« September 2006 | Main | November 2006 »
October 31, 2006
نغمه
جهت اطلاع علاقه مندان موسيقي:
1) كنسرت اركستر ايراني به خوانندگي عليرضا قرباني در تالار وحدت. ( لينكش را پيدا نكردم اما دو روز آخر هفته اجرا مي شود)
2) كنسرت رضا روحاني در سالن رودكي
3) كنسرت نغمه هاي صلح چكنواريان كه قرار است در تالار انديشه حوزه هنري فرداشب اجرا شود و هنوز محل فروش بليطش را پيدا نكرده ام. انگار انجمن جراحان ارتوپد ايران بليط مي فروشند كه تلفن شان روي پيغام گير است.88983609 يا 88966583
لطفا اگر درباره آخري اطلاعاتي داريد كامنت بگذاريد.
.....
گاهي وقت ها پيش مي آيد كه آدم آن قدر به خود و سود و زيان شخصي اش مي انديشد كه فراموش مي كند همان قدر زمان براي او پيش مي رود كه براي ديگري.
Posted by froogh at 2:07 PM | Comments (6)
October 29, 2006
خود شيفتگي
گاهي،وقتي خيلي خسته ام،خواندن نوشته اي از خودم حالم را خيلي خوب مي كند. انگار يكي ديگر آن را نوشته است. و بعد فكر مي كنم چقدر آسان مي شود همه چيز را از دريچه ديگري ديد با همه رنگ هاي روشن و قشنگ.
Posted by froogh at 3:50 PM
October 26, 2006
هرازگاهي باغباني
زندگی به روال خوبش درگذر است. من و خدا گاه قهر و گاه آشتی میکنیم. آنکه قهر میکند، منم. آنکه قهرم را تحویل نمیگیرد خداست. و آنگاه میبخشمش و خدا میخندد. هنوز خنده خدا را می بینم و از این بابت از او ممنونم.
فردا میرویم تور کویر. کویر مرنجاب. جای هرکس که دلش میخواست باشد و نیست، خالی.
...
همهچیز شیرین است. بهشیرینی همین توت خشک که زیر زبانم ذره ذره مزهاش میکنم و آن قدر لذت میدهد که تلخی چای را بهش هدیه میدهم.میشد که چای مزه غالب باشد.. باتوست که کدام را انتخاب کنی..
همه زندگی.. همه دنیا همین است.. مجموعه زیبایی و زشتی و سیاهی و سپیدی و رنج و شادی..باید گلچین بود حتی اگر گل، خاری در آغوش دارد.
Posted by froogh at 10:55 PM | Comments (17)
October 18, 2006
خوش گذراني
يك خبر خوب براي كساني كه مثل من ماه در آب را نديده اند. اين تئاتر تا جمعه روي صحنه است.
Posted by froogh at 1:40 PM
تبريكات صميمانه مرا پذيرا باشيد.
راست ميگويد خواهرم.. زندگي همين تخت آمريكايي صد و چهل است و تمرين آواز و موسيقي و يوگا.. و ديگر هيچ.
مبارك باشد زندگي.
Posted by froogh at 12:26 AM | Comments (10)
October 17, 2006
كودكي بنفش
از دست خودم خوشحال نیستم. کل فرآیند رفتاریام برایم ناخوشایند است. چه شخصی، چه اجتماعی. البته میدانم که همیشگی نیست . بارها این اتفاق افتاده که از خلق خودم ناراضی باشم و بعد کمکم حالم بهتر شده. تفاوت من با بقیه این است که گاهی مینشینم و خودم را مثل یک آدم غریبه، بررسی میکنم، تحلیل میکنم، ارزشیابی میکنم و قضاوت میکنم. دیدهام که تقریبا خیلیها اینطور نیستند. از خودشان و زندگیشان و رفتارشان و خط مشی خود رضایت دارند و قبولش دارند. خیلی وقتها هم بهحالشان حسرت خوردهام و دلم خواستهاست که بتوانم با ایناعتماد بهنفس شایانی که آنها با خودشان و سایرین برخورد میکنند، به مقابله زندگی بروم. اما برای من امکان پذیر نبوده.
احتمالا بهخاطر کودک مظلومیست که در نهادم دارم و والد بسیار قوی که کار تربیت و تنبیه این کودک را ول نمیکند. وقتهایی که حالم خوب باشد، بالغم ، کودکم را دوست دارد.. برایش هورا میکشد و هی ازش تعریف میکند.. اما الان از آن زمانهاییست که یک نیرویی از بیرون بهوالدم یادآوری کرده که کودکم بیادبی کرده و باید تنبیه شود.
درست عین بچگیها دلم میخواهد قایم شوم. دلم میخواهد صبح که بیدار میشوم، سرکار نیایم. با کسی حرف نزنم. از صدای خودم که تبدیل بهکلمه میشود ناراحتم.. از همهچیز..
و این خیلی بد است.
باید بالغم را فعال کنم و به کمک کودکم بشتابم. قبل از اینکه زیر دست والدم ازحال برود و بمیرد.
Posted by froogh at 1:40 PM | Comments (8)
October 15, 2006
عاشق كيست؟
محبت حلیم و مهربان است.محبت حسد نمیبرد. محبت کبر و غرور ندارد.اطوار ناپسندیده ندارد و نفع خود را طالب نمیشود. خشم نمیگیرد و سوء ظن ندارد. از ناراستی خوشوقت نمیگردد ولی باراستی شادی میکند. در همه چیز صبر میکندو همه را باور مینماید. درهمهحال امیدوار میباشد و هرچیز را متحمل میشود. محبت هرگر ساقط نمیشود...*
راستي كدام زن بهجز مادر قادر است اينچنين محبت بورزد؟
*از دولت عشق- کاترین پاندر.
Posted by froogh at 11:30 PM | Comments (8)
October 14, 2006
آها
Posted by froogh at 10:06 AM | Comments (5)
October 13, 2006
جور ديگر بايد ديد
زندگی هر آدمی بالا و پایین دارد.. روزهای هیچکسی شبیه دیروزش یا فردایی که در پیش دارد، نیست که اگر باشد کسالت و بیهودگیست.
نهایت سادهانگاریست که با خواندن این چند خطی که هریک از ما مینویسیم، درباره شخصیت سالم یا ناسالم هم قضاوت کنیم.
بسیاری از وبلاگ نویسان را دیدهایم که غمگین و پاییزی مینویسند، درحالیکه در دنیای حقیقی آدمهایی بسیار شاد و بهاریاند. و بسیاری دیگر را دیدهایم که نوشتههای طنز دارند و در دنیای بیرون، آدمهایی درونگرا و خاموشند. نه قضاوت درباره ایندرست است و نه درباره آن.
یاد بگیریم خواننده باشیم نه فقط منتقد. دوست باشیم نه کسی که با نگاه هرزهگرد خود به دنبال نقاط ضعف دیگران میگردد.
ما که مینویسیم دستمان به دوستی دراز شده.. بیانصافیست اگر تو که نمینویسی به این دستهای مهربان زهرخند بزنی.
Posted by froogh at 6:25 PM | Comments (8)
October 12, 2006
كاش ميشد در آخر هر روز يك كاما گذاشت..
من فکر میکنم.. بهپایان راه. به امروز. بهفردا. که فردا سرانجام خواهدرسید. مثل مرگ که از آن گریزی نیست. بههمه میگویم مرگ فناشدن نیست.. که خودزندگیست.. که اگر قرار بود پایان باشد، هیچ بهار دومی را در زندگی نمیدیدیم..
خودم.. اما.. این قصهها را باور ندارم.
پایان یک معنا دارد.
نقطه سرخط.
شاید هم.. نقطه آخر خط.
من میدانم که مرگ یک کاما نیست.
که بخواهم در انتظار ادامه چیزی، حرفی بمانم.
برای من مثل همه آدمها، چه خوب، چه بد، چه عاقل، چه عاشق، چه خانم، چه سلیطه، رفتن و پایان و زمستان و مرگ همگی در قامت یک نقطه ظاهر میشوند.
نقطه سرخط؟
نقطه آخر خط؟
Posted by froogh at 11:07 PM | Comments (4)
October 9, 2006
لااقل هود را روشن كن، لعنتي.
بوی پیازداغ واحد هفت، فضای خانه را پرکردهاست. همانها که شب بهترین کارشان، میخ کوبیدن بهدیوارهاست و در عوض، صبحها آقای خانه بلد است ماهرانه جیغ بکشد و کل چیزها را بهزمین پرتاب کند و دخترک با نالهای مغموم بگوید نکن دیوانه .
من از ترس بیدار میشوم.
راست میگوید البته. باید یک جور دیوانگی باشد. روزهای ماه عسل را به کوبیدن و شکستن سپری کردن. بقیه آن همه سال چهخواهد شد؟
و فکر میکنم که من چند سال دیگر با این صدای بزن و بشکن و ناله از خواب بیدارمیشوم؟
بوی پیازداغ حتی لباسم را گرفته. هیچ خوشم نمیآید بوی غذا بدهم ، با بوی غذا بخوابم یا با بوی غذا بیدار شوم. اصلا کار خوشایندی نیست. اما میتواند مرجح باشد به صداهای ترسناکی که در غیاب پیازداغ خلق میشوند.
دیوارهای این خانه بسیار نازکند. ما صدای آهسته هم را نیز میشنویم.
عصرها که گاهی زود برمیگردم، و اینها نیستند، میتوانم به صدای واحدهای دیگر گوشکنم.
موسیقی کلاسیک واحد یک.
افتخاری واحد دو.
صدای دویدن ریز دختربچه موفرفری واحد سه.
تمرین پیانو واحد چهار.
سکوت پیرزن واحد پنج.
ضربات وحشیانه زخمهای که ناشیانه و دراوج بیرحمی بر سیمهای گیتار نواخته میشود واحد شش.
من حتی عاشق آخری میتوانم باشم، اگر جای واحد هفت، یک واحد شش دیگر یا حتی یک پیرزن دیگر با سکوتی ممتد خانه داشت.
چهارواحد بقیه، هنوز خالیاند.
Posted by froogh at 11:36 PM | Comments (11)
October 8, 2006
و گريزي نبود از تقدير..
لذت مالك بودن را هديه دادم به ماه شب چهارده.. لذت مملوك بودن را از گلهاي باغچه هديه گرفتم..
Posted by froogh at 9:04 PM | Comments (3)
October 6, 2006
تئاتر
خيلي خوب است كه درباره كتاب ها يا فيلمها و تئاترهاي دوستداشتنيمان ، اينجا بنويسيم.
مثل لوليان كه بهتوصيهاش گوشه نشينان آلتونا را ديدم و من هم توصيه ميكنم تا برداشتهنشده، ببينيد. متن و بازيها فوقالعاده است.
يا مثل زننوشت كه بهتوصيهاش ميخواهم ماهدرآب را ببينم. موضوعي كه پرستو نوشته يكي از سوالهاي زندگي من است.
بعد از يكي دوبار سعي و خطا سليقه افراد دست آدم ميآيد و بيفوت وقت تصميم بهاقدام ميگيرد.
Posted by froogh at 6:02 PM | Comments (3)
لطفا اسكن نكنيد
یک توضیح درباره نوشته پست قبل(خصوصا بهخاطر بارانه عزیزم)
قصد من از آوردن آن مثال درباره کارگری که سخنش را شنیده بودم، سواکردن کارگر از سایر آدمها نبود. مطمئنن اگر حتی این قصد ابلهانه را هم داشتم، اینجا نمینوشتم.
منظورم نگاه سطحی بهموفقیت افراد است. که وقتی آدم از بیرون کسی را نگاه میکند و بیفکردرموردش قضاوت میکند یا آرزو میکند کاش جای او بود، فرقی ندارد کارگر باشد یا غیرکارگر. درواقع اصلا ربطی ندارد. باید راه رفته در مسیر رسیدن به آن موفقیت را نیز متوجه بود. حتی اگر بهقول بارانه راه درستی طی نشدهباشد. و فکر کرد که آیا خود شخص تابهحال متحمل چنین هزینهای درراه رسیدن بهاین چنین هدفی شدهاست یانه؟ گاهی بعضی هزینه ها را ندادهایم چون اصلا نمیدانستهایم یا حاضر بهدانستن بهای آرزوی خود نبودهایم. گاهی وقتها هم بهقول بارانه بعضی هزینهها را افرادی داده اند و ما در شرایطش بوده ایم و نخواستهایم بپردازیم چون آرزوی ما فاقد ارزش لازم برای اینچنین پرداختی بوده.
بههرحال من اصلا و اصلا منظورم اینها نبود که درکل کامنتها برداشتشده.
خواستم بگویم وقتی بهزندگی معنوی و اجتماعی آدمهای موفق نگاه میکنم( و این زندگی اجتماعی بههیچوجه شامل پولداری یا فقر نمیشود)، یادم میرود که آن آدم برای رسیدن به موقعیت امروزش بارها و بارها از خودگذشتگی کرده، زحمت کشیده، مطالعه کرده و بههر روش برای خود صاحب اندیشه شدهاست. و میگویم چرا من اینقدر عاقل نیستم؟ درست مثل حرفی که آن کارگر زد بیآنکه یادش باشد برای هر پلهبالاتر در زندگی باید بهایی پرداخت.
پینوشت:
بهنظر من زندگی تاحدی بسته بهمحیط است و بهشانس. قسمت اعظمش حاصل دسترنج خودماست.
Posted by froogh at 4:55 PM | Comments (2)
October 4, 2006
عقل
یک روزی عاقل خواهم شد. از آن روز بهبعد نباید بیفکر حرف بزنم. نباید عملی را انجام بدهم که کسی به احساس نسبتش بدهد.
سرانجام یکروز باید از اینجا شروع کنم که عقلم را کنار دستم بنشانم و بیآنکه اجازه بدهم احساساتم قاطی تصمیماتم شوند، برای هر تصمیمی فکر کنم. نباید درلحظه دچار خریت شوم. باید یک منشور در زندگی داشتهباشم و بهآن پایبند بمانم.
یک روزی باید یاد بگیرم که نباید مثل همه آٔدمهای باری بههرجهت، زندگی کنم. یک روز بلاخره بایستی به آننقطه برسم که بدانم اگر قرار باشد عمر دوباره بگیرم، بازهمین زندگی را خواهم کرد .
در آن روز بهخصوص همه دردهایم درمان خواهند شد. چه از بابت حسادت باشند، چه از بابت قدرتطلبی.
یکروز باید با خودم بهنتیجه برسیم که من بهقدر کافی بزرگ شدهام تا عاقل باشم.
...
مشکل من فقط در عشق نیست. یا فقط درکار. مشکل من با اصل زندگیست. که گاهی یادم میرود باید برایش خوب فکر کنم. من زندگی خوب، کار خوب، روابط خوب را میشناسم. اما خیلی وقتها فراموش میکنم داشتن چیزهای خوب هزینه لازم دارد.
...
از همه چیزها مهمتر این است که یاوهگویی را از خودم بگیرم.
...
درست همین دیروز بود که صدای یکی از کارگرانمان را شنیدم که به یکی میگفت با حقوق پنج روزش میشود یک دست لباس برای بچه خرید و با حقوق پنج روز فلان کس یک زانتیا.
بهخودم گفتم مشکل او این است که از فلانکس فقط همین را میبیند و متوجه هزینه و زمان صرفشده برای رسیدن به این موقعیت و از همه مهمتر مسئولیتی که بهدوش اوست نمیشود.
حالا میفهمم که خودم هم خیلی وقتها درست عین آن کارگر فکر میکنم. گیرم در زمینهای دیگر.
Posted by froogh at 12:43 PM | Comments (5)
October 3, 2006
از بي غيرتي تا رستگاري
نباید زیاد درباره افراد و رفتارهایشان دقیق شوم.مقداری نادیدهانگاری و ناشنیدهگذاشتن لازم است که من ندارم. کمی هم بیغیرتی که دیگر اصلا ندارم.
اگر این سهخاصیت مثبت در من بود، بهجای اینهمه فکر منفی یک زندگی آرام که مدام روبهجلو حرکت میکرد داشتم.
Posted by froogh at 4:10 PM | Comments (5)
October 2, 2006
خميازه اي كش دار
باید برای آدمهای سرکارم یک قصه بنویسم. با این شرایط که داریم باهم زندگی میکنیم، اوضاع کسالتبار و گاه متهوع میشود.
اوه . خداجان. عجب از این سه رنگ قهوهای و خاکستری و بنفش بدم میآید.
مخصوصا قهوهای.
توصیفی برای این رنگ لازم نیست. همین که قهوهای باشی، خدا به قدرکافی تو را زدهاست.
خاکستری با ترکیب صدای نقدار رو بهپایین .
آدم را یاد مراسم تدفین میاندازد. یک مراسم تدفین خستهکننده که مدام در آن خمیازه میکشی و هوا بهشدت ابریست و متوفی یک آدم ناشناس بوده که بیجهت برای کفن و دفنش رفتهای.
اه.
بنفش با چشمانی ریز.و صدایی زنگدار. یک ساعت پاندولدار قدیمی خاکگرفته.
باید توی اتاقم گل عطردار رنگی بگذارم. موسیقی هم لازم است.
Posted by froogh at 10:50 AM | Comments (9)
