« July 2006 | Main | September 2006 »

August 30, 2006

بازگشتي مفرح

چراغم را مي خارانم !

Posted by froogh at 11:36 AM

August 25, 2006

سيماي زني در ميان جمع

باید نوشت.. باید خود را در میان کلام جاری ساخت.. باید غم را به‌دست باد سپرد و شادی ها را از باد گرفت و همراه برد.. باید مست بود.. باید رها بود..باید زن بود. باید بزرگ بود.

Posted by froogh at 9:42 PM | Comments (8)

August 18, 2006

فتبارک الله احسن الخالقین

گاهی اوقات در ارتباطاتم با افراد, از آن ها تصویری خاص در ذهنم می سازم. با آن که روزها و شب هایی با همیم, و خصلت هایشان را می بینم و می شنوم, اما تصویری که ساخته ام بر پایه آن چیزی ست که دوست دارم نه لزوما آنچه آنها هستند. این آدمها را بسیار دوست می دارم و سعی می کنم روابطم را باهشان گسترش بدهم. عمیق و اساسی. آن ها را نقاشی می کنم و تابلویی ازشان در خانه ام می آویزم و هربار که تابلو را می بینم, به خودم دست مریزاد می گویم.. گاهی هم اتفاق می افتد که کم کم عاشق این تابلو می شوم.. عاشق عکسی که در آن است.. عکسی فاقد روح و جان. عکسی که روح و جان خودش را دارد یا روح و جان دیگری را .. هیچ نسیمی از روح من در آن دمیده نشده..
یک وقت هایی پیش آمده که این عکس تابلو در رودروایسی نقاشش گیر می افتد و سعی می کند خودش را آن نشان بدهد که نقاش می طلبد.. یک وقت هایی برعکس.. تصویر فریاد می زند که احمق ! من آن نیستم که تو می پنداری..توهین می کند.. مسخره می کند و دوری می کند.. اما من هنوز دوستش می دارم.. چون همان احمقی هستم که او به آن اشاره دارد.
در یک لحظه یک تلنگر لازم است.تا بفهمم چه بلایی دارم سر خودم می آورم. و بعد به خودم می آیم.. شاید سالها این عشق مجازی زمان برده باشد.. اما برای پاک کردنش  یک لحظه کافی ست..
به گمانم این نقاشی و عاشقی, از سر نیاز است که رخ می دهد.. در آن زمان نیاز به بودن کسی دارم با آن مشخصات که بخشی از روحم را پر کند.وقتی که نیست, خودم دست به کار آفرینش می شوم.. تفاوتی ندارد که پسر باشد یا دختر.. نیاز من است در آن زمان که جنسیت را مشخص می کند..
و آن تلنگر وقتی اثر می کند که یا خودم روحم را آن قدر وسعت داده باشم که به بی نیازی برسم و یا فردی که از یک روح در هردوی مان دمیده شده, سر راهم قرار بگیرد..هردو امکان دارد..
بدترین انتخاب ها را در همان ایام نیاز, کرده ام..بدترین پشیمانی ها مربوط به همان اوقات است..
 یک وقتهای نادری هم هست...که خدا به کمکم می آید. هرچه تصویر می کشم, پاره می کند واخمش را نشانم می دهد.. سرانجام تسلیمش می شوم.. و بعد لبخند می زند و مطمئنم می کند که خودش بهترین انتخاب گر دنیاست.

Posted by froogh at 11:03 AM | Comments (6)

August 17, 2006

لحظه ای بی پایان

با آدمی سالها هم خانه ای.. و یک شب که می رود, حس خوب نبودنش به تو حس پرواز می دهد..

با آدمی لحظه ای زندگی می کنی.. و یک شب که می رود , بال های پروازت بسته می شود...

Posted by froogh at 11:11 PM | Comments (2)

خواب هايي كه تعبير مي شوند...

پست آخر مریم گلی را می‌خواندم. یک چیز مشترک توش هست که مدتهاست دوست دارم درباره‌اش بنویسم. آن‌جا که مریم گفته :
امروز زیاد میلی برای خوردن نداشتم. این یک نشانه خوب است برای من. یعنی دارد بهم خوش می گذرد و حالم بهتر می شود.
راست می‌گوید.. من هم فکر می‌کنم خوب است که آدم گرسنه باشد. سیری، احساسات را به سطح تنزل می‌دهد و گرسنگی تمام سنسورهای روح را فعال می‌کند.
هرازگاهی گرسنگی کشیدن و کم‌خوابی باعث تطهیر جان آدمی می‌‌شود و یک استغنای خاص و سبکی به‌ او می‌بخشد..


همین. دلم خواست تجربه‌ام را دراین باره بگویم. :-)


.................


کلاغ‌سیاه درحال خوش گذرانی شدید است.

پستی دارد با عنوان خواب‌هایی که تعبیر می‌شوند.تک تک جملات این‌نوشته حاکی از سرحالی مطلق روح است. مخصوصا شاه‌بیت آخرش:

هر روز من اِينطورِي شروع مِيشه . ِيکِي بود ِيکِي نِيود . غِير از خدا هِيچکِي نبود .

فقط در نهایت خوشی‌ست که هر‌روز آدم می‌تواند تولدی دوباره باشد.

نوشته‌اش مرا سرحال آورد.

Posted by froogh at 10:22 AM | Comments (2)

August 16, 2006

سلامان و ابسال

تماشای تئاتر زیبای سلامان و ابسال بعد از یک روز پر از خستگی، باعث احیای روح و جان می‌شود. دو و نیم ساعت تئاتر، و حتی یک بار به ساعت خود نگاه نکردن، می‌تواند بهترین شاهد باشد.
دست آقای مهدی شمسایی درد نکند به‌خاطر انتخاب عالی بازیگرانش، طراحی عالی صحنه و رنگ ، موسیقی بسیار زیبا که تن را می لرزاند، شیوایی متن و وجود توازن در کلیه حرکات و اصوات.
مکان:
تئاتر شهر. سالن اصلی
ساعت شروع: ۱۹:۳۰
بهای بلیط: ۴۰۰۰۰ ریال

Posted by froogh at 3:11 PM | Comments (3)

August 15, 2006

شیر

نوشته‌ای را که از سر استیصال باشد دوست ندارم. در کل آدمی هم نیستم که تسلیم شرایط شوم. بنابراین آن بخشی که توسط یک فرد مظلوم و خاک بر سر نوشته شده بود، را پاک می‌کنم.
ما رای مان را صادر کردیم. با مدیر عامل مهربان حرف زدم. راه سوم را اصلا گوش نکرد. راه اول را گذاشت به‌عنوان آخرین گزینه. راه دوم را به‌عنوان راهی که از مجموعه ما مورد انتظار است، تایید کرد.
هفته دیگر وقت ملاقات خواهیم داشت. گفت در این بازی باید برنده باشی. چون خلافی نکرده‌ای. زبان دیپلوماتیک هم داری. حتی اگر به ظاهر بازنده باشی، باید به این بیاندیشی که به عنوان یک مدیر زن قوی شناخته خواهی شد و سال بعد قراردادی با دوبرابر سهمیه خواهی بست.
گفت از آن آدم احمق ناراحت نباش. فراموشش کن.
گفتم آدمی دون است. بسیار دون.
گفت : یادت باشد که به آدمهای دون بدهکاری نه بستانکار. خداوند به تو لطف کرده و تو را جزو انسان‌هایی قرار داده که دون نیستند بنابراین به‌خاطر این لطفی که به تو شده و به او نشده، بدهکاری.
گفت: یادت باشد که دون بودن هم بسته به شرایط است. اگر کسی وابسته به یک میز و یک حقوق کارمندی‌ست، می ترسد که زیر نامه تعهد آورت را امضا کند نه اینکه ذاتا آدم بدی باشد. تو نباید به مدیرکل بگویی که با یک ترسو طرفی. باید بگویی: لطفا کسی که دستش بازتر است برای ریسک کردن، نامه مرا تایید کند.
گفتم : نامرد است.
گفت : خوب که نگاه کنی دور و برت نامرد زیاد می بینی. وظیفه تو این است که فرزندان کارگران کارخانه‌ات را با شرایطی بار آوری که نامرد نشوند. برای این نامردانی که این شرایط را نداشته‌اند و نامرد شده‌اند، نه وظیفه ای داری و نه حق داری حقارت‌شان را به رخشان بکشی.
.....
خدایا ازت ممنونم که آدمی مثل مدیرعامل مهربان را در زندگی‌ام آفریدی تا یادم بدهد همه چیز را می‌شود درست دید و درست عمل کرد.

Posted by froogh at 6:22 PM | Comments (7)

ببر..

به‌سلامت نفسمان بی‌حرمتی کرده‌اند. 

 دیروز یکی از سخت‌ترین موقعیت‌های کاری این دوران را گذراندیم. در‌حالی‌که همه اعضای کمیسیون فنی حق را به‌ما داده‌بودند، به‌دلیل بی‌مسئولیتی مدیری که وابسته به سازمان مخوفی‌ست، نشد که دادمان را بستانیم.متهم بی‌گناهی ‌بودیم در دادگاهی که هیئت منصفه‌اش در برابر دادستان هیچ‌کاره‌است.
خوشحالم که به‌آن مدیر گفتم که نامرد است. که زندگی در این سازمان خلاصه نمی‌شود.  که او  لایق بودن برمسندی که عرضه هیچ امضایی بر سر میزش را ندارد، نیست... فریاد می‌زدم و حق همه کارگرانی که روزی دوازده ساعت بی‌وقفه تلاش کرده‌بودند و همه تلاششان را بی‌کفایتی این آدم بر باد داد، بر گردنش گذاشتم.
گفته‌اند که امروز جواب نهایی خواهند داد.
خودم را آماده بدترین حالت کرده‌ام.
اگر رای منفی باشد،چند راه درپیش خواهیم داشت. اول این‌که سرمان را بیاندازیم پایین و رای را جاری کنیم. بی‌داد و بی‌فریاد. که البته همه دادها را زده‌ام. دوم این‌که برویم سراغ مدیر‌کل سازمان که یک آدم بسیجی و احتمالا احمقی‌ست که تازه بر مسند نشسته، وارد دعوا شویم و چون مستندات کافی داریم، حق‌مان را احقاق کنیم. سوم این‌که تقاضا بدهیم و از جرگه هفت شرکت نمونه خارج شویم تا فشار کم شود، و بعد شروع کنیم به خریدن همه آدم‌های کثافت سررا‌همان، بی‌توجه به‌آرمانی که داشته‌ایم .
امروز منتظر راي آنها می‌مانم.

 رای خودمان را شنبه اعلام می‌کنیم.

پي نوشت: راي شان منفي بود.

Posted by froogh at 12:12 PM | Comments (3)

August 13, 2006

آن روی سکه

جهان سوم جايي است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب مي شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملکتش بکوشد.
....
خیلی خسته ام. فشار کاری روز به روز زیادتر می شود و من روز به روز فولادتر می شوم. اتفاقات عجیب و غریبی می افتد. عوض شدن مدیران قلعه حیوانات لطمه وحشتناکی به ما زده. آدم های ناواردی که انگار به هیچ عنوان با تولید و سختی ها و مصایبش آشنایی ندارند, بر سر قدرت آمده اند و محافظه کاری و تصمیم های حماقت بارشان هر روز وضع مان را سخت تر از روز قبل می کند. از تمام سازمان های دولتی برای سرکشی های غافل گیرانه سراغ مان می آیند و ما که هیچ تقلبی در کارمان نیست, مرتبا باید خودمان را اثبات کنیم. همه جمع  شده اند تا به زبان بی زبانی بگویند آقاجان در این کارخانه لعنتی را ببندید, مرده شورتان را ببرند که سالمید و هی وادارمان می کنید بجوریمتان تا شاید چیزی ازتان به ما برسد.
هر مشکلی را حل می کنم, در دیگری را می بندند. هیچ کس زیر بار امضای هیچ نامه ای نمی رود. نامه هایمان در سازمان گم می شوند چون گم شدن راحت تر از قبول مسئولیت است.
امروز به مرز دیوانگی رسیدم. حواله مواد اولیه مان را متوقف کرده اند. تا جواب آزمایش بیاید. آن احمقی که باید نمونه برداری کند, با پول رشوه ای که می دهیم تا کارمان را انجام بدهد, رفته مکه. نمونه را با پست می فرستند تهران. پست پیشتاز مملکت دو هفته طول می دهد. آزمایشگاه سه هفته. در مجموع 5 هفته باید بیکار باشیم. مواد را از بازار آزاد با نرخ دو و نیم برابر می خریم, تعزیرات سراغمان می آید. نمی خریم, ورشکست می شویم. آچمز شده ام. خسته و عصبی و بداخلاق.
پدرژپتو از فردا به سفری طولانی می رود. وضع آن یکی شرکت افتضاح است. بی پول و با تولیدی می نیمم. مدیرعامل مهربان می آید و قرار است من جای پدر ژپتو باشم تا برگردد. پرسنل بیسواد و بی مسئولیت که هیچ چیزی از بهای تجربه کردن های صدباره اشتباهات شان نمی فهمند. وضعیت امور مالی اش گند است. اولین کاری که باید بکنم, تغییر آرایش پرسنل مالی ست. مشاورمان را به جای مدیر مالی بگذارم و قبل از هر چیزی دستم بیاید که کی بدهکار و کی بستانکار است.
میزخالی اتاقم را یکی از پرسنل بی اجازه اشغال می کند و تلفن و کامپیوتر را استفاده می کند. جریان مغزی ام به هزار آمپر می رسد. فردا باید رک بهش بگویم که اگر توی پارتیشن زندگی می کنیم, باید فرقش را با ... بدانیم. لمپن و لات است وفضای شرکت از بابت حرکاتش متشنج شده.. از همه بی حوصله تر منم که عقل و گهم بدجوری قاطی شده.
بی رحم شده ام. اخراج کردن تعدادی از افراد که تا مدتی پیش دلم برایشان می سوخت, امروز هدفم شده. فقط نیاز به جایگزین دارم. دلرحمی در کار بی معناست. اگر بخواهم رحم کنم, با سر زمین می خوریم و به جای دو سه نفر , کل سیستم ویران می شود.
خوب است که مدیر عامل مهربان می آید. خیلی خسته ام. یک تکیه گاه اساسی مطمئن لازم دارم. لااقل برای یک زمان کوتاه .

....

Posted by froogh at 9:50 PM | Comments (8)

در تو خلاصه مي شوم...

 سعی می‌کنم بنویسم.  حجم افکار تل‌انبار شده‌ام آن‌قدر زیاد است که نمی‌دانم چی را از کجای ذهنم بیرون بکشم.. مثل آدمی شده‌ام که رهایش کرده‌باشند وسط شهری پر از اتفاقات عجیب و جالب و به او اجازه حرف‌زدن نداده‌باشند.. و بعد عزیز ترین دوستش را می‌بیند و مهر سکوتش را برمی‌دارند.. آن وقت کلی حرف هست برای گفتن.. ولی کدام را باید گفت؟ با کدام ترتیب؟ با کدام کلام ؟
برای خودم موسیقی گذاشته‌ام. هرچه که فکر می‌کنم با آن می‌شود ذهن را متمرکز  کرد و  نوشتن را جاری.
فایده ندارد.
درپوش بزرگی که بسیار محکم است روی دهانه مغزم، آن‌جا که به قلم فرمان می‌دهد گذاشته اند.. زورم نمی‌رسد برش دارم. باید کمی زمان بگذرد.
حال و اوضاعم مثل روزهایی‌ست که در مدت چند‌ساعت حکم مدیرعاملی را به‌دستم دادند. گیج. سرشار از ترس. پر از شادی.سنگین. که با یک دست ترس را از کنار چشمانم رد می‌کردم و با دست دیگر شادی را در مشت‌ می‌فشردم تا نگریزد. یادم هست که در آن زمان هم با تمام خوشی ایام، روحم سبک نبود. حس سنگینی بر تمام جانم خیمه می‌زد. آن‌قدر که دلم می‌خواست میان همه‌کارها ناگهان فرار کنم.. همه‌چیز و همه کس را بگذارم و به دنیای ساده کارمندی‌ام برگردم. همان وقت هم دوبار استعفا دادم. تحمل آن سنگینی برایم سخت بود. فکر می‌کردم باید خیلی بجنگم. خیلی درایت داشته‌باشم. خیلی مراقب باشم. خیلی مدیر باشم. و این خیلی‌ها فراری‌ام میداد. فرار می‌کردم و بعد از مدتی بازمی‌گشتم. از میان گود که خارج می‌شدم و کنار می‌ایستادم، ترسهایم کم‌رنگ می‌شد و بین آن‌چه عایدم می‌شد از آن‌همه زحمت، عایدی را می‌پسندیدم و باز مبارزه می‌کردم. اسمش مبارزه نبود. واقعا نبود. به‌گمانم زحمت‌کشی بود. زحمت زیادی می‌کشیدم تا به‌نعمتی که خدا برایم فرستاده‌بود، پشت نکنم.
این‌روزها، حال و هوای آن ایام درحال تکرار است. گاهی به‌سرم می‌زند درخانه‌ام را ببندم و قایم شوم. نیاز دارم کمی از کنار نگاه‌کنم تا به‌موقعیتم اشراف پیدا کنم. این‌همه در میان میدان بودن، دامنه دیدم را تنگ کرده‌است. و همه‌چیز را بزرگ‌تر از آن‌چه که هست.

Posted by froogh at 1:52 PM | Comments (2)

August 11, 2006

نور

مست خوابم. این چند ساعت از شب را برای خودم از زندگی جدا کردم و به روال گذشته بازگشتم.. می‌خواهم وبلاگ‌های نخوانده این‌مدت را مرور کنم.. کمی بنویسم.. و کمی کتاب بخوانم.
سیاق زندگی را تغییر داده ام. خواسته یا ناخواسته شرایطی پیش آمد که حالا افتاده‌ام درون دریایی با موج‌های بلند. باید شنا کنم. هیچ راهی برای توقف نیست. دریا را دوست دارم.
به‌خدا گفته‌بودم دستی از آستین برآرد تا رنگی بر روزمره‌گی‌ام زده‌باشد..
حالا آن‌قدر رنگ پیرامونم هست که گاهی گیج و مست می‌شوم. انگار خود زندگی را در میان درخشش رنگ‌های نقاش گم کرده ام.. یا شاید همین زندگی باشد.. بس که خوش‌رنگ است، شک می‌کنم.
.....
کتاب تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران، به نیمه‌رسیده.. فرصت نمی‌کنم بخوانم. اما تا به‌حال شاهکار بوده.. سلینجر خدای قلم است.
یک کتاب دیگر را نیز همزمان شروع کرده‌ام. سیمای دو زن نوشته سیرجانی. مقایسه‌ای ‌ست بین عاشقی لیلی‌و مجنون و شیرین و فرهاد. این‌هم عالی‌ست. بعد درباره‌اش حتما می‌نویسم.
.....
راستی سفر بودم.

Posted by froogh at 10:38 PM | Comments (4)

August 5, 2006

یا مکن با پیل بانان دوستی, یا بنا کن خانه ای در خورد پیل

خوشبختی به هر خانه‌ای سر می زند و کوبه‌اش را می‌کوبد.. گاهی خوابیم و نمی‌شنویم.. گاهی حس مهمان‌داری نداریم.. گاهی خودمان را لایق آن مهمان نمی‌بینیم.. گاهی می‌ترسیم حریف مهمان نباشیم..
خوشبخت کسی‌ست که در را باز می‌کند..هوشیار می‌شود.. حوصله می‌کند..خودش را آن‌قدر لایق می‌داند که بین آن‌همه در‌ بسته در خانه او را زده‌باشند و به بازی می‌شتابد بی‌آنکه به شکست بیاندیشد.. خوشبختی یک بازی برنده برنده است.. بین ما و خالقی که اگر اطمینان به‌او کنیم، این برنده بودن را از پیش می‌دانیم.
خوشبخت بودن یا شدن، توان بالایی می‌طلبد.. توانی که بابتش باید اندیشه داشت.. باری به‌هر جهت زندگی کردن، که نیاز به صرف نیرو ندارد، حتما کسی را خوشبخت نمی‌کند.. و اگر کسی ادعایش را دارد، شک نکنید که خوشبختی را نمی‌شناسد.

Posted by froogh at 3:18 AM | Comments (13)

August 4, 2006

بازیچه ای برای لذت خدا

بعضی انسان‌ها آفریده می‌شوند برای متفاوت زندگی‌کردن.. به خواستن  یا نخواستن آنها نیست.. تقدیر چون آهن‌ربایی در وجودشان نهاده شده.. نهایت زندگی را آن‌ آهن‌ربا معین می‌کند.. و اجبار وادارشان می‌کند به تسلیم در برابر این قدرت پنهان..
متفاوت بودن لزوما بهتر یا بدتر معنا نمی‌شود.. آن‌چیزی‌ست که با زندگی عامه آفرینش تفاوت دارد..

Posted by froogh at 2:23 PM | Comments (9)

August 2, 2006

...

كمي آرام تر.....................................

Posted by froogh at 12:46 PM

August 1, 2006

جنون

 این‌همه جزر و مدی که دارم، گاهی شبیه دیوانگی ‌می شود...
فکر می‌کنم هیچ کسی بیش از خودم نه حالم را درک کند و نه لذتی که از این حال می‌برم را بفهمد.. همین لذت هم انگار نوعی جنون باشد ...
هرچه هست ... من از این عدم ثبات.. از آن طغیان جان.. از سرگردانی و تعلیق .. و آن آرامشی که درنهایت به‌سراغم می‌آید و مرا به‌باد می‌سپارد، سرشار بودن می‌شوم..
....
روزهای یکسان عمر را دوست ندارم.. حتی اگر یک روز بخواهد با غصه ای دگرگون شود، ترجیح می‌دهم غصه بیاید و سکون را ببرد.
برای همین گاهی فکر می‌کنم آن‌که به عمد باعث این دیوانگی‌ست، خودم هستم ...

Posted by froogh at 12:14 PM