June 29, 2010::سه شنبه ۸ تیر ۸۹

تشکر

دوستان عزیزی که تولدم رو توی فیس بوک تبریک گفتین:

خیلی خیلی ازتون ممنونم. ببخشین که این فیلترشکن من خره و نمی زاره اونجا هیچ جوابی بدم. ایمیل خیلی هاتون رو هم نداشتم ولی فکر کنم اکثرتون اینجا رو می خونین.خواستم از همگی تشکر کنم.به امید دیدار و دور هم بودن مجدد.

ارادت

فروغ

April 22, 2010::پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۸۹

اين نيز بگذرد...ولي دوستتان دارم ها !

دیگر علاقه زیادی برای نوشتن در اینجا ندارم. این حس از وقتی ایجاد شد که فیلتر شدم وگرنه نوشتن یکی از ملزومات زندگی من است.
نمی فهمم و هیچ هم دلم نمی‌خواهد بفهمم چرا یکی ازدامین‌های فروغ فیلتر شده. شاید به‌خاطر خود اسم فروغ باشد. امروز یک‌جایی خواندم که اسم فروغ را از یک کتاب رفرنس شاعران ایران حذف کرده‌اند.
دلیلی هم برای نوشتن در یک‌جای فیلتر‌شده نیست. امنیت ندارد. آن هم توی دوره-زمانه‌ای که اول فیلانت می‌کنند بعد می‌شمرند. اصلن حس و حوصله دستمال‌بستن به‌سری را ندارم که درد نمی‌کند. هزارتا وظیفه دیگر هست برای زندگی کردن که وبلاگ جزو هیچ‌کدامشان آدم حساب نمی‌شود.
یک‌جای دیگر دارم می‌نویسم. پرایوت و برای دل خودم. برای این‌که نوشتن جزیی از من است. آن جا آزادانه با خودم حرف می‌زنم درست مثل توی ماشینم که شیشه‌ها همیشه بسته‌اند و همه رانندگان مجاور را فحش می‌دهم. آرامشش بیشتر است. عواقبی هم ندارد. وقتی هم که به‌خانه می‌رسم، هیچ دغدغه‌ای بابت اینکه داد زدم و فحش دادم و کسی رنجید و نباید می‌رنجاندم و در شان من نبود فحش دادن، ندارم. هم فحش داده‌ام و هم آزار نرسانده‌ام. تازه عذاب وجدان بهترین حالت است. چون کمترین عوارض داد زدن و فحش دادن توی خیابان، کتک‌خوردن است و چهار برابر وزن کلمات خودت فحش شنیدن.
حالا اینکه قیاس مع‌الفارق بود. خوشبختانه در این سالهای وبلاگ‌نویسی به‌تعداد انگشتان یک‌دست نه فحش دادم و نه فحش شنیدم. خواستم بگویم کلا خوب است آدم‌هایی مثل من که جربزه ندارند، سرشان را توی بالش بکنند و داد بزنند.
اینها را هم که می‌نویسم جدی نگیرید. اصولن من را توی اینترنت جدی نگیرید چون هیچ چیز اینترنت مخصوصن وبلاگ برایم جدی نیست. یک‌وقتی هوس می‌کنم و درست کاری را می‌کنم برخلاف همه اعتقادات مجازی‌ام. آدمم دیگر. یک‌وقت دیدید از فردا مسلسل‌وار نوشتم.اما حالا - در این لحظه-فکر می‌کنم نوشته های دوزاری من ارزش هیچ دستمالی برای به‌سر بستن ندارند.
راستی: همسایه خل‌و چلم دارد اسباب‌کشی می‌کند.. همسایه‌های جدیدش را بگو با این تارزانی که از امشب باید تحملش کنند. :)

April 10, 2010::شنبه ۲۱ فروردین ۸۹

زندگی ادامه دارد...همین

یکی از دامین هایی که فروغ روی اونهاست فیلتر شده. دامین دات آی آر. دامین های دیگه هم هست که بازن. ولی کو حوصله نوشتن؟
خواستم سلامی بدم و بگم من خوبم. مشغول کار و بقیه زندگی.

March 30, 2010::سه شنبه ۱۰ فروردین ۸۹

تربیت احساسات

کتاب خانه ملکوت

March 25, 2010::پنجشنبه ۵ فروردین ۸۹

خانه و خانواده

اولین بار است که طی بیست‌دو سال عیدی که مرتب به‌مشهد آمده‌ام -به‌جز یک بار که تهران بودیم- حوصله‌ام به‌شدت از مشهد‌ماندن سررفته. برای برگشت دو بلیط داشتم ولی رویم نشد با بلیط تاریخ ششم برگردم تهران. مادرم و پدرم حتی توی خواب هم نمی‌بینند که همچین کاری را بکنم. ولی بی‌حوصله‌ام. عید دیدنی را دوست دارم. فامیل را هم. ولی امسال انگار یک‌مرتبه همه‌چیز درونم به‌هم ریخته. چندجایی رفتم ولی دیگر نمی‌روم. اینترنت دایال‌آپ هم حالم را بهم می‌زند. عجب چیز مزخرفی‌ست. از طرفی با این سرعت بد اینترنت، مادرم حتی پن‌دقیقه حوصله‌اش نمی‌کشد من برای خودم باشم. البته که شوخی‌ست. امروز برای اولین بار چهل دقیقه تحمل کرد. خوشبختانه خط تلفن مامانم از این جداست.
همه‌اش می‌خورم و می‌خوابم. دوتاخاصیتی که دوستشان ندارم. کار خانه هم می‌کنم. کارهای خانه مشهد، تمامی ندارند..برنامه‌های شخصی ام بهم ریخته.. سالی سیصد و شصت و پنج روز برنامه شخصی دارم وحالا یک هفته تاب نمی‌آورم. دنیایی‌ست ها. تا یک هفته قبل آرزو داشتم کنار اینها باشم و با فندق و پسته و گل‌یاس و بقیه و امروز دوست دارم روی مبل خانه خودم لم بدهم و دنباله فیلم جولی و جولیا را ببینم.
امسال هم‌چنین اولین سالی‌ست که آمده‌ام مشهد و هوس مشهد زندگی‌کردن ندارم. تهران بعد از بیست دو سال، تازه دارد شهرم می‌شود.. با اینکه هیچی در آن ندارم.
واییییییییییییییی... امام زمان. این بار چهارم است که مامانم آمد توی اتاق. دوبار آب میوه آورد. یک بار سوال کرد فردا نهار چی بخوریم. حالا هم آمده یک حرفهایی می‌زند.. بروم .. دلشان می‌خواهد کنارشان بنشینم..مادرم برای بار پنجم هم آمدددددددددددددددددددد.

March 22, 2010::دوشنبه ۲ فروردین ۸۹

خوشم. خوشید؟

مشهد یک باران حسابی می‌بارد. هوا سردتر از تمام زمستان تهران شده ومن پالتو و پلوور قرض می‌گیرم:).
همه‌چیز خوب است. اینجا آرامش برقرار است. روز اول عید را با عیددیدنی از کهنسالان فامیل گذراندم. کهنسالانی به‌معنای واقعی با سن‌های ۸۴ و ۸۰ و ۱۰۰ که البته هرسه‌نفرشان بهتر از ما-من زندگی کرده‌اند و خوش گذرانده‌اند.
خبر دیگری نیست. مهمان‌داری و مامان-بابا داری می‌کنم. گاهی هم با فندق و پسته اسم‌فامیل و نقطه‌بازی می‌کنیم. :)

به‌خیلی‌ها ایمیل زدم یا زنگ زدم و تبریک عید گفتم. خیلی‌هایشان را دوست داشتم و از صمیم‌قلب این‌کار را کردم. برای بعضی‌ها هم کلی فکر‌کردم و بلاخره تصمیم گرفتم تبریک بگویم. سعی کردم بگذرم. به حرف ایرج گوش کردم که سالها قبل بهم گفت: آدم باید اصول زندگی‌اش را تعریف کند. طبق اصول خودم عمل کردم . این‌طوری خوشحال‌ترم.
دیگر چه؟
فعلن هیچی.

March 17, 2010::چهارشنبه ۲۶ اسفند ۸۸

عیدمان مبارک

نشسته‌ام توی فرودگاه مهرآباد. از این ترمینال دو، اینترنت وایرلس بسیار سرعت‌دارش واقعن جذاب است. یک بسته چیپس گوجه‌فرنگی، یک آب هلوی سن‌ایچ که به‌دلیل رنگ صورتی قوطی‌اش خریدم، وبلاگ و یک دل خوش دارم همین الان.
روز خوبی بود این روز آخر کار سال ۸۸. تا ساعت چهار شرکت بودم. بعضی از بچه‌ها بودند و بعضی ها نه. اما درکل فضا آرام بود و کار می‌کردیم و من سررسیدم را مرور کردم تا همه کارهای از یاد رفته را انجام بدهم یا یادداشت کنم برای سال بعد.
ساعت چهار آمدم خانه. چمدانم از چندروز قبل آماده بود. زمان داشتم. نشستم و برای کسانی که خیلی دوستشان دارم ایمیل تبریک عید زدم. بعد با ایمیل پدرام کلی خندیدم. ماشین سر ساعت خوبی آمد دنبالم. نه زود بود و نه دیر. به راننده دروغکی گفتم ساعت هفت و نیم پرواز است. ساعت شش و ربع بود. بعد دیدم هول کرد. زیپ کیفم را باز کردم و بلیطم را نگاه کردم و گفتم: آه! نه خدا را شکر ساعت هشت پرواز است. مرد خوشحال شد و با آرامش درحالیکه تمام مسائل حیاتی مملکت و دنیا را حل می‌کردیم و می‌خندیدیم، مرا رساند فرودگاه. عیدی خوبی بهش دادم. دلم خوش بود. دوست داشتم با یک لبخند ممتد از هم جداشویم..
یک باربر صدا زدم. وسایلم زیاد بود. گیتار و لپ‌تاپ و کیف گنده را خودم آوردم. و چمدان بسیار سنگین و یک جعبه محتوی مربای دیابتی و روغن‌زیتون فرداعلای اصل و کتاب و سررسید برای بابا و .. را دادم به آقای باربر. ۱۶ کیلو اضافه‌بار داشتم. آقای پشت گیت گفت. ولی جریمه نکرد. من هم چون کماکان دلخوش بودم، این‌بار به باربر عیدی دادم. یک کار قشنگی کرد.. پول را مثل قدیمها که مغازه‌دارها دشت می‌کردند، بوسید و به‌چشمش گذاشت و خندید و رفت.
آمدم طبقه بالا. خوردنی‌ها را خریدم.و نشستم اینجا. می‌خواهم آخرین پست ۸۸ را پابلیش کنم. مثل هرسال، عید را بهتان تبریک بگویم. اگر اینجا بودید حتمن بهتان عیدی می‌دادم چون هنوز سرخوشم..نیستید که.. پس فقط نوروزتان مبارک.. با همه آرزوهای خوش‌رنگ برایتان.. با آرزوی دلخوش و سلامتی.. با آرزوی جیب پر .. با آرزوی دوستی‌های زیاد..
اخرین روز کاری ۸۸ را دارم با سرخوشی، خوش می‌گذرانم.. نوروز من هم مبارک . :)

March 14, 2010::یکشنبه ۲۳ اسفند ۸۸

درست متر کن.

آدم‌ها هم‌قد خودشانند. نه هم‌قد تصورات من.

March 12, 2010::جمعه ۲۱ اسفند ۸۸

برده‌هایی اينترنتي؟

زندگی عمومی - برگرفته از وبلاگ ازاده عصارن

- اولین روزهای سال ۲۰۰۱ یک آمریکایی تصمیم گرفت، پروژه‌ای را شروع کند که ایده‌اش را از فیلم « ترومن شو» گرفته بود.
جاش هریس می‌خواست در آستانه ۴۰ سالگی کاری کند که معتقد بود روزگاری در دنیای واقعی با آن روبه‌رو خواهیم شد.

او همراه با دوستش در گوشه‌گوشه خانه و تک‌تک اتاق‌ها و ... ده‌ها دوربین ومیکروفن کار گذاشت که خصوصی‌ترین جریانات زندگی‌شان را ضبط می‌کرد و مستقیم روی وب می‌برد. هر کسی می‌توانست روی سایت آنها برود و لحظات زندگی یک زن و مرد را تماشا کند و در چت‌روم از آنها سوال بپرسد یا پیشنهادی بدهد.

پروژه We live in public با استقبال بی‌نظیری روبه‌رو شد. مشتریان‌اش کسانی بودند که به دیدن عادی‌ترین یا خصوصی‌ترین فعالیت‌های این زن و مرد معتاد شدند. آنها دوست داشتند چیزهایی را ببینند که خودشان حاضر نبودند حتی جلوی یک جفت چشم دیگر، انجام دهند.

جاش هریس، به اندی‌وارهول وب، معروف شده بود. سهام شرکت‌اش به شدت بالا رفت و در دوره شکوفایی شرکت‌های دات‌کام روز به روز به ثروت‌اش افزوده شد.
عکس این زوج که زندگی خصوصی‌شان را روی اینترنت در دسترس همه گذاشته بودند، روی جلد مجله‌ها رفت. همه در موردشان نوشتند و به میزان شهرت و جسارت‌شان روزبه‌رو اضافه شد.

جاش هریس، معتقد بود این عاقبت همه ماست. ما در نهایت برده‌هایی خواهیم شد که اربابان اینترنتی بر ما حکومت خواهند کرد. او اعتقاد داشت، روزگاری می‌رسد که به خاطر اینترنت، هیچ فضای امن و خصوصی وجود نخواهد داشت که ما برای خودمان زندگی کنیم. آقای هریس، ۸۰ میلیون دلار از کارهای اینترنتی‌اش به دست آورد؛ در روزگاری که اینترنت با تماس تلفنی (dial-up) در دسترس بود.

WeLiveInPublic

در همین روزهای اوج، همه چیز تمام شد. تانیا تنها دختری که جاش با او وارد رابطه شده بود و موقع پذیرفتن این ایده گفته بود « چقدر باحال!» ناگهان متوجه شد این موضوع اتفاقا وحشتناک است.
او کم‌کم از اینکه روابط خصوصی‌شان جلوی ده‌ها دوربین شکل بگیرد، سرباز زد. تانیا معتقد بود آنها جلوی دوربین نمی‌توانند واقعا خودشان باشند و از این بازی خسته شد.

تانیا در مورد دعوایشان جلوی این همه دوربین که ملت شاهدش بودند، گفت: « اگر جلوی چشم دیگران دعوا کنی، موضوع دیگر کوتاه آمدن و تمام کردن بحث نیست. ماجرا، کم نیاوردن است.»

تانیا بالاخره بعد از یک مشاجره طولانی از جاش جدا شد. سرمایه جاش سقوط کرد. حباب شرکت‌های دات‌کام ترکید. بینندگان اینترنتی جاش، او را ترک می‌کردند، شاید چون برایشان دیدن رابطه یک زن و مرد جذاب‌تر بود تا مردی که شکست‌خورده و ناامید به نظر می‌رسد و فقط در خانه قدم می‌زد یا با افسردگی دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

جاش در نهایت سراغ کشاورزی رفت، وب‌سایتش را فروخت و دست از فعالیت‌های اینترنتی برداشت.
جاش از زمانی که ایده زندگی شفاف در برابر چشم مردم را عملی کرد، از زندگی راحت خودش فاصله گرفت.
او هنرمند محبوبی بود. پیش از این پروژه هم چندین کار عجیب انجام داده بود. اما خودش می‌گوید: « شیرها و ببرها هم در جنگل پادشاهی می‌کنند تا زمانی که به باغ‌وحش برده ‌شوند.»

او اعتقاد داشت؛ زندگی مردم باید وارد وب شود و آدم‌ها مجبورند، در اینترنت هم زنده باشند. جاش هریس، پیش‌بینی کرد اینترنت به سکویی برای همه رسانه‌ها تبدیل می‌شود و محتوایش توسط خود مردم و کاربرانی تولید خواهد شد، که قبلا به آنها «مخاطب» گفته می‌شد.

اما خودش درست زمانی دست از عملی‌کردن این ایده برداشت که از زیر میکروسکوپ بودن خسته شد. رو به سفر به هند و اتیوپی آورد و برای ادامه زندگی‌اش به کاشتن سیب پرداخت.

- مدت‌هاست نمی‌توانم آدم‌ها را با آنچه می‌نویسند یا نشان می‌دهند، یکی بدانم. سال‌هاست، اینترنت کمک‌ام کرده، بدانم در بیشتر مواقع نوشته‌های یک وبلاگ می‌تواند چیزی باشد که نویسنده‌اش دوست دارد شکلش بشود یا آنطور به نظر بیاید.

فضای عمومی و خصوصی باعث می‌شود، معمولا از خودمان دور شویم. می‌دانیم که نیستیم یا نمی‌توانیم ولی ترجیح می‌دهیم چیزی باشیم که در گوگل‌ریدر، فیس‌بوک یا وبلاگ‌مان به روز می‌کنیم.

شاید روزی برسد که خسته شویم و سراغ مزرعه سیب‌مان برویم... احتمالا آن روز دیگر زمان‌اش رسیده که بپذیریم، فعال اجتماعی، سیاسی، روشنفکر یا نویسنده و ادیب و هنرمندی نیستیم که سعی می‌کنیم، نمایش دهیم.

وقتی هیچ چشمی برای نظاره کردن فضای چند وجبی خودمان نباشد، شاید ترجیح دهیم، بیل بزنیم و سیب برداشت کنیم.

March 7, 2010::یکشنبه ۱۶ اسفند ۸۸

Barbara Streisand - Memory

March 2, 2010::سه شنبه ۱۱ اسفند ۸۸

این نیز بگذرد

دیروز افتضاح بود. از سر صبح بد شروع کرده‌بودم. یک موزیک ابی من رو برد به روزهایی که مفت از دست‌داده بودم و با کوه اخم اومده‌بودم شرکت. چیزی هم که اینجا نوشتم در همون راستا بود. ضمن اینکه روز قبلش تحصیلدارمون اشتباه بدی کرده بود و دعواش کرده بودم و رفته بود پول اشتباهش رو از جیب خودش داده‌بود..و این کارش باعث شده‌بود شب قبلش با اعصاب خیلی بد بخوابم..
در تمام مدت دیروز اخم داشتم و فریاد می‌زدم.. یک‌وقتهای نادری همه‌چی به‌هم می‌ریزه.. همین‌طور که درحال یکی از مراسم فریادزنی سر یک‌نفری پشت تلفن بودم، کمی کیوی گذاشتم توی دهنم و به‌ناگاه یک‌چیزی گفت تیک!! منبع تیک رو جستجو کردم.. یک سوم روکش بریج دندون جلو بود که یک‌ساله ترک داره.. یعنی بهتون بگم که همه عصبانیتها و فریادها و غم‌های دنیا رفت کف پام و درعوض تصور یک آدمی که در هیبت دراکولا فردا باید با مدیرکارخونه‌ای که تمام روز سرش دادزده، جلسه داشته باشه، روح و جسم و فکرم رو پر کرد.. دوان‌دوان آژانس گرفتم و رفتم مطب دوستم که خدا الهی هرچی می‌خواد بهش بده.. قیافه‌ام رو مثل آدم کرد .. گرچه گفت که سریع باید بریج رو عوض کنم...
خلاصه شکستن یک‌سوم روکش دندان تنها چیزی بود که می‌تونست آب روی آتیش بریزه..شب هم یک زاناکس خوردم و امروز عین آدم بودم..
با مدیرکارخونه جلسه برگذار شد.. همه‌چی به‌خیر گذشت.. البته کاملن خیر نبود.. اما لااقل سرش داد نزدم..

March 1, 2010::دوشنبه ۱۰ اسفند ۸۸

در آستانه سراشیب

ذهنم به‌شدت کامپیوتری که ویروس رویش افتاده و ول‌کن نیست، کار می‌کند.. سی‌پی‌یو با تمام ظرفیت.. خسته‌ام.. خسته می‌شوم.. درست هم نمی‌دانم از چی.. شاید بیشترین خستگی‌ام مربوط به‌وقتهایی‌ست که اشتباه می‌کنم.. آدمی که اشتباهات خودش را بدتر از هرقاضی دیگری نمی‌بخشد و بدترین حکم‌ها را برای خود صادر می‌کند.. اصلن لازم نیست کسی مرا شماتت کند.. خودم با همه توان این‌کار را می‌کنم..و دلم برای تنها کسی که نمی‌سوزد، خودم هستم..
یکی از این اشتباهات که شاید بدترین‌شان در همه عمرم بوده، از دست دادن آدم‌هایی‌ست که درطول این‌سالها دوستشان داشته‌ام و هیچ‌کاری برای نگه‌داشتن‌شان نکردم.. شاید حتی قدم‌هایی که باهشان برداشتم، در جهت راندن‌شان بود..
امروز همه آن‌ها آدم‌هایی خوشبختند.. با دیگران.. و من هنوز اینجا می‌نویسم از غروری که داشتم، نخواستم به‌غرورم خدشه‌ای وارد شود.. آغوششان را تمام و کمال می‌خواستم، محبت‌شان را.. و خودم مثل یک تیر فولادی سرد میان جاده دوستی ایستاده بودم تا بیایند.. مرا در آغوش بگیرند و گرمم کنند..
نه آنها فهمیدند که یک زن چطور تبدیل به یک تیر فولادی می‌شود.. و نه من حاضر شدم نقش دیگری را بازی کنم..

February 28, 2010::یکشنبه ۹ اسفند ۸۸

محض رضاي خدا دهنت رو ببند.

يك وقتايي پيش مي‌ياد كه مدام درحال خرابكاري توي روابط با ديگران هستي..براي من يعني هرازگاهي پيش مي‌ياد..اين جور وقتها هر روزش درحال گندزدنم وهر شبش درحال شماتت خودم..
بعد الان دارم فكر مي‌كنم هميشه چي‌مي‌شد كه اين دوران نكبت تموم مي‌شد؟

February 27, 2010::شنبه ۸ اسفند ۸۸

elton john - sacrifice