گریهام از خواب بیدار شدم.. و همان طور گریستم..
علی را خیلی وقت پیش بخشیده بودم.. تنها مردی ست که گاه و بیگاه بهخوابهایم میآید.. و آخرین آدمی که در بیداری، بهش فکر میکنم.. و بعد فکر کردم چقدر دوستش داشتم..چقدر زیاد و بیمنت و صادق..
صبح، بعد از روزها با خدا حرف زدم. خواستم آرامش را بهم برگرداند.. و خنده را..خواستم بهترینها را در زندگی بهم بدهد..بهترینهایی که به خاطرشان شاد باشم و به خاطرم شاد باشند. و بعد آرزویم را رها کردم ...
هنوز نمیخندم..
اما یک تصمیم بزرگ و قطعی گرفته ام..تصمیمی که شب سال نو از شما خواستم برایم بهخاطرش دعا کنید.. و از خدا خواستم کمکم کند تا نشانه ها را ببینم. تمام این مدت باخودم کلنجار رفتم.. نمیتوانستم رشته ها را پارهکنم.. سخت بود.. مثل پذیرش مرگ یک عزیز.. و امشب قبول کردم که عزیزم را بهخاک بسپارم.
بهخودم قول میدهم..قسم میخورم که بههیچ بهایی به حقارت تن ندهم.. فراموش نکنم برای خودم و برای اینی که امشب هستم چقدر زحمت کشیدهام .. یادم باشد که همیشه در زندگی سر بلند باشم. من نمیتوانم کوچک باشم.. هیچوقت..حتی اگر بخواهم بین مرگ و حقارت یکی را انتخاب کنم..لازم نیست کسی کوچکم کند.. خودم گاهی اوقات خودم را به حضیض میبرم.. و خدایا امشب قسم میخورم که هرگز در زندگیام تکرار نشود.
Posted by froogh at 12:37 AM | Comments (9)
April 25, 2007
شب
امشب بعد از مدتها مشق گیتارم عوض شد..
میزنم:
شب مییای.. سر شب مییای.. دم صبح می یای..مییای بهخوابم..
دمبهدم افشون کنی صد باغ گل تو رختخوابم..
الهی سربر ندارم امشب از رو سینه تو..
قربون اون سینه روشنتر از آیینه تو..
Posted by froogh at 11:00 PM
قدم به قدم در راه آرامش روح
امروز فکر کردم چه آدم با حالیام من واقعا!! با اینهمه چیزهای جور واجور زندگیام، برای خودم دو تا کتاب راه و رسم نگهداری از گلهای زینتی را خریدم. :) بس که از هر گلفروشی سوال کرده بودم آقاجان این لیندا و درسینا و یوکا و بنفشه آفریقایی را چطور مراقبت کنم؟ و هر کدام درست روشی برعکس دیگری را پیشنهاد کرده بود. ظهر که کتابها را آوردند، مابین یک خروار کاغذ که روی میزم پهن بود و کلی کار، سرم رفت توی کتابها و بهکل فراموش کردم دنیا دست کیست.
از آن خروار کاغذ که چیزی در نیامد، لااقل فهمیدم چطور گلهایم را آب بدهم و نور کدامشان زیاد باشد و کدام کم.
....
مزاح بود.
درست است که خواندن آن کتابها و سرچ اینترنت پس از آنکه نام لاتین گلها را یاد گرفتم،خیلی مزه داد، ولی کار هم کردم. این را بهخاطر رییس هیئت مدیرهمان مینویسم که اینجا را میخواند. :)
...
عصری در راه برگشت سوار یک تاکسی شدم که رانندهاش حدااقل صد و سی کیلو وزن داشت.
برای یک مسیر کوتاه مثل هر روز صدتومان دادم و خواستم پیادهشوم که گفت: دویست! نگاهش کردم وگفتم: این کرایه هر روز است.گفت: هر روز رو لولو برد. امروز اینه. هزارتومانی را بهش دادم و گفتم: بهخاطر صدتومان صلاح نیست با شما دهن به دهن شد.
گفت: زنیکه اولا مثل آدم پول بده تا دهن به دهن نشی. دوما هر وقت من دهنم رو گذاشتم روی دهن تو، حرف مفت بزن!!
حال مرا تصور کنید.
تا خانه میلرزیدم.
حالا البته یادم میافتد، خنده ام میگیرد که چه باحال :) هم پول اضافه را دادم، هم فحش شنیدم و هم لرزیدم.
با خودم فکر میکنم.. من خوشبخت ترم یا راننده تاکسی؟ من خوشحالتر زندگی میکنم یا او؟ من راضیترم یا او؟
بهتر نبود بهجای کتاب پرورش گل، یک کتاب آموزش فال قهوه میخریدم یا طالع بینی؟
...
چند روزیست دارم کتاب راهکمال را میخوانم. نوشته دکتر بهرام الهی، پسر نورعلی الهیست. لابد خیلیها میشناسیدش.
کتاب را مریمگلی، در یکی از مناسبتهای بیمناسبت که برایمان کادو میآورد، هدیه داده.
گفتم شاید کمکی باشد در راه آرامش روح.
Posted by froogh at 6:42 PM | Comments (4)
April 24, 2007
قمار بد حاصل
بازی؟
اولی به دومی گفت : یا تمام یا هیچ.
دومی به اولی گفت: تمام؟
هیچیک، دیگری را باور نکرد.
اولی به خود گفت: تمامش را از آن خود خواهم کرد.
دومی بهخود گفت: عادتش میدهم به نداشتن تمام و ماندن.
بازی آغاز شد.
در نهایت قدرت..با اعتماد به نفس..
بادست باز.
دومی از آن اولی نشد.
اولی نماند.
هردو راست گفته بودند.
تقلبی در کار نبود.
هر دو بهخود باختند.
بازنده - بازنده.
هر دو سرسختانه به اصول خود وفادار ماندند.
برنده - برنده.
در این میان..
بیچاره عشق که بهسخره گرفته شد.
Posted by froogh at 11:39 PM | Comments (7)
April 22, 2007
بی شعور
گاهی اوقات آن قدر ابله می شوم که از شدت عصبانیت از دست خودم به خنده می افتم.
همین لحظه یکی از آن وقت هاست.
دمم گرم که توانمندی هرچه که نداشته باشم، توانایی احمق بودن را بلافطره دارا هستم.
Posted by froogh at 11:12 PM | Comments (6)
فریاد
بیکاری شرکتمان مزید بر بداخلاقیام شده. هنوز قلعه حیوانات مناقصهای برگذار نکرده. کارخانه را برای چهار ماه تعطیل کردهام و فقط سهنفر آنجا مانده اند.
باز داریم تحقیق میکنیم. مطالعه و مطالعه و آزمایش و آزمایش. بیشتر وقتم در شرکت به سرچکردن میگذرد و ترجمه. من و دو نفری که برای همین کارها استخدام کردهایم و آن یکی شرکتی که پیمانکار ماست.
از شدت بدخلقی گاه از خودم شرمنده میشوم. وقتی بیکاری و بی پولی همزمان میشوند، من گیر میدهم به عادات افراد. بهبوی نیمروی صبح که همیشه حالم را بهم میزند و حالا بدتر از همیشه. به افرادی که مدام دهانشان می جنبد بسکه میخورند و با دهان باز حرف میزنند. به حرفهای خالهزنکی که رد میشوم و میشنوم. بهبوی عرق. بهبی نظمی بایگانیها و گم شدن مدرکی که از فایلم برمیدارند و سرجایش نمیگذارند. دیروز حتی به تلفن سهربعه شخصی پدرژپتو آنچنان گیری دادم که بهحد داد زدن رسیده بودم. کار فوری برای خرابی یک دستگاه داشتم و از بس حرف زد، وقت اداری تمام شد و شرکت تعمیرکارمان تعطیل کرد و رفت.
همه این اتفاقات همیشه هست. همین آدمها. همین عادات. همین دهان پری که محتویاتش وقت حرفزدن، باعث میشود نگاهم را برگردانم.. همین بیملاحضگیها.. ولی حساسیت من در این اندازه نیست. خودم و وضع پروژههایی که انگار قرار نیست هیچوقت تبدیل بهپول شوند، دستبه دست هم دادهایم و یکجا خشممان را سر همه خالی میکنیم.
دیگر حتی موسیقی هم آرامم نمیکند. مدتهاست مینشینم پشت میز آن اتاق بی روح و همهمه افراد با تلفنهای طولانی دلم را نخکش میکند و حرف نمیزنم.
تک افتاده ام. میان یک جزیره که ساکنانش با عادات من کاملا غریبهاند.
مشکل از من است. میدانم.
گاهی فکر میکنم تا امروز ، درست از ترس همین دلایل ابلهانه تن به ازدواج نداده ام و اگر بدهم درست به همین دلایل ابلهانه خواهم مرد.
زندگی عادی آدمهای خوشبخت چهشکلیست که من بلدش نیستم؟
Posted by froogh at 10:00 PM | Comments (4)
کتاب - و ديگران، مادام بواري ، وانهاده و خنده در تاريكي
-کتاب میخوانم. کمابیش.
ودیگران را خواندم. نوشته محبوبه قدیری ست و برنده جايزه بهترین کتاب سال، بهگمانم مهرگان.
آن شب که خواندمش، بیوقفه از نیمهشب خواندم تا چهار و نیم صبح. حقارت را درش مزهکردم. و سیاهی را.
بهنظرم بسیار سطحی آمد.
با موضوعی نسبتا مشابه، کتاب وانهاده سیمون دوبوار را خوانده بودم و خنده در تاریکی که به نظرم از ناباکوف است.
در کتاب ودیگران ، راوی زنیست که معشوقه مرد زنداری شده و درد و حقارت و تنهایی را تصویر میکند. فقط از همین بعد به موضوع نگاه شده و تقریبا بسط دیگری در هیچ قسمتی ندارد. مثلا آدم نمی فهمد برخورد فامیل و جامعه با این زن چیست؟ چطور امرار معاش میکند؟ چه خانوادهای دارد؟ چه تحصیلاتی؟ و از این قبیل حواشی. فقط و فقط حس زن بیان شده. اما در وانهاده و خنده در تاریکی، آن قدر پرداخت داستان قوی ست که احساس میکنی درون چاه عمیقی فرو رفته ای و تا مدتها از فکر موضوع رها نمیشوی.
دو کتاب آخر درباره زنانیست که همسرشان به دلیل یک زن دیگر رهایشان می کند. حس زن را از لابلای متون باید پیدا کنی. درواقع اتفاقات و برخوردهاست که به خواننده می گوید چه تاثیری در زن برجا میماند.
کتاب ایرانی مخصوصا کتاب زنان ایرانی، شاید به علت نوع تربیت و فرهنگمان، احساسیست. همان را میخوانی که خودت اگر جای طرف بودی و حس میکردی، و قرار بود نویسنده شوی، مینوشتی. و بهنظرم تفاوت کتابهای خوب خارجی با ما در همین است. آنها چیزی را می نویسند که تو هم حس میکنی، می فهمی و درک میکنی اما نوشتنش کار تو نیست. نوعی تبحر، شاید هوش، و شاید بسط یافتگی خاص ذهن را میطلبد.
کتاب دومی که میخوانم، مادام بواری اثر گوستاو فلوبر است که یکی از مهمترین آثار کلاسیک دنیاست.
این کتاب را درواقع بهتوصیه ویرجیانا ولف و سیلویا پلات خواندم. بس که هر دو نفردر خاطراتشان، بهعنوان یک مرشد از فلوبر نام برده بودند. و جالب است که سبک ولف بسیار نزدیک به این کتاب است. شرح کامل جزییات. تاحدی که گاه کسلکننده میشود واگر تدریجا بخوانی، میتواند تو را کاملا در آن فضا و مکان ببرد.
ترجمه آقایان محمد قاضی و عقیلیست. که هر دو شادروان شده اند.
ترجمه روان است. اما سبک و گویشی قدیمی دارد. ویراستار نداشته و به همین لحاظ اشکالات جزئی در آن دیدهمیشود.
به نظر من، خواندن متون کلاسیک قدیمی خوب است. اما نه بهعنوان اینکه مدام بخوانی. نوعی پیری زودرس فکری میآورد. البته کاملا نظر شخصیست.
Posted by froogh at 12:04 AM | Comments (3)
April 21, 2007
غروبی ابدی
- خود را می بازند
- در هماهنگی بی رحم هزاران در
- بسته؟
- آری پیوسته بسته بسته
- خسته خواهی شد
- من به یک خانه می اندیشم
با نفس های پیچک هایی، رخوتناک
با چراغانش روشن ، همچون نی نی چشم
با شبانش متفکر ، تنبل ، بی تشویش
و به نوزادی با لبخندی نامحدود
مثل یک دایره ی پی در پی بر آب
و تنی پر خون، چون خوشه ای از انگور
- برویم
- سخنی باید گفت
- جام یا بستر، یا تنهایی ، یا خواب؟
فروغ فرخزاد
Posted by froogh at 1:27 AM
April 19, 2007
روزهایی به رنگ ابرهای بهار
نشسته ام و دلکش گوش میکنم. و اینجا هم مینویسم. آرایش خانه را عوض کردم. نیازی به مرد نبود. من و نیلوفرانه باهم بهقدر سه مرد باغیرت هستیم. :)
تابلوهایم را گرفتم. لورل و هاردی و آن بیلاخ گندهشان بهزندگی.. و چارلیچاپلین با نگاهی که بین صد و بیست عکسی که ازش دیدم، تننها نگاهی بود که کمی خنده داشت.
قاب شرکت هم آمادهشده. گرچه آن چیزی نیست که واقعا فکرش را میکردم. اما برای آن اتاق بیروح که شبیه مرده شویخانهاست، مثل یکدسته گل اقاقیاست. حتما از نبودنش بهتر خواهدبود.
خاطرهها را جمع کردم. خودم را هم کمی جمع و جور کردم.
یک تلفن چند شب قبل، کاری کرد که امروز واقعا فکر کردم سر از چهرازی درخواهم آورد.دوران اسفباری را تجربه میکنم. امروز با خودم میگفتم این سوگواری نیز خواهدگذشت. اما تا کی قرار است هی سوگوار شوم و هی فراموش کنم؟ تا چند سالگی میخواهم دور خودم بچرخم؟
امروز یکی از روزهای سیاه زندگیام بود. صبح فکر میکردم که نروم سرکار بهتراست. دلم میخواست بخوابم تا آخر دنیا.
اما رفتم.
خودم را کشانکشان بردم. سرکوچه دیدم که یکدرختچه کوچک بسیار زیبا کاشتهاند.. در اینروزها ندیده بودمش. خوب دیدش زدم. سبز بود و جوان. مثل بیست سالگی من. مثل سیسالگی من. مثل همه روزهای قشنگ زندگیام که با تصمیمهای احمقانه ام حالا رفته اند بهباد. و شده ام مثل آن چنارهای سرسخت ظفر. چنارند؟ چه فرقی میکند؟ من دیگر آن درختچه سبز ظریف نیستم که بلد بود شکوفه بزند و در باد برقصد. یک درخت تنومند شدهام که بادهای زندگی بهسختی تکانش میدهند.. و اگر تکانی هم میخورد باز قد راست میکند..خوشحالم از این بابت؟ نه.. بهگمانم ..
شرکت جلسه داشتیم. من این روزها بدخلق و گرفته ام. سعی میکنم قاطی حرفزدنهایم با اینوآن شوخی کنم و از آن کلمات سردی که در ذهنم میچرخند فرار کنم. با لغات بازی میکنم. اما امروز میتوانستم همه را از یکدم یک فصل بزنم.
جلسه نسبتا مهمی داشتیم. با مدیر کارخانه مان و پدرژپتو که این روزها بدبخت است. چه از لحاظ وضع شرکتش چه از لحاظ من که یارغارش بودهام و حالا مدام بحثمان میشود. یک آرام بخش خوردم و رفتم سرجلسه. سعی کردم حرفها را گوش نکنم. بهتر بود. و متوجه میشدم پدرژپتو بسیار تلاش میکند عصبانیام نکند. موفق بود.جلسه هم تمام شد و من نهار نماندم.
آمدم و قابها را گرفتم و بعد بیآنکه مغزم را فعال کنم استیک خوردم و یکسره خزیدم توی تختم. باصدای باران بیدار شدم. و باز بیآنکه مغزم فعال شود، خانه را بهم ریختم و نیلوفرانه آمد و کمک کرد و حالا میبینم چه آرامشیست وقتی خاطره ها دور وبرت نباشند.
از سیاهی صبح کم شده. حالا موسیقی ست و باران و خانهای که مال من است.
بین سیاهی و سپیدی و خاکستری هی جابجا میشوم. نمی خواهم به مرز سیاهی بروم. اگر بروم یا کسی یا چیزی وادارم کند که آن مرز را رد کنم، مطمئنم درخت هم که باشم، شکسته خواهم شد.
میخواهم این روزهای سرد را باخودم یکجوری طی کنم. نمیخواهم هیچ چیزی یادآور چیز دیگری شود. میخواهم دوباره خودم را بزایم.
تمام زندگی من زایش بوده.. هربار سخت و سختتر..
حتی دکترها هم میگویند از یک سنی نباید زایید.. نمیدانند که زندگی چه مرد بیفکر کثافتی میشود گاهی..
Posted by froogh at 7:39 PM | Comments (9)
بیش میازار مرا
من و خودم ..
ما دو نفریم.
دو آدم مجزا.
گاهی با هم مهربان.
و همیشه در پی آزار هم.
ما دو نفریم.
دو نفر آدمی که هیچ وقت هم را نخواهند شناخت.
و همیشه ادعای شناخت هم را دارند.
من و خودم ... دو دوست.
دو دشمن بیزار از هم.
Posted by froogh at 12:13 AM
April 17, 2007
...
خدایا .. راضی نشو به هیچ بهایی حقیر شوم, حقیر بمانم یا حقیر بمیرم.
Posted by froogh at 11:35 PM | Comments (10)
زنی که سعی می کند خودش را قبول کند
به بهانه یک نوشته:
بعضی از رابطهها مارکدارند.. بهقول همین دوستم که یک وقتی گفت:قلههای رفیع دارند با درههای عمیق. چیزی شاید از جنسی دیگر. حسرتبرانگیز و رویایی..
نوع رابطه مطلوب هر آدمی فقط توسط خود آن آدم و برای خود او باید تعریف شود...با توجه به کارکترش.. بزرگ شدنش.. خانوادهاش .. دیدهها و شنیده هایش از دنیا.. تحصیلاتش.. عقایدش و اصولی که برای خودش ساخته..
من ، رابطه مورد پسندم را سونی تعریف میکنم. درست، قابل اعتماد، با کمترین دردسر.. رابطه ای که بهقدر هزینهای که پایش میدهی، بتوانی رویش حساب باز کنی. سونی شاید زیاد زیبا نباشد .. خیلی هم شیک نیست. اما با آن راحتم. چون میتوانم فکر کنم نوع برخورد مشخصی دارد. میتوانم ازش انتظار داشتهباشم که اگر بلای غیر منتظره ای سرش نیاورم، رفیق خوبیست.
اصولا طرز برخوردم با کل زندگی همین است.
چهارچوب فکری من مهندسیست. من نمیتوانم وقتی کل ذهنیاتم با این اصل ساختهشده که باید دو در دو چهار شود، مثل یک فیلسوف فکر کنم یا مثل یک هنرمند و بگویم می شود بهجای چهار ، سه هم باشد یا پنج.
خیلی سعی کردم ادای این قضیه را در بیاورم. رفتم داخل جریان. خواستم دگم نباشم و عوض شوم.اما نشد. بنابراین فهمیدم برای اینکه زندگی در نهایت اذیتم نکند، داخل فضای فکری خودم حرکت کنم.
مارک فوجیتسو دلرباست. مثل موتورلا. مثل سامسونگ. نوکیا و سونی زمختند. اما من با گوشی نوکیا آرامش دارم.
دراصل درست نیست رابطه را مارکدار تعریف کنی. چون طرف مقابلت یک آدم است نه ماشین. یک سونی همیشه سونیست. اما یک آدم قابلیت تغییر دارد. از آنجا که خودم با نهایت تلاشی که کردم، نتوانستم عوض شوم. فرض را میگذارم روی اینکه طرف مقابلم هم قابل تغییر نباشد. برای همین همان نوکیای ساده را ترجیح میدهم که حتی دهبار هم که از دستت بیافتد ، شاید گوشه اش خراش بردارد اما همچنان خوب آنتن میدهد و قابل اعتماد است.
...
یک روز دوستی بهمن گفت نوشتههایت باعث میشود بعضی از خوانندگانت فکر کنند زندگیی داری که با آن خیلی حال میکنی و یا حداقل باید حال کننده باشد. گفتم : نوشتهها را زیاد جدی نگیر. گاهی آدم دوست دارد درونش را برای خودش نگاه دارد و برونش را برای سایرین رنگ و لعابی بزند..
گفت : این کار را نکن. چون بعضی از کسانی که وبلاگت را میخوانند بهعنوان زنی که سنی دارد و تجربهای، الگو برداری میکنند.
فکر میکنم درست میگوید.بعد از این از واقعیتها خواهم نوشت. شاید خواندن نوشتههای یک سیندرلا، قشنگ تر از خواندن خاطرات واقعی زنی در میان جمع باشد.. اما دلم میخواهد لااقل یک خط از این وبلاگ ،یک تاثیر واقعی بگذارد، اگر قرار است تاثیری بگذارد.
همانطور که گفتم، من یک مهندس ساده ام.. نه یک فیلسوفم.. نه یک شاعر.. نه یک بازیگر. بهتر است اینجا هم خودم باشم.
Posted by froogh at 12:02 AM | Comments (6)
April 15, 2007
بهانه هاي ساده يخ فروش
گاهی اوقات برای دلخوش شدن، بند میکنی به بهانههای ساده زندگی.. بهانه هایی مثل عکس فندق و پسته و گل یاس که بک گراند کامپیوتر است و نگاه شادشان که یکهو بهصورتت خیره میشوند.. انگار که بگویند: بخند زن.. بخند خاله.. بخند خواهر.. بهخاطر ما.. و یا عکس پدر و مادرت که کنار سفره هفت سین عید باهشان گرفتهای..
یاد خاطره آن روز .. صدای بابا میپیچد: بیا باهم عکس بگیریم دختر.. و مادرم که میگوید : من هم میآیم. بابا شوخی میکند: نخیر.. میخواهیم عکس دوتایی بگیریم.. مادر جدی میگیرد و بغض میکند و میگوید: اگر مرا بکشی هم با تو عکس نمیگیرم پیرمرد.. و من میخندم. میگویم خوب.. دعوا نکنید. با دوییتان دو تا عکس میگیرم. اول با مامان. دوربین را تنظیم میکنم.. مادرم با من. و دوربین تیک تیک می شمارد. و درست قبل از دهمین تیک پدرم میدود و می نشیند روی زمین و مادرم را بغل میکند.. مادرم اخم کرده. مثلا قهر است. اما دست پدرم را در دستش فشار میدهد .. و من چهرهام سرشار از قهقهه است.پدرم سرشار از عشق.. مادرم سرشار از بخشش..
این روزها که دلم تنگ میشود بارها و بارها موبایلم را روشن میکنم و این بک گراند را نگاه میکنم و بیاختیار میخندم.
Posted by froogh at 6:23 PM | Comments (4)
با تو حرف می زنم خدایا
دیروقت است.. باید بخوابم. فردا کلی کار دارم. کار آرامشم می دهد.. و این صدای باران که روحم را پاک می کند..باران دیوانه وار می بارد.. همه پنجره ها را باز گذاشته ام.. باز دوباره باد می آید و من روحم را به باد سپرده ام.. هشت ماه می گذرد از آخرین باری که پرواز کردم..
بهترم.. سبک تر شده ام.. نمی دانم تا کی خوب خواهم بود.. اما مهم این است که همین لحظه خوبم.
امشب معلم موسیقی ام آمد.. چیزی در من دید که ترجیح داد جز نیم ساعتی تمرین، بقیه را به حرف بگذرانیم.. و من گیتار را زمین گذاشتم و با هم حرف زدیم.. از همه چیز جز دل آزردگی من..
وقتی رفت برایم دو اس ام اس فرستاد .. در این باد و باران، انگار خدا صدا زد مرا:
زندگی قصه مرد یخ فروشی ست که از او پرسیدند: فروختی؟ گفت: نخریدند.. تمام شد..
زندگی مثل یه دیکته است..هی غلط می نویسیم و هی پاک می کنیم...دوباره می نویسیم و باز پاک می کنیم..غافل از اینکه یه روز داد می زنن: ورقه ها بالا.
Posted by froogh at 1:13 AM | Comments (9)
April 13, 2007
چرک و خون و اشک
نیروانا!
من هم ودیگران را دوست نداشتم. اگر در شرایط معمولی بودم، حتی لایش را باز نمیکردم. اما فکر کردم باید زالو بیاندازم روی روحم.. تا این دردی که مثل دمل هی بزرگ و بزرگتر میشود، سرباز کند و تبدیل به خونابه شود..
دراوج دلسوزی و نفرت و ترحم خواندمش. شاید اولین کتابی بود که تحمل کردم و آرامبخش خوردم و تا صبح یکنفس خواندم.
چرا.. یک بار دیگر هم این کار را با خودم کردهبودم. بامداد خمار را هم شبی خواندم که تصمیم گرفتم از خانه همسرم بروم.همین طور یک نفس..با درد.. با نفرت و با عق زدن.
خونبازی را هم دیدم.
تاول دلم سر باز نکرد.
دلم میخواهد فریاد بزنم.
بروم سرکوه.. یا در دل یک کویر.. که کسی نباشد و با صدای بلند فریاد بزنم. و روحم را استفراغ کنم.
کاش میشد عق بزنی و بعد ضعف کنی از شدت عق زدنت.. خون بالا بیاوری.. و با دو تا کیسه خون تازه، که مال یک آدم حسابی باشد به تو دوباره زندگی بدهند.
یک زندگی بدون گذشته.
یک زندگی بدون فردا.
یک زندگی بدون امروزی که گذشت.
Posted by froogh at 11:57 PM | Comments (10)
جشن کولی ها
دیشب رفتم بیرون. زیر باران نم نم بهار قدم زدم. سه ساعتی شد. رفتم دارینوش. شاهکاریست برای خودش با آن پوسترهای معرکه و موسیقیی که با صدای بلند توی خیابان پخش میکند.
کتاب و سیدی خریدم.
کتاب ودیگران محبوبه قدیری را خریدم. میدانستم موضوعش درباره چیست. اما خریدم چون دلم میخواست تاول چرکین دلم زودتر برسد و سرباز کند. امشب هم خون بازی را بههمین دلیل میبینم.
کتاب مادام بوواری گوستاو فلوبر را هم خریدم. سیدی نهان مکن عصار را به تقلید از همه مردم خریدم که بازهم به این نتیجه رسیدم تقلید کار احمقانهای ست. و سیدی بهتماشای آبهای سپید را بهیاد ایرج خریدم که چقدر دلم میخواست اینجا بود.انتخاب خوبی بود. کمی موسیقی شهر قصه و مرا ببوس ویگن را گوش کردم. دیدی به پوسترها زدم و خریدش را گذاشتم برای یک شب دیگر که خالی باشم و یک چیزی از این دست پرم کند.
بلیط سینما خریدم برای خودم و علیمان و دوستش و نیلوفرانه. امشب میروم. میروم تاول را نیشتر بزنم.
و بعد شریعتی را زیر باران قدم زدم و آواز خواندم با صدای بلند. به هیچجایم هم نبود که مردم بهخل و چلی نگاه میکنند با دو عکس چارلیچاپلین و لورل هاردی در دستش که با ترانه دلکش، بهدنبال قابسازی میگردد. سفارش قاب ها را دادم. یادم بود که منتظر هیچ خری نباشم که بیاید و در این کار همراهیام کند.
کارت تبریکهای عید زیادی هدیه گرفتهام. هرسال بعد از نگاهی که بهنام شرکتها میانداختم، پاره میکردم و میانداختم توی سطل. امسال از بینشان چندتایی را انتخاب کردم. یک شومیز آبی بسیار خوشرنگ خریدم تا بچینمشان رویش و سفارش قاب این یکی را هم دادم .برای دفترکارم که بسیار بیروح است.خوشگل خواهد شد.
یک رنگ موی روشن خریدم برای تنوع. و قدم زدم زیر باران. دانههای باران را شمردم و برای تکتکشان و برای تنهایی عظیم دلم آواز خواندم و برگشتم خانه.
شب خوبی نبود.
اما بهتر از سوگواری بود.
من به دنبال ازدواج نبودم. ازدواج اول آنچنان هراسی در دلم کاشته که بسیار سخت است اگر بار دیگر بخواهم این خبط را بکنم.
چیزی که دنبالش هستم .. چیزی که شب سال نو خواستم برایم دعا کنید.. چیزی که خواستم مادرم برایش دعا کند.. یکچیز دیگر است.
یک روز دیگر دربارهاش خواهم نوشت.
کتاب ودیگران را بههمه زنان تنهایی که تنهاییشان را ارزان میفروشند توصیه میکنم.. و به همه مردانی که عقیده دارند معشوقه نمک زندگیست.
شاید یکی از بهترین و واقعیترین کتابهای ایرانیست که خواندهام. کاملا متفاوت که موضوعی کلیشهای را از دید دیگری بررسی میکند. چیزی توی مایههای فیلم شوکران.
(دیشب تا صبح ودیگران را خواندم)
....
Posted by froogh at 3:38 PM | Comments (5)
April 12, 2007
رهبران اکستر زندگی
میخواهم بروم بیرون. من و خودم.
مدتهاست زندگی نکردهام. چند روز قبل از عید آخرین باری بود که خندیدم و بعد از آن خندههایم در میان ابرها، وقتی نشسته بودم توی هواپیما و بهسوی مشهد میرفتم، گم شد.
شاید یکبار دیگر بارقهای از خنده بر لبانم نشست. شبی که با فندق و پسته شروع کردیم به آواز خواندن. سیدی عشقیام را برای گلیاس فرستادهبودم و زودتر از او ، آن دو آوازها را حفظ کرده بودند. یکساعتی آواز سهتایی خواندیم. از من بهتر میخواندند و من جایی خندهام گرفت که فندق کوچولو ابتدای یک شعر را از یاد برده بود. همانکه میگوید: شب مییای، سر شب می یای.. می يای بهخوابم.. و از بس کلافه شد گوشی تلفن را برداشت و بهمامانش زنگ زد و بیمقدمه گفت: مامان! اونی که میگه مثل نیلوفر بشم من، اولش چیبود؟ و یکهو تلفن را قطع کرد و آمد رهبر اکستر سهنفرهمان شد. آنشب خندیدم. بهشور و شوق و سادگی این دو کودک.. به فندق که سوسول و عزیزکرده من است و میگوید میشه بهمن دیگه نگی فندق؟ میپرسم چه بگویم؟ میگوید بادوم! آخه بادوم بزرگتره! منم بزرگ شدهام..
یک کتاب شناخت افسردگی روی تختم بود. پسته خانم که حالا هشت ساله است، کتاب را دیدی زد و گفت : تو هم از اینها میخوانی؟ گفتم: چطور؟ گفت: مگه نمیدونی باید اول خودتو درست کنی؟کی تا به حال باکتاب حالش خوب شده که تو دومیش باشی؟؟
من حیرتزده به این دو فرشته آسمانی نگاه میکردم و دلم مثل باغ بهار باز میشد. حیف که دو روزی بیش باهم نبودیم..
آنها زندگی را از من بهتر بلدند. میدانند که باید آواز شاد خواند. آنشب میگفتند حالا که آوازهای غمگین تو را خواندیم بیا یک آواز شاد هم بخوانیم!! گفتم خوب. فندق شروع کرد : شاه صنم.. زیبا صنم.. بوسه زنم بر پای تو..
راست میگویند.. باید آواز شاد خواند. یابد دانست که اول خود آدم باید عوض شود.. کسی تا به حال با کتاب عوض نشده است...
من خندههایم را میان ابرهای بهار گم کرده ام. هر بار باران میآید، چشم میدوزم به پشت پنجره اتاقم تا شاید جایی ببینم که خندهام را خدا برگردانده است.
امشب میروم دوباره به زندگی یک سال قبل برگردم.
میروم بلیط سینما بگیرم و با بچهها برویم خونبازی را ببینیم. یک کتاب بخرم . علیرغم توصیه همه که میگویند خندههایت لابلای کتابها گم میشوند. عکسهای سیاه و سفید خوشگلی دارم که میخواهم قابشان کنم. یک رنگ مو بخرم تا از این قیافه پیرزن شوهرمرده در بیایم. چند تا سیدی ویژوال موسیقی بخرم. توی خیابان نفس بکشم. راه بروم. مردم شاد را نگاه کنم. به یاد روزهایی که خودم برگهای درختان بهار را میشمردم و برایشان آواز میخواندم.
از خدا جوابم را گرفتم.
و تصمیمم را.
حالا دیگر منتظر هیچ کس نیستم.
خودم با خودم تئاتر خواهیم رفت. سینما خواهیم رفت. کنسرت و نمایشگاه نقاشی خواهیم رفت. ورزش خواهیم کرد .
من منتظر هیچکسی نیستم.
این چند روز برای بعضیها درد دل کردم.
گفتم که از تنهایی میترسم و دوست دارم ازدواج کنم.
دروغ گفتم.
فقط یک نفرشان میداند دلیل این اندوه عمیق دلم چیست.
اندوه را امشب میبرم ، میاندازم زیر ماشین های خیابان شریعتی. میگذارم همه با بیرحمی تمام لهاش کنند.
اگر قرار است خندهای نداشتهباشم، اندوه را نیز خودم گم خواهم کرد.
Posted by froogh at 8:02 PM | Comments (11)
April 10, 2007
خدایا بگذار صدایت را بشنوم
دنبال یک نشانه می گردم.
میان کلماتی که می شنوم و می خوانم. میان قرآن و حافظ..میان کتابها..میان خوابهایم.
امروز به مادرم گفتم برایم یک ختم بگیرد. از آن ختم های اجابت شونده اش .. به این نیت که خدا راهم را روشن کند.
با من حرف بزنید..خواهش می کنم زیباترین جملاتی را بگویید که دوستشان دارید. شاید شهود من در میان کلمات شما باشد.
Posted by froogh at 5:42 PM | Comments (34)
April 8, 2007
؟
آب دریا را اگر نتوان کشید / هم به قدر تشنگی باید چشید
( نمی دانم. واقعا نمی توانم با این جمله کنار بیایم.)
Posted by froogh at 11:38 PM | Comments (6)
April 6, 2007
حالا هیچ
گاهی شک که از بین می رود با خودش امید و قصه و دل را می برد.
Posted by froogh at 10:40 PM
April 4, 2007
قصه کودکی
یک سال گذشت. که آرزو کرده بودم هرچه می خواهد اتفاق بیافتد ولی آرامش داشته باشم.
کمابیش به آرزویی که کرده بودم رسیدم. شاید در آن روز ، بهترین ،برایم همین بود.
بهش رسیدم.
سال قبل تقریبا آرام بودم.هر اتفاقی که افتاد، در نهایت خوش گذراندم. انگار خدا کسی را در درونم خلق کرده بود که بلد بود در لحظه زندگی کند و لذت ببرد. آن قدر استرس و بدی دیده بودم که یاد بگیرم برای همان آن ،کیف کنم.
سیندرلا شدم.. با کالسکه ای با رانندگی موشها، با یک دست لباس عاریه، رفتم به مهمانی بزرگ پادشاه.. رقصیدم و آواز خواندم و فریاد شادی سر دادم..افسانه ها را زندگی کردم بی آنکه به روی خودم و بقیه بیاورم که ساعت دوازده، کالسکه ام کدو خواهد شد.
نیاز داشتم .کویر جانم تشنه زندگی کردن بود..
همه اینها را که نوشتم، فراموششان کرده بودم.
دیروز با خواندن دفترچه خاطرات کاغذی ام یادم آمد که درآغاز سال 85 هرچه خواستم، گرفتم.
امسال در نقطه ای دیگر ایستاده ام.
با درخواست هایی کاملا متفاوت از خودم، از زندگی و از خدا..
هم آنها درست بود.هم اینها که امروز می خواهم.
من خودم و نیازهایم را درست شناخته ام .
همیشه بعد از گذراندن طوفان، وقتی دست از سرزنش کردنم می کشم، به خاطر انتخاب هایم، به خاطر اعمالم و به خاطر از دست دادن بعضی فرصت ها، کم کم یادم می آید که برای همه شان، در زمان خودش، دلیل موجهی داشته ام.
من خوبم.
کودک خوبی در درونم هست که مهربان و دوست داشتنی ست.بالغ خوبی هم دارم.
شاید گفتنش احمقانه باشد. اما باید از هردوقسمت وجودم تمجید کنم.
چیزی که در من سرسخت و ترسناک است، والدی ست که دارم.
والد مقایسه گری که نمره بیست دخترک ریقوی همسایه را به رخ کودکم می کشد و با خاطرش او را می گریاند.
والد بی رحمی که ارزش همه بیست های کارنامه ام را منکر می شود و به آن بیست بی قابلیت نگرفته ام گیر می دهد.
والدی سخت گیر و عصبانی...
امشب بالغم نشست و با والدم حرف زد.در کمال آرامش، خوبی های کودکم را گفت و به او گفت که چاره بیست نگرفته زندگی، گریاندن کودک نیست..باید یادش داد. با دوستی و با محبت و بخشش.
امشب ما، بالغ و والد ، کودک را نوازش می کنیم و در حضور همه به خاطر همه زحماتی که بی کمک هیچ معلم سرخانه ای می کشد، او را تشویق می کنیم و می گوییم که وجودش باعث افتخار این خانواده سه نفره تنهاست.
Posted by froogh at 11:08 PM | Comments (4)
April 2, 2007
سرگذشت
....
من روحی آشوب زده دارم. خودم این را میدانم. یا از اینور دیوار میافتم و یا از آنور. شاید هم بهقول یکی از خوانندگانم دچار افسردگی دوقطبیام. فرقی نمیکند. نتیجهاش آشوبزدگیست. احساساتم پیکهای سینوسی دارد. در اوج و در حضیض. دست خودم نیست. گاه با خواندن یک نوشته، اشک از چشمانم جاری میشود و گاه با کلمه ای از زندگی بیزار میشوم.
برای تعادل سعی میکنم. سعیی بیفایده..
یک هفته پیش در اوج آشوبزدگی بودم. اوضاع زندگی مدتهاست بروفق مرادم نیست. بهخودم نقاط مثبت را میگویم. بارها و بارها. اما بار منفی آنقدر سنگین است که خم میشوم تا حد شکستن.
دلم میخواهد قوی باشم.دلم میخواهد حقیر نمانم. دلم میخواهد طاقت بیاورم.اما یک وقتهایی کودکم آن چنان ضعیف و شکننده میشود که تاب از من میبرد.
برای این شکنندگی یکدنیا اتفاق لازم نیست. گفتم که.. یک کلمه کفایت میکند.
چند روزی باید بگذرد. تا خودم را پیدا کنم. تا یادم بیاید که این زندگی من است و باید با آن کنار بیایم. که اگر کنار نیایم در این تنهایی، زیر بارش له میشوم.
دست کودکم را میگیرم. اشکهایش را پاک میکنم.. نوازشش میکنم و بهاو میگویم حق با اوست .. اما زندگیست دیگر.. میخواهی بمانی یا بمیری؟ کودکم سکوت میکند. و من به او فرمان میدهم نمیر.
هفتهای که گذشت، اینچنین گذشت. و حالا دیگر خوابگه آخری ندارم.
ممنونم که دوستم دارید.ممنونم که یادم بودید. ممنونم که ایمیل زدید. ممنونم که نوشتههایم را دوست دارید.ممنونم از سیبستان بهخاطر مهری که نثارم کرد.
من خوب میشوم.چارهای جز این نیست.همیشه خوب می شوم..کمی زمان میبرد.لابد در طی این سالها، این را با نوشتههایم فهمیدهاید..
Posted by froogh at 11:26 PM | Comments (15)
April 1, 2007
بی غیرت
فکر می کنم دیگر این بیهودگی و بی حسی کافی ست.باید بلند شوم.
خانه را تمیز کردم. همه مهمانهای عید خانه را در کثیف ترین حالت ممکن دیدند. مهم نبود. هیچ کدام متوجه نشدند.
هرکس می آید از دکوراسیون تعریف می کند .
باید بلند شوم. برنامه ای برای سال جدیدم بنویسم.
می خواهم دفترچه خاطراتم را باز کنم و چیزهایی در آن یادداشت کنم. آنجا همه چیز را می گویم و برای آینده حرف می زنم.
باید بنویسم که تصمیم گرفته ام کمی بی عار شوم. و بی غیرت.
کاش بتوانم.
باید بنویسم که خیلی کارهای دیگر دارم.
زبانم را دوباره بخوانم تا چیزهای فراموش شده را زنده کنم.
باید فیلم ببینم.
باید تمرین گیتار را جدی بگیرم.
باید چند تا پایه گلدان بخرم.
یک سرویس ظرف.
چند لیوان رنگی.
دلم یک دوربین خوب می خواهد.که عکس بگیرم. زیاد.
دلم می خواهد زندگی را در لحظات خوبش جاودانه کنم.
برای وقتهایی که مثل این مدت درب و داغان می شوم.
و بلند شوم.
باید بلند شوم.
و فکر نکنم.
فردا سیزده بدر است.میخواستم بروم اوشون.
حالا می روم خانه خاله ام.
باید بروم و بخندم و حرف بزنم و غیبت کنم.
و فاتحه بخوانم به حال دنیایی که مدام به حال من فاتحه می خواند.
دیشب خانواده آقای س آمدند بازدیدم را بدهند.
با خودم فکر کردم من قرار است تا آخر عمر بی مرد زندگی کنم و همه مردانی که با زنانشان به دیدنم می آیند، حوصله شان سر خواهد رفت.
به درک.
به درک.
به درک.
Posted by froogh at 11:33 AM | Comments (24)
