جمعه 20 اردیبهشت 87 :: May 9, 2008 

جن

خوب ... مثل همیشه از خودم نوشته بودم. بی‌فایده است. ثبت دوست‌نداشتنی‌ها فقط به‌درد ابدی‌کردن‌شان می‌خورد و بس.

می‌روم تغییری بوجود بیاورم.

امشب از این شروع می‌کنم :
دورانداختن جدول‌های سوداکو
خواندن کتاب آخر جعفر شهری
نیم ساعت یوگا

8:52 PM | با من حرف بزن (7)

دوشنبه 16 اردیبهشت 87 :: May 5, 2008 

سم زدايي

بعد از مدتها توی صف ماندن، اینترنت خانه وصل شد. اینترنت dial up منزل، درکنار اینترنت پرسرعت شرکت وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی را ناممکن کرده بود. آنجا که امکانات بود، وقت نبود و جایی که وقت هست امکانات نبود.
حالا نشسته‌ام سرفرصت به آیداخوانی و لولیان‌پردازی و منصور نصیری را دید زدن..
بعد از سه‌ماه زندگی شبانه شروع می‌شود...
وضع کار از آن بحران شدید درآمد.. من هم خوبم .. زندگی هم به‌هم‌چنین.. مجددا روی یک خط صاف با شیبی مثبت ما نه‌چندان تند حرکت می‌کنم... کلی برنامه برای سال۸۷چیده ام که به‌سلامتی دو ماهش رو به‌پایان است..
پریروز مسموم شدم و مثل همیشه حس تنهایی و دوری از خانواده، خاص این ایام، سراغم آمد.. امشب که نه از دل‌پیچه خبری هست و نه در حسرت کسی هستم که مرا سوار ماشین کند و ببرد درمانگاه، از آن حس هم کمابیش خبری نیست..لامصب گاهی که یاد آدم می‌کند، آن‌چنان آوار می‌شود که تا مدتها حواست باشد : هی .. زن! خودت را لابلای روزمره گی فراموش نکن..

آن قدر ننوشته‌ام که جای حروف را گم می‌کنم .. بدتر از آن خود کلمات را..

هوم... این روزها یک چیز توی سرم می‌چرخد.. که آیدا روزی در آن ایام سخت زندگی گفت: زمان همه‌چیز را درمان می‌کند..
آن روز فکر می‌کردم این بار نه..
ولی این بار هم دستش درد نکند .. از دکتر بی‌رشک هم جلو زد!

10:28 PM | با من حرف بزن (14)

یکشنبه 8 اردیبهشت 87 :: April 27, 2008 

من هستم

مرسی از همه شماها که حالم را می‌پرسید. چه با کامنت و چه با ایمیل. من خوبم.. یعنی شکر خدا..
کارم بسیار بسیار زیاد است. هنوز نتوانسته‌ام زندگی‌ام را با کار جدید و کار قدیم که کماکان ادامه دارد هماهنگ کنم. حالا بسیاری از اوقات خسته ام. خستگی نه به‌خاطر کار که اگر نتیجه مثبت بدهد جلای روح می‌شود.
از ابتدای سال جدید نرخ جهانی فلزات غیر آهنی با افت شدید روبرو شده.. ما با نرخ دلار ثابت، در ایران باید مطابق نرخ بازار جهانی بفروشیم و با یورو مواد اولیه تهیه کنیم.
تورم شدید مملکت و افزایش نرخ همه چیز به‌جز جان آدم، ادامه کار را واقعا مشکل کرده‌است... ما داریم ادامه می‌دهیم. سعی میکنیم زنده بمانیم اما دوباره به‌ضرر افتاده‌ایم. شاید ضررمان به‌قدر سال قبل نباشد اما آنچه مهم است این است که سود نمی‌دهیم.. همه پرسنل با توان بالا کار می‌کنند. اما به‌خاطر به‌هم خوردن وضع بازار خرید و فروش داخل متوقف شده و پرداخت‌هایمان با اشکال زیاد انجام می‌شود. داخل کارخانه دپوی شمش بیش از صد و بیست تن داریم اما بی‌پولیم. از طرفی اگر بازار جهانی با همین وضع کاهش نرخ را ادامه بدهد و دلار مملکت ما ثابت بماند، دیگر توجیهی برای ادامه کار نیست...
من خسته‌ام .. چون به‌شدت کار می‌کنم.. به‌شدت استرس دارم و نتیجه همه تلاشم چیزهایی‌ست که گفتم.
با همه این‌ها مدیرعامل مهربان و آقای ووپی مدام می‌گویند که نباید ناامید شوم.. باید به همه روحیه بدهم.. باید ادامه بدهیم تا وضع تکان بخورد..
ناامید نیستم.. اما شرایط بسیار سخت است. بی‌پولی و طلبکاران میلیونی و کارخانه‌ای که عین یک بچه، نیاز به تغذیه مداوم و بی‌قید و شرط دارد، دیگر فرصتی برای وبلاگ‌نویسی نمی گدارند.

9:13 PM | با من حرف بزن (12)

سه شنبه 13 فروردین 87 :: April 1, 2008 

عالی زندگی کن

عید بسیار خوبی را گذراندم. تجدید قوای اساسی بود. از شنبه سرکار بودیم، گرچه من هر روز با کارخانه در تماس بودم. کارخانه ما به دلیل نوع فرآیندمان سیصد و شصت و پنج روزه است به‌جز سه یا چهار روز در سال که مخصوص overhaul سیستم است.

سال هشتاد و شش سخت بود. از هر لحاظی که فکرش را بکنید. بیماری و کاری و شخصی .. اما سرانجام به‌سلامت گذشت. نمی‌خواهم دیگر درموردش فکر کنم.
با تمام آن سختی‌ها حالا احساس می‌کنم از هر سال دیگری بهترم. درست است که در آستانه سی و نه سالگی باید به‌قدر کافی بزرگ شده‌باشم، اما این یک سال طور دیگری بزرگم کرد. از همه چیز بهتر اینکه افسردگی را رها کردم. به‌معنای واقعی من دست از سرش برداشتم! یک‌هو به‌خودم آمدم و گیر دادم که دیگر باید خوب باشم.دارودرمانی و مشاوره خوب است. مخصوصا برای ایام بحران زندگی آدم‌هایی که مثل من تنها زندگی می‌کنند. اما اشکال‌شان در این‌جاست که اگر ولشان نکنی نوعی اعتیاد می‌آورند.

طی سال هشتاد و شش موفقیت کاری بزرگی داشتم. بعد از هفت‌سال که مدیرعامل شرکت کوچکی بودم، مدیریت شرکت بزرگی را گرفتم. البته عزمم را برایش جزم کرده بودم و با تمام نیروی خودآگاه و ناخودآگاه به‌سمتش حرکت می‌کردم.و بلاخره رسیدم. :) سال قبل در چنین روزهایی پستی با نام اپراوینفری نوشتم که متنش را یادم نیست.اما یادم هست که در آن لحطه با تمام وجود می خواستم پیشرفت کنم.

طی سال هشتاد و شش برای اولین بار درعمرم به همه فامیل و دوست و آشنا اعلام کردم که می‌خواهم ازدواج کنم. اوایل کسی جدی نگرفت چون همیشه فکر می‌کردم خوب است یک دوست عالی برای همه عمرم پیدا کنم و به‌طور جدی با ازدواج مخالف بودم.اما بعد از مدتی حرفم را باور کردند و از اردیبهشت تا آخر سال خواستگاران را دیدم!! و بگویم که من حتی در دهه بیست عمرم خواستگاری نداشتم، شاید دو مورد یا یکی. :)
سال هشتاد و شش به‌آخر نرسید که نتیجه گرفتم ازدواج خوب است اما زندگی خودم را بسیار بیشتر از آن دوست دارم که بخواهم با یک ازدواج متوسط طاقش بزنم. در ضمن معاشرت با آدم‌های خواستگار نقاط ضعف و قوتم را بهم نشان داد. فهمیدم که برای ازدواج باید خیلی از خواص فعلی‌ام را عوض کنم و هم‌چنین فهمیدم که اگر آدمی را واقعا دوست داشته‌باشم به‌خاطرش می‌گذرم وگرنه خیلی شدیدتر از حالت معمول خاصیتم بروز می‌کند!

سال هشتاد وشش بدترین و سخت‌ترین سال همه عمرم بود..اما امروز که این نوشته را می‌نویسم از تمام روزهای عمرم بهترم. به‌شدت از درون احساس استقلال فکری و روحی می‌کنم..فهمیده‌ام که برای عالی زندگی‌کردن باید روی آخرین پله ممکن ایستاد و بر همه چیز محاط بود..باید مجموعه کاملی از بهترین خواص شد .. بایدحسابی کتاب خواند.. موسیقی یاد گرفت.. کار عالی پیدا کرد.. خوب غذا خورد.. خوب ورزش کرد.. معاشرت‌های خوب با آدم های عالی داشت..باید به خود مسلط بود..در هرحال باید خودآگاه فعال داشت...و تمام این‌ها باعث می‌شود که حساب سپرده مفصلی برای همه عمر داشته‌باشی..حسابی که حتی در پیرترین حال ممکن باز دیگران احساس کنند از بودن با تو بهشان خوش می‌گذرد و برای همراهی‌ات لحطه‌شماری کنند..در غیر این‌صورت با وجود بچه و همسر نیز تنها خواهی‌بود.
طی سال هشتاد و هفت می‌خواهم اینها را که نوشتم تمرین کنم.

9:32 PM | با من حرف بزن (39)

یکشنبه 11 فروردین 87 :: March 30, 2008 

نظرسنجی

فارغ از دوستی‌های فی‌مابین، لطفا به من بگویید :

۱) آیا خواندن وبلاگ فروغ در طول این همه سال تاثیر مثبتی بر شما داشته‌است یا خیر؟
چنانچه پاسخ شما مثبت است، توضیح دهید.

۲)به‌نظر شما کدام دسته از نوشته‌های این وبلاگ به‌درد بخور آمدند ؟
-نوشته‌های کاری
-درباره کتاب‌هایی که می‌خوانم
-شخصی
چرا؟؟

3:17 PM | با من حرف بزن (28)

دوشنبه 27 اسفند 86 :: March 17, 2008 

عيدتان مبارك

سال سخت هشتاد و شش هم گذشت.
سال گندی بود. اما هر‌چه بود عاقبت به‌خیر شد ( چشم و گوش شیطان کور و کر ! ).
خدا را شکر که امروز همه زنده و سلامتیم.

نوروز را به همه تبریک می‌گویم و امیدوارم سالی آرام و شاد در انتظار همه‌مان باشد
.

9:10 PM | با من حرف بزن (20)

جمعه 17 اسفند 86 :: March 7, 2008 

روزهای من ... من یک زن بی رویا

امروز رکورد تولید تاریخ شرکت جدید را شکستیم.ده در درصد مازاد بر سقف.
خوشحالم و راضی از همه زحمات این روزهای پرکار.
این هفته تقریبا تمام شبها را تا ساعت نه شرکت بودم. امروز هم .
درعوض بدهی‌ها را داده‌ایم. برنامه فروش و تولید را توانستیم طبق آنچه روی کاغذ آورده‌بودیم رعایت کنیم. گروه‌مان عالی کار می‌کند. همه به‌یک نسبت خوشحالیم. حقوق بهمن و عیدی را داده‌ام و مانده حقوق اسفند که به‌زودی خواهم‌داد. اینها حتی در مخیله پدر ژپتو هم نمی‌گنجید.
یک‌شنبه هم بهره‌وری تولید خواهم‌داد.
تولید شرکت قدیم هم با محصول جدید راه‌افتاده. اداره آنجا را هم کماکان خودم انجام می‌دهم. بلاخره مدیر فروش استخدام کردیم. یک آقای با تجربه و صد البته به‌شدت پرحرف. آدم خوبی‌ست و با دیدن این‌همه جنب و جوش دو شرکت ما، موتورش روشن شده و با همان سرعت کار می‌کند.
هرشب از خدا تشکر می‌کنم و آرزو می‌کنم کمافی‌السابق حمایتمان کند.
با‌اینکه همگی واقعا خوب کار می‌کنیم اما اوضاع ماورای تصور من و بقیه اعضای هیئت مدیره خوب پیش می‌رود! و من مطمئنم که یک‌جور خاصی خدا می‌خواهد چیزی را به‌من بفهماند. درست نمی‌دانم چه چیزی را؟ وسیله‌اش هستم. فقط این را می‌دانم ...اما نمی‌دانم دعای کی این وسط مستجاب شده تا شرکت از مرحله ورشکستگی به روز روشن برسد.
آقای ووپی و مدیرعامل مهربان مدام درحال رساندن امدادهای غیبی‌اند. هرجا مشکلی از لحاظ تصمیم‌گیری دارم، عین فرهنگ لغت سراغشان می‌روم و مسئله را بسیار ساده‌تر از آنچه فکر کنم، حل می‌کنند.
بگدریم...
زندگی‌ام ساعات مفصلش را با کار سپری می‌کند. تمرین موسیقی‌ام نزدیک به‌صفر است.. اما کتاب می‌خوانم. رگتایم را شروع کرده‌ام که عالی‌ست.. مخصوصا این قسمتهایی که مربوط به مورگان و فرود است. توصیه پنهان آقای ووپی بود و احتمالا خودش نمی‌داند!
فردا می‌روم شهر کتاب تا یک‌سری کتاب فلسفه بخرم. به‌پیشنهاد مدیرعامل مهربان که گفته یک مسیر درست را برای خواندن دنبال کنم و اول راه باید افلاطون و ارسطو باشد.
بقیه چیزهای زندگی همان‌طور که برای شما مسکوت مانده‌اند برای خودم نیز در انزوا به‌سر می‌برند.
نمی‌دانم از بابت پیدا کردن آدمی که دلخواهم باشد سرخورده شده‌ام یا چیز دیگری اتفاق افتاده...فکر کنم اسمش مایوس شدن باشد.
حتی سعی کردم با بسیاری از خواسته‌هایم کنار بیایم و فکر کنم بلندپروازی‌ست و کنارشان بگدارم.. اما بازهم نشد.
فقط یک چیز در این یک سال از بابت مسائل درونی‌ام برایم واضح شد.. دیگر اصلا حس عشق و عاشقی ندارم.. فقط دلم آرامش و امنیت و یک آغوش مهربان می‌خواهد ..همین .. نه می‌خواهم سیندرلای کسی باشم ، نه بزرگترین و بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین دوست و عشق کسی.. دنبال هیچ شاهزاده قصه‌ای هم نمی‌گردم ... فقط کسی را می‌خواهم که کنارش حس امن بودن به‌من دست بدهد..حس این‌‌که وقتی از همه دنیا خسته و نگرانی، کسی هست که بدانی آغوشش نگهبان توست ...کسی که بتوانم شادی های زندگی ام را قسمت کنم
.دلم یک واقعیت قابل لمس می‌خواهد...
همین.

9:05 PM | با من حرف بزن (28)

پنجشنبه 9 اسفند 86 :: February 28, 2008 

:(

مرا نمي‌بيني..

9:44 PM

چهارشنبه 8 اسفند 86 :: February 27, 2008 

من 1

زندگی ام سرشار از نیمه کاره هاست.

7:04 PM

سه شنبه 7 اسفند 86 :: February 26, 2008 

زن؟

در زن دیری‌ست که برده‌ای و خودکامه‌ای نهان گشته اند. از این‌رو زن را توان دوستی نیست. او عشق را می‌شناسد و بس.
عشق زن نسبت به‌هرچه خوش‌آیندش نباشد بیدادگر است و کور. در عشق هوشیارانه‌ی زن نیز هنوز در کنار روشنی همواره شبیخون است و آذرخش و شب.
زن را هنوز توان دوستی نیست. زنان هنوز گربه‌اند و پرنده، یا دست‌بالا، ماده گاو.
زن را هنوز توان دوستی نیست. اما شما مردان نیز، بگویید‌ام. کدامین‌تان را توان دوستی هست؟


چنین گفت زرتشت.

نيچه

5:55 PM

سه شنبه 30 بهمن 86 :: February 19, 2008 

خيالات نكنيد. اندروني كماكان حجابش سفت و محكم است.

از بسته‌بودن و دانسته نشدن تازه دارد خوشم می‌آید .
سکوت برای من که سالهاست حرف می‌زنم، تجربه دیگری‌ست .
به این فکر می‌کنم که زیاد فکر می‌کنم ...
و افکارم را کمتر تجربه می‌کنم ...
وقتی نمی‌نویسم انگار وضع برعکس می‌شود.

به‌هیچ وجه افسرده نیستم...
بهتر از تمام عمرم زندگی می‌کنم..
عاشق هم نیستم ..
گفتم گفته‌باشم که دلیل بهتر بودنم عاشق بودن نیست.

خودم هستم.

به‌شدت موفقم و در حال جمع‌آوری برکات خدا از زمین و زمان.
شرکت جدید به‌خوبی اداره مي‌شود.
می‌خندم و به همه افراد شرکت گفته‌ام غرزدن ممنوع تا اطلاع ثانوی...

شبها مثل همیشه کتاب می‌خوانم .. هنوز شوایک را تمام نکرده‌ام..

کماکان با خدا مراودات مخصوص دارم.
با هم گپ می‌زنیم و هر دو عقیده داریم میزان شانسی که به من می‌دهد بیش از سایر مردم است..
قدرشناسم.او هم می‌داند.
توافق کرده‌ایم در یک زمان مناسب که این قدر کار نداشته باشم یک عشق عالی برایم نازل کند.

موسیقی را به‌شیوه‌ای کاملا خردمندانه تمرین می‌کنم.
معلمم عقیده دارد در هجده سال آینده شاید یکی دو آهنگ یاد بگیرم .

گلها سلام می‌رسانند.
کماکان من و یوکا جنگ علیه شپشک گردی سفید را ادامه می‌دهیم.
یاس را از زیر نایلون زمستانی درآوردم.
به‌نظر خشک می‌رسد. :(
اما آبش می‌دهم.

از آنجا که شانس دنبالم می‌دود، روزی که می‌رفتم تا دوباره باشگاه ثبت نام کنم، خیلی اتفاقی سرکوچه‌مان یک باشگاه جدید کشف کردم.
باشگاه نو، شعبه همانی‌ست که سالهاست می‌روم!
کافی‌شاپ و آرایشگاه و یک تلوزیون بسیار بزرگ هم دارد.
وقتی در این محیط ورزش می‌کنم یاد دو چیز می‌افتم.
اول کتی که باشگاه ورزشی‌اش تلوزیون دارد و او را عصبانی می‌کند.
و بعد کلیه اسپاهای تورنتو که مثل آن کاسکوی احمقش، ،باعث می‌شوند حس نفرت عمیقی مرا هم عصبانی کند.

با همه اینها یک کتابخانه بزرگ چوب و شیشه هم دارد به‌خانه‌ام اضافه می‌شود.
خودکار و خودنویس فورتیس بانک توسط سازنده مربوطه کشف شد.
گفتم برای شرکت آورده‌بودند.

همین دیگر.
همه چیز را نوشتم.
همه اتفاقاتی که مال منند .
و خارج از من اتفاق می‌افتند.

10:47 PM

سه شنبه 23 بهمن 86 :: February 12, 2008 

مرا عاشقی کن ...

%257B0399c29b-deef-4fce-b2cf-22dcc05dbca1%257D.gif

10:18 AM

شنبه 20 بهمن 86 :: February 9, 2008 

ملولم ...

...از ديو و دد ملولم ...

10:07 PM

خیلی دور

خیلی نزدیک ...

8:22 AM