دیروز افتضاح بود. از سر صبح بد شروع کردهبودم. یک موزیک ابی من رو برد به روزهایی که مفت از دستداده بودم و با کوه اخم اومدهبودم شرکت. چیزی هم که اینجا نوشتم در همون راستا بود. ضمن اینکه روز قبلش تحصیلدارمون اشتباه بدی کرده بود و دعواش کرده بودم و رفته بود پول اشتباهش رو از جیب خودش دادهبود..و این کارش باعث شدهبود شب قبلش با اعصاب خیلی بد بخوابم..
در تمام مدت دیروز اخم داشتم و فریاد میزدم.. یکوقتهای نادری همهچی بههم میریزه.. همینطور که درحال یکی از مراسم فریادزنی سر یکنفری پشت تلفن بودم، کمی کیوی گذاشتم توی دهنم و بهناگاه یکچیزی گفت تیک!! منبع تیک رو جستجو کردم.. یک سوم روکش بریج دندون جلو بود که یکساله ترک داره.. یعنی بهتون بگم که همه عصبانیتها و فریادها و غمهای دنیا رفت کف پام و درعوض تصور یک آدمی که در هیبت دراکولا فردا باید با مدیرکارخونهای که تمام روز سرش دادزده، جلسه داشته باشه، روح و جسم و فکرم رو پر کرد.. دواندوان آژانس گرفتم و رفتم مطب دوستم که خدا الهی هرچی میخواد بهش بده.. قیافهام رو مثل آدم کرد .. گرچه گفت که سریع باید بریج رو عوض کنم...
خلاصه شکستن یکسوم روکش دندان تنها چیزی بود که میتونست آب روی آتیش بریزه..شب هم یک زاناکس خوردم و امروز عین آدم بودم..
با مدیرکارخونه جلسه برگذار شد.. همهچی بهخیر گذشت.. البته کاملن خیر نبود.. اما لااقل سرش داد نزدم..
ذهنم بهشدت کامپیوتری که ویروس رویش افتاده و ولکن نیست، کار میکند.. سیپییو با تمام ظرفیت.. خستهام.. خسته میشوم.. درست هم نمیدانم از چی.. شاید بیشترین خستگیام مربوط بهوقتهاییست که اشتباه میکنم.. آدمی که اشتباهات خودش را بدتر از هرقاضی دیگری نمیبخشد و بدترین حکمها را برای خود صادر میکند.. اصلن لازم نیست کسی مرا شماتت کند.. خودم با همه توان اینکار را میکنم..و دلم برای تنها کسی که نمیسوزد، خودم هستم..
یکی از این اشتباهات که شاید بدترینشان در همه عمرم بوده، از دست دادن آدمهاییست که درطول اینسالها دوستشان داشتهام و هیچکاری برای نگهداشتنشان نکردم.. شاید حتی قدمهایی که باهشان برداشتم، در جهت راندنشان بود..
امروز همه آنها آدمهایی خوشبختند.. با دیگران.. و من هنوز اینجا مینویسم از غروری که داشتم، نخواستم بهغرورم خدشهای وارد شود.. آغوششان را تمام و کمال میخواستم، محبتشان را.. و خودم مثل یک تیر فولادی سرد میان جاده دوستی ایستاده بودم تا بیایند.. مرا در آغوش بگیرند و گرمم کنند..
نه آنها فهمیدند که یک زن چطور تبدیل به یک تیر فولادی میشود.. و نه من حاضر شدم نقش دیگری را بازی کنم..
يك وقتايي پيش ميياد كه مدام درحال خرابكاري توي روابط با ديگران هستي..براي من يعني هرازگاهي پيش ميياد..اين جور وقتها هر روزش درحال گندزدنم وهر شبش درحال شماتت خودم..
بعد الان دارم فكر ميكنم هميشه چيميشد كه اين دوران نكبت تموم ميشد؟
cher-believe
از آنوقتهاییست که حالم خوب نمیشود. رفتهام توی غار خودم و حوصله هیچکسی را ندارم.. اینوقتها مدل مردانه میشوم. اصلن کسی بهتر است سراغم نیاید تا خودبهخود خوب شوم. قبلنها باید نوازش میشدم.. اما تازگی انگار هورمونها مرا دارند بهسمت مردشدن هینزدیکتر میکنند.. لامصبها..
کیگفته چهلسالگی سن خوبیست؟ برای من که بدترین سال زندگیام است. از لحاظ روحم میگویم. عطفترین نقطه عمرم همین سن لامصب چهل است. ایستادهام بالای قلهای که با هزار مصیبت بهبالایش رسیدهام.. و میدانم بعدش رو بهافول خواهمبود.. چهلذتی دارد به اوج برسی وقتی میدانی بعدش قراراست با مخ - حالا شاید کمی آرام تر - سرازیر شوی؟
این سن را از همان هفتم تیر که آمدم توش دوست نداشتم.
بگذریم..
موسیقیهای عالی این روزها گوش میکنم.. واقعن در مقایسه با موسیقی و کتاب و فیلم خارجی کی رویش میشود ادعا کند ما هستیم؟ این غربیها همهچیز را باهم دارند.. خیلی دنیای نامردیست..یکجا همهچیز را بهآدمها با هم بدهند.. یکجا همهچیز را با هم بگیرند..
خوب مثلن یکی که الان چهل سالهاست آنسوی دنیا، از من بیشتر زحمت بودنش را کشیده که سزاوار است شر و التونجان و ویتنی هستون و سلینجر و اسپیلبرگ و همه را داشته باشد و من با فاصله دههزار کیلومتر اینورتر افتخاری و فلان و فلان را؟ آخر کجای این اسمش عدالت است؟
دلم را خوش میکنم بهاین که توی زندگی بعدی اروپایی خواهمبود..
اینها را نقد نکنید ها.. بهقول لاله منصفانه ازتان راضی نیستم.. اینها غرهای توی غار من است..
یکی آمده برای مصاحبه. باید بروم.
امروز این دختر متخصص اضافهکاری حسابداری هم که مدتیست باهش سرسنگینم، میخواهد بیاید با هم حرف بزنیم.. آدمها وقتی خرند، خیلی خرند گاهی..آخر آدم حسابی این قیافه زهرماری من چی بهتو نشان داده که فکر کردی روز خوبی برای حرفزدن و از دل من درآوردن گندهاییست که تا حالا زدهای؟
بقیه غرها در فرصت مقتضی.
کامنت را باز میگذارم نه برای اینکه نقدم کنید. من که اصولن نقدپذیر نیستم. این را تازه در قله عطف زندگیام، در همین سن خاکبرسر چهلسالگی - کشف کرده ام.. ولی الان دیگر یک لحظه هم تحمل نقد ندارم. بیایید اینجا با هم غر بزنیم.اصلا فکر کنید با هم وایستادیم سر کوه چهل سالگی خاکبرسر من و هیچکسی نیست و از ته دل هی فریاد میزنیم، مگر خدا یکوقتی صدایمان را بشنود و بهجای افتخاری و فیلانهایش یک سلینجری، سلیندیونی.. چیزی بهمان بدهد.. محض رضای دلمان.
چرا اصرار دارم بنویسم؟ درحالیکه دوباره دفتر و دستک خاطرهنویسی رو کاغذ رو شروع کردهام؟ خوب اینجا یهجور دیگهست. حوصله آدم سر میره از زیاد حرفزدن باخودش توی دفترا. بعدش همکه اصلن جنس نوشتههای دفتری یا حتی وبلاگ مخفی با جنس اینجا فرق داره..
دیروز فهمیدم یکی از دوستی صمیمیم شاید ازدواج کنه. خوب .. حداقل مطمئنم بهخودم که حسودیم نشد. ولی ناراحت شدم.. حسودی نکردم. چون اصولن مغرورتر از اینم که حتی بهخودم توی دلم بگم کاش جای فلانی بودم! اون قدر از خود متشکرم در رابطه با نوعزندگیم که حتی همه دنیا اگه بخوان بگن زندگی احمقانهای دارم، بهجاییم برنمیخوره.
اما ناراحت شدم. درحدیکه اولش فکر کردم نکنه جدی حسودی میکنم؟ وقتی یادم اومد این ناراحتیم در حد سنگ اندازی زمان ازدواج برادرم هم بود، فهمیدم که نه..
حالا کاری ندارم به دلیلش..
خلاصه یک ناراحتیهای عمیقی در دنیا هست که تنها چارهاش برای من یک خرید قوی بسیارگرونه یا دیدن چند تا فیلم شاهکار پشت سر هم..
از بس این مدت خرید کرده بودم، حسش نبود دوباره برم خیابون.. برای همین جعبه فیلمای روز مبادام رو درآوردم.. نشستم و بوی خوش زن رو دیدم.. وصف حال بود.. نه؟ کلن حس قبل از فیلمم عین حس سرهنگ بود. که یهوقتی توی زندگی، میرم نهایت زندگی رو تهش رو در مییارم و بعد هم خلاص. خیلی وقتها هم بههمین فکر کردم. یعنی برام خیلیخیلی احمقانه ست وقتی بهم میگن حواست بهروز پیری و کوریت باشه. حواسم هست خودم. مگه میشه نباشه؟
خلاصه فیلمه اساسی وصف حال بود.
بعد یه شام خوب خوردم و کمی نوشيدني بامداد خمار.. و نشستم فیلم ریدر رو دیدم. فیلمش بهشدت قویه. یعنی میره تا ته سلولهات رسوب میکنه.. اما خوشآیند نیست. همهچیزش درست بود.. اما زندگی نبود. کثیفکردن زندگی بود.. و برای من کتاب یا فیلم شاهکار چیزیه که بتونم باهش از کثافت بیرون خلاص بشم..
تا دو صبح فیلم دیدم..
از صبح تا حالا هم بد نگذشته.. با دایی رفتیم گشتیم. ناراحتیم رفع شدهبود قبلش. نهار نه چندان خوبی هم خوردیم. همچین مود خوبی نداشتم که برم لیدیبرد یهغذای شاهکار بخورم. حیف این هوا و اون غذا بود برای این حال من. اومدم خونه. فقط کانال چینی ماهواره میگیره. با ورور چینی چرت زدم.. واقعن زبون مزخرفیه که حتی نمیشه باهش خوابید. بعد موسیقی خوبی تمرین کردم... حالا هم میخوام یهفیلم دیگه ببینم..
راستی برگشتم پیش معلم قدیمیم.. دوستش دارم خیلی.. خیلیخیلی شبیه سرهنگ بوی خوش زنه...
خیلی دلم میخواد sacrifice التونجان رو بزنم. بعدش خلاص:)
با جیمیلی که همه کارهای شرکتم روش ثبت شده و بهعنوان یکبایگانی سيار با خودم حمل و نقلش میکنم- میکردم- و الان اینطوری نصفه و نیمه کار میکنه و هیچی نمیتونم باهش بفرستم یا ببینم،، بادیدن ونهای سبز و سفید کمیته توی خیابون وزرای امروز، با ماهوارهای که سالی یکبار روشنش میکردم تا فقط صدا توی خونه باشه و الان کامل قطعه، دچار نوستالژی وحشتناک دهه شصت شدهام.. نوستالژی سالهایی که پاچه شلوارم رو دم در مدرسه با سانتیمتر اندازه میگرفتن تا بیست و دوسانت دقیق باشه.. مقنعه ای که تا کمرم بود با چونهبند.. نوستالژی بابام .. که بهم میگفت میخوای مانتو شلوار سفید بپوشی، میتونی .. اما اگه گرفتنت نمییام وساطت کنم.. و گرفتن و نیومد.
دوست دارین درباره چاکراها چیزی بدونین؟ یا احیانن چیزی بیشتر ازاونی که می دونین؟ این لینک رو داون لود کنین.
یک وقتی علیمان نوشت: امید خوب است .. و الخ..
درست است.. ولی ناامیدی، لامصب، بسیار بدتر از عکس گزاره بالاست..
خشم و سکوت.. و باز خشم..
بعد از خشم چه باید کرد؟
من وقتی خشمم خوب میشود، و غصهام قابل تحمل، دوباره بلند میشوم..این یک واکنش تدافعیست که روحم خودبهخود برای نجات خودش انجام می دهد.. آرزوهایی را که ناامیدی ازم گرفته، یکگوشهای توی دلم دفن میکند بیآنکه ازم بخواهد فراموششان کنم.. سعی میکند خوب نگاه کند تا یک روزنه برای فرار از تاریکی بیابد... اگر روزنه پیدا نشود، وادارم ميكند نقاشیاش کنم.
و من آرزوهای جدید خلق میکنم، با راههای تخیلی برای رسیدن بهش.
این آرزوها همانی نیستند که وقتی امید داشتم، اهدافم را برمبنایشان میساختم..اما .. برای زنده ماندن روحم ناچارم اهداف جدید تعریف کنم.. رنگهای جدید و شادتری به پسزمینه زندگی اضافهکنم.. رنگ هایی که گاهی حتی واقعی نیستند.
شما میفهمید چه میگویم؟
ناامیدی درد بسیار بدیست اگر بهش تن بسپاری.
به نظرم امروز قراره یه روز شاهکاری باشه برام... دلم می خواد همه رو از یک کنار بزنم ..
ولی حس شدید قتل مرد همسایه با اون بچه مزخرفش هم در دلم هست.
نوشته زير را حامد قدوسي نوشته است. وبلاگش در ايران ف ي ل شده.. متن را عينن ميگذارم اينجا.. از ديشب چندبار خواندهام و هربار بغض گلويم را فشرده كه چرا مملكت ما قابل اين آدمها نيست .. آدمهايي كه آدماند و كماند وچقدر بهبودنشان نياز داريم. براي حامد آرزوي رسيدن بهآرزوهاي بلند و سبزش را دارم و اميدوارم يكروز در كنار حامدهايي كه قيد آمدن را-فعلن- زدهاند، كار كنم.
............
دیگر تقریبن از برگشت حرفهای به ایران در کوتاهمدت قطع امید کردهام. با این موج بازداشتها و تصفیه استادان و قصد اختصاص کامل دانشگاهها و موقعیتهای تحقیقاتی به مداحان نظام قدرت و الخ دیگر فعلن جایی برای امثال ما نیست. احتمالن هنوز هم میتوانم بروم و کارهایی بکنم ولی اگر قرار باشد باید تهدید دائم در محیط کار و خفه شدن و محتاط و ساکت در مرزهای آفتاب رفتن و آمدن یکی را انتخاب کنم و اگر قرار است طرف حسابم کسانی باشند که بودنشان را در آن موقعیت هیچ رقمی قبول ندارم ترجیح میدهم اصلن وارد بازی نشوم.
برکلی که بودم زنده شده بودم. دقیقن جایی بود که آرزویش را داشتم. آدمها با عشق کار میکردند و عشق خیلیهاشان هم همان چیزی بود که من دوست دارم زندگیام را تمامن وقفش کنم. شریعتی یکی توصیفی داشت که میگفت یک ساعت بحث با دانشجویم را با تمام امکانات مادی دنیا عوض نمیکنم. من هم وقتی در سمینارها و ناهارهای توسعه برکلی مینشستم و بحث آدمها را در باب ایدز در آفریقا و کار بچهها و توسعه بهداشت در بنگلادش و رابطه کودتاهای آمریکایی با گسترش روابط تجاریاش و الخ میشنیدم نمیخواستم آنرا با هیچ چیز عوض کنم.
اقامت کوتاه آنجا و دیدار آدمهایی که در آن حوالی دیدم (و باید از بهنام تبریزی به طور خاص اسم ببرم) یک جوری سرحالم کرد و امید و بلندپروازی را که این چند سال تحصیل در وین در درونم کشته بود تا حد خوبی بهم برگرداند. حالا میدانم که جمعهای جذابی در این دنیا هست که آدمهایش رویای کم کردن رنج انسانها را میپرورانند و میخواهند چیزی را در این دنیا عوض کنند. حیف که همین هفته نامه رد شدنم از موقعیت پستداکی که درخواست داده بودم رسید و یک باب برگشت برایم بسته شد. هم خودم تعجب کردم و هم چند نفر استاد آنجا که برایم توصیهنامه نوشته بودند و در نوشتن پروپوزال بهم کمک کرده بودند و مطمئن بودند قبول میشوم. حالا قول دادهاند دنبال راههای دیگری باشند ولی با این اوضاع خراب اقتصاد کالیفرنیا بعید میدانم اتفاق جدی بیفتد و امید زیادی ندارم.
از الان یک سال و نیم وقت دارم تا بیرون از ایران کار گیر بیاورم. نمیخواهم در بانک و صندوق سرمایهگذاری کار کنم. نمیخواهم بروم و درس ام.بی.ای بدهم. نمیخواهم مقالههایی بنویسم که فقط پنج نفر در دنیا میخوانند. نمیخواهم جاهایی کار کنم که رانت ایرانی بودنم را بخورم و بابت نوشتههای بدیهی از اوضاع داخل ایران پول بگیرم. نمیخواهم جایی باشم که آدمهای دور و برم به اجبار کار میکنند تا پول خوبی بگیرند و کنار دریا و توی خانه ویلاییشان از مواهب ناشی از پولشان لذت ببرند. بودن در این جمعها من را به مرز نابودی میرساند.
یک و سال و نیم وقت دارم تا خودم را به جامعهای که به خاطر سوابق تحصیلیام هنوز به طور کامل عضوش نیستم در بیاورم و جایی برای خودم پیدا کنم. میخواهم کاری داشته باشم که روزی پانزده ساعت برایش فعالیت کنم و خسته نشوم. باید جایی کار کنم که آدمهای دور و برم هم با عشق و سرخوشی کار کنند و رویاها و خاطرههایشان را با تو اشتراک بگذارند. میدانم که آنقدر شرط گذاشتهام که یافتن چنین شغلی برایم اصلن اسان و بدیهی نیست. لذا اصرار هم ندارم که مسیر استاندارد را بروم. اگر لازم شد مدرک و سن و سال و تجربه و بقیه زرق و برق رزومهام را دور میریزم و از اول شروع میکنم. سرخوشیاش به این سختیها میارزد.
مدیران میانی که باهشان کار کردهام، بیشترینشان نقشی در حد پیک و قاصد برایم ایفا کردهاند. قاصدانی متخصص کلمات : نشد، نبود، نکرد.. و نهایتن تحویل جنازه کاری که تحویلشان دادهام. قبول دارید که بلندکردن جنازهای که تحویلم میدهند، بسیار سختتر از جاندار است؟
درحال حاضر فقط چهارنفر را میشناسم که درمجموعه دوشرکتمان قادرند بهجای تحویل جنازه، یک کار را صحیح و سالم بهمقصد برسانند. این افراد بهجای کلمات فوق فقط دو جمله کلیدی بلدند:
-خانم نگران نباش، انجامش میدم.
-خانم، انجام شد.
جالب اینجاست که کم ادعاترین افراد، همین آدمهای ذاتن مدیر و مدبرند و پرادعاترینشان متخصصان جنازهآوری.
فکر هم نمیکنم آموزش زیاد نقشی داشتهباشد. حس تعهد و مسئولیت باید از ابتدای کودکی درآدم رشد کردهباشد که اینوقتها بهبار بنشیند.